-
به جستجوی تو
شنبه 18 مردادماه سال 1393 07:52
به جستجوی تو بر درگاه کوه میگریم، در آستانهی دریا و علف. به جستجوی تو در معبر بادها میگریم در چارراه فصول، در چارچوب شکستهی پنجرهیی که آسمان ابرآلوده را قابی کهنه میگیرد. به انتظار تصویر تو این دفتر خالی تا چند تا چند ورق خواهد خورد؟ جریان باد را پذیرفتن و عشق را که خواهر مرگ است و جاودانگی رازش را با تو در میان...
-
پرنده کوچک
شنبه 18 مردادماه سال 1393 07:51
... چقدر سادهایم ریرا ! نه تو، خودم را میگویم من هنوز فکر میکنم سیب به خاطرِ من است که از خوابِ درخت میافتد . در آینه مینگرم و از چاهی دور صدای گریهی گُلی میآید که نامش را نمیدانم! ریرا ...! گفتی برایت از آن پرندهی کوچکی که تمامِ بهار ... بیجُفت زیسته بود، بنویسم ! باشد عزیزِ سالهای دربهدری ...! راستش را...
-
جهانی در چشم هایم گریه می کند
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1393 14:03
-
حالا که تو رفته یی ...
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1393 07:56
حالا که تو رفته یی می فهمم دست های تو بود که به نان طعم می داد پنیر را به سفیدی برف می کرد و روز می آمد و سر راهش با ما می نشست. _ حالا که تو رفته یی و ملال غروبی نان را قاچ می کند و برگ درختان به بهانۀ پاییز ناپدید می شوند. "شمس لنگرودی" از کتاب: "و عجیب که شمس ام می خوانند" ( 63 ترانه عاشقانه)
-
دلتنگی امانام را بریده
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1393 07:30
... میآیی میمانی میروی نمیآیی این فعلها را هرجور که صرف کنم، تو مرد ماندن برای همیشه نیستی چه در آمدن چه در رفتن چه در نیامدن ! دلتنگی امانام را بریده زندگی هیچوقت با من مهربان نبوده هنوز هم تا خرخره خون دل میخورم میمانم میسوزم میسازم اما روزی که بتوانم بروم، دیگر برنمیگردم . منشور چشمهایت را با احتیاط بر...
-
آتش و آهن!
چهارشنبه 15 مردادماه سال 1393 07:27
تو همواره اسرارآمیزی و غافلگیر کننده و با هر روزی که می گذرد مرا بیشتر اسیر خودت می کنی اما ای دوست جدی من احساس من به تو نبرد آتش و آهن است . "آنا آخماتووا"
-
فاصله...
سهشنبه 14 مردادماه سال 1393 12:23
درختان کوچه نمیتوانند یکدیگر را بغل کنند دستهای آنها را همیشه قطع میکنند مثل دستهای من که بیهوده کشیده شده است در فاصله و در این سکوت که هیزمشکن بین من و توست! "ادوارد حق وردیان"
-
آغوش تو را می خواهم
سهشنبه 14 مردادماه سال 1393 10:27
خستهتر از آنم که لیوانی چای آرامم کند آغوش گرم ترا میخواهم در جنگلی ناشناس وقتی که آسمان از لابهلای شاخهها سرک میکشد ... "فریبا عرب نیا" برگرفته از وبلاگ: http://shahrehbaran.blogfa.com /
-
چیدمان
سهشنبه 14 مردادماه سال 1393 08:20
مبلها را چیدم پردهها را کنار پنجره قابها را به دیوار آویختم بعد دو فنجان چای ریختم و فکر کردم به 365 روزِ دیگر که میتوانم با چیدمانی دیگر دوستت بدارم... "لیلا کردبچه"
-
دوستی
دوشنبه 13 مردادماه سال 1393 14:15
دوستی با بعضی آدم ها مثل نوشیدن چای کیسه ایست هول هولکی و دم دستی ، برای رفع تکلیف اما خستگیات را رفع نمیکنند دل آدم را باز نمیکند. خاطره نمیشود! دوستی با بعضی آدمها مثل خوردن چای خارجی است پر از رنگ و بو این دوستیها جان می دهند برای خاطرههای دمِ دستی … این چای خارجی را میریزی در فنجان، مینشینی با شکلات فندقی...
-
از دلتنگیت کجا فرار کنم؟
دوشنبه 13 مردادماه سال 1393 10:23
از دلتنگیت کجا فرار کنم؟ معمار هیجان کجا بروم که صدای آمدنت را بشنوم ؟ کجا بایستم که راه رفتنت را ببینم ؟ کجا بخوابم که صدای نفسهات بیاید؟ کجا بچرخم که در آغوش تو پیدا شوم؟ کجا چشم باز کنم که در منظرم قاب شوی؟ کجایی ؟ کجایی که هیچ چیزی قشنگتر از تماشای تو نیست؟ کجا بمیرم که با بوسههای تو چشم باز کنم؟ کجایی؟؟ "...
