کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرهایی که خوانده‌ام» - شعر کلاسیک، شعر نو، شعر سپید، شعر جهان ...-

آموزه های اوشو - 7

رابطهٔ جنسی زمانی معنا مییابد که با عشق همراه باشد. پس عشق و رابطهٔ جنسی به هم میآمیزند و عشق مرکزیت عظیمتری است، مرکزیتی والاتر. آنگاه که رابطهٔ جنسی به عشق گره میخورد، بالا و بالاتر جریان مییابد.

 

"اوشو"

سنگِ آفتاب – 4

من چون رودی تمامی طول تو را می‌پیمایم،

از میان بدنت می‌گذرم بدان‌سان که از میان جنگلی،

مانند کوره راهی که در کوهساران سرگردان است

و ناگهان به لبه‌ی هیچ ختم می‌شود،

من بر لبه‌ی تیغ اندیشه‌ات راه می‌روم

و در شگفتیِ پیشانیِ سپیدت سایه‌ام فرو می‌افتد و تکه تکه می‌شود،

تکه پاره‌هایم را یک به یک گرد می‌آورم

و بی تن به راه خویش می‌روم ، جویان و کورمال...

 

از: اوکتاویو پاز

 

بخشی از شعر بلند سنگِ آفتاب

از کتاب «سنگِ آفتاب»، ترجمه‌ی احمد میرعلایی، نشر زنده‌رود، ١٣٧١

جواب نامه

امروز ،

تیتر اول خبر ها این بود:

مرد پستچی در برف جان داد!

.....

یقین دارم که این بار ،

یکجا ،

جواب تمام نامه هایم را فرستاده بودی...

 

از: مریم احمدی

بهمن ماه 1391


+ زیبا بود و تلخ! درود خانم احمدی

هیچ چیز این شهر، تو را از من کم نمی‌کند

نگو هنوز دست‌هایم برای گرفتن زندگی کوچک‌اند. برای این «فرصت بزرگ» به اندازه‌ی کافی بزرگ شده‌ام. شب‌ها این را بهتر می‌فهمم. وقتی زندگی سبک می‌شود و من و این روح بیقرار بهتر با هم کنار می‌آییم. انگار در سیاهی شب، همه‌ چیزهای پیش پا افتاده محو می‌شوند. شاید این تویی که با عصای جادویی‌ات آن‌ها را مثل سنگریزه‌هایی بی‌مقدار به کناری می‌اندازی

همیشه جایی من و تو به نقطه‌ی تلاقی می‌رسیم. کف دست‌هایمان را خوب نگاه کنی، پیداست. یک جایی خطوط رنگ پریده‌ی دست من با دست‌های تو پررنگ می‌شوند.
-
دوباره؟ دوباره زمستان؟ دوباره دی ماه؟
نه، چیزی نیست. نمی‌دانم زمستان چه خوابی برای ما دیده اما این را می‌دانم
هیچ چیز این شهر
تو را از من
کم نمی‌کند
شهری که از تو
پر شده
در تو
گم شده
و همیشه
جایی که به آن عادت نداشته‌ایم
خطوط دست‌‌هایمان را
به هم رسانده.

 

به قلم: لیلا خجسته راد

دی ماه 1391

http://artia.persianblog.ir/

برای ستایش تو، بهشت جای حقیری ست

مگر نمی‌گویند که هر آدمی
یک بار عاشق می‌شود ؟
پس چرا هر صبح که چشم‌هات را باز می‌کنی
دل می‌بازم باز ؟
چرا هربار که از کنارم می‌گذری
نفست می‌کشم باز ؟
چرا هربار که می‌خندی
در آغوشت در به در می‌شوم باز ؟
چرا هر بار که تنت را کشف می‌کنم
تکه‌های لباسم بال درمی‌آورند باز ؟
گل قشنگم
برای ستایش تو
بهشت جای حقیری ست
با همین دست‌های بی‌قرار
به خدا می‌رسانمت.

 

"عباس معروفی"

و خدا چشم به راه آشنا بود

...

