چرا درخت
نباشم ...
وقتی
تو
در من
اینهمه پرنده
ای؟
ذهنم
پُر از لانه
هایی است
که برای تو ساخته
ام !
"کامران
رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
توجه: وبلاگ "کوچه باغ شعر" هیچ کانالی در تلگرام ندارد.
سایت "کوهنوردی، نشاط زندگی" (نیما اسماعیلی)
معرفی مسیرهای کوهنوردی و گردشگری تهران و ایران
چشمان مردی که تو را گم کرده
از زمستان می آید
نمی داند
شادی پرواز پرستوها
در آسمان بهار
از چیست!
از: کیکاووس یاکیده
---------------------------------------------
+ اینروزها تب کیکاوس یاکیده به شدت داااااااااااااغ است! و این از سرچها، مراجعات و کامنتهای [خصوصا] خانمها در وبلاگم به خوبی محسوس است. :)
از حق نگذریم، واقعا بازی ایشون در سریال هوش سیاه، قوی و دوست داشتنیه. دست مریزاد آقای یاکیده
تمام این مسافرخانه
از عطر دستهای تو
پر خواهد شد
دهان اگر باز کند
این چمدان.
هیچ کس
دگمههای مرا
باز نکرده
بود
جز تو
که می بستی و
باز میکردی
نمیدیدی
دگمهی آستینت
به یقهام
دوخته شده
و نگاهت بر
لبهام
دال یادم
رفته بود یا میم؟
بوسیدن که
یادم نمی رود
عشق من!
"عباس معروفی"
بی سر
خواب تو را می بینم
بی پر
به بام تو می پرم.
انگور سیاهم
به بوی دهان تو شراب می شوم.
"شمس لنگرودی"
باد که می زند
می پذیرم، بادبادک ها به هیچ پیامبری، ایمان نیاوردند
تنها ما بودیم که قرقره می کردیم
نخ هایی که از آسمان دورمان پیچیدند
باد که می زند
باور می کنم، سیب از هیچ اعتقادی آویزان نبود ...
تنها حوا بود که می دانست جاذبه
سرگرمی ِ افتادنی هاست!
"هومن شریفی"
---------------------------------------------------------
دفتر عشق:
من در آینه ی زلال چشمان مهربان تو به اندازهی ابعاد دلتنگی خودم بزرگ شده ام.
حداقل تو باور کن، از تمام خودم کوچکترم ...
بارها گفته ام که من به همان گوشهی دنج و متروک قلبت قانعم
بقیه اش با خودت ...
فقط امروز آفتابی و فردا ابری نباش ...
یا برای همیشه بمان یا برای همیشه برو !
"منبع: نت"
همین بارانِ آهسته
همین نجوایِ
گنجشکان
همین عطری که
میآید؛
نگاه توست.
"سیدعلی میرافضلی"
از بهار تقویم می ماند
از من
استخوان هایی که تو را دوست داشتند!
"الیاس علوی"
دوستت دارم
می خواهم تو را به زمان
به حال و هوایم پیوند دهم
ستاره ای در مدارم!
می خواهم شکل واژه ها شوی
و سپیدی کاغذ
هر کتابی که چاپ می کنم
مردم که بخوانند
تو چون گلی در آن باشی
شکل دهانم
حرف که می زنم
مردم تو را شناور در صدایم ببینند
شکل دستانم
به میز که تکیه می کنم
ترا میان دستانم خواب ببینند
پروانه ای در دستان کودکی!
من عاشق حرفه ایم
شغلم عشق تو
عشق چرخان روی پوستم
تو زیر پوستم
من خیابان های شسته از باران بر دوش به جستجوی تو
چرا به من و باران ایست می دهی؟
وقتی می دانی
همه زندگیام با تو
در ریزش باران خلاصه شده
وقتی می دانی
تنها کتابی که پس از تو می خوانم
کتاب باران است
ممنونم
که به مدرسه راهم دادی
ممنونم
که الفبای عشق را به من آموختی
ممنونم
که پذیرفتی عشقم باشی
زمان در چمدان توست وقتی به سفر می روی...
"نزار قبانی"
نه من
نه مزرعه
نه مترسک مجروح
و نه داس های بیکار
به هجوم ملخ ها فکر نکردیم
یاد دستهای عزیزت
برای آتش زدن دل ما کافی بود...
"نسرین بهجتی"
-----------------------------------------------------------
وبلاگ شاعر:
http://nasrinbehjati.blogfa.com/

-------------------------------------------------------
دفتر عشق:
مرا کم دوست داشته باش
اما
همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است
کمتر دوستم بدار
تا
عشقت ناگهان به پایان نرسد
من به کم هم قانعم
و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد
من
راضی ام
دوستی پایدار، از هر چیزی بالاتر است
بگو تا زمانی که زنده ای، دوستم داری!