-
یادگار
دوشنبه 13 مردادماه سال 1393 10:22
تنها یادگار تو دستهایم هستند که هنوز هم بوی تنت را می دهند ...! "مهدی ج.و" http://mehdi-jv.blogfa.com/
-
شاخه جدامانده
یکشنبه 12 مردادماه سال 1393 07:32
تنها هنگامی که خاطره ات را می بوسم درمی یابم دیری است که مرده ام چرا که لبان خود را از پیشانی خاطره ی تو سردتر می یابم از پیشانی خاطره ی تو ای یار ای شاخه ی جدامانده ی من... "احمد شاملو" از مجموعه: هوای تازه / غزل بزرگ ----------------------------------------------------------------- + با تشکر از بهار عزیز
-
تو شبیه آخرین سیگار پدرم هستی
یکشنبه 12 مردادماه سال 1393 07:26
-
آنهمه جوهر
یکشنبه 12 مردادماه سال 1393 07:25
میخواهم خدا بین مرگِ من و بوسههای تو گیج شود ! آنهمه شراب یادت رفت قلبم را مشت کنی قطره قطره بچکانی در جامی که دستت بود؟ میخواهم تو را جوری پرستش کنم که خدا خودش را از اول خلق کند آنهمه رنگ یادت رفت یکیش را تنت کنی دنبال دگمه نگردد دستم؟ میخواهم خدا را توی بغلت پرپر کنم آنهمه خدا یادت رفت یک آدم هست برای ستایش...
-
تو را می جویم
شنبه 11 مردادماه سال 1393 09:22
تو را در پیرهنم می جویم در خونم در آتش باغ هایم که درختانش قلم مه و بارانش کاغذند. تو را در صبحانه موسیقی می جویم وقتی که به نت های چکیدن آب در لیوانت خیره است در لرزش طیاره ها وقتی به نام تو برخورد می کنند. و تو را نمی یابم مگر هنگامی که در آینه ها خیره ام در گردبادی تیره از حنجره ها، سربازان، حاکمان و سکوت دستش را...
-
ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ...
شنبه 11 مردادماه سال 1393 08:35
ﺧﺴﺮﻭ ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﭼﻪ ﺯﯾﺒﺎ ﮔﻔﺖ: ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﺒﺨﺸﯿﺪ ﮐﺴﯽ ﺭﺍ ﮐﻪ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺨﺸﯿﺪﯼ ﻭ ﻧﻔﻬﻤﯿﺪ، ﺗﺎ ﺍﯾﻦ ﺑﺎﺭ ﺩﺭ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺑﺨﺸﺶ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﺪ! ﮔﺎﻫﯽ ﻧﺒﺎﯾﺪ ﺻﺒﺮ ﮐﺮﺩ ﺑﺎﯾﺪ ﺭﻫﺎ ﮐﺮﺩ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻨﺪ ﮐﻪ ﺍﮔﺮ ﻣﺎﻧﺪﻱ ﺭﻓﺘﻦ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻱ! ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺮ ﺳﺮ ﮐﺎﺭﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﯾﮕﺮﺍﻥ ﺍﻧﺠﺎﻡ می دﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺗﺎ ﺁﻧﺮﺍ ﮐﻢ ﺍﻫﻤﯿﺖ ﻧﺪﺍﻧﻨﺪ! ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺪ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﯼ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ﻓﺮﻕ...
-
باران
شنبه 11 مردادماه سال 1393 08:34
بارانی که سالها پشت چشمهایم انبار شده بود عاقبت از نگاه آسمان بارید من ایستاده در صف زندگی بودم به خاطر چیزی که خدا میخواست و یکی از روی صندلی بلند شد و گفت : جای خالی ... بفرمایید بنشینید و کسی دیگر به من یک چتر تعارف کرد چه غمگنانه بود ... یک روز که باران میبارد مرا به دهکدهای دور میبرند چتری روی سرم نگیرید...
-
مه
دوشنبه 6 مردادماه سال 1393 08:39
این مه که دور درختان راه می رود این مه می داند که چقدر دوستت دارم این مه که منم و دور از تو تاب تنم را ندارم. "شمس لنگرودی" از کتاب: "و عجیب که شمس ام می خوانند" (63 ترانه عاشقانه) / صفحه 6 موسسه انتشارات نگاه / چاپ اول 1392 + پیشنهاد موسیقی: این آهنگ چند سال پیش اومده بود. اما قشنگه. به شنیدن...
-
باران ببار
دوشنبه 6 مردادماه سال 1393 08:23
باران بهانه بود تا تو را بیابم و عاشقانههایم را در زیر چترت رها کنم چه باران زیبایی میبارد، امروز که چترت خانهام شده و دستهای گرمت همراه همیشگیام باران ببار ... زیباتر از همشه ببار ... چترمان باز است صدای قدم زدنمان زیر باران شنیدنی ست ما با هم ریزش برگهای زرد را تماشا میکنیم صدای خش خش برگها را میشنویم ما...
-
آغازگر ستمگرتر است!
