-
آرزویم ماندگاری یلدا در نگاهت است
شنبه 28 آذرماه سال 1394 08:47
در یلداهای بی نهایت هر روزمان آنقدر به دنبال آرزوهای گم شده ی خودمان گشتیم که روزهایمان به کوتاهی نگاهمان شد ! آرزویم ماندگاری یلدا در نگاهت است؛ نه فقط در شب هایت ... "علیرضا اسفندیاری" -------------------------------------------------- * یـــــــــــلدا پیشاپیش مبارک *
-
شکفتی همچو گل در بازوانم
شنبه 28 آذرماه سال 1394 08:45
شکفتی همچو گل در بازوانم درخشیدی چو می در جام جانم به بالِ نغمه ی آن چشم وحشی کشاندی تا بهشت جاودانم. "فریدون مشیری"
-
چشم های تو آبی نیست
چهارشنبه 25 آذرماه سال 1394 18:10
چشم های تو آبی نیست وگرنه حتما در آنها غرق می شدم سیاه نیست وگرنه حتما درآنها به خواب می رفتم سبز نیست وگرنه حتما در آنها گم می شدم اما نه دوست دارم غرق شوم نه به خواب بروم نه گم شوم من دوست دارم هر صبح قله ای تازه از چشم هایت را فتح کنم و هر غروب جرعه ای از آنها بنوشم بانوی چشم قهوه ای من..! "محسن حسینخانی"
-
شعله بیدار
سهشنبه 24 آذرماه سال 1394 15:27
می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود عشق تو بسم بود که در این شعله بیدار روشنگر شب های بلند قفسم بود آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت غم بود، که پیوسته نفس در نفسم بود دست من و آغوش تو هیهات که یک عمر تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود بالله که به جز یاد تو، گر هیچ کسم هست حاشا که به جز عشق گر...
-
با مهربانترین کلام یعنی سلام
سهشنبه 24 آذرماه سال 1394 07:59
با مهربانترین کلام یعنی سلام دیروز حوالی هوای عصر ، عطر رازقی ها پرکرده بود همه صحن و سرای خانه دل را. از خیالم گذشت دارند کوچه را آب می زنند (آب زنید راه را، هین که ...).... خودم را به اشتیاق کوچه رساندم. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر صدای درکوبه شبیه تپش تند قلب من بود. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر پلک چشم هایم می زند....
-
هر که سودای تو دارد
سهشنبه 24 آذرماه سال 1394 07:47
هر که سودای تو دارد چه غم از هر دو جهانش؟ نگران تو چه اندیشه و بیم از دگرانش آن پی مهر تو گیرد که نگیرد پی خویشش و آن سر وصل تو دارد که ندارد غم جانش "سعدی"
-
باران
سهشنبه 24 آذرماه سال 1394 07:44
باران آبرویم را خرید شبیه مردی که گریه نمیکند به خانه برگشتم! "نیما معماریان" (مجموعه شعر "دیوانهخانه تاسیس کردهام")
-
زهر دوری
سهشنبه 24 آذرماه سال 1394 07:41
زهر دوری باعث شیرینی دیدارهاست آب را گرمای تابستان گوارا میکند جز نوازش شیوهای دیگر نمیداند نسیم دکمهی پیراهنش را غنچه خود وا میکند. "کاظم بهمنی"
-
دلتنگی
دوشنبه 23 آذرماه سال 1394 12:57
دلتنگی لحظه ای رهایم نمی کند فقط از رنگی به رنگ دیگر در می آید گاهی از آبی چشمانت به سرخی لب هایت و گاهی از سیاهی موهایت به تیرگی بختم..! "کاظم خوشخو"
-
داستان تو
یکشنبه 22 آذرماه سال 1394 13:04
هر از چندی نوشتن را رها میکنم به انگشتانم خیره میشوم میگفتی زنان زیبا آزارت میدهند و هر انگشت من زنی زیباست که آرامت میکند به هر انگشتم که نگاه میکنم یاد زنی زیبا میافتم که از دستش گریزی نداری! میخندم و نوشتن داستان تو را از سر میگیرم... "سارا محمدی اردهالی"
-
امید روشن
شنبه 21 آذرماه سال 1394 08:11
شب که جوی نقره مهتاب بیکران دشت را دریاچه می سازد من شراع زورق اندیشه ام را می گشایم در مسیر باد شب که آوایی نمی آید از درون خامش نیزار های آبگیر ژرف من امید روشنم را همچو تیغ آفتابی می سرایم شاد شب که می خواند کسی نومید من ز راه دور دارم چشم با لب سوزان خورشیدی که بام خانه همسایه را گرم می بوسد شب که می ماسد غمی در...
