تا به حال کسی
تو را با چشم هاش نفس کشیده؟
آنقدر نگاهت می کنم
که نفس هام
به شماره بیفتد
بانوی زیبای من!
جوری که از خودت فرار کنی
و جایی جز آغوش من
نداشته باشی.
برگرفته از وبسایت شاعر
------------------------------------------------------------------------
دانلود ترانه ی زیبای «می توانم کریسمس را بشنوم» باصدای ابی و لیل کولت
منبع:
بو کشان
تمام حفره های شب را می کاوم
بر فطرت خزه ها دست می سایم
که به انتشار عطر تو
بر سنگ ها پهن شده اند
یک وهم با رویاهای سبز
در مزرعه میخواند
من فکر می کنم آنجا
عطر تو
دگرگون کننده تر به گوش می رسد
"عزیز" راست می گفت
شب ها آسمان به مزرعه می آید
از: سلمان هراتی
از: شمس لنگرودی
گاهی آنقدر واقعیت داری
که پیشانی ام به یک تکه ابر سجده می برد
به یک درخت
خیره می شوم
از سنگ ها
توقع دارم مهربانی را
باران بر
کتفم می بارد
دستهایم هوا
را در آغوش می گیرد
شادی پایین تر از این مرتبه است
که بگویم
چقدر
گاهی آن قدر
واقعیت داری
که من صدای فروریختن
شانه های
سنگی شیطان را می شنوم
و تعجب نمی کنم
اگر ببینم
ماه
با بچه های
کوهستان
گل گاو زبان
می چیند؟
از: زنده یاد سلمان هراتی
از مجموعه: دری به خانه خورشید / نیایش وارهها
ماجرای مرا پایانی نبود
در تمام
اتاقها خیالهای تو پرپر زنان می رفتند و می آمدند
و پرندگانی
بال های تو را می چیدند و به خود می بستند که فریبم دهند
موسی در آتش
تکه های عصایش می سوخت
بع بع
گوسفندانی گریان در فراق شبان گمشده، در اتاقم می پیچید
و من تکه تکه
فراموش می شدم
بوی پیرهنت
چون برف بهاری تمام اتاق ها را سفید کرده بود
عقربه ها مثل
دو تیغه الماس بر مچ دستم برق می زنند
و زمین
به
قطره اشک درشت معلق می مانست
ماجرای مرا
پایانی نبود
اگر عطر تو
از صندلی بر نمی خاست
دستم را نمی
گرفت و به خیابانم نمی برد
از: شمس لنگرودی
13 اردیبهشت 82
برگرفته از کتاب: «53 ترانه عاشقانه»
...
مجال ستایش موهایت ندارم
باید برای تک تک آن نغمه ها سر دهم
دیگر عاشقان تو را به چشم دیگر می طلبند اما
تنها آرزوی من آرایش موهای توست
تو و من ، چون سنگِ مزار فرو می افتیم
و این گونه ، عشق نافرجام ما
چون هستی جاویدانِ خاک ، پایاست
دوست می دارم آن وجب خاکی که تو هستی
من که در مراتع سبز ِ افلاک
ستاره ای ندارم ، این تکرار ِ توست
تو ، تکثیر دنیای من.
در چشمان ِ درشت ِ تو نوری است
که از سیارات مغلوب به من می تابد
بر پوست تو ، بغض ِ راه هایی می تپد
هم مسیر ِ شهاب و تندر ِ باران
منحنی کمرت قرص مهتاب ِ من شد
و خورشید ، حلاوت دهان ژرف تو
نور سوزان و عسل ِ سایه ها
من در خفا ، میان سایه و روح دوستت دارم
از: پابلو نرودا
----------------------------------------------------------------
پی نوشت:
هوایی رو که تو نفس میکشی
دارم راه میرم بغل میکنم...
دانلود ترانه بسیااااار زیبای «ماه عسل» با صدای فرزاد فرزین
ترانه سرا: روزبه بمانی
این ترانه تازه همین چند روز پیش بدستم رسید و فهمیدم که تیتراژ برنامه ماه عسل بوده!
گفتم شاید باز هم مثل من آدم تلوزیون نبین! پیدا بشه که بخواد دانلود کنه و گوش بده. :)
مضمون ترانه در ستایش عشق معنوی و خدا هست اما شاعر با زیرکی و مهارت تمام ترانه ای سروده که هم به عشق زمینی میخوره و هم به عشق معنوی.
عزیز من!
خوشبختی، نامه ای نیست که یکروز، نامه رسانی، زنگ در خانه ات را بزند و آن را به دستهای منتظر تو بسپارد. خوشبختی، ساختن
عروسک کوچکی است از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر... به
همین سادگی، به خدا به همین سادگی؛ اما یادت باشد که
جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله ای از رمز و راز،
لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده ی ادراک ناپذیر
فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی، همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...
