-
تنهاییام را به کدام پنجره بگویم
پنجشنبه 27 آبانماه سال 1395 08:23
تنهاییام را به کدام پنجره بگویم که فردا صبح چشم در چشم آفتاب رسوایم نکند! دوست داشتنم را به کدامین خیال گره بزنم تا طناب دار بی کسی را دور گردنم نبافد! و از دردهایم برای کدام ابر بگویم تا آبروی یک مرد را چند فصل نگه دارد! خودت بگو یک دریا چند سال می تواند بغضش را نگاه دارد تا خوابش پریشان نشود و یک شاعر چند شعر می...
-
بی رحمی یک لبخند
پنجشنبه 27 آبانماه سال 1395 08:17
می دانی تقصیر من نیست اگر زیبایی چشم های تو توی هیچ بوم نقاشی جا نمی شود آنقدر بی رحمانه زیبایی که چشم دوربین ها را ضعیف کرده ای با این بلای سرخِ لبخند که بر سر کلمه ها آوردی حواس هیچ شاعری به معشوق اش نمی ماند نگرانم ! می دانم که آخرش جایی در بیت های پایانی نسل شعر های عاشقانه را منقرض می کنی ! "میلاد...
-
ترانه یی غمگینم
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1395 09:22
می خواستم ترانه یی باشم که بچه های دبستانی از بر کنند دریا که می شنود توفانش را پشتش پنهان کند و برگ های علف نت های به هم خوردن شان را از روی صدای من بنویسند . می خواستم ترانه یی باشم که چشمه زمزمه ام کند آبشار باسنج و دهل بخواند . اما ترانه یی غمگینم و دریا، غروب بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند ! نت هایم را...
-
بی تابانه در انتظار تواَم
چهارشنبه 26 آبانماه سال 1395 08:15
بی تابانه در انتظار تواَم غریقی خاموش در کولاک زمستان. فانوس های دور سوسو می زنند بی آن که مرا ببینند آوازهای دور به گوش می رسند بی آن که مرا بشنوند. من نه غزالی زخم خورده ام نه ماهی تنگی گم کرده راه نهنگی توفان زادم که ساحل بر من تنگ است.- آن جا که تو خفته یی شنزاری داغ که قلب من است. "محمد شمس لنگرودی"...
-
به من وعدهی دیداری بده
سهشنبه 25 آبانماه سال 1395 15:41
دکمههای پیراهنم خواب انگشتان تو را میبینند و کفشهایم میسوزند در آرزوی پابه پایی با کفشهای تو ! شالِ من نمیتواند خاطرهی شانههایت را از خاطر ببرد، شلوارم دنبال میکند مرا در خانه و میخواهد دوباره او را به قدم زدن در کنار تو ببرم ... پس چگونه انتظار داری از تو نخواهم به من وعدهی دیداری بدهی؟ "یغما...
-
در ادامه ی شب ...
سهشنبه 25 آبانماه سال 1395 14:22
امروز هم بی «صبحت به خیر عزیزم» ات آغاز شد یک جمله ی ساده که قادر بود خورشید مرا از پشت کوهها بیرون بکشد بالا بیاورد بنشاند پشت میز صبحانه من در ادامه ی شب میز را چیدم من در ادامه ی شب صبحانه ی گنجشک ها را دادم من با چراغهای روشن به خیابان زدم و هیچ کس نمی دانست در درونم زن دیوانه ایست که روزش به چند کلمه وابسته است....
-
پنج رباعی از مجتبی رمضانی
سهشنبه 25 آبانماه سال 1395 14:01
1) درمانده و زار می کشیدم خود را تا روی مزار می کشیدم خود را من مرد نبودم به خدا، بعد از تو باید که به دار می کشیدم خود را 2) حالا که برا ی تو میسر گشته بگذر دگر از حال من سرگشته تو منظره قشنگ ساحل اما .... هر موج که سمتت آمده برگشته 3) با گریه و التماس پس خواهی داد ای بی دل ناسپاس، پس خواهی داد سوگند به دلهای شکسته،...
-
دست های تو
سهشنبه 25 آبانماه سال 1395 08:21
عشق مثل رد دست تو روی هواست نمی توانم به کسی ثابتش کنم یا نشانش دهم حالم که خوب است یعنی دستانت از شب گیسوانم عبور کرده است گیسوانم نفس می کشند . " چیستا یثربی " + با تشکر از خانم گل ناز http://golenazj.persianblog.ir /
-
تماشای لبخندت آبروی من است
یکشنبه 23 آبانماه سال 1395 11:25
نگو که تنهایی ام را از بر میخوانی یا شبم را از صبح میتکانی نمیتوانی... تو دوری مشکلی نیست من همانم که برای دیدن لبخندت دنیا را قلقلک میدهم بگذار جهان به من بخندد تماشای لبخندت آبروی من است... آماده باش! "چیستا یثربی "
-
من از لبهای تو متولد شدهام
یکشنبه 23 آبانماه سال 1395 11:13
زندگی من از روزی آغاز شد که تو را دیدم و بازوانت راه دهشتناک جنون را بر من سد کرد و تو سرزمینی را نشانم دادی که در آن تنها بذر نیکی میپاشند. تو از قلب پریشانی آمدی تا تسکین دهی تب و دردم را و من درختی بودم که در جشن انگشتانت میسوختم از اشتیاق من از لبهای تو متولد شدهام و زندگیام از تو آغاز میشود. "لویی...
