آن چنان صبورانه عاشقت شدم
و زیر درگاه
خانهات،
به انتظار
گردش چشمانت نشستهام
که نسیم هم
حسودی میکند!
پیدا که میشوی
سرانگشتانم
مست میشوند
سبز میشوند
من امشب
پروانههایی
را که
از دریچههای
بارانی چشمانت پرواز کردند،
گردهم آوردم
تا ببینند
که من دیوانه
تو هستم
و چشم بسته
کنار خیالت زندگی میکنم
تو در وجودم
میرویی
آن چنانکه
علفهای تازه در لابهلای
سنگفرشهای
مخروبهای میروید
من میآیم تا
تو را بر شانهام بگذارم
و از میان
سایههای غلیظ تنهایی
و لحظه های
عاجز زندگی بدون عشق
و سراب خاطرهها و روزمرگی لرزان
بیرون ببرم
آخر میدانی
جویباریست که
به ابدیت میریزد
همیشه و به
هر شکلی به راه خود خواهد رفت
چیزی توان
توقف آن را ندارد
عشق را میگویم
عشق...
عشق نام دیگر
توست.
"منبع: اینترنت"
------------------------------------
دفتر عشق:
پیراهنت را رو به باد بگذار، این چشمها آفتاب نگاهت را کم دارد...
ساحل دریا پر از گودال است
جنگل پر از درختانی که دلباختهی پرندگانند
برف بر قلهها آب میشود
شکوفههای سیب آنچنان میدرخشند
که خورشید شرمنده میشود
شب
روز زمستانی است
در روزگاری گزنده
من در کنار تو
ای زلال زیبارو
شاهد این شکفتنم
شب برای ما وجود ندارد
هیچ زوالی بر ما چیره نیست
تو سرما را دوست نداری
حق بابهار ِ ماست!
"پل الوار"
--------------------------------------------
درباره شاعر:
پل الوار "Paul Eluard" با اسم مستعار اوژن گریندل (Eugen Grindel ) از شاعران سورئالیست و مبارز فرانسوی است. در سال 1895 در شهر سن دنی در شمال پاریس به دنیا آمد. پدرش کارمندی ساده بود و مادرش خیاط. او پس از آشنایی با «برتون»، «سوپو» و «آراگون» جنبش ادبی سورئالیسم را پایه گذاری کرد. با مجموعه های «جانوران و آدمیزادگانشان» 1920 و «نیازهای زندگی و نتایج رویاها» 1921، به عنوان یکی از شاعران نامدار سورئالیسم شناخته شد. مجموعهی «پایتخت درد» در 1926 از شاهکارهای اوست.
----------------------------------------------
دفتر عشق:
من اینجا
دلم سخت
معجزه می خواهد و
تو انگار
معجزه هایت
را
گذاشته ای
برای روز مبادا !
"ناشناس"
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت می افتاد
به سرا پای تو لب می سودم
کاش چون نای شبان می خواندم
به نوای دل دیوانهٔ تو
خفته بر هودَج موّاج نسیم
می گذشتم ز در خانهٔ تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره می تابیدم
از پس پردهٔ لرزان حریر
رنگ چشمان تو را می دیدم
کاش در بزم فروزندهٔ تو
خندهٔ جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن می شد
دلم از نقش تو و خندهٔ تو
صبحگاهان به تنم می لغزید
گرمی دست نوازندهٔ تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچهٔ خانهٔ تو
شور من ... ولوله برپا می کرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
می خزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا می دیدم
خیره بر جلوهٔ زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه می افروخت
ریشهٔ زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین می سوخت
کاش از شاخهٔ سر سبز حیات
گل اندوه مرا می چیدی
کاش در شعر من ای مایهٔ عمر
شعلهٔ راز مرا می دیدی
"فروغ فرخزاد"
-------------------------------------------------

۸ دی، ۱۳۱۳ - ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵، فقط ۳۲ سال!!
پنج شنبه 8 دی، تولد فروغ فرخزاد بود. *تولدت مبارک فروغ*
نه به خاطر آفتاب، نه به خاطر حماسه
به خاطر سایهی بام کوچکش
به خاطر ترانهای کوچکتر از دستهای تو
نه به خاطر جنگلها، نه به خاطر دریا
به خاطر یک برگ
به خاطر یک قطره
روشنتر از چشمهای تو
نه به خاطر دیوارها -به خاطر یک چپر
نه بخاطر همه انسانها -به خاطر نوزادِ دشمنش شاید
نه به خاطر دنیا -به خاطر خانهی تو
به خاطر یقینِ کوچکت
که انسان دنیایی ا ست
به خاطر آرزوی یک لحظهی من که پیشِ تو باشم
به خاطر دست های کوچکت در دست های بزرگِ من
و لب های بزرگ من بر گونههای بیگناه تو
به خاطر پرستوئی در باد، هنگامی که تو هلهله میکنی
به خاطر شبنمی بر برگ، هنگامی که تو خفته ای
به خاطر یک لبخند، هنگامی که مرا در کنار ِ خود ببینی
به خاطر یک سرود
بخاطر یک قصه در سردترینِ شب ها، تاریکترینِ شبها .