از: نادر ابراهیمی
نامه سی و چهارم
از کتاب: چهل نامه کوتاه به همسرم، نشر روزبهان
من عادت کرده ام
شعرهایم را
با لهجه ی مردی بنویسم
که زبانِ مادری اش را
فراموش کرده
و ماه هاست
با لحنِ تبدارِ آغوشش
برایم سپید می گوید
با منطقِ مردی
که از موهایم
فلسفه می بافد
حتم دارم
یکی از همین روزها
نفس هایش را
چاپ خواهم کرد...!
از: سمانه سوادی
میان این همه جنگ،
میان این همه درد،
میلادت،
تولد ستاره ای ست که جهان را روشن کرده است.
با این همه جنگ،
با این همه درد،
چه زیباست جهان.
خداوندا،
بگذار دستهای تو را ببوسم
که جهان را روشن آفریدی.
از: امیر صابرنعیمی
وبلاگ شاعر:
http://anniversary.blogfa.com/
نه پنجره ای اضافی دارم،
که تو را در آن بگذارم و نه میزی.
معشوقه ای نیز در این شهر ندارم
ای گل!
تو را بخرم
و چه کارت کنم؟
از: جاهد کولهبی
ترجمه: رسول یونان
برگرفته از وبلاگ
http://samfonieaghaz.blogfa.com/
چقدر این سخن والتر استیس پندآموز و دلنشین است :
«متمدن
واقعی بودن بدین معناست که بتوانیم بدون هرگونه اتکاء و اتکال به رؤیاهای کودکانه
ای که آدمیان را تاکنون پشت گرم می داشته اند بر پای خود بایستیم و شرافتمندانه
زندگی کنیم. مدعی نیستم که چنین زندگی ای با شادمانی سرخوشانه ای توأم خواهد بود،
اما معتقدم که می تواند زندگی ئی باشد همراه با رضایت بی دغدغه و تشویش، پذیرش تسلیم
آمیز آن چه گریزناپذیر است، در انتظار امور محال ننشستن، و شاکر دلخوشی های کوچک
بودن»

والتر ترنس استیس (Walter Terence Stace) (۱۸۸۶- ۱۹۶۷) فیلسوف انگلیسی ...
ای کاش درختی باشم
تا همه تنهایان
از من پنجره ای کنند
و تماشا کنند در من
کاهش دلتنگی شان را
اگر اینگونه بود
پس دلم را
به سمت دست نخورده ترین قسمت آسمان می بردم
تا معبر
بکر ترین عطرها باشم
که تاکنون
هیچ مشامی
نبوییده باشد
و قاب تصویر های متحرک
ازخیال سبز
در باغ آسمان
که قوی ترین چشم ها آن را
رصد نمی توان کرد
ای کاش درختی باشم
تا از من در یچه ای بسازند
و از آن خورشید را بنگرند
که حرارت و بزرگی را
ازپیشانی مردی وام گرفت
که خانه ای داشت
کوچک تر از دو گام که برداری
ای کاش مرا تا خداوسعت دهند
تا نشان دهم
انسان یعنی
چهل سال آیینه وار زیستن
من تصویر هایی دارم
از سکوت
که در بیابانش
واژه ها لالند
و کلمه ها کوچک
بروز سکوت
در جنگل کلمه
چگونه آیا ؟
ای کاش پنجره ای باشم !
از: زنده یاد سلمان هراتی
برگرفته از کتاب: دری به خانه ی خورشید
-------------------------------------------------------------------------

زندگی نامه سلمان هراتی:
سلمان هراتی (۱ فروردین ۱۳۳۸ - ۹ آبان ۱۳۶۵) با نام اصلی "سلمان قنبر هراتی" شاعر معاصر ایرانی است. وی به علت شعرهای انتقادی اجتماعی شهره است. در اوّل فروردین سال ۱۳۳۸ در روستای مرزدشت تنکابن مازندران در خانوادهای مذهبی متولد شد.
تخلص او در اشعارش «آذرباد» بود و در شعرهایش میتوانیم تاثیر از سهراب سپهری و فروغ فرخزاد را نگاه کنیم او حتی یکی از شعرهایش را تقدیم به سهراب سپهری کرده بود. دوستی او با سیدحسن حسینی و قیصر امینپور زبانزد است.
او در نهم آبان ۱۳۶۵ هنگام عزیمت به لنگرود در یک سانحهٔ رانندگی، درگذشت. در غرب تهران میدانی به نام این شاعر فقید نامیده شده است.
وبلاگ شاعر:
http://salman-harati.blogfa.com/
نگران نباش !
دوباره باز می گردانمت به قاب عکس !!
از: رضا کاظمی
با تشکر از خانم سارای
بهار به بهار ...
در معبر اردیبهشت،
سراغت را
از بنفشه های وحشی گرفتم
و میان شکوفه های نارنج
در جستجویت بودم !
در پاییز یافتمت ...
تنها شکوفه ی جهان
که در پاییز روییدی !
از: سید علی صالحی
--------------------------------------
+ همیشه تو آسمون، از یه ارتفاعی به بعد، دیگه هیچ ابری وجود نداره؛
پس هر وقت آسمون دلت ابری شد، با ابرها نجنگ! فقط کمی اوج بگیر…
با فنجانی چای هم می توان مست شد!
اگر اویی که باید باشد،
باشد ...
