-
توبه ها را بشکنید
یکشنبه 4 بهمنماه سال 1394 10:33
میخانه ها را وا کنید ای باده خواران پیمانه را احیا کنید ای میگساران باده درساغرکنید توبه ی دیگر کنید توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران توبه ها را بشکنید، توبه ها را بشکنید، آمد بهاران یادی از آیین مستانی کنید تا سحر پیمانه گردانی کنید تا سحر معشوقه بازی های عرفانی کنید مست پنهانی کنید ای بیقراران...
-
تو که می خندی
یکشنبه 4 بهمنماه سال 1394 09:48
تو که می خندی گوشه های لبت به بهشت می رساند مرا و ترانۀ قلبت دنیا را به لبخندی آلوده می کند که یک لحظه به دنیا می آید و برای همیشه خاطره اش در ذهن جاذبۀ ماه و دریا می ماند و هیچ آسمانی توان اندازه کردنِ گرمای آن را نخواهد داشت هر روز ِ بی تو ... یک روز ِ از دست رفته است که لبخندی به وسعت زندگی در آن می میرد !...
-
کسی که نیست
شنبه 3 بهمنماه سال 1394 09:36
نبودنت نقشه ى خانه را عوض کرده است و هرچه مى گردم آن گوشه ى دیوانه ى اتاق را پیدا نمى کنم احساس مى کنم کسى که نیست کسى که هست را از پا درمى آورد. "گروس عبدالملکیان"
-
ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ
شنبه 3 بهمنماه سال 1394 09:01
ﮐﺎﺵ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﺍﯼ ﺳﯿﺐ ﻫﺎﯼ ﻧﺎﺭﺱ ﭼﻘﺪﺭ ﺗﻨﮓ ﺗﺮ ﺑﻪ ﺁﻏﻮﺵ ﻣﯽ ﮐﺸﻨﺪ ﺷﺎﺧﻪ ﺭﺍ !؟ ﮐﺎﺵ ﻫﺮﮔﺰ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻧﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﯾﻢ ﺭﺳﯿﺪﻥ ﺍﻣﻼﯼ ﺩﺭﺳﺖ ﺗﺮ ﻓﻌﻞ ﺍﻓﺘﺎﺩﻥ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﻫﻤﺎﻥ ﻣﻌﻨﯽ ﺑﻪ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺭﺩﻧﺎﮐﯽ ﻓﺮﻗﯽ ﻫﻢ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ ﺳﯿﺐ ﺍﺯ ﺷﺎﺧﻪ ﯾﺎ ﻣﻦ ﺍﺯ ﻗﻠﺐ ﺗﻮ. "ﺑﻬﺮﺍﻡ ﻣﺤﻤﻮﺩﯼ"
-
ﺗﻮ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺟﻨﮕﻞ
شنبه 3 بهمنماه سال 1394 09:00
ﻣﻦ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﮐﻮﻩ ﺍﻡ ﺗﻮ ﺍﺯ ﺟﻨﺲ ﺟﻨﮕﻞ ﭘﺮﻧﺪﻩ ﻫﺎﯼ ﺯﯾﺎﺩﯼ ﺑﺮﺍی تو ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻧﻨﺪ ﺩﻟﺖ ﮐﻪ ﺗﻨﮓ ﺷﻮﺩ ﺑﺮﮒ ﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﻧﺪ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﮐﻪ ﺷﻮﯼ ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﻣﯽ ﺩﻫﯽ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ، ﻣﯿﻮﻩ ﻫﺎﯼ ﺗﻠﺦ ﻣﻦ ﺍﻣﺎ فقط هرازگاهی ﭼﻨﺪ ﺳﻨﮓ ﺭﯾﺰﻩ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺯ ﺩﻟﻢ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﻣﯽ ﺭﯾﺰﺩ . "ﻣﺤﺴﻦ ﺣﺴﯿﻨﺨﺎﻧﯽ"
-
بهانه
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1394 08:43
ﺁﻣﺪﻥ ﺍﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﺤﻤﻞ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﺎﻓﯽ ﺑﻮﺩ ﻭ چشمهای ﺁﺑﯽ ﺍﺕ ﺑﺮﺍﯼ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺩﯾﻮﺍﻧﮕﯽ! ﺭﻓﺘﻦ ﺍﺕ ﺭﺍﻫﯽ ﺟﺰ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺑﺮﺍﯾﻢ ﻧﮕﺬﺍﺷﺖ... ﺣﺎﻻ ﺷﺎﻋﺮﯼ ﺩﯾﻮﺍﻧﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﻣﺮﮒ ﺑﻬﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﺪ! ﺑﺮ ﻧﻤﯽ ﮔﺮﺩﯼ؟ "بهرام محمودی" + کانال شعر "بهرام محمودی": http://telegram.me/bahrammahmoodi
