-
نشست و مثل روشنی من بود
پنجشنبه 20 اسفندماه سال 1394 08:06
نشست و مثل روشنی من بود هنوز دایره آب وسعتش می داد هنوز رحل صداقت تلاوتش می کرد هنوز معنا داشت هنوز فرصت یک پل ادامه اش می داد چقدر چشم تماشا داشت نگاه روشن او زبان عاطفه را به شهر می آموخت و روبه روی دلم ماند! چقدر آیینه آمد چقدر ناگهان و هیچ پای گریزی مرا نمی دزدید چقدر آیینه تاریک است چقدر گم شده بودم چقدر بی حاصل...
-
چه جمع عاشقانه ای
چهارشنبه 19 اسفندماه سال 1394 08:30
چه جمع عاشقانه ای ست هر شب! حضور من و خیالت در کنار آتشی که در درونم به پاست. "بهزاد حیدری"
-
گر تو را خاطر ما نیست
چهارشنبه 19 اسفندماه سال 1394 07:48
گر تو را خاطر ما نیست خیالت بفرست تا شبی محرم اسرار نهانم باشد. "سعدى"
-
گفتی غزل بگو
چهارشنبه 19 اسفندماه سال 1394 07:45
گفتی غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من، بر ای غزل شور و حال کو؟ پر میزند دلم به هو ای غزل، ولی گیرم هو ای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی بر ای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگه ای سبزِِ سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بیجواب ماند حال سؤال و حوصلهی قیل و قال کو؟...
-
ایستگاه قطار سانتا ایرنه
سهشنبه 18 اسفندماه سال 1394 18:28
خاطرم سرشار باد از یاد خیابانی خاکی با دیوارهای کوتاه و سواری بالا بلند که سپیده را از خود سرشار میکند با شنلی ژنده و بلند در یکی از روزهای ملالتبار در روزی بیتاریخ. خاطرم سرشار باد از یاد مادرم که به صبح مینگرد در ایستگاه قطار سانتا ایرِنه بی خبر از آنکه قرار است نام خانوادگی اش بورخِس شود. خاطرم سرشار باد از یاد...
-
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم
دوشنبه 17 اسفندماه سال 1394 11:34
گفتم دل و دین بر سر کارت کردم هر چیز که داشتم نثارت کردم گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی آن من بودم که بیقرارت کردم. "مولانا" (رباعی شماره 1293)
-
خالی از من
دوشنبه 17 اسفندماه سال 1394 11:02
اگر فقط چشم هایت آبی بود آواز دریا در رودخانه ی چشم هایم شنیدنی بود، اگر و فقط اگر اتاقم درخت اناری داشت به فصل چیدن جای دست هایت بر دیوارها پنجره می رویید ... کلمه اگر بودم لابد در دست های تو شعر می شدم حتی اگر چشم هایم آبی نبود. "لیلا رنجبران"
-
رویا
دوشنبه 17 اسفندماه سال 1394 10:40
تو می توانی از عکس پس بگیری لبخندم را می توانی الفبا را بتکانی شعر بسرایی ترانه بخوانی و برای تمام زخم های دهان بسته ساز دهنی بزنی تو می توانی از پله ها بالا بروی گل های آفتابگردان را تماشا کنی، برای پرنده ها نان خشک بریزی اما نمی توانی رویای زنی که با درخت آواز خوانده، با پرنده ریشه زده، و در دریا غرق شده را پس بگیری...
-
عطر تو
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1394 13:14
عطر توست در هوا... میآیی یا رفتهای؟؟؟ "علیرضا روشن"
-
چو سلام تو شنیدم ...
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1394 10:55
چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم صنما هزار آتش تو در آن سلام داری "مولانا" (بخشی از غزل 2858)
-
عدل!
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1394 10:18
تو را نه عاشقانه نه عاقلانه و نه حتی عاجزانه؛ که تو را عادلانه در آغوش می کشم... عدل مگر نه آن است که هر چیز سر جای خودش باشد؟ " سیمین بهبهانی"
-
بر عشق توام نه صبر پیداست نه دل
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1394 10:14
بر عشق توام، نه صبر پیداست نه دل بی روی توام، نه عقل برجاست نه دل این غم که مراست، کوه قافست نه غم این دل که تراست، سنگ خاراست نه دل. "رودکی" (رباعی شماره 18)
-
نفس گیر
یکشنبه 16 اسفندماه سال 1394 10:11
تا دیروز فکر می کردم تمام قله های جهان را می توانم فتح کنم. تازه امروز فهمیدم چه نفس گیر است بالا رفتن از پله های خانه ای که تو دیگر در آن نیستی! "عبدالرضا مولوی"
-
من ناز بالش کوچکی از سوالم
شنبه 15 اسفندماه سال 1394 08:17
من ناز بالش کوچکی از سوالم دلم می خواهد سر بگذاری بر سینه ی من بگویی چه پرنده ای است که به جای من در هوای تو آواز می خواند. "شمس لنگرودی" از کتاب: حکایت دریاست زندگی (گزینه اشعار) / نشر نیماژ
-
دستهای من
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1394 07:59
از دستهای من جز این ثمری نیست: گاهی ببارم گاهی بمیرم گاهی اگر شد در حیرت واژه ی دوست داشتن تو را دوباره از نو بنویسم... "نیکی فیروزکوهی"
-
شاعرانه ترین کشف
پنجشنبه 13 اسفندماه سال 1394 07:55
تو بعد از کشف الکل، شاعرانه ترین کشف بشری من از سرودن تو مست می شوم...! "کامران رسول زاده"
-
همه چیزش از صبح شروع می شود
چهارشنبه 12 اسفندماه سال 1394 08:13
همه چیزش از صبح شروع می شود روز و من، از تو، با صدایت، که می گویی صبح است، بلند شو، تا ببوسمت... "عرفان یزدانی"
-
دست های تو
چهارشنبه 12 اسفندماه سال 1394 07:54
... به دست های تو وقتی دگمه ی پیراهنم را می دوزند یک سر سوزن شک ندارم وقتی کمک می کنی بارانی ام را بپوشم. دست های تو روی شانه هایم با منند در خیابان های شهر رهایم نمی کنند دست های تو وُ چتری که برایم خریده ای باران های وحشی زیادی را متمدن کرده اند. دست های تو ماهرند یک شهر دم گرفته را بدل به نوشیدنی می کنند. وقتی شکر...
