-
همه ی زنهای جهان
پنجشنبه 10 دیماه سال 1394 09:28
همه ی زنهای جهان تنها با یک بوسه تسلیم می شوند. حتی زنی که سالها پیش از خانه ات رفت و لباسهایش به طرز احمقانه ای گم شد! کافی ست نگاهی به فنجان های این خانه بیاندازی! هنوز رد رژلبش بر روی تمام آنها جا مانده ...! "سیده آسیه تقوی"
-
سرشار شعرهای عاشقانه ام
پنجشنبه 10 دیماه سال 1394 09:17
استکان شکسته چای را در خود نگه نمی دارد. درخت تبر خورده میوه نمی دهد. صندلی فرسوده تکیه گاه خسته ای نمی شود. تار سیم بریده گوشه ای را به خاطر نمی آورد. من اما همچنان سرشار شعرهای عاشقانه ام برای تو. "یغما گلرویی" ------------------------------------------- دفتر عشق: چقدر تنهاست.. شاعری که عاشقانه هایش دست به...
-
شال ابریشم تو
پنجشنبه 10 دیماه سال 1394 09:10
این شال ابریشم تو رویای پروانه شدن کرم های زیادی را خاکستر کرده بیا ببین لاف نمی زنم "نیما معماریان"
-
من از آن کشم ندامت - رهی معیری
پنجشنبه 10 دیماه سال 1394 08:54
من از آن کشم ندامت که تو را نیازمودم تو چرا ز من گریزی که وفایم آزمودی "رهی معیری" ------------------------------ متن کامل شعر: دل زود باورم را به کرشمهای ربودی چو نیاز ما فزون شد تو به ناز خود فزودی به هم الفتی گرفتیم ولی رمیدی از ما من و دل همان که بودیم و تو آن نه ای که بودی من از آن کشم ندامت که تو را...
-
لباس های زمستانی ات
چهارشنبه 9 دیماه سال 1394 08:08
عاشق پاییز بودم اکنون برای زمستان جان می دهم آخر عزیز دلم تو خودت را در لباس های زمستانی ات دیده ای؟! "توحید هجرتی"
-
ساغر هستی
چهارشنبه 9 دیماه سال 1394 08:03
گر تو را با ما تعلق نیست، ما را شوق هست ور تو را بی ما صبوری هست، ما را تاب نیست گفتی اندر خواب بینی بعد از این روی مرا! ماه من! در چشم عاشق آب هست و خواب نیست... "رهی معیری" از مجموعه غزلها / جلد اول + محمدحسن معیری متخلص به «رهی» متولد 10 اردیبهشت ۱۲۸۸ تهران ، وفات: 24 آبان 1347 (شعر کامل در ادامه مطلب)...
-
وقتی که می روید ...
سهشنبه 8 دیماه سال 1394 16:43
آدمها وقتی می آیند موسیقی شان را هم با خودشان می آورند ... ولی وقتی می روند با خود نمی برند ! آدمها می آیند و می روند ولی در دلتنگی هایمان شعرهایمان رویاهای خیس شبانهمان... می مانند ! جا نگذارید ! هر چه را که روزی می آورید را با خودتان ببرید ! وقتی که می روید دیگر به خواب و خاطرهی آدم برنگردید....
-
روزهای نبودنت
دوشنبه 7 دیماه سال 1394 07:51
روزهای نبودنت کوپه های خالی قطاری ست که لحظه ها را دود می کند سوت می کشی در خاطراتم و گوش دلم کر می شود دلشوره ی آخرین ایستگاه چنگ به نگاه ریلها می زند نکند آنجا هم نباشی … که اگر نباشی، دیگر هیچ فرصتی برای ماندن نیست … " آیدا خاقانی"
-
موهایم چه عاشقانه
دوشنبه 7 دیماه سال 1394 07:43
موهایم چه عاشقانه در آغوش باد می رقصند نکند آن دورترها باد را بوسیده ای؟! "سارا قبادی"
-
من جا ماندم از زندگی
دوشنبه 7 دیماه سال 1394 07:35
مرا ببخش که هنوز گاهی به یادت خیال می بافم خاطراتت را نفس می کشم و دل تنگی هایم را واژه واژه شعر می کنم. مرا ببخش که تمام قرارهای عاشقی مان را هزاران بار تنها دور زده ام ولی هیچ وقت نفهمیدم دست هایمان چطور از هم جدا شد؟ و چرا اینقدر بی رحمانه همدیگر را رها کردیم؟ من جا ماندم از زندگی از آن جایی که عشقت را هر شب کنج...