از: حسین پناهی
بوی صبح میدهی،
و گنجشکها
در خندههایت پرواز میکنند.
حسودیام میشود
به خیابانها و درختهایی،
که هر صبح
بدرقهات میکنند...
حسودیام میشود
به شعرها و ترانههایی که میخوانی
- خوشا به حال کلماتی،
که در ذهن تو زیست میکنند!-
دلم میخواهد
یکبار دیگر
شعر را
خیابان را
تمام شهر را،
با کودک مهربان دستهایت
از اول،
قدم بزنم...
"مریم ملک دار"
برگرفته از وبلاگ:
http://sedigh-ghotbi.blogfa.com
-------------------------------------------------------------
پی نوشت، 94.02.15 :
دوست عزیزم "سروش" کامنت گذاشتند و گفتند که این شعر برای آقای حامد ویسی است. با سرچ در گوگل به صفحه شخصی اقای ویسی در سایت شعر نو رسیدم. بله این شعر در دفتر اشعار ایشان ثبت شده بود اما چیزی که مانع شد تا این شعر رو به نام ایشان ثبت کنم این بود که چند شعر در دفاتر آقای ویسی دیدم که متعلق به خودشان نبوده و از اشعار دیگران کپی کرده بودند!! مثل شعری از ازاد نوروزی و شعری از گروس که با شعری دیگر منسوب به حسین پناهی را با هم ادغام کرده و به نام خودشان ثبت کرده بودند!
بنابراین با اینکه منبع معتبری برای اثبات اینکه این شعر برای خانم ملک دار است، نیافتم اما با توجه به قرائن مشهود و مشکوک! انتساب این شعر به آقای حامد ویسی هم ممکن نیست مگر اینکه به نحوی اثبات شود.
با تشکر از سروش عزیز
می نویسم چنان زیبایی
که صخره ها سر راهت آب می شوند
تا با تو راهی دریا شوند
کرجی ها به صخره پناه می برند تا پیشت بمانند و به بستر دریا نیفتند
می نویسم چنان زیبایی
که تمامی آب ها دهانه ی دریا جمع می شوند تا ورود تو را ببینند
ای رود !
انگشتت را به من ده
به ساحل شعرهای من قدم نه
نمی توانم از تو چنان بگویم که دفتر اشعارم تر شود
انگشتت را به من ده
بر پله های دفتر من قدم نه
می خواهم گل هایی در شعرم بروید
که کرک ملتهبش را
زیر سرانگشتانم حس کنم
از: شمس لنگرودی
جنگل سبز چشمانت
هیاهوی آهوی چموشی را به دستم داد،
تا ورق ورق از تو بنویسم...
و در بیشه زار آغوشت
سرمست از شهد لبانت،
بغل بغل واژه های معطر عشق را،
بچینم... به پایت ریزم
و تاجی از میخک های احساس،
بر پیچکِ زلف مُشکینت بگذارم
وه! که چه تربناک می شود،
نبض سرانگشتانم از واژه ی "تو"
از: زهره طغیانی
92/9/1
میخواهم در
خواب تماشایت کنم
میدانم که شاید هرگز اتفاق نیافتد.
میخواهم تماشایت کنم در خواب،
بخوابم با تو
تا به درون خوابت درآیم
چنان موج روان تیرهای
که بالای سرم میلغزد،
و با تو قدم بزنم
از میان جنگل روشن مواج برگهای آبی و سبز
همراه خورشیدی خیس و سه ماه
به سوی غاری که باید در آن هبوط کنی
تا موحشترین هراسهایت
میخواهم آن شاخهی نقرهای را ببخشم به تو
آن گل سفید کوچک را
کلمهای که تو را حفظ میکند
از حزنی که در مرکز رویاهایت زندگی میکند
میخواهم تعقیبت کنم
تا بالای پلکان و دوباره
قایقی شوم که که محتاطانه تو را به عقب بر میگرداند
شعلهای در جامهای دو دست
تا آنجا که تنت آرمیده است
کنار من،
و تو به آن وارد میشوی
به آسانی دمی که برمیآوری
میخواهم هوا
باشم
هوایی که در آن سکنی میکنی
برای لحظهای حتی،
میخواهم همانقدر قابل چشمپوشی و
همانقدر ضروری باشم.
از: مارگارت آتوود
ترجمه: محسن عمادی
برگرفته از وبلاگ: «سلام... خداحافظ»
http://navidm.persianblog.ir/post/98
در کنار
تواَم! دوست من
احساسم را با تو در میان میگذارم
اندیشههایم را با تو قسمت میکنم
راهی مشترک پیشِ پایت میگذارم
اما ازآنِ تو نیستم
با مسئولیت خود زندگی میکنم
مرا به
ماندن مجبور نکن! دوست من
احساسم را
به کفهی قضاوت نگذار
نه اندیشهیی
برایم معین کن
و نه راهی
برای درنوشتن
به تصاحبم
نکوشُ
تعهداتم را
نادیده مگیر
اگر از آزادی
محرومم کنی
دوست من
تو را از
بودنم محروم خواهم کرد.
از: مارگوت بیکل
ترجمه: یغما گلرویی