-
انتقال وراثت
یکشنبه 9 اسفندماه سال 1394 10:07
به جز زیبائی ات چیزهای زیادی هستند که باید انتقال بدهی وراثت را از لبخندت شروع کن از شکل لبهایت به وقت بستن زخمم... ... "حسن آذری" (بخشی از شعر بلند انتقال وراثت / تیرماه 1392) از کتاب: بادها کجا می میرند
-
به برکه ها می مانی
یکشنبه 9 اسفندماه سال 1394 09:52
مشخص نیستند نه جای زخم هایت نه آنان که زخمت زده اند به برکه ها می مانی عزیزم و هر سنگ که زخمی ات می کند در تو آرام می شود. زخم ها زیباترت کرده اند... چون برکه ها که با سنگهای خوابیده در بسترشان زیباترند. "حسن آذری" از کتاب: بادها کجا می میرند / نشر نیماژ / چاپ اول 1393
-
سلام می گویم پنجره ها را
یکشنبه 9 اسفندماه سال 1394 08:02
سلام می گویم پنجره ها را سلام می گویم کوچه ها را کوچه به کوچه تو را در ترانه هایم می خوانم کسی نمی آید پنجره را به رویم بگشاید کسی که پنجره را رو به کوچه بگشاید انگار کوچه های شهر غمگینند!! و من دوباره تو را عاشقانه می خوانم تو در کدام پنجره نشسته ای که من نمی بینم!؟ تو با کدام پنجره رفیقی که من نمی دانم سلام می گویم...
-
گمشده
یکشنبه 9 اسفندماه سال 1394 07:36
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ باورم ناید که عاشق گشته ام گوئیا «او» مرده در من کاینچنین خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آئینه می پرسم ملول چیستم دیگر، بچشمت چیستم؟ لیک در آئینه می بینم که، وای سایه ای هم زانچه بودم نیستم همچو آن رقاصه هندو به ناز پای می کوبم ولی بر گور خویش وه که با صد حسرت این ویرانه را روشنی...
-
نیستش
شنبه 8 اسفندماه سال 1394 10:14
نیستش نمی دونم کجاست ! چه می کنه ! ولی می دونم که ندارمش هیچوقت نخواستم که تو رو با چشمات به یاد بیارم نه، نمی خواستم که تو رو تو گمترین آرزوهام ببینم نمی خواستم که بی تو به دیوارا بگم: "هنوزم دوسِت دارم" آخه تو حول و ولای پریشونیه تو رو نداشتن تو گیر و داره : "ای بابا، دله تو هیچ، حال اون خوش!"...
-
سخنی از برتراند راسل
شنبه 8 اسفندماه سال 1394 07:51
ﺯﻧﺎﻥ ﻭ ﻣﺮﺩﺍﻥ ﺑﺴﯿﺎﺭﯼ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﺨﻮﺍﺑﻨﺪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻌﺪﺍﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻣﺤﺪﻭﺩﯼ ﺍﺯ ﺁﻧﺎﻥ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﻨﺪ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺑﻤﺎﻧﻨﺪ! "برتراند راسل"
-
دلتنگی
شنبه 8 اسفندماه سال 1394 07:49
کاش دلتنگی نیز نام کوچکی میداشت تا به جانش میخواندی : نام کوچکی تا به مهر آوازش میدادی، همچون مرگ که نام کوچکِ زندگیست . ... " احمد شاملو " 9 مرداد 68 از دفتر: مدایح بی صله کتاب: گزینه اشعار/احمد شاملو ، انتشارات مروارید ، چاپ دهم 1388
-
شوق تو
پنجشنبه 6 اسفندماه سال 1394 11:57
... شوق تو عادت خطرناکی ست که نمی دانم چگونه از دست آن نجات پیدا کنم و عشق تو گناه بزرگی ست که آرزو می کنم هیچ گاه بخشیده نشود. "سعاد الصباح" (شعر کامل در ادامه مطلب) عشق کودتایی ست در کیمیای تن و شورشی ست شجاع بر نظم اشیاء و شوق تو عادت خطرناکی ست که نمی دانم چگونه از دست آن نجات پیدا کنم و عشق تو گناه...