-
سفر
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1394 08:32
و آغاز سفر یادم نیست و می اندیشم کدامین دست مرا چنین آغشتۀ عشق در ایستگاهی پیاده کرده است که ریل هایش از زاویه خارج شده اند و من به آخر دنیا رسیده ام بی آنکه سفر کرده باشم. چمدان دلتنگی ام را زیر سر خستگی هایم می گذارم و بر نیمکتی دراز می کشم که آسمانش پر از سوت قطار است هنوز پلک هایم ترمز می کنند و در خوابی می افتم...
-
زنانگی
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1394 08:28
زنانگی یعنی اینکه گوشی تلفن را برداری و برای جایی رفتن از کسی اجازه بگیری ... نه که عهد قجر باشد، نه که اجازه ات دست خودت نباشد، یک وقت هایی آدم دلش می خواهد اجازه اش را بدهد دست کسی تا دلش قرص شود که مهم است برای کسی ! این روزها که بی اجازه و به اختیار می زنم بیرون انگار بی کَس ترین زن عالمم ...! "پریسا زابلی...
-
تو شبیه دیگران نیستی
چهارشنبه 30 دیماه سال 1394 07:48
تو شبیه دیگران نیستی دیگران حرف می زنند، راه می روند، نفس می کشند. تو نه حرف می زنی نه راه می روی و نه می گذاری نفس بکشم. "کامران رسول زاده"
-
فریاد زندگی
چهارشنبه 30 دیماه سال 1394 07:38
هیچ کجا، هیچ زمان، فریاد زندگی بی جواب نبوده است. قلب خوب تو جواب فریاد من است... "احمد شاملو"
-
پنجره
چهارشنبه 30 دیماه سال 1394 07:38
شعری جدید از محسن حسینخانی: می خواستم از پنجره ی تو به دنیا نگاه کنم پرده ای که کنار زدم اما آغاز غمگین ترین نمایش جهان بود و سکوت ماندگارترین دیالوگش... روز اول هر کدام یک حلقه داشتیم با هر حرفی که نمی زدیم حلقه ای به حلقه ها اضافه می شد و نمایش غمگین تر. ما سکوت کردیم و صدای زنجیرها که پایمان بستیم موسیقی پایانی این...
-
برندارم دل ز مهرت ...
چهارشنبه 30 دیماه سال 1394 07:37
برندارم دل ز مهرت دلبرا تا زندهام ور چه آزادم ترا تا زندهام من بندهام مهر تو با جان من پیوسته گشت اندر ازل نیست روی رستگاری زو مرا تا زندهام از هوای هر که جز تو جان و دل بزدودهام وز وفای تو چو نار از ناردان آگندهام عشق تو بر دین و دنیا دلبرا بگزیدهام خواجگی درراه تودرخاک راه افکنده ام تا بدیدم درج مروارید خندان...
-
پیراهن
سهشنبه 29 دیماه سال 1394 09:04
شعری جدید از محسن حسینخانی: پیراهنت را به بند رخت می سپارم از آن طرف دنیا ابرها دست و پای خود را گم می کنند برای گل هایش ابری جا خوش می کند در گلویم ابری می نشیند در بشقابم پیراهنت را از بند رخت می کشم ابرها باران را از یاد می برند و آرام گوشه ای کز می کنند. "محسن حسینخانی"
-
تنهایی ام را دوست دارم
سهشنبه 29 دیماه سال 1394 09:03
تنهایی ام را دوست دارم نه اینکه چون بی وفا نیست نه اینکه چون خدا هم تنهاست و یا در دلش دروغی نیست نه ... تنهایی را دوست دارم وقتی تو را به من می رساند و در ازدحامت شلوغ ترین نقطۀ دنیا می شود دلم تنهایی را دوست دارم دزدانه که سرک می کشی به خیالم و نمی دانی از گوشۀ تنهائی من همیشه دامنت پیداست تنهایی ام را دوست دارم...
