قاصدک ها شانه خالی کرده اند
دوستت دارم ها توی دلم حیران مانده اند
شاید هم راه خانه ات از حافظه باد پاک شده!
هرچه هست
کوهها هنوز مثل کوه ایستاده اند
زمین هم همچنان گرد است
آب هم از آب تکان نخورده
فقط انگار کسی عشق را
از تمام قصه ها پاک کرده!
"گیلدا ایازی"
این درخت ُ آن درخت ،
بر آبی بی انتهای بالاتر !
تنها جای تو خالی ست ،
سبزه قبای خواب ُ خیال ِ من !
و دوباره خش خش ِ گربه ی یاد ِ تو
که به حیاط ِ دلم برگشته است !
می نشینم
و در جمعیت نیمه روشن ِ آن سوی پنجره
در ایستگاه دنبال کسی شبیه ِ تو می گردم . . .
و خوب می دانم که کسی کـَس نمی شود
زیرا هیچ انسانی قادر به ادامه انسانی دیگر نیست !
پس بازی ها فقط یک بازی اند ُ همین !
با این وجود کسی شبیه تو را پیدا می کنم
و از او دور می شوم . . .
و هر چه دورتر می شوم ،
شباهتش به تو بیشتر و بیشتر می شود . . .
و باز سکوت !
"حسین پناهی"
سبزه ها در بهار می رقصند،
من در کنار تو به آرامش می رسم
و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست
تو را عاشقانه می بوسم
تا با گرمی نفسهایم، به لبانت جان دهم
و با گرمی نفسهایت، جانی دوباره گیرم.
دوستت دارم،
با همه هستی خود، ای همه هستی من
و هزاران بار خواهم گفت:
دوستت دارم را ...
"ناشناس"
----------------------------------------------------------
پ.ن: این شعر در برخی منابع به نام نیما یوشیج منتشر شده است که منبع معتبری برای آن یافت نشد.
---------------------------------------
دفتر عشق:
به تو که میرسم مکث میکنم
انگار
در زیبایی ات چیزی جا گذاشته ام
مثلا در
صدایت... آرامش
یا در چشم
هایت... زندگی
"منبع: نت"
--------------------------------------------------------
+ دانلود ترانه «به تو میسپارمش" با صدای پویا بیاتی، از آلبوم "بگو سیب" (اسفند 91)
آرزویم مردن در صدای تو بود
یا رفتن با صدایت
یا خاموش شدن در صدایت
صدای تو چون باد گذشت
و من به دامن تاریکی
آویخته ام.
"بیژن جلالی"
درست مثل این که زمین
تنها در تو راه برود
و مردهای دیگر
تنها راه بروند
در امتداد زن هایی
که توی کوچه
عاشق ات می شوند
و توی خواب هایشان کوچ می کنند
از لباس های مردانه ات
به لباس های مردهایشان
من اما همیشه توی لباسی هستم
که دکمه هایش را
دوخته ای روی پوست نازکم
و دلش می خواهد باز شود
رو به ساعت هفت
روبه زن هایی
که دکمه هایشان را تند تند می بندند
تا بچه هایشان را به مدرسه برسانند!
"ناهید عرجونی"
موج عشق تو اگر شعله به دلها بکشد
رود را از جگر کوه به دریا بکشد
گیسوان تو شبیه است به شب اما نه
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد
خودشناسی قدم اول عاشق شدن است
وای بر یوسف اگر ناز زلیخا بکشد
عقل یکدل شده با عشق، فقط میترسم
هم به حاشا بکشد هم به تماشا بکشد
زخمی کینهی من این تو و این سینهی من
من خودم خواستهام کار به اینجا بکشد
یکی از ما دو نفر کشته به دست دگریاست
وای اگر کار من و عشق به فردا بکشد
"فاضل نظری"
پس از سفرهای بسیار و عبور
از فراز و فرود امواج این دریای طوفانخیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم؛
بادبان برچینم؛
پارو وا نهم؛
سُکان رها کنم؛
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم
آغوشت را بازیابم.
استواری امن زمین را
زیر پای خویش.
"مارگوت بیکل"
ترجمه: احمد شاملو
دفتر عشق:
هرچند میگویند
آدم به جرم خوردن سیب بهشتی
رانده شد از جنّت المأوا
و سالها در شرح این موضوع دعوا بود؛
اما تن اردیبهشتی تو ثابت کرد:
سیبی که آدم گاز زد
از باغ حوّا بود!
یا عطرِ گل سرخی که شبانه
با نفست بر گونهام مینشیند را از دست بدهم!