-
ارغوان
پنجشنبه 6 اسفندماه سال 1394 11:33
ارغوان شاخه ی هم خون جدا مانده ی من آسمان تو چه رنگ ست امروز؟ آفتابی ست هوا یا گرفته ست هنوز؟ من درین گوشه که از دنیا بیرون ست آسمانی به سرم نیست از بهاران خبرم نیست آنچه می بینم دیوار است ... "هوشنگ ابتهاج" (ه.ا.سایه) + دانلود دکلمه شعر "ارغوان" با صدای هوشنگ ابتهاج...
-
ترانهی کوچک
پنجشنبه 6 اسفندماه سال 1394 08:31
تو کجایی؟ در گسترهی بیمرزِ این جهان تو کجایی؟ -من در دوردستترین جای جهان ایستادهام: کنارِ تو. -تو کجایی؟ در گسترهی ناپاکِ این جهان تو کجایی؟ -من در پاکترین مُقامِ جهان ایستادهام: بر سبزهشورِ این رودِ بزرگ که میسُراید برای تو. "احمد شاملو" دی 1357 از دفتر: ترانه های کوچک غربت کتاب: گزینه اشعار/احمد...
-
دشت یاسمن
چهارشنبه 5 اسفندماه سال 1394 09:27
چشمانم را که باز کردم دشت یاسمن، بوی آغوش تو بود که تمامی احساسم را درخود جای داد حسی غریب در من پرسه می زند انگار سالهاست بذر وجودم در این سرزمین مأوا دارد عطر تنت آشناست لطافت سبزه زار دلدادگی ات طراوت دستانت و زلالی احساست... ریشه های جانمان در هم گره خورده تا اعماق باوری دور... بگدار صادقانه بگویم با نور چشمان...
-
آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود
سهشنبه 4 اسفندماه سال 1394 13:20
بیا بهار را از همه این سال ها کم کنیم تو که خوب می دانی آفتاب از میان پلک هایت آغاز می شود و آن چند تار موی سفید زمستان من است حالا بیا باران را بهانه کنیم با نامه ها فال بگیریم خیس گریه شویم اصلا بیا تمام این حرف ها را فراموش کنیم همه چهارشنبه ها که در راهی من ذکر می خوانم شاید صبح شنبه را تو آغاز کنی! "فرزانه...
-
این شعرها
سهشنبه 4 اسفندماه سال 1394 13:09
این شعرها که بوی سکوت می دهند از غیبت لب های توست کلمات مثل زنجره های خشکیده ی تابستانی از معنا خالی شدند و در انتظار مورچه هایند توشه بار زمستانی شان را در حفره ی تاریک خالی کنند - اندوهی که سرازیر می شود در سینه ی خاموش من. "محمد شمس لنگرودی" 88/02/06 از کتاب: حکایت دریاست زندگی (گزینه اشعار) / نشر نیماژ...
-
گلم که صدایت می کنم ...
دوشنبه 3 اسفندماه سال 1394 15:22
"گلم" که صدایت می کنم شمعدانی چه اخمی می کند! مانده ام "جانم" را چقدر آهسته بگویمت که هم تو بشنوی و هم آب از دل هیچ گنجشکی تکان نخورد. "حمید جدیدی"
-
پل صراط
دوشنبه 3 اسفندماه سال 1394 08:28
سر پل صراط یقه ات را می گیرم نترس می خواهم آخرین لحظه هم ببوسمت. "رسول ادهمی"
-
برگرد ...
دوشنبه 3 اسفندماه سال 1394 08:24
هر صبح که چشم باز می کنم نیستی تو پای بودنت همیشه لنگ می زند و من پای رفتنم عزیز جانم برگرد من برایت دل قربانی کرده ام! "سارا قبادی"
-
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
دوشنبه 3 اسفندماه سال 1394 08:23
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد حالتی رفت که محراب به فریاد آمد از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد باده صافی شد و مرغانِ چمن مست شدند موسم عاشقی و کار به بنیاد آمد بوی بهبود ز اوضاع جهان میشنوم شادی آورد گل و باد صبا شاد آمد ای عروس هنر از بخت شکایت منُما حجله حسن بیارای که داماد...