به خاطر عروسک های تو، نه به خاطر انسان های بزرگ .
به خاطر سنگفرشی که مرا به تو میرساند
نه به خاطر شاهراههای دوردست
به خاطر ناودان، هنگامی که میبارد
به خاطر کندوها و زنبورهای کوچک
به خاطر جارِ بلند ابر در آسمانِ بزرگ آرام
به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک
به خاطر تو...
...
"شاملو"
سال 1334
از مجموعه: هوای تازه
-----------------------------------------------------
موسیقی : النی کارایندرو . قطعه آداجیو . ابوا و ارکستر زهی
موسیقی فیلم "چشم اندازی در مه" (فیلمی از تئو آجلوپلوس)
دریافت کنید، فایل صوتی با صدای شاملو ، 1MB با فرمت wma
منبع ، با تشکر از کاوه
آغوش تو
مترادف امنیت است
آغوش تو
ترسهای مرا میبلعد
لغت نامهها دروغ میگفتند
آغوش تو
یعنی پایان سردردها
یعنی آغاز عاشقانهترین رخوتها
آغوش تو یعنی "من" خوبم!
بلند نشوی بروی یکوقت!
بغلم کن
من از بازگشتِ بی هوای ترسها
میترسم.
از: مهدیه لطیفی
---------------------------------------------
دفتر عشق:
به ضمانت پلک هایت
فلسفه می ریزم
پای رومی و زنگی این وسوسه ها
و تنها من میدانم
آغوش تو
از استدلال های من محکم تر است!
"منبع: اینترنت"
امشب که برایت مینویسم
گریهی تو
تنها موسیقیست
که در رگهای خانه جریان دارد
و من چقدر گریهات را
از چشمانت بیشتر دوست میدارم
که می خواهم بمیرم و هیچگاه
به چشم نبینم !
گناه ِ من نیست
زیبا زنانه گریه میکنی
و شاعرانه گلایه !
نگران نباش
تقدیری در کار نیست
کابوس دیدهایم !
"سید محمد مرکبیان"
-----------------------------------------------------------
دفتر عشق:
دلم هوای
جرعه
ای سکوت و تنهایی
از
پیالهی دستهایت را کرده
دیگر
از خدا هیچ نمیخواهم
حتی
تو را...
و
این بزرگترین دروغ من است عزیزم!
درخت با جنگل سخن میگوید
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن میگویم ...
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ریشه های تو را دریافتهام...
با لبانت برای همه لب ها سخن گفتهام
و دستهایت با دستان من آشناست.
"احمد شاملو"
برف نگرانم نمیکند
حصار یخ رنجم نمیدهد
زیرا پایداری میکنم
گاهی با شعر و
گاهی با عشق...
که برای گرم شدن
وسیلهی دیگری نیست
جز آنکه
"دوستت بدارم"
"نزار قبانی"
-----------------------------------------
دفتر عشق:
تمام ِ دنیایم
در آغوشت خلاصه شده است ... !
کودکانه
پناه میبرم ...
به خلاصهی دنیا ! ...
"شعر از: سامان"
میبویم گیسوانت را
تا فرشتهها حسودی کنند
شانه میزنم موهایت را
تا حوریها سرک بکشند از بهشت برای تماشا
شعر میگویم برای تو
تا کلمات کیف کنند...
مست شوند...
بمیرند.
"مصطفی مستور"
---------------------------------------------
دفتر عشق:
هیچ می دانستی
زیباترین عاشقانهای که برایم گفتی
وقتی بود
که اسمم را با «میم» به انتها رساندی.
وقتی که زندگی من
هیچ چیز نبود
هیچ چیز به جز تیک تاک ساعت دیواری
دریافتم
باید، باید، باید
دیوانه وار دوست بدارم
کسی را که مثل هیچکس نیست!
"فروغ فرخزاد"
-------------------------------------------

زندگی نامه فروغ فرخزاد:
فروغالزمان فرخزاد (زادۀ ۸ دی، ۱۳۱۳ - درگذشته ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵) شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونههای قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند.