و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم...
"منبع: نت"
نمی خواهم تو را به خاطرات دور پیوند دهم
به حافظه قطار های مسافری
تو آخرین قطاری هستی که شبانه روز
بر رگهای دستانم سفر می کند
تو آخرین قطار من
من آخرین ایستگاه تو
دوستت دارم
نمی خواهم تو را به آب پیوند دهم
یا به باد
به تاریخ های هجری و میلادی
به جذر و مد دریا
ساعات کسوف و خسوف
و مهم نیست ایستگاه های هواشناسی
یا خطوط فنجان های قهوه چه می گویند
چشمان تو به تنهایی پیامبر گونه منند
مسئول شادی جهان !
"نزار قبانی"
برای
دیدن پنهان
و رسیدن به
آسمان آبی عشق
روزها ، ماهها و سال
ها دویدم
زمستان را به
دست بهار سپردم
و تابستان را در دست رنگین کمان خزان رها کردم
اما لحظه ی
دیدار کجاست؟
از نسیم
پاییز شنیده ام
آنگاه که
هرگز پاییز فرا نرسد
و خورشید هرگز غروب نکند
تو را خواهم
دید
از آسمان
شنیده ام
که اگر روزی هرگز تاریک نشود
و ماه و مهر
دست در دست هم
در دلش جای گرفته باشند
تو را خواهم
دید
و از باران
شنیده ام
آنگاه که هرگز لبی تشنه نماند
تو می آیی
و تو خواهی
آمد
آنگاه که تنها به عشق دیدارت نفسهایم فرو رود
و قلبم با
یادت بتپد
تو را خواهم دید
"ناشناس"
از همین گوشه
که من نامش را
اول جهان می گذارم
تا تو
که نمی دانم کجای جهان ایستاده ای
فاصله
خوابی ست
که من آن را
شعر می نویسم.
"جلیل صفر بیگی"
----------------------------------------------------------
دفتر عشق:
دوستم بدار!
نه با تبسمی
عاشقانه و هدیه ای به رسم تولد
نه با نوشتن
نامم در خاطراتت
و نه با
ترسیم تصویرم بر دیوار اتاقت.
دوستم بدار!
نه در نوازش
نغمه ی گیتارم
و نه در غزل
های بیقراری که بر دلم ذوق گفتن است
دوستم بدار همانگونه که هستم ...
"منبع: نت"
دستهات
مال من؟
با
دستهای من بنویس
با
دستهای من غذا بخور
با
دستهای من موهات را مرتب کن
با
دستهای من به زندگی فرمان بده
فقط
دستهات را
از
تنم بر ندار!
@
برو
از
اینجا برو
فقط
یک بار برگرد و نگاهم کن
کوتاه
اگر
توانستی باز هم برو.
@
همه
جا دنبالت میگردم
حتا
در ذهن آدمهای غریبه
که
از کنارم عبور میکنند
و
مرا نمیبینند
پس
کجایی آقای من!
چرا
همه جا هستی
و
من
تو
را نمیبینم؟
@
میشود
وقتی از کنارم میگذری
موهام
را بهم بریزی
بعد
مرتبشان کنی؟
چرا
بوسم نمی کنی؟
@
تنم
مال تو
بوسم
نکن ببین
چگونه
برای لبهات
گریه
میکند تنم
نفسهات
مال من؟
@
راه برو
بگذار تماشا کنم تو را
نه، راه نرو
می ترسم پلک بزنم
دیگر نباشی!
@
میشود اسمارتیزهای رنگی را
بریزم
توی یقهات
بعد
دنبالشان بگردم؟
تو
را به خدا
نگذار
گمت کنم!
@
چقدر
دنیا ناامن شده!
بگذار
دستهات را
پنهان
کنم توی جیبهام
بگذار
قشنگیات را قورت بدهم
دنیا
ناامن شده
بانوی
من!
@
تو
نباشی
آنقدر
گریه میکنم
که
خدا دنبالت بگردد و دعوایت کند
بعد
خودم براش زبان در میآورم.