-
می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم!
یکشنبه 23 آبانماه سال 1395 09:09
بیا... کمی نزدیک تر لطفا می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم! امشب روی میز کارم کنار عطر شب بو ها برایت جا پهن می کنم بیا دراز بکش و موهایت را پهن کن روی شعرهایم تا ستاره باران شوند! دستهایت را ببر زیر چانه ات و با چشمهای خمار از خواب برایم بگو هنوز دوستم داری تا این شعر که از روی چشمهایت نوشته ام... بشود آیه ای برای...
-
کفشهایم خسته اند
یکشنبه 23 آبانماه سال 1395 09:06
کفشهایم خسته اند ! پاهایم اما، امیدوار هنوز میشود هزار پله را برای رسیدن به " تو " بالا آمد. "هستی دارایی"
-
بعضی روزها عجیب بوی تو را می دهند
یکشنبه 23 آبانماه سال 1395 09:04
بعضی روزها عجیب بوی تو را می دهند دلتنگی کنج خانه می نشیند زل می زند به چشمانم و یادت را بر سینه ام می فشارد .... گوش کن این صدای قلب من است که بیقرار می کوبد حالا باز هم نیا! اما بگو با عطر تو که جاریست در لحظه هایم چه کنم؟! "سارا قبادی"
-
نگاهی کن
شنبه 22 آبانماه سال 1395 15:54
دست می سایم به دستانت به آن لطیف بی همتا گیسو گشاده در باد آن طره ای که عطرش در مشامم جاریست نگاه کن که چگونه میخکوب آن چشمان توام چشم نه، طعمه ی صیاد و شکارگاه عشق تو چنان حل شدی در من که هیچ از من نیست پای به سر، همه تو شدم راستی تو مرا می بینی والا یار؟ اگر می دیدی حتم دارم ذوب می شدم در آتشفشان نگاهت هنوز نفس...
-
می ترسم نیایی ...
شنبه 22 آبانماه سال 1395 15:48
درد دارد دیدن عکست وقتی نیستی بویدن عطرت وقتی ندارمت و دراز کشیدن در تختی که هنوز بوی موهای تو را دارد نیستی و انگشتانم توان نوازش را از دست داده اند نیستی و من یادم رفته است امروز چند شنبه است گاهی دلم را می تکانم و از میان خرده ریزه هایش خاطره ی کوچکی ویرانم می کند می ترسم به بهار نرسم می ترسم نیایی و نفس کشیدن از...
-
خیال تو ...
شنبه 22 آبانماه سال 1395 13:20
حواسم را هرکجا پرت می کنم، خیال تو دستش را می گیرد و در همان خیابان قدم می زنند ! سرم را گرم هرچیزی که می کنم، هوای تو سردش می کند و مدام به سرم می زند ... و من هنوز نشسته ام کنار بخاری، سرم را گرم می کنم، نشسته ام و کوک های دلم را وا می کنم ! ولی، تنگ تر می شود ! ای لعنت به تو با قهوه و کتاب، با موسیقی و شعر و...
-
یک دریا غربت
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1395 11:36
من مانده ام با یک دریا غربت افق تا افق فاصله وُ جایت که حتی یک لحظه هم خالی نیست چشم دوخته ام به انتظار آن اتفاق تماشایی وُ تاب می آورم. خدا را چه دیدی شاید هم آمدی وُ گره کور این دوست داشتنِ ناتمام را با دستهای تمامت باز کردی. "ماندانا پیرزاده" (بهار 95) (برگرفته از صفحه فیسبوک شاعر)
-
شعری شبیه تو
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1395 11:25
مداد بوی چوب کاغذ بوی خاک و لحظه ها بوی دلتنگی می دهند واژه ها اما مدام عطر یاد تو را روی دفترم می پاشند و بی هیچ تمهیدی شعری شبیه تو از سرانگشتانم چکه می کند. "ماندانا پیرزاده" (بهار 95) (برگرفته از صفحه فیسبوک شاعر)
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1395 07:53
از شعرهای کوچک من برای روح بزرگ تو : می خواهم بروم و سال ها کنار خورشید دراز بکشم می خواهم کسی نباشد که بیدارم کند کسی نباشد که یادم بیاورد به خانه برگردم و با نوک انگشت هایم دیوارها را نوازش کنم می خواهم بروم چون تو را دوست دارم و حس می کنم قلبم هیچ کجای زمین جا نمی شود. "فرناز خان احمدی" + تولدت مبارک خانم...
-
تا چشم کار میکند تو را نمیبینم!