دوشنبه 6 مردادماه سال 1393 08:21
آنگاه که با من چون شبح رفتار میکنی شبح میشوم و غمهای تو از من عبور میکنند همچون اتومبیلی که از سایه میگذرد آن را میدرد و ترکش میکند بیآنکه ردّی بر جای بگذارد یا خاطرهای.. پایانها اینچنین خویشتن را مینویسند در قصههای عشق من دل من میخی بر دیوار نیست که کاغذپارههای عشق را بر آن بیاویزی و چون دلت خواست آن را...
-
رویاهایت را دنبال کن
یکشنبه 5 مردادماه سال 1393 08:08
زندگی نسبت به کسی که رویای خود را دنبال کند بخشنده است . "پائولو کوئیلو"
-
من به خیانت عادت ندارم
یکشنبه 5 مردادماه سال 1393 08:04
می خندم. تو مست میشوی. حتی با یک فنجان قهوه که از خطوط ته آن خبر نداری. می خندم با اینکه می دانم تمام خطوط موازی از ته فنجان من می گذرند. تو، سرخی جا مانده بر لب فنجانم را می بوسی. احساس می کنم آن اتفاق ناگزیر افتاده است. پیش از آن که تو شمع روشن کنی عود بسوزانی یک دنیا بوسه حرامم کنی با چشمانی که بین عسل و فروردین...
-
مرهم
یکشنبه 5 مردادماه سال 1393 07:57
آمدهام پشتِ پنجرهی نیمه بازِ اتاقم. آیینهی دلم را روبروی صورتِ ماهت گرفتهام تا ببینی هلالِ خمیده ی نازکت، گهواره یِ آرامشِ این روزهایم شده. تا ببینی با همین هلالِ خمیده ی نازکت، تمام زخم های دلم را، مرهم شده ای مرهم شده ای زخم هایی را که هیچ قرصِ کاملِ ماهی، التیام بخشش نبود، باور کن ماه شده ای، ماهِ من... باور...
-
بوسه
شنبه 4 مردادماه سال 1393 12:30
راه هایی است برای گفتن دوستت دارم که هیچ ربطی به واژه ها ندارند مثل حالا که در پایان شعرم من تو را می بوسم ... "پرویز صادقی" برگرفته از وبلاگ: http://royaymah.blogfa.com /
-
نقشه فرار
شنبه 4 مردادماه سال 1393 12:26
جاده های بی پایان را دوست دارم دوست دارم باغ های بزرگ را رودخانه های خروشان را من تمام فیلم هایی که در آنها زندانیان موفق به فرار می شوند دوست دارم دلتنگ رهایی ام دلتنگ نوشیدن خورشید بوسیدن خاک لمس آب در من یک محکوم به حبس ابد پیر و خمیده با ذره بینی در دست نقشه های فرار را مرور می کند . " رسول یونان"...
-
می ترسم...
شنبه 4 مردادماه سال 1393 11:29
از شهرهای بزرگ که در قصه های تو نبودند می ترسم از خیابان هایی که پایم را به راه های نرفته بسته اند و عشق های کوچکی که دلم را به پنجره های وامانده ی لعنتی می ترسم از روزهایی که با تنور تو روشن نمی شوند و شب هایی که با هزار و یک روایت گوناگون چشم های مرا نمی بندند دلم هوای خانه ی کاگلی ات را کرده با پستوی تنگ و تاری که...
-
جدایی را از یاد ببر
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1393 11:06
کاش اینجا بودی و میتوانستم هر آنچه را که بر دلم سنگینی می کند در نگاهت زمزمه کنم. نه!... اگر بودی میدانم باز هم تنها سکوت میکردم. بعضی چیزها را نمیتوان بر زبان راند... مثلا پچپچ گلهای باغچه عشق و یا راز دلدادگی من به تو... بعضی از حرفها همیشه پشت سکوت جا خوش میکنند. شاید میترسند سکوت را بشکنند و بعد از آن...
-
زندگی از پنجره های بسته رد نمی شود
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1393 08:22
گیرم همه جای جهان جهنم ! گیرم دست های زمین بی بذر و بی خنده گیرم چنته ی زمان بی عشق و بی "هر چه تو می گویی" اصلا ! کافی بود کمی فقط کمی پنجره را باز کنی ...! زندگی از پنجره های بسته رد نمی شود ! "مهدیه لطیفی" از کتاب: برف روی خط استوا / نشر فصل پنجم / شعر پنجاه و یک
-
من خوب نیستم...
پنجشنبه 2 مردادماه سال 1393 07:34
مکالمه های کوتاه کفاف گلایه های بلند مرا نخواهد داد تا کی سلام کنیم حال هم را بپرسیم و به هم دروغ بگوییم که خوبیم دروغ هایمان از سیم های تلگراف و کوهها و دشت ها عبور کنند و صادقانه به هم برسند ما فقط دروغهایمان به هم می رسد من خوب نیستم ... اصلا . "رویا شاه حسین زاده"