"عباس معروفی – پونه ایرانی"
از کتاب: نامه های عاشقانه / نشر گردون / 2011 / آلمان
سر به هوا
کودکانِ کامل
اُردیبهشت
راه غریب
گریه را بر عبور آوازِ من بسته بودند
صدایم به
سایهسارِ درّه نمیرسید
تو آن سوتر
از ردیف صنوبران
پای پرچینِ
پسینی شکسته شاید
کتابی از
نشانیِ دوستانمان را ورق میزدی،
زنان کوچه میگویند
به گمانم
تُرا در صفِ صحبت آرزویی دور دیدهاند،
حالا همهی
همسایهها میدانند
من هر غروب،
غروب هر پنجشنبه تا شبِ التماس
به جستجوی
عکسِ کوچکی از تو بالای کارنامهی سالِ آخرت
هی گنجه و
پشت و رویِ خانه را در خواب خاطره میگردم
پس نشانی
تُرا کی در هراسِ گمشدن از دستدادهام ریرا
هنوز که هنوز
است
از گنجهی
قدیمی خانه
بوی عَناب و
اسپند و دیوان خطیِ شاعری خوش
از خواب
شیراز میآید.
نه مگر تو
رفته بودی با نان تازه و تبسم کودکانِ اُردیبهشت بیایی؟!
نه مگر قرار
ما قبول بوسه از دُعای همین مردمان خسته بود ...؟!
نه مگر وعدهی
ما نگفتنِ حتی یکی واژه از آن رازِ پردهپوش ...؟!
پس چرا کلیدِ
خانه را در خوابِ نیامدن گُم کردیم؟!
هی تو ...!
تو از عطر
آلاله ... بیقرار!
تو این رسم
رویا و گریه را
از که، از
کدام کتاب، از کدام کوچه آموختهای؟
کجا بودهای
این همه سال و ماه
چه میکردهای
که هیچ خط و خبری حتی
از خوابِ
دریا هم نبود ... ها؟!
ببین!
خانه هنوز
همان خانه است
هیچ اتفاق
خاصی رُخ نداده است:
یک پالتوی
کهنه، چتری شکسته
دو سه سنجاقِ
نقرهای
کتابخانهی
کوچکِ شعر و سوال و سکوت
و شیشهْ عطری
آشنا
که بوی
سالهای دورِ دریا میدهد هنوز.
غریب آمدی و
آشنا رفتی!
اما من که
خوب میشناسَمَت ریرا!
من بارها ...،
تُرا بارها
در انتهای رویایی غریب دیده بودم
تُرا در
خانه، در خوابِ آب، در خیابان
در انعکاسِ
رُخسارِ دختران ماه،
در صفِ
خاموشِ مردمان، اتوبوس، ایستگاه و
سایهسارِ مهآلود
آسمان ...
چه احترام
غریبی دارد این خواب، این خاطره، این هم دیده که دریا ... ریرا!
تمامِ این
سالها همیشه کسی از من سراغِ تُرا میگرفت
تو نشانیِ من
بودی و من نشانیِ تو.
گفتی بنویس
من شمال زاده
شدم
اما تمامِ
دریاهای جنوب را من گریستهام.
راهِ دورِ
تهران آیا
همیشه از
ترانه و آوازِ ما تهی خواهد ماند؟!
حوصله کن ریرا،
خواهیم رفت.
اما خاطرت
باشد
همیشه این
تویی که میروی
همیشه این
منم که میمانم ...
از: سید علی صالحی
مجموعه: نشانی ها / نشانی دوم
و با تو
دیگَرَم به بیداری این گسترهی خاموشُ آدمیانش نیاز نیست!
چرا که تو چهار فصل سرزمین منی:
سردتر از زمستان سقّز،
گرمتر از تابستان اهواز،
سبزتر از بهار لاهیجان،
و مطلّاتر از پاییزِ برگافکن چیچست!
"یغما
گلرویی"
از مجموعه: اینجا ایران است و من تو را دوست می دارم
دفتر اول: من وارث تمام بردهگان جهانم!
---------------------------------------------------------------------
دفتر عشق:
انسان با سه بوسه تکمیل می شود:
اول: بوسه مادر، که با آن با یه عرصه خاکی می گذارد
دوم: بوسه عشق، که یک عمر با آن زندگی می کند
و سوم: بوسه خاک، که با آن پا به عرصه ابدیت می گذارد.
"منبع: نت"
-----------------------------------------------------------------------
+ ترانه «من و بارون» با صدای بابک جهانبخش و رضا صادقی را از اینجا دانلود کنید.
از آلبوم «من و بارون» ، سال انتشار: 1391
لبخندت
ادراک نشاطی است
که از گشودن
گنجینهای دست میدهد
نازنین!
مرا خرافه
مپندار
که کولیان
وارثان علم
قدیماند.
"سعید قربانیان"
چند اسکناس کهنه،
یک بلیط سوختهی مترو
- که شاید اینبار کار کند
و مرا به قرارمان برساند –
یک نخ سیگار له شده،
و این جای خالی عکس تو
که هر روز زیباتر می شوی...
"کامران رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
سینه ات، بازوانت، شانه هات...
این همه زیبایی که در تو جمع شده
در آغوشم پخش می شود
"آزاده زارعیان"