-
اشعار منسوب به شاملو!
جمعه 20 آذرماه سال 1394 15:09
کامنت یک دوست: یک سری متن و به اصطلاح دلنوشته در این مدت اخیر در فضای مجازی به نام شاملو منتشر شده است که به گمان من هرفرد مطلعی که تنها چند بیت از اشعار شاملو را خوانده باشد به راحتی متوجه خواهد شد که این اشعار و متن ها برای شاملو نیست. متاسفانه بسیاری از این اشعار و نوشته ها تا حدی به نام شاملو نشر و توزیع شده که...
-
کجا پنهان کنم تو را
سهشنبه 17 آذرماه سال 1394 13:16
کجا پنهان کنم تو را؟! پشت کدامین واژه کدامین سطر که از خط شعرهایم بیرون نزنی و طبل رسوایی ام را نکوبی کجا پنهان کنم تو را ؟! که گونه هایم از عشق گل نیندازند چشمانم از دوری ات نبارند و دستانم بهانه ات را نگیرند لبریز ام از تو عطر دلدادگی ام تمام شهر را پر کرده است و تو آشکارترین پنهان منی. "سارا قبادی"...
-
دیوانگی
سهشنبه 17 آذرماه سال 1394 08:14
پنهانت می کنم پشتِ پرده ها زیر پوست در دکمه در دهان پدیدار می شوی در ندیدارها ... دست بر دهانت می گذارم و پنهانت می کنم در مرگ ... تابوت را می بندم و تاریکی ِ تو را از تاریکی ِجهان جدا می کنم . خودم را می زنم به آن راه که تو نیستی ریشم بلند می شود بلند می شوم خودم را می زنم به بیداری به خواب که سخت است نبضت مدام بگوید...
-
مرا برای روز مبادا کنار بگذار!
دوشنبه 16 آذرماه سال 1394 11:44
مرا برای روز مبادا کنار بگذار ! مثل مسافرخانه ای متروکه ام در جاده ای سوت و کور یک روز خسته از راه می رسی و جز آغوش من برایت پناهی نیست. "پریسا صالحی" -------------------------------------------- پیشنهاد موزیک: + دانلود آهنگ "کجایی" با صدای محسن چاوشی (+ سینا سرلک) تیتراژ جدید سریال شهرزاد / ترانه...
-
برای گرم شدن، جز عشق تو وسیله ای نیست
دوشنبه 16 آذرماه سال 1394 11:43
برف نوگویی زمین است وقتی به متن پایبند نباشد و بخواهد به شیوهای دیگر و سبکی بهتر بسراید و از عشق خود به زبانی دیگر بگوید . □ برف نگرانم نمیکند . حصار ِ یخ رنجم نمیدهد زیرا پایداری میکنم گاهی با شعر و گاهی با عشق که برای گرم شدن وسیلهی دیگری نیست جز آنکه دوستت بدارم یا برایت عاشقانه بسرایم . □ من همیشه می توانم از...
-
دستم را در دست لحظه ات بگذار
یکشنبه 15 آذرماه سال 1394 08:22
رنجیدهام دستم را در دستِ لحظه ات بگذار که آغوشِ این شهر افق ندارد که خواهش بزرگی ست دلتنگ نبودن در کوچ و آرزو یِ زیبائی ست باز گشت . "نیکی فیروزکوهی"
-
سن یک زن
یکشنبه 15 آذرماه سال 1394 08:20
هرگز نمی توانی سن یک زن را از او بپرسی چرا که او هم نمی داند سنش با شب هایی که بغض کرده و گریسته چقدر است . " ایلهان برک"
-
کفشی که همیشه پایت را می زند
شنبه 14 آذرماه سال 1394 08:47
برای کفشی که همیشه پایت را می زند فرقی نمی کند تو راهت را درست رفته باشی یا اشتباه هر مسیری را با او همقدم شوی باز هم دست آخر به تاول های پایت می رسی آدم ها هم به کفش ها بی شباهت نیستند کفشی که همیشه پایت را می زند آدمی که همیشه آزارت می دهد هیچ وقت نخواهد فهمید تو چه دردی را تحمل کردی تا با او همقدم باشی. "منتسب...
