-
یادت باشد تو ملکه و سلطان زندگی ات هستی
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 20:16
گاهی وقتها کمی خودخواه بودن چیز بدی نیست. اگر دیگران را عادت بدهی که همیشه آب میوه ی مانده ته دستگاه آب میوه گیری سهم تو باشد یا کتلت زیادی برشته شده، یا بدمزه ترین آب نبات مانده در ظرف شکلات یا هر چیزی که دیگران دوستش ندارند؛ به مرور این می شود سلیقه ات، می شود سهمت! هیچ کس هم نمی گوید:"آه چه موجود فداکار و دیگر...
-
تو را چگونه بنویسم
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 08:28
شرح تو با سی و دو حرف مگر ممکن است تو را چگونه بنویسم که همه بدانند زمان در حضور تو شروع می شود! چشمهایت را نبند پیدا نمی شوم باور کن. درد من بزرگتر از ترانه های مدرنیست که گوش می کنی هر بار که دیوار حوصله ات خراب می شود روی ثانیه های لنگان آنجا، دوست دارم بدانی اینجا دلم شور می زند و نگاهم آرام ندارد به خودم اطمینان...
-
فراموش کردن تو
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 08:03
فراموش کردن تو بلعیدن پاره سنگی ست که از گنجایش دهان من بزرگتر است! "مصطفی زاهدی" از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد
-
تنها اندوه است که پایدار است
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 07:05
طلا رنگ می بازد مرمر خاک می شود فولاد زنگ می زند نابودی با همه چیزی است در این جهان. تنها اندوه است که پایدار است تا زمانی که واژه باشکوه بماند. "آنا آخماتووا" از کتاب: خاطره ای در درونم است / ترجمه احمد پوری نشر چشمه / چاپ پنجم / زمستان 1388 --------------------------------------------------- پی نوشت: این...
-
من به تو نرسیدم
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 07:04
در آنسوی دنیا زاده شده بودی دور بودی مثل تمام آرزوها و ریل ها در مه زنگ زده بودند هیچ قطاری حاضر نبود مرا به تو برساند من به تو نرسیدم من به حرفی تازه در عشق نرسیدم و در ادامه خواب های من هرگز خورشیدی طلوع نکرد ... "رسول یونان"
-
ای یوسف خوش نام ما ...
دوشنبه 4 آبانماه سال 1394 07:03
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ما ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما جوشی بنه در شور ما تا می شود انگور ما ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما در گل بمانده پای دل...
-
مرد آمد که بماند
جمعه 1 آبانماه سال 1394 22:42
تقدیم به سوگل عزیزم: تو آمده ای و من تازه کلاس اولم! من را روی نیمکتی از مژه هایت بنشان! تا ببینی در یک پلک بهم زدنت چگونه با سواد می شوم دستم را بگیر و روی تخته ی سیاه گیسوانت بچرخان! و "مرد آمد" را با من تکرار کن "مرد آمد" "مرد در باران آمد" "مرد با اسب آمد..." آنقدر تکرار کن!...
-
دلم گرفته است
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1394 22:55
دلم گرفته است مثل پنجره ای که رو به دیوار باز می شود دلم گرفته است و جای خالی دستهایت بر بندبند بدنم درد می کند دلم گرفته است و عصر جمعه بی حضور تو به هر هفت روز هفته ام سرایت کرده است! دلم گرفته روی دست خودم مانده ام شبیه ابری شده ام که به شاخه ی درختی گیر کرده است و با این حال چگونه حتی خیال باریدن داشته باشم وقتی...
-
دارم از چشم های تو دنیا را می بینم
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1394 22:48
دارم از چشم های تو دنیا را می بینم با لب های تو لبخند می زنم با دست های تو نوازش می کنم! چنان گم گشته ام در تو که نمی توانی پیدایم کنی مثل قطره ای که به دریا پیوسته است شکل سایه ای که به تاریکی و شبیه اندوهی که به من! باید دنیا را به کامت کنم حتی اگر نبینی ام! می خواهم خوشبخت باشم. "مصطفی زاهدی"
-
تماشا
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1394 22:35
من تماشای تو می کردم و غافل بودم کز تماشای تو خلقی به تماشای منند. "هوشنگ ابتهاج" (سایه)
-
خواب می دیدم که در باران پرستیدم تو را
چهارشنبه 29 مهرماه سال 1394 22:23
خواب می دیدم که در باران پرستیدم تو را چشم من روشن، درآن رویا، تو را دیدم تو را بغض کردم، ناله کردم، عشق کردم، عاشقی روی سنگ قلب تاریکم تراشیدم تو را عهد کردم تا تو را دیدم هم آغوشت شوم لیک دراوج خجالت من نبوسیدم تو را عاشقانه گفته ام وین بارهم بشنو ز من عشق من با این همه هرگز نفهمیدم تو را یک نفر من را صدا زد که ز تو...
