دوستم داشته باش
مثلِ پدری
که دخترش را
دختری که موهایش را
موهایی که باد را
و بادی که گلهای پبراهنم را
دوست دارد...!
از: سمانه سوادی
لمس نکن
به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند
به سرزمینی بی رنگ
بی بو ، ساکت
آری...
بگریز و پشت ِ ابدیتِ مرگ پنهان شو
اگر خواستار جاودانگیِ عشقی.
از: حسین پناهی
خستهام
از این که
صدای تو را بشنوم
خیال کنم وهم
بوده
این که هرچی
بخواهم بخرم
می گویم حالا
نه
صبر می کنم
وقتی آمدی
از این اجاق
خاموش
این قابلمه
ها، ماهیتابه ها
این شراب که
هنوز بازش نکرده ام
گیلاس های
خاک گرفته
بشقاب های
دلمرده
این فیلم که
قرار بود با هم ببینیم
متکایی که
سرت را می گذاشتی
خودم که
بهانهجو شده
از انتظار
خسته ام
همینجا نشسته
ام
و فکر می کنم
چه خوب! که
زمین گرد است
عشق من!
می روی آنقدر
می روی که باز
آنسوی زمین
می رسی به من.
چه کاری از من برمیآید؟
وقتی خدا
تمام خودش را
میریزد توی چشمهای تو و
نگاهام میکند...
از: مریم ملک دار
هر گوشــه یِ شهر را
که نگاه میکنی
دِلــی اُفتـاده
انگار ،
بازیِ مرگ آورِ باد
با موهایِ بـازِ تو
نمی خواهد
تمامی داشته باشد ...!
از: محمد رضا صالحی
صدای تو روزنی است به اتاقی
که از ان آوازهای تاریک جهان می آید.
در آغاز فصلها
صدا می کنی و هر بار
هزار پرندهی دور
باز می گردند از جزیره های نا امید
و من
از خوابهای روز باز می گردم
تا در آوازهایت بشنوم
حرفهای از دست رفته را
که از تاریکی گذشت.
از: هیوا مسیح
برگرفته از وبلاگ:
ترجمۀ بوسه های تو
شعرهاییست که
دهان به دهان
نسل در نسل
در هزارۀ تاریخ می پیچد.
از: نیلوفر ثانی
-----------------------------------------------------------
دفتر عشق:
شعر صدای
نفس های توست
وقتی سر بر
سینه ام می گذاری
و کلمات
گورشان را گم می کنند!
"منبع: نت"
مرا میبینی و هر دم زیادت میکنی دردم
تو را میبینم و میلم، زیادت میشود هر دم
به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم
نه راهست این که بگذاری مرا در خاک و بگریزی
گذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت گردم
ندارم دستت از دامن، بجز در خاک و آن دم هم
که بر خاکم روان گردی، به گرد دامنت گردم
فرو رفت از غم عشقت دمم، دم میدهی تا کی
دمار از من برآوردی، نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجستم
رخت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم
تو خوش میباش با حافظ، برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصم دمسردم
"حضرت حافظ"

گو شمع میارید در این جمع که امشب
در مجلس ما ماه رخ دوست تمام ست
از چاشنی قند مگو هیچ و ز شکّر
زان رو که مرا از لب شیرین تو کام ست
« 20 مهر، روز بزرگداشت حافظ گرامی باد.»
دستهایت را
مثل نوزادی که در جستجوی سینه ی مادرش
با دهان باز
تمام گهواره را
نفس می کشد
دستهای من
خالی اتاق را
به کبودی می رود
وقتی نا امید می شود
از لمس مهربان ترین اتفاقی که
نمی افتد
از چشمهایم...!
از: سمانه سوادی
من قولِ تو را به تمامِ شهر داده بودم
به تمام کوچه های بن بست
به تمام سنگفرشهای خیس
به تمام چترهای بسته
به تمام کافه های دنج
اما حالا که فنجان ها
از من نا امید شده اند
باور میکنم
از اول هم کافه چی
قولِ تو را
به قهوه ی دیگری داده بود !
از: سمانه سوادی
-------------------------------------------------
سمانه سوادی، متولد 1 آبان 1363، تهران
وبسایت شاعر:
http://www.samanesavadi.blogfa.com
کوه نیستی
اما،
صدایت که می زنم،
شعر و شور و عشق
به من باز می گردد...
از: مریم ملک دار
برگرفته از کتاب: نام دیگر حوا
از تو با عطرها وُ آینهها
از تو با خنیاگران دوره گرد
از تو با بلوغ پسکوچهها
از تو با تنهایی انسان
از تو با تمام نفسهای خویش سخن خواهم گفت!
