هیچ می دانی
عکس هایی که از خودت
می فرستی برایم ،
پراسترس ترین اتفاق زندگی منند!؟
عکس هایی که
یکی پس از دیگری
در حافظه ی گوشی سیو می کنم
بی آنکه درست نگاهشان کنم...
حتی در خاطرم نمانده
که توی آن عکس برفی
شال گردن انداخته بودی یا نه ...
یا توی آن عکس ظهرِ تابستانی ات
عینک دودی به چشم داشتی یا نداشتی ...
فقط به طرز احمقانه ای
خودم را عذاب می دهم که:
حالا که «من» این عکس ها را نینداخته ام،
نکند عکاس، «او» باشد!؟
"نفیسه سادات موسوی"
------------------------------------------------------------------

درباره شاعر:
نفیسه سادات موسوی ایرایی، متولد 23 مرداد 1369 ، دانشجوی رشته زبان و ادبیات چینی
وبلاگ شاعر:
تو که می خوانی
بدان که هنوز دوستت دارم
و به خاطر توست
که هنوز می نویسم
روزی که جهان خواست بایستد
بگو به گونه ای از چرخش بماند
که من
در نزدیک ترین فاصله
از تو مرده باشم ....
"فخری
برزنده"
از کتاب: «گنجشکی که لانه کرده در گلوی من» / 1380
پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من
چون می روی بیمن مرو ای جان جان بیتن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای مشعله تابان من
هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من
تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من
بی پا و سر کردی مرا بیخواب و خور کردی مرا
در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من
از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من
گل جامه در از دست تو وی چشم نرگس مست تو
ای شاخهها آبست تو وی باغ بیپایان من
یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من
ای جان پیش از جانها وی کان پیش از کانها
ای آن بیش از آنها ای آن من ای آن من
چون منزل ما خاک نیست گر تن بریزد باک نیست
اندیشهام افلاک نیست ای وصل تو کیوان من
بر یاد روی ماه من باشد فغان و آه من
بر بوی شاهنشاه من هر لحظهای حیران من
ای جان چو ذره در هوا تا شد ز خورشیدت جدا
بی تو چرا باشد چرا ای اصل چارارکان من
ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
"مولانا"
دیوان شمس / غزلیات
شاید الان
کنار تو بودم
اگر به جای
اینهمه شعر
از کلمات
طنابی بافته بودم...
"مریم ملک دار"
پنجره ی خوابت را باز بگذار عشق من!
امشب هم می آیم.
پیرهن نارنجی تنت کن
چکمه قهوه ای بپوش
موهات را بریز دور شانه ات
و راه بیفت
امشب می خواهم در بارسلونا قدم بزنیم
یا در فلورانس
شاید بخواهی کنار برج ایفل
یا شهری دیگر
هر جا تو
خواستی
هر جا که شد
با سرنوشت
نمی توان در افتاد
پنجره ی
خوابت را باز بگذار...
"عباس معروفی"
برای فرار از
دوست داشتن ِ کسی
به تا دیر
وقت
کار و...
کار و
کار
پناه می برند
آدم ها گاهی
...
تکلیف من
چیست؟
که فرار از
من فرار می کند
وقتی
"تو را
دوست داشتن"
شغل من است!
"مهدیه لطیفی"
دی ماه 1392
ای دوست به دوستی قرینیم ترا
هرجا که قدم نهی زمینیم ترا
در مذهب عاشقی روا کی باشد
عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا
"مولانا"
دیوان شمس / رباعیات
من ناگزیرم
از دوست داشتن
باد اگر
بایستد
مرده است.