-
باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شود
سهشنبه 29 دیماه سال 1394 09:02
باد با رقصیدن از پیراهنت رد می شود آب سرمست است وقتی از تنت رد می شود من که دورم از تو اما خوش به حال هر نسیم وقتی از گل های سرخ دامنت رد می شود خوش به حال لرزش دستی که با لرزیدن از - مرزهای دکمه ی پیراهنت رد می شود ! خوش به حال گردش سیاره وقتی نیمه شب - از مدار چشم های روشنت رد می شود ! خوش به حال هرم آن بازوی عریانی...
-
میان من و تو
دوشنبه 28 دیماه سال 1394 07:51
میان من و تو فاصله یک باران ست و خیالت که مرا از پنجره می گیرد و می برد قدم زنان تا عشق. می رسم به تو با تن پوشی از آغوش و دست هایی پر از طراوت اوّلین سلام گل سرخی که گلبرگ گلبرگ در صدای عطرها هجا می کند تو را. میان من و تو فاصله یک باران ست. "پرویز صادقی"
-
گفته بودی ...
دوشنبه 28 دیماه سال 1394 07:45
گفته بودی هر وقت که شعر می نویسی دوستم بدار نمی دانم از این همه شعر نوشتن است که دیوانه وار دوستت دارم یا از این همه دوست داشتن که دیوانه وار شعر می نویسم ... "واهه آرمن"
-
در لحظه
دوشنبه 28 دیماه سال 1394 07:42
به تو دست می سایم و جهان را در می یابم به تو می اندیشم و زمان را لمس می کنم معلق و بی انتها عریان. می وزم، می بارم، می تابم آسمانم ستارگان و زمین و گندم عطر آگینی که دانه می بندد رقصان در جان سبز خویش. از تو عبور می کنم چنان که تندری از شب.- می درخشم و فرو می ریزم. "احمد شاملو" 19 مرداد 59 از دفتر: ترانه های...
-
من عاشق چشمت شدم
دوشنبه 28 دیماه سال 1394 07:39
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید من عاشق چشمت شدم، نه عقل بود وُ نه دلی چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود آندم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود وقتی...
-
قصه
یکشنبه 27 دیماه سال 1394 07:40
دیروز در خیابان زنی که چشمانش هیچ شباهتی به چشمان تو نداشت لبخند زد به من آهسته نزدیک شد و با صدایی که هیچ شباهتی به صدای تو نداشت صمیمانه پرسید : ما یک دیگر را کجا دیده ایم؟ در آن قصه ی ناتمام نبود؟ نمی دانم ؛ چرا آن زن ناگهان تو را به یادم آورد و گفتم: چرا ! در آن قصه بود ... "واهه آرمن"
-
تو همیشه بوده ای
یکشنبه 27 دیماه سال 1394 07:38
گیرم خانه ام را عوض کردم خیابانم را شهرم را گیرم از این جا رفتم به زیباترین جای جهان عکس تو را که نمی شود با خود نبرد! گیرم عکس تو را هم بردم با این زخمی که بر دلم مانده چه کنم؟ با تو که مثل جرقه ای آتش به جان جنگل می اندازی! تو همیشه بوده ای. همین که هر که زنگ می زند هُری دلم می ریزد همین که هر که از دور می آید فکر...
-
ماه سفر کرده
یکشنبه 27 دیماه سال 1394 07:37
ماه ها تو سفر کردی و شب ماند و سیاهی نه مرغ شب از ناله من خفت و نه ماهی شد آه منت بدرقه راه و خطا شد کز بعد مسافر نفرستند سیاهی آهسته که تا کوکبه اشک دل افروز سازم به قطار از عقب قافله راهی آن لحظه که ریزم چو فلک از مژه کوکب بیدار کسی نیست که گیرم به گواهی چشمی به رهت دوخته ام باز که شاید بازآئی و برهانیم از چشم به...
