لبهایت را
بیشتر از تمامی کتاب هایم دوست می دارم
چرا که با لبان تو
بیش از آنکه باید بدانم، می دانم.
لبهایت را
بیشتر از تمامی گل ها دوست می دارم
چرا که لبهایت لطیف تر و شکننده تر از تمامی آنهاست.
لبهایت را بیش از تمامی کلمات دوست می دارم
چرا که با لبهای تو
دیگر نیازی به کلمه ها نخواهم داشت.
"ژاک پره ور"
(ترجمه از خانم فریبا)
منبع: http://sarzaminedel.blogfa.com/8807.aspx

+ ژاک پره ور ( یا پروه یا پرِوِر) (Jacques Prévert) (1900-1977) شاعر و فیلم نامه نویس فرانسوی بود.
آنقدر جای خالیات اینجاست،
که کنارم دراز می کشد،
برایم قصه می گوید،
سر بر شانه ام می گذارد
و گاه باهم گریه می کنیم...
آن قدر به نبودنت عادت کرده ام
که اگر یک روز بیایی،
دلم برای جای خالی ات تنگ می شود...!
"چیستا یثربی"
پ.ن: مطمئن نیستم که این شعر برای خانم یثربی هست یا خیر؟
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد، همه دنیاست بهشت.
"صائب تبریزی"
----------------------------------------------
پ.ن: بیت دوم این شعر را به گونه دیگری نیز گفته اند:
شعر کامل در سایت گنجور
ما در چه شماریم، که خورشید جهانتاب
گردن به تماشای تو از صبح کشیدهست
ما را ز شب وصل چه حاصل، که تو از ناز
تا باز کنی بند قبا، صبح دمیدهست.
"صائب تبریزی"
منبع: سایت گنجور
دوست داشتنت
به روییدن ستاره بر سنگ می ماند،
به چیدن انگور از مزارع ماه،
همان قدر دور،
همان گونه بی فرجام!
خواستنت سیب نیست که بچینم،
اشک نیست که بریزم.
اینکه در میانه جنگ دلت بخواهد زمان بایستد،
گلوله بایستد،
باد بایستد،
تا نفسی بی دغدغه،
بی هراس دقایق بعد،
از پشت این خاکریزهای خسته گریز
بزنی به دشتهای خوشبخت
که سر بگذاری بر شانه تاکستان و
هوای خانه مست ات کند.
خودت انتخاب کنی از کجای کدام خواب بیدار شوی
که سر از محال آغوش اش در بیاوری
و یک عمر تشنگی را های های بباری.
دوست داشتنت درنگ شیرینی ست
که در چای سرد هر روزه ام،
بی صدا حل می شود.
"امیر سربی"
همه شب سجده برآرم،
که بیایی تو به خوابم
و در آن خواب بمیرم،
کـه تو آیی و بمانی ...
(محمد صفوی) ؟
یا (شهریار) ؟
شعر کامل: اینجا
دروازههای شهرت را به رویم بگشا
با تو آنقدر حرف دارم که
با گفتن تمام نشود
سالهاست من لحظاتی را زیستهام که
گره به نام تو خورده
دروازههای شهرت را به رویم بگشا
من در آنجا با تو
شهرهای دیگر را تصاحب خواهم کرد
این خانهها
این کوچهها
این میدانها
کفایت هر دویمان را نمیکند.
"اُزدمیر آصف"
ترجمه: قادر دلاورنژاد
برگرفته از وبلاگ مترجم:
http://delavarnejad.blogfa.com
دیگر نه هراسانم نه ناامید
روزگارانم را عوض کردم
با آنچه که برایم دادی
روزگارانی که در خورت نبودند
و دور انداختم هر چه را که لایقت نبود
اکنون بادهایند
که جای آن تیرگی ها می وزند
تو به تعریف دوبارهی آموخته های مقدسم آمدی
سرزمینم را در نگاهی به زیبایی ات پیوند زدی
دستهایم را به دوردستها رساندی
پنهانترین دریاها را به کشتی هایم گشودی
تنها تویی که می توانی
رفتگان عادی را
به شعری بخوانی که
کلماتش نمی میرند.
"کمال اوزر"
(شاعر معاصر ترک)
ترجمه: قادر دلاورنژاد
برگرفته از وبلاگ مترجم:
http://delavarnejad.blogfa.com
پ.ن: قسمت های آبی رنگ نسبت به اصل ترجمه اندکی تغییر یافته اند. (بدون تغییر درمعنی و مفهوم)
اینکه با تو باشم
و با من باشی
و با هم نباشیم؛
جدایی همین است.
اینکه یک خانه ما را در بر بگیرد،
اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد،
جدایی همین است.
اینکه قلبم اتاقی باشد خاموش کننده صداها
با دیوارهای مضاعف
و تو آن را به چشم نبینی،
جدایی همین است.
اینکه در درون جسمت تو را جستجو کنم.
جدایی از صمیم دل
و آوایت را در درون سخنانت جستجو کنم
و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم
جدایی همین است.
"غاده السمان"
حسودی ام می شود
به لباسهایت،
که هر روز تو را در آغوش می گیرند!
حسودی ام می شود
به بالِشَت،
که هر شب سرت را
روی سینه اش می گذاری!