رودها در قلب دریاها پنهان می‌شدند و نسیم‌ها پیام عشق به هر سو می‌پراکندند، و پرندگان در سراسر زمین ناله شوق برمی‌داشتند و جانوران، هر نیمه، با نیمه خویش بر زمین می‌خرامیدند و یاس‌ها عطر خوش دوست داشتن را در فضا می‌افشاندند

و اما
خدا همچنان تنها ماند و مجهول، و در ابدیت عظیم و بی‌پایان ملکوتش بی‌کس! و در آفرینش پهناورش بیگانه. می‌جست و نمی‌یافت.
آفریده‌هایش او را نمی‌توانستند دید، نمی‌توانستند فهمید. می‌پرستیدندش، اما نمی‌شناختندش و خدا چشم به راه «آشنا» بود.
پیکرتراش هنرمند و بزرگی که در میان انبوه مجسمه‌های گونه گونه‌اش غریب مانده است،
در جمعیتِ چهره‌های سنگ و سرد، تنها نفس می‌کشید.
کسی نمی‌خواست، کسی نمی‌دید، کسی عصیان نمی‌کرد، کسی عشق نمی‌ورزید، کسی نیازمند نبود، کسی درد نداشت... و... 
و خداوند خدا، برای حرف‌هایش، باز هم مخاطبی نیافت!
هیچ کس او را نمی‌شناخت، هیچ کس با او انس نمی‌توانست بست.

«انسان» را آفرید!

و این، نخستین بهار خلقت بود.

 

از: دکتر علی شریعتی

برگرفته از کتاب: هبوط در کویر ، مجموعه آثار ۱۳

فردای من تویی

امروز به پایان می رسد
از فردا برایم چیزی نگو
من نمی گویم :
فردا روز دیگریست
فقط می گویم :
تو روز دیگری هستی
تو فردایی
همان که باید به خاطرش زنده بمانم

از: جبران خلیل جبران


برگرفته از وبلاگ:

http://negahivayadi.blogfa.com


+ وقتی کسی اندازت نیست، دست بـه اندازه ی خودت نزن

آموزه های اوشو - 6

هر لحظه را چنان با شکوه زندگی کن که گویی واپسین لحظه زندگیت است...  

و کسی چه میداند!؟ شاید که واپسین لحظه باشد.

 

"اوشو"

گم گشته ام!

در انتهای هر سفر

در آیینه
دار و ندار خویش را مرور می کنم
این خاک تیره این زمین
پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان
سرپوش چشم بسته ام
اما خدای دل
در آخرین سفر
در آیینه به جز دو بیکرانه کران
به جز زمین و آسمان
چیزی نمانده است
گم گشته ام ‚ کجا
ندیده ای مرا ؟

 

از: حسین پناهی

دنیای رمان

دوست داشتن تو
زیباترین گلی ا‌ست
که خدا آفریده!

گفته بودم؟


"عباس معروفی"

 

(متن کامل شعر در ادامه مطلب)

  

ادامه مطلب ...

زخمی کهنه‌ام

زخمی کهنه‌ام
سایه‌ی رنجی پایان یافته
دوستت دارم
و به لمس سرانگشتانت

بر سایه‌ی این زخم دلخوشم.

 

از: شمس لنگرودی

آموزه های اوشو - 6

جای یک چیز را در زندگیت عوض کن تا زندگیت زیبا شود!

بجای ترس از خدا، عشق را جایگزین کن.

 

"اوشو"

زمستان را با شال گردنی تو می شناسم

زمستان را

با شال گردنی تو می شناسم

و هوس پارو کردن برفی از بامی

که روبروی پنجره خانه توست

 

برف آب می شود

و من همچنان تو را تماشا می کنم

با فنجان چای نیم خورده

و کتابی در دست

روی صندلی لهستانی با عینکی خسته

اتاقت مجموعه شعری ست

که هیچ ذهنی نمی تواند مسمومش کند 

اتاقت موزه ی دوستت دارم هاست...

 

از: وحید پور زارع

 

برگرفته از وبلاگ:

http://arashkian.blogfa.com/

دستانم، تاب دوری ات را ندارند

دستانم،

تاب دوری ات را ندارند

به هر شاخه گلی می آویزند

تا عِطر نفس های تو را وام بگیرند...