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1395 07:23
تا چشم کار میکند تو را نمیبینم. از نشانهایی که دادهاند باید همین دور و برها باشی زیر همین گوشه از آسمان که میتواند فیروزهای باشد جایی در رنگهای خلوت این شهر در عطر سنگین همین ماه که شب بوها را گیج کرده است پشت یکی از همین پنجرهها که مرا در خیابانهای دربهدر این شهر تکثیر میکند. تا به اینجا تمام نشانیها درست...
-
رفتن، گاهی همه چیز را خراب میکند!
پنجشنبه 20 آبانماه سال 1395 07:20
شهر همان شهر است خیابان همان خیابان کافه همین میز است میز همین صندلی که تو روی آن نشسته ای اما دیگر نه من آن مرد سابقم نه تو آن فکری که هر شب کلافه ام می کند حالا که آمده ای رو به روی هم می نشینیم لبخند می زنیم و تنها از دور به یکدیگر فکر می کنیم. "بهزاد عبدی"
-
خدا را در فراخی خوان
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1395 10:30
خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی نه چون کارت به جان آمد خدا از جان و دل خوانی. "سعدی" + با تشکر از آقای نوید کسائیان برای ارسال شعر.
-
تمام دست تو روز است
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1395 08:03
تمام دست تو روز است و چهرهات گرما نه سکوت دعوت میکند و نه دیر است دیگر باید حضور داشت در روز در خبر در رگ و در مرگ... از عشق اگر به زبان آمدیم فصلی را باید برای خود صدا کنیم تصنیفها را بخوانیم که دیگر زخمهامان بوی بهار گرفت. بمان: که برگ خانهام را به خواب دادهای فندق بهارم را به باد و رنگ چشمانم را به آب. تفنگی...
-
دوستت دارم
سهشنبه 18 آبانماه سال 1395 08:08
دوستت دارم ... باید در چشمان نگریست، یا در گوشها گفت؟ جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود و مروارید چشمانت دلیل بود؟ در عصر یک پاییز در اتوبوس بودیم دورمان دیوار شیشهای سبز ... سبزی شیشهها، زرد پاییز را سبز خرم کرده بود. از سبزی برگها بهار به اتوبوس نشست. بیرون خزان در کار بود. نمیدانستم در بهار درون باید...
-
برای خستگی چشم های تو
سهشنبه 18 آبانماه سال 1395 07:42
همه ی خواب های عمیقم را بر می دارم - حتی کودکانه ترینشان را از دورترین سالهای زندگی ام - به بال نسیم می بندم به ایوان بیا و همه ی خواب های مرا نفس بکش عزیز بی نیاز من ! این همه ی بضاعت من است برای خستگی چشم های تو ! "روشنک آرامش" از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطهدار نیست / ص90
-
نامیرا شده ام
سهشنبه 18 آبانماه سال 1395 07:34
نامیرا شده ام همه ی احساس های خوب دنیا را فراموش کرده ام می دانم تاس هم که بیندازم جفت شیش نمی آورم فقط تو که نشسته ای و امید می بافی مرا کلافه می کنی! می شود کمی آن سوتر بنشینی آن قدر که دلم بتواند تو را کم بیاورد آن قدر که دوباره دل تنگت شوم آن قدر که بخوابم و وقتی بیدار شوم سرم روی نازبالش شانه ات باشد و تو رفته...
-
پاییز از چشمان من شروع شد
دوشنبه 17 آبانماه سال 1395 11:22
پاییز از چشمان من شروع شد از برگ ریزان دلم از نارنجیِ سکوتم که مشت مشت دلتنگی به آسمان می پاشید پاییز نگاه خشکیده ی من بود بر تنِ خسته ی کوچه و عشق نافرجامی که داشت کم کم غروب می کرد ... "سارا قبادی"
-
صبح ...
دوشنبه 17 آبانماه سال 1395 11:19
صبح از نگاه خواب آلود من نمای بسته ی توست! وقتی رو به آینه ایستاده ای و موهایت را همان مدلی که من دوست دارم شانه می کنی و... من مثل آدمی که حافظه ی کوتاه مدتش را از دست داده... ناباورانه نگاهت می کنم و عطرت که می دود زیر بینی ام... به این فکر می کنم که برای تشکر از این معجزه اگر روزی صد بار دست های خدا را ببوسم...
-
امشب از عشقت انصراف می دهم
یکشنبه 16 آبانماه سال 1395 10:28
تا امروز از تو نوشتم امشب از عشقت انصراف می دهم سخت است دوست داشتن تو خسته ام می خواهم کمی استراحت کنم شاید فردا دوباره عاشقت شدم. "غلامرضا بروسان"
-
موهایت در باد
یکشنبه 16 آبانماه سال 1395 10:17
موهایت در باد به پرواز در می آمد کنارت به تماشایت می نشستم خورشید می سوزاند دریا آتش می گرفت تو حرف می زدی و من غرق صحبت ات بودم می خندیدی سکوت می کردی به فکر فرو می رفتی دست در دست من، راه می رفتی راه تمام می شد تو را نمی دیدم زمان، سال سال می گذشت از دور، از خیلی خیلی دور تماشایت می کردم. "اُزدمیر آصف"...