-
دلم می خواهد ...
یکشنبه 2 اسفندماه سال 1394 12:59
دلم می خواهد کسی تو را به من تعارف کند تا من تمامت را بردارم ... ! "خاطره کشاورز" -------------------------------------- دفتر عشق: ﺑﻌﻀﯽ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﻫﺎﯼ ﺧﻮﺏ ﺍﻭﻧﻘﺪﺭ ﺩﯾﺮ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻦ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺁﺳﻤﻮﻥ ﮐﺮﺩ ﻭ ﮔﻔﺖ: ﻭﻗﺘﺶ ﮔﺬﺷﺖ، ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩﺕ..! "ناشناس"
-
فراموشت کرده ام!
یکشنبه 2 اسفندماه سال 1394 08:24
فراموشت کرده ام مثل کودکی که میان کوچه پس کوچه های شهر آواره است و راه خانه اش را گم کرده است! مثل پیرزن عصا به دستی که می گویند آلزایمر دارد و همه ی گذشته اش را از یاد برده است! فراموشت کرده ام فقط گاهی هنوز نگرانت می شوم! "مراقب خودت باش نازنینم" "سارا قبادی"
-
صبح که بیاید...
یکشنبه 2 اسفندماه سال 1394 08:19
آفتاب را پشت دروازه ی شب منتظر نشانده ام و طلوع را به دیداری عاشقانه دعوت کرده ام امشب چقدر ستاره می پاشد بر آسمان دلم و صبح که بیاید حتما تو در آغوش منی! " سارا قبادی"
-
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
یکشنبه 2 اسفندماه سال 1394 08:09
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه این دیده از آن روست که خونابه فشان است دردا و دیغا که در این بازی خونین بازیچه ی ایام دل آدمیان است … "هوشنگ ابتهاج"
-
سلسله موی دوست، حلقهٔ دام بلاست
یکشنبه 2 اسفندماه سال 1394 08:08
سلسله موی دوست، حلقهٔ دام بلاست هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست گر بزنندم به تیغ، در نظرش بیدریغ دیدن او یک نظر، صد چو منش خونبهاست گر برود جان ما در طلب وصل دوست حیف نباشد، که دوست دوست تر از جان ماست دعوی عشاق را شرع نخواهد بیان گونه زردش دلیل، نالهٔ زارش گواست مایه پرهیزگار، قوت صبرست و عقل عقل گرفتار...
-
بوسه
شنبه 1 اسفندماه سال 1394 13:31
ﺑﻮﺳﻪﻫﺎ ﺁﻭﺍﺭﻩﺗﺮﯾﻦ ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﻧﺪ ﺑﺮ ﺑﺎﺩ ﺑﺮ ﺩﺭ ﺑﺮ ﺧﻮﺩ ﺑﺮ ﺣﺴﺮﺕ ﻭ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻛﺴﻲ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﻲﻛﻨﺪ ﻟﺒﺨﻨﺪﺵ ﻣﻲﺗﻮﺍﻧﺴﺖ ﭘﻠﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﻛﻪ ﺟﻤﻌﻪ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻫﻤﻪﯼ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﭘﻴﻮﻧﺪ ﺑﺰﻧﺪ ... " ﺍﺣﻤﺪﺭﺿﺎ ﺍﺣﻤﺪﯼ" (برگرفته از کانال "کافه تنهایی": @ kafetanhay )
-
شاخه تنها
شنبه 1 اسفندماه سال 1394 11:45
شاخه ای تنها بودم نه می فهمیدم زمین چیست نه آسمان! آمدی، مثل گنجشکی که قرار بود برای لحظه ای مرا از تنهایی در آورد. کاش نمی آمدی کاش نمی فهمیدم. بین زمین و آسمان گیر افتاده ام...! "محسن حسینخانی" ----------------------------------------- + دانلود دکلمه شعر "نشانی هفتم/سیدعلی صالحی" با صدای خانم...