فروغ در سالهای ۱۳۳۰ در ۱۶ سالگی با پرویز شاپور طنزپرداز ایرانی که پسرخاله مادر وی بود، ازدواج کرد. این ازدواج در سال ۱۳۳۴ به جدایی انجامید. حاصل این ازدواج، یک پسر به نام کامیار بود. فروغ پیش از ازدواج با شاپور، با وی نامهنگاریهای عاشقانهای داشت. این نامهها به همراه نامههای فروغ در زمان ازدواج این دو و همچنین نامههای وی به شاپور پس از جدایی از وی بعدها توسط کامیار شاپور و عمران صلاحی در کتابی به نام «اولین تپشهای عاشقانهٔ قلبم» منتشر گردید.
فروغ با مجموعههای «اسیر»، «دیوار» و «عصیان» در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعه «تولدی دیگر» تحسین گستردهای را برانگیخت، سپس مجموعه «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید.بعد از نیما یوشیج فروغ، در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونههای برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.
فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت.
منبع: سایت ویکی پدیا
مثل پنجشنبهها
خستهی جهان بی عدالتم...
مثل جمعهها
تشنهی عدالت لبان تو.
"سیدعلی میرافضلی"
-------------------------------------------------------------------

درباره شاعر:
سید علی میرافضلی (زادهٔ ۱۳۴۸ خورشیدی در رفسنجان) شاعر، پژوهشگر ادبیات و طنزنویس است که در سال ۱۳۴۸، در رفسنجان بدنیا آمد. وی دانش آموخته رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه تهران است (۱۳۷۳ ش) و از شاعران برجسته شعر کوتاه به شمار می رود. میرافضلی پدیدآورنده شانزده کتاب و یکصد مقاله ادبی است که بیشترین پژوهش هایش را در زمینه رباعی و شعر کوتاه انجام داده و در حوزه تصحیح دیوان شاعران قدیمی نیز فعالیت داشته است.
از جمله آثار چاپ شده:
* تقویم برگهای خزان، مجموعه شعر، تهران، نشر زلال، ۱۳۷۳
* آهسته خوانی، مجموعه شعرهای کوتاه، کرمان، نشر نون، ۱۳۹۱
همهی مداد رنگیها مشغول بودند
به جز مداد سفید
هیچ کسی به او کار نمیداد
همه می گفتند: "تو به هیچ دردی نمیخوری...!"
یک شب که مداد رنگیها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند
مداد سفید تا صبح کار کرد
ماه کشید...
مهتاب کشید...
و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد
صبح توی جعبهی مداد رنگی جای خالی او با هیچ رنگی پر نشد.
------------------------------------------------------
دفتر عشق:
شامگاهان تا معبد نگاهت راهی نمانده بود... افسوس زمین باز هم چرخید.
خودش آمده بود که بمیرد
نه سرانگشتانِ پیر من وُ نه دعای آب،
هیچ انتظاری از علاقه به زندگی نبود.
هی تو تنفسِ بی،
ترانهی ناتمام،
تکلمِ آخرین از خلاص!
میانِ این همه پنجره که باز است به روی باد
پس من چرا،
که پیالهی آبم هنوز در دستِ گریه میلرزد؟
خودش آمده بود که پَر ... که پرنده
که پنجره باز بود وُ
دنیا ... دور.
از: سید علی صالحی
----------------------------------------------------
دفتر عشق:
تو یادت نیست ولی من خوب یاد دارم که برای داشتنت دلی را به دریا زدم که از آب میترسید...
"منبع: نت"
از: شهیار قنبری
پ.ن: نوشتن روی کاغذ اسکناس که سرمایه ملی ست، کار پسندیده ای نیست. اما گاهی خواندنیست! این اسکناس دویست تومانی چند روزی روی میز همکارم جا خوش کرده بود. امروز کنجکاو شدم و نگاهش کردم. نوشته روش برام جالب بود. گاهی بعضی احساسها و نوشته ها در عین سادگی به دل میشینن:
عکاسی از مناظر زیبای اولین برف (که امسال زود هم بارید!)، کاری هست که چند سال اخیر هیچوقت از دست نداده ام. (ادامه مطلب)
ادامه مطلب ...
تقویمها بیشتر از من عجله دارند و من دوست دارم تا انتهای این نوشته فقط بنویسم: بیا... بیا...
منبع: اینترنت
* دریغ است ایران که ویران شود .. کنام پلنگان و شیران شود.

