آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟
وآنکه بیرون کند از جان و دلم دست کجاست؟
وآنکه سوگند خورم جز به سر او نخورم
وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟
وآنکه جانها به سحر نعره زنانند ازو
وآنکه ما را غمش از جای ببُردهست کجاست؟
جانِ جانست، وگر جای ندارد چه عجب!
این که جا می طلبد در تن ما هست، کجاست؟
غمزۀ چشم بهانهست وزان سو هوسیست
وآنکه او در پس غمزهست دلم خَست کجاست؟
پردۀ روشن دل بست و خیالات نمود
وآنکه در پرده چنین پردۀ دل بست کجاست؟
عقل تا مست نشد چون و چرا پَست نشد
وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟
"مولوی"
دیوان شمس / غزلیات
این عید هم بی تو گذشت...
و من امسال
هیچ سبزه ای گره نزدم
از لج هر دویمان...
تو حتی در فکر آمدن هم نبودی
و با دستی که اینهمه دور است
چگونه می توان آرزو کرد!؟
پ.ن: من دستانم را پیش تو جا گذاشته ام
تا دلت نگیرد از بی تفاوتی روزگار...
"از خانم نسترن"
بهار دست های توست
و شکوفه های درختی که مثل لبخند تو
نام اش را نمی دانم.
سرخی گونه هات
دل سیب های هفت سین را برده
و نگاه تو سبز ترین خیال دنیاست
وقتی آفتاب گرم می افتد روی دیوار نگاه
حتمن جایی دورتر از اینجا،
تو داری چشم هات را باز می کنی
چه ساده ایم ما
نمی دانیم این نسیم فروردین
عطر گیسوهای معشوق است
افتاده به جانِ هوا
حالا این تو و این گنجشک های بی قرار
نشسته بر سپیدار ، سر کوچه
پی بهار می گردند
من که هرچه گفتمشان هنوز نیامده ای،
باورشان نشد...
"میلاد کاشانی"
بزرگ ترین
سوال این روزهای اطرافیانم شده ای...
بیچاره من! هنوز می ترسم بگویم که عاشقت شده ام
چه رسد به گفتن قصه شکستنم...
درد نفهمیدن عشقم
درد نپذیرفتنم
درد شکستنم به کنار...
کنایه ها را چه کنم؟
تو چه میدانی الان ساعت چند است
تو چه میدانی با اشک از نرسیدن نوشتن چه دشوار است...
نمیدانی...
من می نویسم و تو در خواب بی تفاوتی خود بمان
من می گریم و تو در عصر سنگی خود بمان
مبادا به کوه شیشه ای دل من دل ببندی...
دیگر نمیدانم اشک هایم را چه بگویم
هرشب می پرسند ما تاوان کدام گناهیم
دروغ هایم را دگر باور ندارند
پس چرا ساکتیَ؟
گناه من چه بود گلم
دل دادن به تو.....؟
در عصر سنگی خود بمان.
"کاووس رشیدی"
+ با سپاس از "دوست" عزیز برای معرفی و ارسال این شعر.
مرگ در برگ
ها زرد می شود
در آدم ها سفید
و در من، درست رنگ تو را گرفته
پیش از آنکه مشت های گره کرده ام
از پندار زندگی تهی شوند
برگرد
و برایم شعری بخوان
برگرد
تا صدایت در دستم گلی شود
رو به همه تلخی ها
روزی باز می گردی
تا رنگ های رفته را
به زندگی ام بازگردانی
روزی دیر
آنقدر دیر که می ترسم
در میان سطرهای غبار گرفته
از یاد واژه ها هم رفته باشی.
"میلاد خانمیرزایی"
تو خوابیده ای آرام
و من پشت پلک تو آنقدر می بارم
تا پنجره را باز کنی ..
دستهات را زیر باران بگیری و
بخندی ...
"عباس معروفی"
ماه امشب عروس می شود.
نارنجزارها پشت معبر سفیدرود دیوانه می کنند شبگردهای
بهاری را
تخته سنگ یادگاری ها امشب دلش برای تن نوشته هایش کوچک
شده.
تن لخت شالیزار تشنه ی دل آوازهای دخترکان خواب، شالیها
را چرت می زند.
قورباغه های آوازه خوان ترانه ای مبهم را زمزمه می
کنند.
نسیم بهار که میان سبزینه های برگ ها طنازی می کند، رازی در دل دارد.
من هم در بغچه ام رازی دارم.
ابر مهربان بارید و باغ چای پشت پرچینها را سبز کرد.
لیلاکوه لمسهای عشق ممنوعه را خوب به خاطر دارد!
دلم می خواهد آنقدر قد بکشم تا خدا را که از دیلمان هم
بلندتر است لمس کنم.
از مرگ تن نمی هراسم چون پرواز مرغان هوایی را بارها
دیده ام.
رویای خیس شبنم بر تجلی نرگس های مادر بزرگ
تجسم جوانی پدر را روی پرده ای از شکوفه های آلوچه
نقاشی می کند.
سادگیهای روستا که باهیچ ثروتی تصاحب نمی شود.
نیلوفر و نیلوفر که درهیچ شعری جا نمی شود.
دلم برای دریا و عطر ماهیها تنگ شده.
شهر برایم چیز بهتری نداشت.
من یک روستایی هستم.
ساده… ساده… ساده.
"امین آزاد"
پس این ها همه اسمش زندگی است:
دلتنگی ها، دل خموشی ها، ثانیه ها، دقیقه ها
حتی اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمی که برایت نوشته ام برسد
ما زنده ایم، چون بیداریم
ما زنده ایم، چون می خوابیم
و رستگار و سعادتمندیم،
زیرا هنوز بر گستره ویرانه های وجودمان پانشینی
برای گنجشک عشق باقی گذاشته ایم
خوشبختیم، زیرا هنوز صبح هامان آذین ملکوتی بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغین بی منت سر سبزی اند
و شقایق ها پیام آوران آیه های سرخ عطر و آتش
برگچه های پیاز ترانه های طراوتند
و فکر کن!
واقعا فکر کن که چه هولنک می شد اگر از میان آواها
بانگ خروس را بر می داشتند
و همین طور ریگ ها
و ماه
و منظومه ها
ما نیز باید دوست بداریم ... آری باید
زیرا دوست داشتن، خالِ بالِ روحِ ماست.
"حسین پناهی"
(از مجموعه ستاره)
پ.ن:
1- تبریک سال نو! امیدوارم که تعطیلات به همه دوستان خوش گذشته باشه.
2- چقدر لذت بخشه که پشت بام خانه پدری رو برای کتابهای درسی جستجو کنی و لابلای کتابهای قدیمی چند کتاب شعر پیدا کنی و چقدر خوبه که یکی از اون کتابها این کتاب باشه: "ستاره"، شعر و صدای حسین پناهی، نشر دارینوش، 1375
بهترین و زیباترین اشعار زنده یاد پناهی رو میشه در این کتاب خوند.