میترسم از یکه بودن بر این ساحل،
چونان درختی بیبار
سوخته در حسرت گُلُ برگُ جوانهیی
که گرمایش بخشد!
اگر گنج ناپدید منی،
اگر زخم دریده یا صلیب گور منی،
اگر من یک سگمُ تو تنها صاحبمی،
مگذار شاخهیی که از رود تو برگرفتهام
و برگهای پاییزی اندوه بر آن نشاندهام را
از دست بدهم!
"فدریکو گارسیا لورکا"
از کتاب: جهان در بوسه های ما زاده می شود
دفتر ششم: فدریکو گارسیا لورکا / ترجمه: یغما گلرویی
اَبرَک آسودهای بالای کوه
زنبقی در باد
و برفِ
بازماندهی دی.
گیلاسها،
شکوفهها، غزاله، غفلت
تابستانِ
تمامِ اَفراها
و تو که
ناگهان
مرا به نامِ
کوچک خودم میخوانی.
نارنجها،
هلو، روشناییِ راه
جلوبارهی
بالای شیب
نامها،
رخسارها، ادامه، آوازها
و من که خیلی
دیر
نامِ کوچک تو
را در همین ترانه تکرار کردهام.
خدایا این چه
رویاییست
که هرگز
شهامتِ گفتنش را
به گهواره
نداشتهام
اما به گور
شاید ...!
از: سید علی صالحی
کلاغ،
پـــــر...
گنجشک،
پــــر ....
این روزگار درختی است
که دل به پرنده بسته بود...
"کامران رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
منم که دوستت دارم
نه مردی که
دستش را به نردهها گرفته
نه باران پشت
پنجره
منم که دوستت
دارم
و غم
بشکههای
سنگینی را
در دلم جابهجا
میکند
"غلامرضا بروسان"
زیباترینم!
زندگی، آسمان، دانه ای که لب می گشاید در زمین، و بیدهای مجنون مست همه چیز ما را می شناسند. عشق ما در این تپه ی زیبا در باد، در شب و در زمین به دنیا آمد و از این روست که خاک رس و گل های زیبا و درختان نام تو را می دانند. ما تنها این را نمی دانستیم، با هم روییدیم، با گلها روییدیم و از این روست که چون از کنار گلها می گذریم نام تو بر گلبرگ هاست، بر گل سرخی که به روی سنگی روییده، و نام من در ساقه های گل هاست. همه این را می دانند، ما رازی نداریم... با هم روییدیم بی آن که خود بدانیم.
ما برای زمستان چیزی را عوض نکردیم، آنگاه که باد به زمزمه ی نام تو پرداخت، همان گونه که امروز در تمامی ساعت ها آن را تکرار می کند. زمانی که برگ ها نمی دانستند تو نیز برگی هستی، آنگاه که ریشه ها نمی دانستند تو در جستو جوی منی در سینه ام، بهار آسمان را به ما هدیه می کند و زمین تاریک نام ماست. عشق ما به تمامی زمان و زمین تعلق دارد. ما منتظر خواهیم شد، عاشق همدیگر، با دستانی که در دست یکدیگر می فشاریم.
"پابلو نرودا"
منبع: وبلاگ ناتانائیل
http://farazaminiam.blogfa.com/post-241.aspx
--------------------------------------------------------
پی نوشت:
ترجمه زیبای شعر فوق نمیدانم از چه کسی است!
اما همین شعر در کتاب: "هوا را از من بگیر، خنده ات را نه"، نشر چشمه، با نام "سرود مبارکباد" در صفحه 92 کتاب خوانده میشود، با ترجمهای کمی متفاوت از آقای احمد پوری. نکتهای که توجهام را جلب کرد تاثیر گذاری و زیبایی بیشتر این متن و این ترجمه، نسبت به شعر موجود در کتاب بود. شاید بخاطر اینکه متن فوق را بصورت نثر نوشتهاند و در کتاب بصورت مصرع به مصرع و شعرگونه آمده. این تجربه رو قبلا هم داشتم: اینکه خواندن برخی عاشقانهها بصورت نثر بسیار بیشتر از شعرگونه آن میچسبد و به دل مینشیند!
البته یک متن (خصوصا یک عاشقانه بلند) باید از نظر قوائد نگارش و زیبایی بصری هم قوی باشد تا در خواننده انگیزه ایجاد کند. باید در فواصل زمانی مناسب مکث و جدایش داشته باشد. متن اصلی در وبلاگ ناتانائیل فاقد این مهم بود و من سعی کردم با کمی اصلاحات نگارشی و گذاشتن چند فاصله و تنفس در متن این کار رو براش انجام بدم. با ایجاد چند پاراگراف و متمایز کردن کلمات: "مهربان من" "زیباترینم" و "عشق من" در اول هر پاراگراف.