تو را به جهان معرفی خواهم کرد
تا تمام دیوارها فرو ریزند
و عشق بر خرابههای تباهی
مستانه بگذرد!
رسالت دیگری در میانه نیست!
من به این رباط آمدهام
تا تو را زندگی کنم
و بمیرم!
از: یغما گلرویی
مجموعه: من وارث تمام بردهگان جهانم!
تنها مرز میان من و تو
تکه پارچه ای ست...
دکمه ی اولت را باز کن
حواس شعر که پرت شد
لشکر بوسه را
برای فتح سرزمین تنت
تجهیز کرده ام .
از: شهریار شفیعی
برای پروانه شدن پیلهی دستان تو کافیست...
من را محکمتر در آغوش بگیر.
از: مریم ملک دار
...
گاه، صدایی که به گوش می رسد ، انگیزه ای نزدیک برای رنگ پذیرری دارد. باد می پیچد و برگ های خزانی را می پیماید . بنگرید، پیش روی ما جنبش (تلاطمی) است از رنگ. اینک اگر دیده فروبندیم، دور نیست که همان همهمه ی باد را به رنگ همان برگهای خزان دریابیم و یا نسیمی که بر چمنی سبز بگذرد. میّسر تواند بود که در پرتو همسایگی زمزمه ای سبزگون سر کند. شاعر دل آگاه فرانسوی، در شعر «تابستان» مصرعی دارد چنین :
«... در دهانه رود ، آنجا که رنگ آسمان زمزمه می کند.»
همهمه ایست آبی رنگ. به آبی رنگی آسمانی که رنگ خود در دهانه رود ریخته.
اینجا صدای رنگ را می شنویم. و این صدا را گاه شنیده ایم و در نیافته ایم و گاه نیز شنیده و دانسته ایم. به باغی درون می شویم. از بازی آفتاب بر برگی به رنگی جلوه گر: سبزه های بی شمار. همنوازی سبزه ها آغاز گشته و موسیقی رنگینی برخاسته است. این هنگام باد اگر برخیزد، آواز رنگ بلندی می گیرد و آهنگ سبز، به بالا می گراید (Crescendo) جنبشی که سرچشمه صداست، نیز تواند رنگین به دید آید.
...
از: سهراب سپهری
برگرفته از کتاب: "... هنوز در سفرم" (شعرها و یادداشتهای منتشر نشده از سهراب سپهری)
نشر فرزان / چاپ هفتم 1386
عاشقت نیستم!
حتی اگر
به شیشه آبی که هر روز
بی لیوان سر می کشی
حسادت کنم!
یا به هر شی مسخره ای
که از من
به تو
نزدیک تر است!
از: علی درویش
+ فکر کنم این شعر رو باید بیش از یک بار بخوانید تا منظور شاعر و لحن شعر رو بدرستی درک کنید. برای من که اینطور بوده! :)
تنم را بکشم به لبهات
میسوزم؟
یا آب میشوم؟
بگذار برات کتاب بخوانم
بنشین اینجا
کتاب را بگیر توی دستهات
ورق بزن
دستم را دورت حلقه میکنم
از بالای شانهات
کتاب
نفس میکشم
لای موهات
ورق بزن.
اگر توی گوشت گفتم
دوستت دارم
و فرار کردم چی؟
از پلههای کودکی
بالا میآیم
تاب میخوری در تنهایی من
عاشقت میشوم
نگاهت مرا مرد میکند.
دلتنگیام را
به کی بگویم وقتی نیستی؟
تا کجا راه بروم تا تمام شوم؟
مثل یک جاده
...
نیستی که!
من هم عادت نمیکنم
آقای من!
همین.
کتاب را بالا بگیر ببینم
گاهی هم برگرد و بوسم کن.
حواست به داستان هست؟
نه
بیا از اول شروع کنیم.
دیدی؟
دیدی باز عاشقت شدم؟
میدانند پاییز از راه میرسد
میدانند باد میوزد،
باران میبارد
اما خاطراتشان را میسازند...
پرندهها همهچیز را میدانند..
اما، هر پاییز که میشود
قلبشان را برمیدارند و
به بهار دیگری کوچ میکنند...
دنیا آنقدرها هم کوچک نیست
که بتوانی صداها را به خاطر بسپاری
و یادت بماند که در کدام خیابان،
روی کدام درخت
پرندهای غمگین میخواند...
دنیا آن قدرها کوچک نیست
که آدمها را با هم اشتباه نگیری
و بدانی دستی که عشق را میان موهای تو میریزد
همان دستیست
که به نشانهی تسلیم بالا میرود
و با تکان از پشت پنجرهی قطاری از تو دور میشود..