-
ابیات پراکنده
شنبه 14 آذرماه سال 1394 08:42
از دستان من نیاموختی که من برای خوشبختی تو چه قدر ناتوانم من خواستم با ابیات پراکندهی شعر تو را خوشبخت کنم آسمان هم نمیتوانست ما را تسلی دهد خوشبختی را من همیشه به پایان هفته، به پایان ماه و به پایان سال موکول میکردم هفته پایان مییافت ماه پایان مییافت سال پایان مییافت هنوز در آستانهی در در کوچه بودیم، پیوسته...
-
می خواستم بهار به خانه ات بیاورم
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1394 22:40
می خواستم بهار به خانه ات بیاورم و دیگر قانع نباشی به گل های چسبیده به فرش می خواستم بهار به پیرهنت بیاورم و از آنجا سفر کنم به سرزمین های کشف نشده اما هر دری باز کردم پاییز در بادهایش از راه رسید روی هر پنجره ای دست گذاشتم زمستان آخرین تصویر در حافظه اش بود امروز من و بهار در کوچه ها می گردیم و سراغت را از خرگوش های...
-
دلتنگی عصر پاییز
چهارشنبه 11 آذرماه سال 1394 21:48
برایت دلتنگی عصر پاییز را می فرستم مثل کلاغ های دم غروب هیچ جا نیستم فقط گاهی یکی از پرهایم می افتد. " کتایون ریزخراتی"
-
دستان تو
سهشنبه 10 آذرماه سال 1394 08:32
چه نسبت عجیبی دارند دستان تو با درد که از لحظه گرفتنشان سرم درد می کند برای تو ...! "سمانه سوادی"
-
سرودِ آن کس که از کوچه به خانه باز میگردد
سهشنبه 10 آذرماه سال 1394 08:27
نه در خیال، که رویاروی میبینم سالیانی بارآور را که آغاز خواهم کرد . خاطرهام که آبستنِ عشقی سرشار است … □ خانهیی آرام و اشتیاقِ پُرصداقتِ تو تا نخستین خوانندهی هر سرودِ تازه باشی چنان چون پدری که چشم به راهِ میلادِ نخستین فرزندِ خویش است؛ چرا که هر ترانه فرزندیست که از نوازشِ دستهای گرمِ تو نطفه بسته است ... میزی...
-
چقدر می ترسم
دوشنبه 9 آذرماه سال 1394 07:46
چقدر می ترسم تو را نبوسیده از دنیا بروم اصلن کجا می توانم بروم؟ وقتی می دانم تمبرها تا لبان پاکت را نبوسند به هیچ کجا نمی رسند ! "بهرنگ قاسمی"
-
شب روی شانه من خواب می بیند
دوشنبه 9 آذرماه سال 1394 07:46
... شب روی شانه من خواب می بیند و شب پره ها از من و شب با تردید می گذرند و او که بهترین آرزوها را برایم داشت هفده بار بیشتر از من خداحافظی را آزموده است و این فاصله ای نیست که با دعا و دویدن پر شود « تسبیح مادربزرگ گم شده ...» و من عجیب خوابم می آید . " چیستا یثربی " 1371.07.03 برگرفته از کتاب: "در کوچه...
-
آشیانه ای بی جانم
یکشنبه 8 آذرماه سال 1394 10:15
آشیانه ای بی جانم! بهار را هر بار از به آغوش کشیدنت می فهمم پرستوی من. "حسین غلامی خواه"
-
دست هایت را اگر به من می دادی
یکشنبه 8 آذرماه سال 1394 07:54
... دست هایت را اگر به من می دادی مسافرها از پنجره های قطار به اشتیاق ایستگاه را نگاه می کردند دست هایت را اگر به من می دادی هیچ کودکی در خیابان گم نمی شد جای دست هات در زندگی من خالی است و خالی عمیق و عمیق تر می شود تو باید بدانی سال ها از هر دست و لیوانی آب خورده ام که بغض ها را بشویم و امروز دریا شده ام و امروز...
-
سنگ
یکشنبه 8 آذرماه سال 1394 07:52
چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی سنگی و ناشنیده فراموش می کنی رگبار نوبهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی دست مرا که ساقه سبز نوازش است با برگ های مرده همآغوش می کنی گمراه تر ز روح شرابی و دیده را در شعله می نشانی و مدهوش می کنی ای ماهی طلائی مرداب خون من خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی تو دره بنفش...
-
عادت کرده ام ...
شنبه 7 آذرماه سال 1394 09:23
من عادت کرده ام هر صبح قبل از باز شدن چشم هایم دوستت داشته باشم و برایم مهم نباشد که تو در کجای این شهر شلوغ به فراموش کردنم مشغول هستی..! "مینا آقازاده" برگرفته از وبلاگ: کافه دلتنگی