-
زیباترین سلاح های تنت
شنبه 26 دیماه سال 1394 08:13
تو کار من را تمام کردی با آن چشم های خوب آن دست های مهربان آن نفس های گرم تو کار من را ساختی با زیباترین سلاح های تنت و این مرگ آسان نیست ... "سیدمحمد مرکبیان"
-
چقدر خانه ام امن است
شنبه 26 دیماه سال 1394 08:09
زنگ را که می زنی ... دنیایم خلاصه می شود در چشمی ِ کوچک در تمام جهانِ من خلاصه می شود در مردی که چشمم را پر می کند از عشق مردی که ردِ کفش های سفید زمان بر چند تار زیبای موهایش باقی مانده دلم پر می کشد برای خانه های پیراهنش. در را که باز می کنم نزدیک که می شود نگاهش را که به من می دوزد آخ که چقدر نگاه دنیایم به من...
-
سنگ
شنبه 26 دیماه سال 1394 08:06
گفتند چرا سنگ گفتیم مگر در آن صبح غریب اولین نقش ها و کلمات را اجداد بیابانگردمان بر سنگ نتراشیدند مگر کافی نیست که نانمان هنوز از زیر سنگ بیرون می آید و ناممان شتابان می رود که بر سنگ نوشته شود . سنگمان را کسی به سینه نزد و سرمان تا به سنگ نخورد آدم نشدیم. "عباس صفاری"
-
چیزی در تو مرا به دلدادگی می برد
پنجشنبه 24 دیماه سال 1394 07:41
چیزی در تو مرا به دلدادگی می برد آن سان که گل ها با کمند عطرها پروانه ها را به دام می کشند. چیزی در تو مرا به احساس عاشقانه می برد آن سان که برکه ها ترانه ی رنگین کمان ها را با لحن لالایی برای ماه می خوانند چیزی در تو مرا به جاهایی می برد که هرگز نرفته ام به سلام اولین گل سرخ به حضور سبز دستانت به آغوش اولین شب عشق که...
-
چقدر مهربان رفتی
پنجشنبه 24 دیماه سال 1394 07:37
من سرم درد می کند برای دعواهایی که با هم نکردیم لعنتی! چقدر مهربان رفتی..! "آرش امینی"
-
آسمان لرزه
پنجشنبه 24 دیماه سال 1394 07:36
میآیی و میرَوی رنگها مُدها و مُدلها را کوتاه وُ بلند تند وُ ملایم وُ سنگین پا به پای فصول میآوری و میبَری . دیگر چه باشی چه نباشی تنها کتاب بالینیِ من شدهای در این اتاقِ پُر از کتابهای ناخوانده . با این حواس پنجگانهای که هیچکدام حساب نمیبَرد از من هزار بار هم که آمده باشی صدای پِتپِت ماشینت از کنار خیابان...
-
هزار سال نوری
چهارشنبه 23 دیماه سال 1394 07:35
گفته بودم زیباتر از تمام ستارگانی هستی که سینمای جهان کشف کرده است حالا هزار سال نوری دور شدهای از من و هزار بار زیباتر ! "عباس صفاری" -------------------------------------------------- دفتر عشق: گاهی ما عکس ها را می سوزانیم... و گاهی عکس ها ما را..! "حانیه فراهانی"
-
تصویر تو
چهارشنبه 23 دیماه سال 1394 07:32
قصه این است روبروی هزار آیینه هم که بایستم تصویر تو را می بینم. ترجیع بند دلم شده ای نازنین ! می روم و می آیم و از تو می نویسم گرچه فاصله ی بین ما اندک نیست و دست دلم به تو نمی رسد هر بار که ماه را ببینم آرام می شوم دلخوش به اینکه آسمان ما یکی است حالا که نیستی چه فرقی می کند روز باشد یا شب؟ بهار باشد یا پاییز؟ قصه...