-
آرام گرفته ماه در برکه ی آب
دوشنبه 7 دیماه سال 1394 07:33
آرام گرفته ماه در برکه ی آب انگار در آغوش تو شب رفته بخواب گیسوی تو بازیچه ی انگشت نسیم ای عشق فقط تو جای خورشید بتاب... "میترا ملک محمدی"
-
ﻣﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺑه دﻭﺷﯿﻢ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ
دوشنبه 7 دیماه سال 1394 07:24
ﻣﺎ ﺧﺎﻧﻪ ﺑه دﻭﺷﯿﻢ ﻭ ﺟﻬﺎﻥ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﺩﺭ ﺣﻠﻘﻪ ی ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﺮ ﺁﻧﮑﺲ ﮐﻪ ﭼﻮ ﻣﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎ ﺯﺍﺩﻩ ی ﺩﺭﺩﯾﻢ ﻭ ﺭﻩ ﻋﺸﻖ ﺑﭙﻮﯾﯿﻢ ﺩﺭ ﺩﯾﺮ ﺧﺮﺍﺑﺎﺕ ﺑﻪ ﮐﺲ ﺣﮑﻢ ﺑﻘﺎ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺎ ﺭﻧﺪ ﻭ ﻧﻈﺮﺑﺎﺯ ﻭ ﺣﺮﯾﻔﯿﻢ ﺑﻪ ﻋﺎﻟﻢ ﺟﺰ ﺩﻭﺳﺖ، ﺑﻪ ﮐﺲ، ﺧﻮﻥ ﻧﻈﺮﺑﺎﺯ ﺭﻭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻣﺠﺮﻭﺡ ﺯ ﻋﺸﻘﯿﻢ ﻭ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺷﺎﺩ ﺭﻭﺍﻧﯿﻢ اﻧﺪﺭ ﻣﺮﺽ ﻋﺸﻖ ﺑه جز ﻋﺸﻖ ﺩﻭﺍ ﻧﯿﺴﺖ ﻫﻤﺒﺴﺘﺮ ﻣﺎ ﺑﻮﺩ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﻏﻢ ﻋﺎﻟﻢ اﻣﺮﻭﺯ ﺑه جز...
-
میان من و تو
یکشنبه 6 دیماه سال 1394 07:33
میان من و تنهایی ام ابتدا دستان تو بود سپس درب ها تا به آخر گشوده شدند سپس صورت ات چشم ها و لب هایت و بعد تمام ِ تو پشت سر هم آمدند میان من و تو حصاری از جسارت تنیده شد تو شرمساری ت را از تن ات بیرون آورده و به دیوار آویختی من هم تمام قانون ها را روی میز گذاشتم آری .. همه چیز ابتدا این گونه آغاز شد. "جمال...
-
نبودنت، درد مى کند
یکشنبه 6 دیماه سال 1394 07:29
گاهى صبح نبودنت، درد مى کند و خورشید آنقدر بى رحمانه در اتاق مى پاشد که جاى خالى ات برملا شود روى تخت من موهاى آشفته ام را از نوازش هاى دیشب شانه مى کنم و تو آنقدر عجولانه مى روى که چایت سرد مى شود. "ارغوان جهانگیری"
-
سهم من از تو
شنبه 5 دیماه سال 1394 08:12
جهان خالی تر از آن است که جای خالی تو را حس نکنم و خیال کن چه خالی شده ام وقتی حتی خیالت هم سهم دیگران شده باشد..! "کامران رسول زاده"
-
سایه
شنبه 5 دیماه سال 1394 08:04
اگر می خواهی احساس مرا بدانی به سایه ات نگاه کن نزدیک به تو ام حال که هرگز نمی توانم لمس ات کنم! "جمال ثریا" (ترجمه سیامک تقی زاده)
-
دل افروزترین روز جهان
پنجشنبه 3 دیماه سال 1394 18:52
از دل افروزترین روز جهان، خاطره ای با من هست. به شما ارزانی : سحری بود و هنوز، گوهر ماه به گیسوی شب آویخته بود . گل یاس، عشق در جان هوا ریخته بود . من به دیدار سحر می رفتم نفسم با نفس یاس درآمیخته بود . می گشودم پر و می رفتم و می گفتم: «... های ! بسُرای ای دل شیدا، بسرای این دل افروزترین روز جهان را بنگر تو دلاویزترین...
-
شهرزاد چشم های تو
پنجشنبه 3 دیماه سال 1394 18:33
لبخند که می زنی توی دلم انگار اناری ترک بر می دارد با نگاه تو ناتمام می مانند تمام شعر های دنیا می دانی ! همه ی این قصه ها از شهرزاد چشم های تو شروع شد و الا عاشق ها عقل شان به این چیزها قد نمی دهد حالا دیگر تقصیر یلدای موهای توست اگر این شب ها خوابشان نمی برد آخر بهار را به زمستان گره زده ای راستی یک امشب پشت پنجره...
-
...
پنجشنبه 3 دیماه سال 1394 18:31
-
مارتای بانی اثر خلیل جبران
سهشنبه 1 دیماه سال 1394 12:11
نگاهی اجمالی بر داستان "مارُتای بانی" اثر خلیل جبران: "مارُتای بانی" ماجرای زندگانی و مرگ زنی است که به واسطه شرایط دشوار زیـست و بـیرحمی مردمان و غفلت خود به ورطه فساد میافتد و بیمار میشود و میمیرد. پدر و مادر او، زمانی کـه وی کـودکی بیش نیست میمیرند و همسایهای عیالوار و فقیر،...
