ای سنگ دل تو جان را دریای پرگهر کن
ای زلف شب مثالش در نیم شب سحر کن
چنگی که زد دل و جان در عشق بانوا کن
نیهای بیزبان را زان شهد پرشکر کن.
"مولانا"
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
"مولانا"
------------------------------------------
متن کامل شعر:
آن کس که تو را دارد از عیش چه کم دارد
وان کس که تو را بیند ای ماه چه غم دارد
از رنگ بلور تو شیرین شده جور تو
هر چند که جور تو بس تند قدم دارد
ای نازش حور از تو وی تابش نور از تو
ای آنک دو صد چون مه شاگرد و حشم دارد
ور خود حشمش نبود خورشید بود تنها
آخر حشم حسنش صد طبل و علم دارد
بس عاشق آشفته آسوده و خوش خفته
در سایه آن زلفی کو حلقه و خم دارد
گفتم به نگار من کز جور مرا مشکن
گفتا به صدف مانی کو در به شکم دارد
تا نشکنی ای شیدا آن در نشود پیدا
آن در بت من باشد یا شکل بتم دارد
شمس الحق تبریزی بر لوح چو پیدا شد
والله که بسی منت بر لوح و قلم دارد.
"مولانا"
برگرفته از کانال: باران دل
baran_e_del@
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را
تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را
ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم
چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را.
"مولانا"
-----------------------------------------
متن کامل شعر در ادامه مطلب
ادامه مطلب ...
دانی که به دیدار تو چونم تشنه
هر لحظه که بینمت فزونم تشنه
من تشنة آن دو چشم مخمور توام
عالم همه زین سبب به خونم تشنه
"مولوی"
------------------------------------------------------------
پی نوشت: این شعر در سایت گنجور بدین صورت آمده است:
وه وه که به دیدار تو چونم تشنه
چندانکه ببینمت فزونی تشنه
من بندهٔ آن دو لعل سیراب توام
عالم همه زانست به خونم تشنه.
استاد شجریان در تصنیف "نازار دلی" این شعر را بدین صورت (دانی که به دیدار تو چونم تشنه ...) اجرا کرده است. سابقه دارد که خوانندگان ترانه را برای بهتر شدن در دستگاه تغییر می دهند و شاید این نیز از همان موارد باشد. استاد شجریان این رباعی مولوی را با یک رباعی دیگر از ابوسعید ابوالخیر ترکیب و اجرا کرده است:
نازار دلی را که تو جانش باشی *
معشوقه پیدا و نهانش باشی
زان می ترسم که از دل آزردن تو
دل خون شود و تو در میانش باشی
*
دانی که به دیدار تو چونم تشنه
هر لحظه که بینمت فزونم تشنه
من تشنة آن دو چشم مخمور توام
عالم همه زین سبب به خونم تشنه.
*: در سایت گنجور بدین صورت آمده است: مآزار دلی را ...
چه نزدیک است جان تو به جانم
که هر چیزی که اندیشی بدانم
"مولانا"
اوست نشسته در نظر
من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل
من به کجا سفر برم.
"مولانا"
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مستان تو را...
ترانه ای بس باشد!
در کشتن ما چه می زنی تیغِ جفا؟
ما را
سر تازیانه ای ...
بس باشد!
"مولانا"
برگرفته از کانال: باران دل
@baran_e_del
اگر بیتو بر افلاکم
چو ابر تیره غمناکم
وگر بیتو به گلزارم
به زندانم به جان تو
"مولانا"
نخواهم عمر فانی را
تویی عمر عزیز من
نخواهم جان پرغم را
تویی جانم به جان تو
"مولانا"
من از این خانه پرنور به در می نروم
من از این شهر مبارک به سفر می نروم
منم و این صنم و عاشقی و باقی عمر
من از او گر بکشی جای دگر می نروم
"مولانا"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
-------------------------------------------------------
(متن کامل شعر در ادامه مطلب)
ادامه مطلب ...
گر جهان بحر شود موج زند سرتاسر
من به جز جانب آن گنج گهر می نروم
یار ما جان و خداوند قضا و قدر است
من از این جان قدر جز به قدر می نروم
"مولانا"
لطفی ست که میکند غمت با دل من
ورنه
دل تنگ من
چه جای غم توست.
"مولانا"
(یا ابوسعید ابوالخیر)
دل در بر من زنده برای غم توست
بیگانهٔ خلق و آشنای غم توست
لطفی ست که میکند غمت با دل من
ورنه دل تنگ من چه جای غم توست.
"مولانا"
-----------------------------------------
لینک این مطلب در سایت گنجور:
مولانا: http://ganjoor.net/moulavi/shams/robaeesh/sh326/
ابوسعید: https://ganjoor.net/abusaeed/robaee-aa/sh73/
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم
صنما هزار آتش،
تو در آن سلام داری.
"مولانا"
متن کامل شعر در سایت گنجور
گر هیچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو ...
نیست بگو ...
راست بگو...
"مولانا"
حال ما بیآن مه زیبا مپرس
آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس
گوهر اشکم نگر از رشک عشق
وز صفا و موج آن دریا مپرس.
"مولانا"
چـون
خیـال تو
درآید به دلم
رقـص کنان
چه خیـالات دگر
مست درآیـد
به میـان
سخنـم مست و
دلـم مست و
خیـالات تو
مست
همه بر همدگر افتاده و
در هم نـگران!
"مولانا"
بر رهگذر بلا نهادم دل را
خاص از پی تو پای گشادم دل را
از باد مرا بوی تو آمد امروز
شکرانهٔ آن به باد دادم دل را
"مولانا"
برگرفته از کانال:
@baran_e_del
در کوی خرابات مرا عشق کشان کرد
آن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتم
او روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
من در عجب افتادم از آن قطب یگانه
کز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شد
کز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد
...
"مولانا"
زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم
حیران و پریشانم و تعبیر نکردی
یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را
دیوانهی آن زلف چو زنجیر نکردی
بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم
وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی
بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت
شد پیر دلم پیروی پیر نکردی
بیمار شدم از غم هجر تو و روزی
از بهر من خسته تو تدبیر نکردی.
"مولانا"
(دیوان شمس)
(شعر کامل در ادامه مطلب)
ادامه مطلب ...