در سال 529 قبل از میلاد در چنین روزی کوروش بزرگ بابل را فتح کرد اما این مهمترین اتفاق این روز نیست مهمتر از فتح بابل فتح قلبهای انسانهای آن روزگار بود که کوروش بزرگ با رفتار انسان دوستانه اش موفق به انجام آن شد. در آن روزگار (و شاید هنوز هم) فتح یک سرزمین به دست یک حاکم معنایی جز قتل و نابودی، و اسارت نداشت (و ندارد) اما کوروش رفتار و منشی را به دیگر انسانها یاد داد که امروزه ما از آن به عنوان مبانی حقوق بشر یاد می کنیم.
پ.ن: 29 اکتبر (7 آبان) روز جهانی کوروش بزرگ "پدر ایران زمین" بر ایرانیان فرخنده باد.
متن منشور کوروش را در ادامه مطلب بخوانید
----------------------------------------------------
ادامه مطلب ...باران که میزند به پنجره،
جای خالیاَت بزرگتر میشود !
وقتی مِه بر شیشهها مینشیندُ
بوران شبیخون میزَند،
هنگامی که گُنجشکها
برای بیرون کشیدنِ ماشینم از دلِ برف سَر میرسند،
حرارتِ دستانِ کوچکِ تو را
به یاد میآورم
وَ سیگارهایی را که با
هم کشیدهایم،
نصف تو،
نصف من...
مثلِ سربازهای هم ْسنگر !
وقتی باد پردههای اتاقُ
جانِ مَرا به بازی میگیرد،
خاطراتِ عشقِ زمستانیمان را به خاطر میآورم
دست به دامنِ باران میشوم،
تا بر دیاری دیگر ببارد
وَ برف
که بر شهری دور...
آرزو میکنم خُدا
زمستان را از تقویمِ خود پاک
کند !
نمیدانم چگونه،
این فصلها را بیتو تاب بیآورم !
"نزار قبانی"
-----------------------------------------------

پ.ن: چه باصفاست آن هنگام که هوا بارانی میشود و قطرات زیبای باران در همه جا فرود میآیند و ترنم آهنگین آن گوشها را نوازش میدهد.
هوا سرد است
من از عشق لبریزم
چنان گرمم
چنان با یاد تو در خویش سرگرمم
که رفت روزها و لحظهها از
خاطرم رفته است
هوا سرد است اما من
به شور و شوق دلگرمم
چه فرقی میکند فصل بهاران یا زمستان است؟
تو را هر شب درون خواب میبینم..
تمام دستههای نرگس دیماه را در راه میچینم
و وقتی از میان کوچه میآیی
و وقتی قامتت را در زلال اشک میبینم
به خود آرام میگویم:
دوباره خواب میبینم!
دوباره وعدهی دیدارمان در خواب شب باشد
بیا.. .
من دستههای نرگس دی ماه را در راه میچینم.
"لیلا
مومن پور ، زمستان 77"
1)
هر ساعتم اندرون بجوشد خون را
و آگاهی نیست مردم بیرون را
الا مگر آنکه روی لیلی دیدست
داند که چه درد میکشد مجنون را؟
2)
ای چشم تو مست خواب و سرمست شراب
صاحبنظران تشنه و وصل تو سراب
مانند تو آدمی در آباد و خراب
باشد که در آیینه توان دید و در آب
3)
آن شب که تو در کنار مایی روزست
و آن روز که با تو میرود نوروزست
دی رفت و به انتظار فردا منشین
دریاب که حاصل حیات امروزست
همه عمر برنـــــدارم سر ازین خمار مستــــــی
که هنوز من نبودم که تو در دلــــم نشستــی
تو نه مثل آفتابــــــی که حضـــــور و غیبت افتد
دگران روند و آیند، تو همچنــــان که هستـــــی
چه حکــــایت از فراقت کـــه نداشتــــــم ولیکن
تو چــــو روی بـــاز کردی در ماجــــرا ببستـــی
نظری بــــه دوستــــان کن که هزار بار از آن به
کــــــه تحیتی نویســــی و هدیتی فرستــــی
دل دردمند مـــــــارا که اسیر توست یـــــــــارا!
به وصال مرحمی نه! چو به انتظـــار خستــــی
...
"سعدی علیه الرحمه"

* ابومحمد مُصلِح بن عَبدُالله مشهور به سعدی شیرازی و مشرف الدین (۶۰۶ – ۶۹۱ هجری قمری) شاعر و نویسندهٔ پارسیگوی ایرانی است. شهرت او بیشتر به خاطر نظم و نثر آهنگین، گیرا و قوی اوست. مقامش نزد اهل ادب تا بدانجاست که به وی لقب استاد سخن دادهاند. آثار معروفش کتاب گلستان در نثر و بوستان در بحر متقارب و نیز غزلیات وی است.