-
مارتا،آرام بگیر
سهشنبه 1 دیماه سال 1394 11:45
هنگامی که مارُتا در حال مرگ، میان اتاق تاریک بر زمین افتاده، جبران می گوید: ... مارُتا آرام بگیر، چرا که تو گُل رنج دیده ای و نه پاهایی که گُل را لگدمال کرده اند! (متن کامل در تصویر ذیل) (برای مشاهده تصویر در سایز واقعی، بر روی آن کلیک نمایید) "جبران خلیل جبران" از کتاب: دلتنگی های پنهان / نشر جیحون ترجمه و...
-
تیری در قلب
سهشنبه 1 دیماه سال 1394 11:33
در اول فوریه 1912، پس از یک دوره کار طاقت فرسا، جبران به ماری نوشت: به نظر می رسد که من با تیری در قلبم متولد شده ام! تیری که تحمل فشار آن در قلب دردناک است و خارج کردن آن تیر دردآور... "جبران خلیل جبران" از کتاب: دلتنگی های پنهان / نشر جیحون / قطع A5 ترجمه و گردآوری: مهرداد انتظاری + جبران خلیل جبران (۶...
-
همه ذرات جان پیوسته با دوست
سهشنبه 1 دیماه سال 1394 07:44
همه ذرات جان پیوسته با دوست همه اندیشه ام اندیشه ی اوست نمی بینم به غیر از دوست اینجا خدایا! این منم یا اوست اینجا؟ "فریدون مشیری"
-
بی نشان
دوشنبه 30 آذرماه سال 1394 08:21
در من انگار صدایی گم شده است انگار لبخندی دنیایی .. مثل یک کودک هفتاد ساله که راه خانه اش را نمی داند دست های تو در خیابان رهایم کرد . آنقدر شهر شبیه توست، که پیدایت نمی کنم و آنقدر حواست را دور انداختی که تمام نشانی ها به نبودن ختم شد حالا هر روز از کنارم رد می شوی و من بیشتر از قبل دستانم به زنگ نمی رسد! "میلاد...
-
دستان تو
دوشنبه 30 آذرماه سال 1394 08:19
و دستان تو بداهه ای گرم و بههنگام بود که در ذهن گنجشکان زمستان دیده نمیگنجید آمدی با سخاوت دستانت و از کنار ناخنهایم، برگهای تازه جوانه زد بر چند شاخگی موهایم گنجشکهای جوان لانه ساختند و آوازهای تازه آموختم به آینه گفتم فرصت کم است وقتی برای شمردن بهارهای رفته نمانده است دستی به موهایم بکش هرطور شده باید این فصل...
-
یک نفر بود که گفت
یکشنبه 29 آذرماه سال 1394 13:59
دلم می خواهد یک نفر ماشه را توی آینه بچکاند بعد هزار بار صندلی را از زیر پای چشم هایم بکشد یک نفر باید باشد که من را توی راه دست هات ترور کند وگرنه پایان این فیلم هیچ وقت رنگی نمی شود حالا سرخی لب های تو باشد یا خون پیراهن من ما به اتفاق محکومیم یک نفر باید مغز تو را به قلب من پیوند بزند. "میلاد کاشانی"...
-
چگونه رود می رود به سمت بیکرانه ها
یکشنبه 29 آذرماه سال 1394 13:03
چگونه رود می رود به سمت بیکرانه ها که ابر گریه می کند برای رودخانه ها پرنده غافل است از اینکه تندباد می رسد وگرنه باز هم بنا نمی شد آشیانه ها و اینچنین که اینهمه زِ عشق رنج می برند مرا غمِ تو می کِشد در آتش بهانه ها چراغ و چشمِ آسمان! ستاره ها تو، ماه تو پس از تو تار می شود شب ِ تمامِ خانه ها اگرچه زخم می زنی ولی ترا...
-
موی سرم چو برف زمستان سفید شد
یکشنبه 29 آذرماه سال 1394 12:52
مــوی ســرم چـــو برف زمستان سپیــد شــد نامــد بهــار و قامت مــن خــم چــو بید شد گفتــم کــه ســر زنم به زمیـن دلـت ولی ایـن دانــه از جوانــه زدن نـا امیـد شــد از عمر رفته، در طلب وصل یک شبی صدهـا هـــزار خاطره ام ناپدید شـد بار غمی کـه گشت نصیبم به شهر تو هــر روز از گذشتـــه ای دیگــر مزید شــد آنکــس کـــه در...
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 29 آذرماه سال 1394 09:22
گفته بودی که چرا محو تماشای منی و آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که زدستم نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی "فریدون مشیری"
-
از من کارهای سخت بخواه!
شنبه 28 آذرماه سال 1394 08:54
از من کارهای سخت بخواه! مثلا هوس توت فرنگی کن در چله ی زمستان! برایم بهانه ای در قله ی قاف بتراش! یا من را به جنگ اژدها بفرست اما هرگز نخواه که دوستت نداشته باشم. "محسن حسینخانی" از کتاب: باران، بعد رفتنت بند نمی آید / نشر فحوا 1394