حسودی ام می شود
به همه چیز؛
به همه کس...؛
به کسانی
که سالهاست
در کنار تو زندگی می کنند!
می بینی؟
دوریت آنقدر دیوانه ام کرده
که هیچ تیمارستانی قبولم نکند!
"یاشار عبدالملکی"
این روزها
بی حواس ترین زن دنیا منم
که در گذر از میان مردم شهر
با هر عطری به یاد تو
مست می شوم
و در چهار خانه ی
هر پیراهنی شبیه تو
بیتوته می کنم
این روزها
هستی وُ نیستی
و میان بی حواسی های معلقم
قدم می زنی
تو را می گردم
در میان تمام کسانی که شبیه تو نیستند
و سراغ تو را
از شلوغ ترین خیابان های شهر می گیرم
نیستی که نیستی
و من
بی حواس ترین زن دنیا
که هر چه می کنم
حواسم از تو
پرت نمی شود که نمی شود
"منیره حسینی"

دورترین فاصله در دنیا،
حتی فاصلهی مرگ و زندگی نیست.
فاصلهی من است با تو
وقتی روبرویت ایستادهام
و دوستت دارم،
بی آنکه تو بدانی.
"رابیندرانات تاگور"
+ رابیندرانات تاگور (۱۸۶۱-۱۹۴۱) شاعر، فیلسوف، موسیقیدان و چهرهپرداز اهل بنگال هند بود.
از تمام حرفهایی که نمی زنم
از جاده هایی که
بی تو
قدم زدم
از پنجره هایی که از آن ندیدمت
از روزهایی که بی تو هدر شدند..
می توانم شعری باشم
و برلبهایت
زمزمه شوم..
باران کافیست برایم
که دوباره عاشقت شوم...
"مونا پرستش"
پیش رویت دگران صورت بر دیوارند
نه چنین صورت و معنی که تو داری دارند
عجب از چشم تو دارم که شبانش تا روز
خواب میگیرد و شهری ز غمت بیدارند
"سعدی"
-----------------------------------------
(متن کامل شعر در ادامه مطلب)
ادامه مطلب ...
اگر ماه از تو زیباتر بود
هرگز دوستت نمی داشتم
اگر موسیقی
از صدای تو دل انگیزتر بود
هرگز به صدای تو گوش نمی سپردم
اگر آبشار اندامش از تو
متناسب تر بود
هرگز نگاهت نمی کردم
اگر باغچه از تو
خوشبو تر بود
هرگز تو را نمی بوئیدم
اگر در مورد شعر هم از من بپرسی
بدان
اگر به تو نمی مانست
هرگز نمی سرودمش.
"شیرکو بیکس"
عزیزم !
به من سخت می گذرد که تو تب کنی. کاش تمام حرارت ها یک جا جمع می شد و بجای اینکه ذره ئی به اندام تو نزدیک شود، قلب سمج مرا می سوزانید. با اینکه این همه مردمان شریر وجود دارند که کارشان به گمراه کردن معصومین می گذرد، آیا تب مقری در آنها پیدا نکرد که به تو حمله برد؟ از شدت فکر و آلام باطنی حس می کنم دچار یک ضعف و خفگی قلبی شده ام. آه! کاش یک دفعه آتش می گرفتم. با وجود این، تمام حواسم پیش توست. چه چیز بیشتر از این قلب را به مصائب نزدیک می کند که انسان زود دوست بدارد، زود تسلیم بشود، و از این گذشته کدام بد بختی بزرگتر از این است که شخص...
تو تب داری، نمی خواهم حرف بزنم، ولی تب تمام می شود و باید بدانی در این مواصلت به کار مهمی که خیلی ها آرزو داشته اند اقدام کرده ای و تاریخ و آینده به تو نگاه می کند.
عالیه ! عالیه جز من و توکسی در بین نیست. همه جا تاریک، همه جا مجهول، به من اجازه بده امشب پیش تو بیایم !
نیما ، ۲۵ اردیبهشت ۱۳۰۵
"نیما یوشیج"
منبع: وبسایت رسمی نیما یوشیج
دوست داشتن ما
بازی برف و خورشید بود...
هر چقدر عاشقانه تر می تابیدم
محو تر می شدی!
"مینا آقازاده"
نسیم خنکی
که موهایت را تکان می دهد
صدای من است
بارها از تو می گذرد و
تو او را نخواهی شناخت!
"نیما یوشیج"
منبع: وبسایت رسمی نیما یوشیج
تو تنها
رنگ موهایی خرمایی و
تو تنها
رنگ چشمانی قهوەای و
تو تنها
رنگ برنزەی اندامی آتشین نیستی
گر سرت کتاب نبود و
فوران فوارەهای روشنایی در آن نبود
رنگ موهایت از خیالم پر می کشید
گر نگاهت، رنگ بلندپروازی نبود و
خیره به راز باد و قلب باران و آذرخش نبود،
رنگ چشمانت از نگاهم پر می کشید
گر روحت نیز،
به جادوی موسیقی آمیخته نبود،
هر روز گوش به نداهای آبی و
هر شب گوش به نسیم های سفید و
هر بار گوش به نت های بالدار نمی داد و
رنگ اندامت
دیرزمانی
از دستان و از احساسم پر می کشید.
"شیرکو بیکس"
ترجمه: مسعود طه زاده