قدم هایم،

یارای مقاومت ندارند

به هر بوم و برزنی کشیده می شوند

تا ردی از تو یابند....

چشمانم،

دو دو می زنند، تا مگر

میان چهره ی دلبرکان سیمین بر،

نام و نشانی از تو یابند....

افسوس! چه دیر فهمیدم

قرن هاست که از اینجا

کوچیـــده ای!...

 

از: زهره طغیانی


وبلاگ شاعر:

http://eshgeabadi90.blogfa.com/

یلدای عشقت

در شب یلدای عشقت شب نشین باده ام

خسته از دلتنگی‌ات با جام ها جان داده ام

نیستی هر لحظه اما با منی در شعر من

با خیالت مست در آغوش غم افتاده ام!

 

از: مینا معمارطلوعی

یلدای ۱۳۹۱

  http://www.payab14.blogfa.com

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد
ناز معشوق دل‌آزار خریدن دارد

فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد

شاخه ای از سردیوار به بیرون جسته
بوسه ات میوه ی سرخسیست که چیدن دارد

عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد

عمق تو دره ی ژرفیست مرا می خواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اول قصه ی هر عشق کمی تکراریست
آخرِ قصه ی فرهاد شنیدن دارد

از: کاظم بهمنی

کتاب: پیشآمد

آموزه های اوشو - 5

با افراد به عنوان وسیله رفتار نکن، آنها سر منزل خودشان اند. به آنها وصل شو، در عشق، در عزت، هرگز آنها را در تملک نگیر و هرگز در تملکشان قرار نگیر! به آنان وابسته مباش و دیگران را به خود وابسته نکن.

 

"اوشو"

سر بگذار بر درد بازوان من

سر بگذار بر درد بازوان من،

دست نگاهم را بگیر،

مرا دچار حادثهای کن که با عشق نسبت دارد،

من عجیب از روزگار رنجیده ام !

 

از: نیکی فیروزکوهی

کفش، ابتکار پرسه های من بود

کفش، ابتکار پرسه های من بود !
و چتر، ابداع  بی سامانی هایم !
هندسه، شطرنج سکوت من بود!
و رنگ، تعبیر دل تنگی هایم !

 

از: حسین پناهی

اولین بار، اولین یار

اولین بار اولین یار
اولین دل دل دیدار
اولین تب اولین شب
سرفه های خشک سیگار
زنگ آخر زنگ غیبت
وقت خوب سینما بود

زنگ نور و زنگ سایه
امتحان بوسه ها بود
اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود
بهترین جای ترانه
بهترین جای صدا بود

اولین بار اولین یار


کشف طعم بوسه ی تو
مثل کشف یخ و آتش
کشف بی مرگی و ایثار
کشف گستاخی آرش
اولین دروغ ساده

اولین شک بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه های سر نداده
اولین بار اولین یار


اولین نامه ی کوتاه
درشبی ساکت و سیاه
خطی از دلواپسی ها

از من و تو تاخود ماه
اولین بغض حسادت
کنج دنج شب عادت
بستری از درد و هذیان
تا ضیافت تا عیادت
اولین بار اولین بار
آخرین فرصت ما بود
بهترین جای ترانه

بهترین جای صدا بود
اولین بار اولین یار


کشف طعم بوسه ی تو
مثل کشف یخ و آتش
کشف بی‌مرگی و ایثار
کشف گستاخی آرش
اولین دروغ ساده
اولین شک بی اراده
وحشت سر رفتن از عشق
گریه های سر نداده

اولین بار اولین یار
اولین بار اولین بار

...

 

از: شهیار قنبری


+ دانلود ترانه زیبای «اولین بار» با صدای شهیار قنبری

شاعر و آهنگ ساز: شهیار قنبری

تنظیم: عبدی یمینی


++ این ترانه زیبا تقدیم به دوستی که آهنگهای شهیار قنبری رو درخواست کرده بودند. روزهای آینده باز هم از شهیار گرانقدر و دوست داشتنی، شعر و ترانه خواهم گذاشت.