"مژگان عباسلو"
برگرفته از وبلاگ:
سلام
به پوست سبز
آب
به پوست سبزه
ی تو
که زیر پوست
سفید روز، می گردد
به دست تو ،
که از میان آن همه سبزی
مانند ساقه ی
تر در می آید
و ساقه ی گل
سرخی در شعر می گذارد
بالای شعر
خسته ی من، نازنین
غمگین منشین
در زیر این
کتیبه ی فرسوده
من خفته ام
محتاج دست
سبز تو
محتاج سبزه ی
روح تو
بنشین
دامن کنار
دماغم بگستر
طنین خنده
بیفکن در سنگ
طنین خنده
بیفکن در واژه
بخوان، بخوان چنان کند
که خون سبز
رقص فواره از سنگ استخوان
سلام
به پوست سبزه
ی تو
که زیر پوست
قهوه ای پاییز
مانند آب می
وزد
از هفت بند
نی استخوان من
به هفت حلقه
ی گیسوی تو
سلام
"منوچهر آتشی"
آن کس که ترا نقش کند او تنها
تنها نگذاردت میان سودا
در خانه تصویر تو یعنی دل تو
بر رویاند دو صد حریف زیبا
"مولانا"
دیوان شمس / رباعیات
--------------------------------------------------------------

آرامگاه و موزه مولوی در قونیه ترکیه
زندگی نامه مولوی:
جلالالدین محمد بلخی معروف به مولوی، مولانا و رومی
(۶ ربیعالاول ۶۰۴، بلخ – ۵ جمادیالثانی ۶۷۲ هجری قمری، قونیه)
(۱۵ مهر ۵۸۶ - ۴ دی ۶۵۲ هجری شمسی)
از مشهورترین شاعران ایرانیتبار پارسیگوی است.
مولوی زادهٔ بلخ (در افغانستان کنونی) یا وخش بود و در زمان تصنیف آثارش، همچون مثنوی، در قونیه در دیار روم (ترکیه کنونی) میزیست. با آنکه آثار مولوی به عموم جهانیان تعلق دارد، ولی پارسیزبانان بهرهٔ خود را از او بیشتر میدانند، چرا که حدود شصت تا هفتاد هزار بیت او فارسی است و تنها حدود هزار بیت عربی و کمتر از پنجاه بیت به زبانهای یونانی/ترکی (اغلب به طور ملمع در شعر فارسی) شعر دارد.
طلوع شمس:
شاعر پارسیگوی، مولانا، در ۳۷ سالگی عارف و دانشمند دوران خود بود و مریدان و مردم از وجودش بهرهمند بودند تا اینکه شمسالدین محمد بن ملک داد تبریزی نزد مولانا رفت و مولانا شیفته او شد. در این ملاقات کوتاه وی دوره پرشوری را آغاز کرد. در این ۳۰ سال مولانا آثاری برجای گذاشت که از عالیترین نتایج اندیشه بشری است.
آثار مولوی:
آثار منظوم:
مثنوی معنوی
دیوان شمس تبریزی
رباعییات (که بخشی از دیوان شمس است)
آثار منثور:
فیه ما فیه
مجالس سبعه
مکتوبات (مکاتیب)
منبع: سایت ویکی پدیا
روز بزرگداشت مولوی:
8 مهر ماه، در تقویم رسمی کشور، روز بزرگداشت مولوی نامگذاری شده است.
خوب حرف زدن بلد نیستم
آدم ِ جالبی هم نیستم
اما جوری دوستت دارم
که وقتی نیستی گریه می کنم...
" سعید شجاعی"
برگرفته از وبلاگ: ردی از تو
من هیچ کس را
آن سوی دیوارها نداشته باشم شاید
اما در این غروب کسالت بار
هیچ چیز به
اندازه ی تلفنی از زندان
خوشحالم نمی
کند
و مردی که
اعتراف کند
گاهی
به جای آزادی
به من می
اندیشد .
"رویا شاه حسین زاده"
از کتاب: صدای زنگ در آمد
«زن ها نمی
روند
تنها از هر
آنچه که هست
دست می کشند!»
سه سطر شروع
این شعر را من نگفته ام
گاه اما
مات می مانم
از اینکه
چطور مردانی هم هستند
که اینهمه
زنانه می فهمند!
مثلا همین
ایلهان برک*
و تو چه بی
اندازه فقط مردی!
آنقدر مرد
که نمی بینی
چقدر "زنانه مرد بودن" می خواهد
ترکیبی را به
دوش کشیدن:
از نگرانی
های مادرانه ام
که چه می
خوری؟
کِی می
خوابی؟
هوا سرد است؟
از بی قراری
های زنانه ام
که بی
بازوانت شب ها سر نمی شوند
که با زن
دیگری نباشی یکوقت
که اصلا
دوستم داری؟
داشتی...؟!
و از بی تابی
دخترانه ام
که برای کی
لوس شوم حالا؟!!
تو آنقدر
زنانه نمی فهمی
که نمی بینی
چقدر مرد بودن می خواهد
مادری را
زنی را
دختربچه ای
را
هر سه را با
هم در رحم ات بزرگ کنی
و اخم نکنی
و خم نشوی
و اتاق را که
مرتب میکنی
میز را که می
چینی
زل بزنی به
گوشی ات...
زل بزنی به
گوشی ات...