نه، دنیا کوچک نیست
وگرنه من هر روز نشانی خانهات را گم نمیکردم
و لابهلای سطرهای غمگین زندگی
به دنبال ِ دستهای تو نمیگشتم..
دنیا اگر کوچک بود
کوه هم به کوه میرسید
من و تو که جای خود داریم...
چه خوب است که این کلمهها دیگر
ارث پدری کسی نیست
و با آنها میتوان
دنیاهای دور بهتری ساخت..
میتوان دست بادبادکی را گرفت و
تا روزهای روشن کودکی دوید..
چه خوب است که میتوان
قایقی نوشت و به پشت دریاها رفت..
میتوان دیواری ساخت و برای همیشه
پشت حرفهای یک سطر قایم شد..
میتوان نقطهای گذاشت و برگشت...
من سخاوت را از پدرم به ارث بردهام
میتوان برای هر آدم شعری نوشت و
نیمهشب به خواباش بُرد..
میتوان آنقدر با کلمات بازی کرد
تا خوابات ببرد
به خواب آدمهایی که با کلمات خوشبخت شدهاند..
بگذار زندگی راه خودش را برود..
بگذار خیال کند که ما هنوز
برای گردش یک سال دیگر، یک روز دیگر، یک بوسهی دیگر
به او وفادار خواهیم ماند...
بگذار نداند که ما در پریشانی پرسشهایمان
بارها با مرگ خوابیدهام...
ما برای زندگی،
نه به هوا نیازمندیم
نه به عشق،
نه به آزادی..
ما برای ادامه،
تنها
به دروغی محتاجیم که فریبمان بدهد..
و آنقدر بزرگ باشد
که دهان هر سوالی را ببندد...
از: مریم ملک دار
-----------------------------------------------------------------
+ با تشکر از خانم فریبا برای ارسال این شعر زیبا
++ این شعر قبلا در خیلی از سایتها و وبلاگها آورده شده. با خواندن شعر بنظرم رسید که مشکلی وجود داره و آن اینکه برخی از قسمت های شعر تکرار شده! چندین بار شعر رو بالا پایین کرده و به دقت خوندم و برای این تکرار، دلیل و یا منطق خاصی نیافتم. بنظرم رسید که در انتشار این شعر اشتباهی صورت گرفته و بقیه هم بدون توجه، فقط کپی کردند! چیزی که من رو به شک میندازه اینه که: اگر اشتباه اینقدر واضح و مبرهنه، چطور حتی یک نفر هم متوجه نشده و اصلاحش نکرده!؟
اصل شعر رو در ادامه مطلب قرار دادم و قسمتهای تکرار شده رو هم با رنگ خاصی متمایز کردم. اگر مطالعه کردید، ممنون میشم نظر موافق یا مخالف خودتون رو بفرمایید. احیانا اگر برداشت من اشتباه بوده، اصلاح کنم. سپاس
این هم لینک چند سایت و وبلاگ که این شعر رو پست کرده اند:
http://yanoos.net/blogs/view/post/?blog=sher&postid=1479
http://www.hammihan.com/post/446886
http://be5tpoems.blogfa.com/9207.aspx
هیچ چیزی از تو نمیخواستم
عشق من!
فقط میخواستم
در امتداد
نسیم
گذشته را به
انبوه گیسوانت ببافم
تار به تار
گره بزنم به
اسطورههای نارنجی
که هنگام راه
رفتن
ستارههای
واژگانم
برایت راه
شیری بسازند
میخواستم سر
هر پیچ
یک شعر بکارم
بزنی به
موهات
که وقتی
برابر آینه میایستی
هیچ چیزی
جز دستهای
من
بر سینهات
دل دل نکند
میخواستم
تمام راه با تو باشم
نفس بزنم
برایت بجنگم
بخاطرت زخمی
شوم
و مغرور، پای
تو بایستم
بر ستون
یادبود شهر.
"عباس معروفی"

---------------------------------------------------
+ با چه واژه ای میشه رسوند که این شعر چقدر زیبااااااست!
به جرم چیدن گل
به کویر تبعیدم کردند
و یک نفر نگفت
شاید
گلی کاشته باشد ...
از: سینا به منش
----------------------------------------------------------
+ در بیش از 500 هزار سایت و وبلاگ این شعر
به نام "چه گوارا" یا "دکتر شریعتی" منتشر شده است، اما
این شعر در سال 72 توسط سینا بهمنش سروده شده و در سال 86 در مجموعه ای با
نام "آهوی ناتمام" ، انتشارات آوای کلار به چاپ رسیده است.
برگرفته از وبلاگ: فانوس