--------------------------------------------
(متن کامل این عاشقانه زیبا را در ادامه مطلب بخوانید)
ادامه مطلب ...
حرف که میزنی ...
من از هراس طوفان؛
زل می زنم به میــــــز،
به زیر سیگاری،
به خودکار ...
تا باد مرا نبرد به آسمان !
لبخند که میزنی
من زل میزنم به دست هایت ...
به ساعت ِ مچی طلایی ات،
به آستین پیراهنت،
تـــا فرو نروم در زمین !
دیشب مادرم می گفت :
تو از دیروز
فرو رفته ای در کلمه ای انگار ...
در عین
در شین
در قاف
در
نقطه ها !
. . .
"مصطفی مستور"
به کسی که عاشق توست
بگو
هر روز
با زیباترین
تعابیر جهان
بیدارت کند،
من اینجا هر شب
تو را
با زیباترین
تعابیر جهان
به خواب می
سپارم …
"کامران رسول زاده"
از کتاب: «فکر کنم باران دیشب مرا شسته, امروز توام»
تو باشی
خدا میشوم
مالک شبهای
تو
نه مالک یومالدین
ایاک اعبدُ و
ایاک استعین
راه دیگری
نمیشناسم
مستقیم
به خانهات
میآیم
تنت را میپرورم
و دنیا را
با دستهای
مهربان تو
میآفرینم
حتا خودم را.
"عباس معروفی"
تو را دوست نمی دارم
گرچه گلی در نظر آیی
یا یاقوت زردی
یا میخکی
که آتش، آنها را به کشتن خواهد داد.
تو را دوست می دارم
چونان حقایق تاریک
که دوست داشتنی هستند.
من
حقیقت تو را دوست می دارم
اگر گیاهی باشی که هیچگاه شکوفه نداده است.
باز
دوستت می دارم
حقیقت مطلق تو را
و عشقی را که از تو
در بدنم زندگی می کند.
دوستت می دارم، بیآنکه بدانم چرا؟
یا چه زمانی- در کجا؟
تو را بی عقده و غرور
تو را آشکارا دوست می دارم.
ما به هم نزدیکیم
به قدری نزدیک که دستان تو بر سینه ام
همان دستان من است
به قدری که بستن چشمان تو
همان به خواب رفتن من است.
"پابلو نرودا"
بزرگ
بود
و از اهالی
امروز بود
و با تمام
افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و
زمین را چه خوب می فهمید.
صداش
به شکل حزن
پریشان واقعیت بود.
و پلک هاش
مسیر نبض
عناصر را
به ما نشان
داد.
و دست هاش
هوای صاف
سخاوت را
ورق زد
و مهربانی را
به سمت ما
کوچاند.
به شکل خلوت
خود بود
و عاشقانه
ترین انحنای وقت خودش را
برای آینه
تفسیر کرد.
و او به شیوه
باران پر از طراوت تکرار بود.
و او به سبک
درخت
میان عافیت
نور منتشر می شد.
همیشه کودکی
باد را صدا می کرد.
همیشه رشته
صحبت را
به چفت آب
گره می زد.
برای ما، یک
شب
سجود سبز
محبت را
چنان صریح
ادا کرد
که ما به
عاطفه سطح خاک دست کشیدیم
و مثل لهجه
یک سطل آب تازه شدیم.
و بارها
دیدیم
که با چقدر
سبد
برای چیدن یک
خوشه بشارت رفت.
ولی نشد
که روبروی
وضوح کبوتران بنشیند
و رفت تا لب
هیچ
و پشت حوصله
نورها دراز کشید
و هیچ فکر
نکرد
که ما میان
پریشانی تلفظ درها
برای خوردن
یک سیب
چقدر تنها
ماندیم.
از: سهراب سپهری
مجموعه: حجم سبز
ای صمیمی، ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی
دیدنت... حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من... به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی، ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی، من به یادت هستم
من، صمیمانه به یادت هستم
آرزویم همه سر سبزی توست
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد.
"مرتضی کیوان هاشمی"
---------------------------------------------------
پی نوشت 28 آبان 1392:
این شعر نه از سهراب است و نه از حمید مصدق! شاعر این شعر زیبا آقای «مرتضی کیوان هاشمی» هستند.
آقای هاشمی اهل نیشابور بوده و کتاب «ترکه و تبر» آخرین تالیف ایشان است.
صفحه شاعر در سایت کلوب