زل بزنی...
بزنی...
و هنوز دوستش
داشته باشی
و دست بکشی!
عزیزم
خودآزاری
ندارم
مردانه زنم!
"مهدیه لطیفی"
بهمن ماه 1392
من می دونم که تو خوبی
اما می دونم که خیلی خوب نیستی
می دونم که دوست دارم
اما مطمئنم که خیلی دوست ندارم
می دونم که خیلی قشنگی
اما باور دارم که خوشکل تر از تو زیاد هست
می دونم که عاشقتم
ولی اگه یکی پیدا بشه می تونم دوباره عاشق بشم
اما تو نمی دونی که من گاهی...
بیشتر وقت ها...
همیشه ....
دلم واست تنگ می شه.
"شل سیلور استاین"
عشق
همین خنده
های ساده توست
وقتی
با تمام غصه
هایت
می خندی
تا از تمام
غصه هایم
رها شوم.
"کیکاووس یاکیده"
پی نوشت (24 آبان 93):
این شعر قبلا اینجا به نام خانم "صبا میراسماعیلی" ثبت شده بود که ظاهرا اشتباه بود و اصلاح شد.
سپاس از دوست عزیزی که اطلاع رسانی فرمودند.
باید تمام
این جنگ را یک نفس بدوم
اینجا تمام
تانک ها شبیه تو اند
تمام خاکریز
ها
مسلسل ها
هواپیما ها
...
باید فرار
کنم
می ترسم درنگ
کنم
اسیر شوم!
وقتی با هر
شلیکِ دشمن
دلت بریزد
وقتی برای
کشیدن هر ماشه
دستت بلرزد
برای جنگیدن
دیر است!
باید
"دوست داشتنت" را بغل بگیرم
و تمام این
جنگ را یک نفس بدوم!...
حتما جایی در
جهان خواهد بود
که هیچ چیزش
شبیه تو نباشد
که هیچ چیزش
بوی بوسه و باروت ندهد!
"مهدیه لطیفی"
از کتاب: برف روی خط استوا
درست است
که بعضی وقتها
هنوز
دستم به دامن
ماه و
سرشاخههای
روشن ستاره میرسد،
یا گاهی خیال
میکنم
اهل همین
هوای بوسه و لبخند آینهام،
اما یادم نمیرود
چطور از
شکستن آن همه بغض بیسوال
به نمنم
همین گریههای گلوگیر رسیدهام.
...
من خوب میدانم
که چه وقت
میتوان از
سرشاخههای روشنِ ستاره بالا رفت
به باغهای
همآغوش آینه رسید
و از طعم
عجیب میوهی توبا... ترانه چید،
شاید به همین
دلیل است که ماه
بیجهت به
خواب هر کسی از این کوچه نمیآید.
میگویند
ستارهای که گاه
بالای بام خانهی
ما میآید
روح غمگین
همان قاصدکیست
که شبی از
ترس باد
پشت به جنوب
و رو به جایی دور
گذاشت و رفت
و دیگر
به خواب هیچ
بوتهای باز نیامد!
...
"سید علی صالحی"
از کتاب: رویاهای قاصدک غمگینی که از جنوب آمده بود / شعر 6
(شعر کامل در ادامه مطلب)
مثل یک جعبه جواهر
که در بیابان به دست آدم داده اند
نمی دانم باهات چکار کنم!
"عباس معروفی"
صدایم کن
عزیزم
بگذار صدایت در گوش تنهایی ام ته نشین شود
دستانم را بگیر
اجازه بده بهار
از تلاقی سرانگشتانمان چشم باز کند
کنارم بمان
و نگذار فاصله ها
به خاطره هایمان ریشخند بزنند
دوستم داشته باش
دنیا به کوتاهی یک خواب است
و مرگ با زدن ضربه ای به شانه مان
از خواب بیدارمان می کند!
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش
دوستم داشته باش من
از هر دستی که به شانه ام می خورد
می ترسم ...
"مریم توفیقی"
من خواب تو
را می دیدم و
رویایت را به
گردن می آویختم
تو با من می
خوابیدی و
رویا می
ربودی از سینه ام
ما هر دو
شاعر شدیم
من از دردِ
رویاهای ربوده به خود می پیچیدم و
مردم می
گفتند:
عجب شعرهایی!...
تو الهام می
گرفتی از هر انحنا و
به مردم می
گفتی:
ببینید چه
شعرهایی!...
"مهدیه لطیفی"
مرداد ماه 1391