-
شادی هایت را بر صورت من بریز
سهشنبه 28 مهرماه سال 1394 19:03
سنتورها، عودها، ویلن ها، عودها در دلشان ساز می زنند تا به محض رسیدنت خود به صدا درآیند. ای بهار سرمنشأ بی پایانت کجاست تا نوشان نوشان بیایم و در منزلت آرام گیرم پل هایت کجاست تا از تلاطم این برف بگذرم. جاده ها به نیت دیدنت راهی شهرها می شوند نمی یابندت، دور می شوند. کندویت کجاست تا زنبورانم از شکوفه گیلاست پر کنند....
-
هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شود
سهشنبه 28 مهرماه سال 1394 17:40
هر زمان می بینمت قلبم پریشان می شود چشم هایم در هوایت باز گریان می شود حس عشقم ناگهان گل می کند اما چه حیف مثل داغی در میان سینه پنهان می شود گفته بودم دوستت دارم نکردی اعتنا فکر می کردی که احساسم گریزان می شود عشق تو تنها نماد دلخوشی هایم شده دلخوشی هایی که رویاروی ِ پایان می شود فکر می کردم که آسان است دل کندن ز تو...
-
دوستت ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ...
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 08:17
دوستت ﺩﺍﺭﻡ ﻣﺪﺍﻡ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻣﯽﺭﯾﺰﺩ ﺗﻮﯼ ﺩﺳﺖﻫﺎﻡ ﺑﺎﻫﺎﺵ ﭼﮑﺎﺭ ﮐﻨﻢ؟ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭﻣﺶ ﮔﻮﺷﻪﻫﺎﯼ ﻟﺒﺖ؟ ﺑﻌﺪ ﺑﺮﺵ ﺩﺍﺭﻡ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﺪﺍﻧﻢ ﭼﻪ ﺧﺎﮐﯽ ﺑﻪ ﺳﺮﻡ ﺑﺮﯾﺰﻡ؟ "عباس معروفی"
-
آشفته دلان را هوس خواب نباشد
دوشنبه 27 مهرماه سال 1394 08:14
آشفته دلان را هوس خواب نباشد شوری که به دریاست به مرداب نباشد هرگز مژه برهم ننهد عاشق صادق آنرا که به دل عشق بود خواب نباشد در پیش قدت کیست که از پا ننشیند یا زلف تو را بیند و بیتاب نباشد چشمان تو در آینه ی اشک چه زیباست نرگس شود افسرده چو در آب نباشد گفتم شب مهتاب بیا نازکنان گفت آنجا که منم حاجت مهتاب نباشد....
-
از پوستم صدای تو می تراود
یکشنبه 26 مهرماه سال 1394 08:08
از پوستم صدای تو می تراود بر پاهای تو راه می روم با چشم تو شعر می نویسم من که ام به جز تو که در رگ و پوستم نهانی و نام مرا به خود داده ای . "شمس لنگرودی" از کتاب: حکایت دریاست زندگی گزینه اشعار / شمس لنگرودی نشر نیماژ / چاپ اول 1392
-
آرام می آیم و ...
یکشنبه 26 مهرماه سال 1394 07:59
آرام می آیم و از گوشه ی لب هایت برگ های پاییز را جارو می کنم من گذر فصل ها را از خطوط صورت تو می فهمم. "فرناز خان احمدی"
-
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی
یکشنبه 26 مهرماه سال 1394 07:35
تماشایی ترین تصویر دنیا می شوی گاهی دلم می پاشد از هم، بس که زیبا می شوی گاهی حضور گاه گاهت بازی خورشید با ابر است که پنهان می شوی گاهی و پیدا می شوی گاهی به ما تا می رسی کج می کنی یکباره راهت را ز ناچاریست گر همصحبت ما می شوی گاهی دلت پاک است اما با تمام سادگی هایت به قصد عاشق آزاری معما می شوی گاهی تو را از سرخی سیب...
-
گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود
شنبه 25 مهرماه سال 1394 08:32
گرچه چون موج مرا شوق زخود رستن بود موج موج دل من تشنه ی پیوستن بود یک دم آرام ندیدم دل خود را همه عمر بس که هر لحظه به صد حادثه آبستن بود خواستم از تو به غیر از تو نخواهم اما خواستن ها همه موقوف توانستن بود کاش از روز ازل هیچ نمی دانستم که هبوط ابدم در پی دانستن بود چشم تا باز کنم فرصت دیدار گذشت همه ی طول سفر یک...