-
فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت
شنبه 1 اسفندماه سال 1394 10:38
فتنه ی چشم تو چندان ره بیداد گرفت که شکیب دل من دامن فریاد گرفت آن که آیینه ی صبح و قدح لاله شکست خاک شب در دهن سوسن آزاد گرفت آه از شوخی چشم تو که خونریزِ فلک دید این شیوه ی مردم کُشی و یاد گرفت منم و شمع دل سوخته، یارب مددی که دگرباره شب آشفته شد و باد گرفت شعرم از ناله ی عشّاق غم انگیزتر است داد از آن زخمه که دیگر...
-
سپندارمزدگان (روز عشق ایران باستان)
چهارشنبه 28 بهمنماه سال 1394 11:00
1- سپندارمزدگان: جشن «سپندارمزدگان»( سپندارمذگان ) یا «اسفندگان»، روز مهرورزی و روز زن و زمین در ایران باستان نام داشته و روز گرامیداشت زنان بوده است. در این روز، زنان از دست مردان هدیه می گرفتند. 2- سپندارمزدگان، 29 بهمن یا 5 اسفند؟ : اگرچه منابع کهن از جمله ابوریحان این جشن را در روز پنجم اسفند (اسپند) ذکر کردهاند...
-
گام هایِ ما چرا به مقصد نرسید؟
چهارشنبه 28 بهمنماه سال 1394 10:15
من از خیابان هایی که تو را دیده اند می پرسم : گام هایِ ما چرا به مقصد نرسید؟ میان شمشاد ها و کاج ها و چهارراه ها میان گلخانه ها و کتابخانه ها و نیمکت ها من از خیابان هایی که تو را دیده اند می پرسم : دستانمان را که به غارت برد؟ و عشق کجای داستان به زمین افتاد؟ من پایبند گلدان های کوچک طاقچه دیوانه ی رقص پروانه آغشته ی...
-
ای ماه شبی مونس خلوتگه ما باش
چهارشنبه 28 بهمنماه سال 1394 10:13
ای ماه شبی مونس خلوتگه ما باش در آینه ی اهل نظر چهره نما باش کار دل ما بین که گره در گره افتاد گیسو بگشا و بنشین، کارگشا باش جامی ز لب خویش به مستان غمت بخش گو کام دل سوخته ای چند روا باش ای روح مسیحا نفسی درنی ما دم در سینه یاین خالی خاموش نوا باش چشمم چو قدح بر لب نوشت نگران است ای ساقی سرمست شبی نیز مرا باش مستیم و...
-
آنقدر خوابت را دیدهام
سهشنبه 27 بهمنماه سال 1394 07:43
آنقدر خوابت را دیدهام که واقعیتت را از دست دادهام آیا هنوز وقت آن نرسیده که در آغوشت کشم؟ و بر آن لبها، بوسه زنم میلادِ صدای دلنشینت را؟ آنقدر خوابت را دیدهام که بازوانم عادت کردهاند سایهات را در آغوش کشند و یکدیگر را بیابند، بیآنکه گردِ تنت پیچیده باشند اگر با واقعیتِ تو که روزها و سالهاست که تسخیرم...
-
کمکم کن تا پخته بازگردم
سهشنبه 27 بهمنماه سال 1394 07:30
با دلتنگی ات، مرا بیتاب نکن؛ و با بیتابی ات مرا دلتنگ!تو تکیه گاه منی، تکیه گاه اگر محکم نباشد، تکیه بی معنی است. با قلبت احساس کن؛ اما با قلبت فکر نکن. بگذار کمی دیگر هم تحمل کنیم؛ همانطور که صدها سال تحمل کرده ایم. غذای نیم پخته از خام بدتر است؛ زیرا خام، فریب نمی دهد! اما نیم پخته می فریبد. پس کمکم کن تا پخته...