-
بعد رفتنت
چهارشنبه 12 اسفندماه سال 1394 07:53
شعر و بغض و اشک کفافِ رفتنت را نمی دهند باید سر فرصت برایت بمیـرم ... "مریم قهرمانلو"
-
قصه عشق
چهارشنبه 12 اسفندماه سال 1394 07:51
عشق قصهای بود که مادر بزرگ شبهای زمستان برایم میبافت: یکی از رو، دو تا از زیر،... بالاپوشی که هیچگاه گرمم نکرد! "رضا کاظمی"
-
و من گریه ام می گیرد
سهشنبه 11 اسفندماه سال 1394 18:06
باد پرسه می زند تا نان را از منقار تُرد گنجشکان برباید، دخترانِ شالیکار پنهان می کنند دلهاشان را در سبد چای و ما همچنان از مردگان ِ پیر، غول های جوانی می سازیم و غول های جوان را به قامت ِ مردگان پیر کوچک می کنیم تا همسنگِ گور شوند! باد پرسه می زند، ماه چکه می کند از گلوی گنجشک و من گریه ام می گیرد، در این جغرافیای...
-
آوازهای تو جهان را پاکیزه می کنند
سهشنبه 11 اسفندماه سال 1394 07:21
... آوازهای تو جهان را پاکیزه می کنند آواز تو گنجشک های زیادی را محلی کرده است آوازهای تو در دستگاهیست که خون را به گردش می برد -آوازهایت در خون آدمی رسوب می کنند در هسته ی سلولها رسوخ می کنند- خونم را به هر که اهدا کرده ام شنیده ام دلتنگ آوازهایی غریب شده است! ... "حسن آذری" (بخشی از شعر بلند "انتقال...
-
عاشقانه
سهشنبه 11 اسفندماه سال 1394 07:20
آنکه میگوید دوستت می دارم خُنیاگر غمگینیست که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود آنکه میگوید دوستت می دارم دل اندُهگین شبی ست که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام ِ توست...
-
از من بگذر
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1394 11:27
محبوب من از من بگذر و به فردایی بیندیش که درهای زندگی را در فصلی جدید به روی تو باز میکند بعضی چیزها را باید عاشق شوی تا بفهمی بعضی چیزها را شاید هرگز نفهمی! محبوب من عادت، عشق نمیآفریند وابستگی، پایبندی نمیآورد باید دل بسته شوی باید سرسپرده شوی محبوب من از من بگذر من از فردا در سوگ چهارشنبههای خاکستری در سردترین...
-
ستارههایم را باور کن
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1394 11:25
ستارههایم را باور کن در شبی نیمه مهتابی که با یاد تو سحر میشود من از بیکران آسمان در این شب تاریک برای تو ستاره میچینم ستارههایم را باور کن ... خدا میداند کابوسهای من تا چه اندازه هولناکاند من از ترس نبودنت تا صبح چراغ خانه را روش میگذارم و مهتاب میچینم برای بستری که تو دیگر در آن نیستی ... "شهره...
-
شعر بیچاره!
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1394 08:17
لبخند نمی زنی و پنجره بی چاره می میرد و شعر بی چاره و با کتِ پاره دور می شود ... لبخند می زنی و جان، جانانه نیست . و عشق آی عشق چه بی چاره جان نمی گیرد ! "مهدیه لطیفی" (اسفند 94) + میلادت مبارک خانم لطیفی عزیز
-
می خواهم تمام شهر را باخبر کنم
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1394 08:10
می خواهم تمام شهر را باخبر کنم که بدانند صبح بخیرهایت با من چه می کند عجب آشوبی می شود دلم...! "لیلا صابری منش"
-
ترانهی "دو دونه"
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1394 07:48
توی خاک باغ خونه یه روزی دست زمونه ما رو کاشت با مهربونی پیش هم مثل دو دونه ما تو باغ مأوا گرفتیم بارون اومد پا گرفتیم دوتایی تو خاک باغچه ریشه کردیم جا گرفتیم غافل از رنگ گلامون غم فردای دلامون توی خاک زیر یه بارون توی باغ روی زمین گل اون شد گل سرخ گل من زرد و غمین گل اون گلهای شادی گل من گلهای درد اون تو گلخونه ی...
-
به تو نزدیک می شوم
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1394 07:44
به تو نزدیک می شوم لب روی تن ات می گذارم اما هیچکس نمی فهمد خودم را بوسیدم یا تو را! گفته بودم قبلا: که به برکه ها شبیهی. "حسن آذری"
-
عطر نگاهت
دوشنبه 10 اسفندماه سال 1394 07:43
انگشتانم از کار افتاده اند آنقدر که آمدنت را مشق کرده اند! چشمانم تار می بینند آنقدر که انتظارت را خیره مانده اند! پاهایم ناتوان شده اند آنقدر که عشقت را ایستاده اند! قلبم اما هنوز تند می تپد تا وقتی که هستی و عطر نگاهت را به آفاق می پاشی دوست داشتنت هم چنان در رگ هایم جاریست... "سارا قبادی"