-
روزگار امانت دار خوبی نیست
شنبه 25 مهرماه سال 1394 08:11
تو اینجایی با همان چشم ها همان دست ها و درست با همان اسم، شاید این چیزی شبیه یک معجزه باشد اما من هنوز چشم هایم را به همان جاده ای دوخته ام که تو را به دستش سپرده بودم ! به بی ثباتی محکومم نکن آن کسی که من بدرقه اش کرده بودم هرگز باز نگشته است ! روزگار امانت دار خوبی نیست ... "مصطفی زاهدی" از کتاب: دست هایش...
-
تو را در روزگاری دوست دارم ...
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1394 16:13
نه معماری بلند آوازه ام نه پیکره تراشی از روزگار رنسانس نه آشنای دیرینه مرمر . اما می خواهم بدانی تن زیبای تو را چگونه ساخته ام و با گل و ستاره و شعر آراسته ام و با ظرافت خط کوفی . نمی خواهم توانایی ام را در بازسرایی تو به رخ بکشم و در چاپ دوباره ات و در نقطه گذاری ات از الف تا ی . که عادت ندارم از کتاب های تازه ام...
-
مهربانی ات را با گل ها در میان بگذار
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1394 09:53
مهربانی ات را با گل ها در میان بگذار با سنگ ها با رودی که می رود با خنده کودکان عراقی مهربانی ات را با جنگ در میان بگذار صدای تو چشمه ای خواهد شد و انسان را با انسان آشتی خواهد داد. "غلامرضا بروسان"
-
پوشیده چون جان می روی ...
پنجشنبه 23 مهرماه سال 1394 09:49
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من سرو خرامان منی ای رونق بستان من چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من بی پا و سر کردی مرا...
-
بمان ...
سهشنبه 21 مهرماه سال 1394 13:22
بمان! دوست داشتنم هنوز بوی باران و کاهگل می دهد بوی مداد جویده ی شده ی کودکی ام بوی گلبرگ های گل محمدی لای قرآن بمان! من تو را قد انگشتان دو دستم دوستت دارم. "محسن حسینخانی" از مجموعه در دست چاپ: "باران بعد رفتنت بند نمی آید" پی نوشت: دوستان علاقنمد کرمانشاهی می توانند آثار چاپ شده آقای محسن...
-
تمام ترسم ...
سهشنبه 21 مهرماه سال 1394 07:49
تمام ترسم از این است که یک شب بخواهی که به خوابم بیایی و من همچنان به یادت بیدار نشسته باشم ... ! "سیدعلی صالحی"
-
زیبایی تو
سهشنبه 21 مهرماه سال 1394 07:46
زیبایی ات را در لحظه ای حبس می کنم و به دیوار می آویزم! بافه ای از گیسوانت از قاب بیرون می ریزد! دوباره می فهمم نه در عکس نه در نگاه نه در روسری و نه در واژه های این شعر زیبایی تو در هیچ قابی محصور شدنی نیست! "مصطفی زاهدی" از کتاب: دست هایش بوی نرگس می داد
-
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
سهشنبه 21 مهرماه سال 1394 07:40
قسمت این بود که من با تو معاصر باشم تا در این قصه پر حادثه حاضر باشم حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟ یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟ شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد تا...
-
دوش در حلقه ما قصه گیسوی تو بود
دوشنبه 20 مهرماه سال 1394 19:40
دوش در حلقه ما قصــــــه گیسوی تو بود تا دل شب سخن از سلسله موی تــــو بود دل که از ناوک مژگان تو در خون میگشت باز مشتاق کمانخانه ابروی تــــــــــــــو بود. "حافظ" + 20 مهرماه، سالروز بزرگداشت حافظ شیرازی گرامی باد.
-
گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست
دوشنبه 20 مهرماه سال 1394 07:41
گرچه گاهی حال من مانند گیسوهای توست چشمه ی آرامشم پایین ابروهـای توست خنده کن تا جای خون در من عسل جاری کنی بهترین محصول ها مخصوص کندوهای توست ... "رضا نیکوکار"
-
خسته ام...
یکشنبه 19 مهرماه سال 1394 08:46
آنقدرها کوتاه آمده ام که بلندای قامتم در آینه چشم های تو به چشم نمی آیند آنقدرها تنها برای تو آغوش وا کرده ام که عابران این مسیر لعنتم می کنند! خسته ام و سایه ی هیچ درختی همقد حجم خستگی ام نیست! خسته ام و تو هرگز نخواهی فهمید درختی که همیشه سایه اش را برای دلخستگی های تو مهیا می کرد چگونه از دردهای نگفته خود را به...