-
تو ماه بودی
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 23:51
تو ماه بودی و بوسیدنت نمی دانی… چه ساده داشت مرا هم بلند قد می کرد... "کاظم بهمنی"
-
مسافر
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 23:46
آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد خواستم دست به مویش ببرم خواب شود عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد. "کاظم بهمنی"
-
پرکن پیاله را
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 23:37
پرکن پیاله را که این آب آتشین دیری است ره به حال خرابم نمی برد این جام ها که در پی هم می شود تهی دریای آتش است که ریزم به کام خویش گرداب می رباید و آبم نمی برد... من با سمند سرکش و جادویی شراب تا بیکران عالم پندار رفته ام تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی تا کوچه باغ خاطره های گریز پا تا شهر...
-
خیال تو ...
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 23:32
خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد. "مهدی سهیلی"
-
عبورم ده
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 23:25
... عبورم ده از ازدحامِ خیابانی که بی تفاوتی سایهها و آدم ها مرا به وسعتِ سالیانِ دراز پیر میکند و خسته... عبورم ده مرا به گوشهای امن برسان تا چشمانِ همیشه مشتاقِ من به زندگی زوالِ آفتاب و آینه را در چشمانِ خواب آلوده ی این شهر نبینند عبورم ده حضوری با صداقت آغوشی بی هراس دستهایی مهربان نشانم بده بگذار در...
-
در آستانه ی کدام در گم شده ای
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 23:20
در آستانه ی کدام در گم شده ای هر چه دست دراز می کنم دستم به گیسوانت نمی رسد ما که نسیم را با هم آواز خوانده و سحر را با هم گریسته بودیم تا صبحِ متبرُکِ باران و عاطفه های های ها..... ی کجاست بندِ عاطفه کجاست آن صبح خجسته!؟ ... "مظفر امینی"
-
ای لبانم بوسه گاه بوسهات
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 21:47
ای لبانـــم بــــوسه گاه بوسهات، خیــره چشمانــم به راه بوسهات...! چون تب عشقم چنین افروختی، لاجــرم شعــرم به آتش سوختی.! "فروغ فرخزاد"
-
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست
شنبه 30 بهمنماه سال 1395 21:43
چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینهها زودباوریست. "فاضل نظری" ما و دلت پیش دیگریست جای گلایه نیست! که این رسم دلبریست هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست تنها گناه آینهها زودباوریست. "فاضل نظری"
-
لطفا بغلم کن
جمعه 29 بهمنماه سال 1395 12:28
الان فقط نیاز دارم بغلم کنی، حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است... در آغــــوش گرفتن یعنی از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم، نمی ترسم این قدر نزدیک باشم، می توانم آرام بگیرم، در خانه یِ خودمم، اِحساسِ امنیت می کنم و کنارِ کسی هستم که درکم می کند... می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می...
-
سه شعر از میلاد کاشانی
پنجشنبه 28 بهمنماه سال 1395 10:32
1) عشق نام دیگر تو بود وقتی خواب شیرین داشتن ات را از سر این فرهاد گرفتی حالا همه ی غروب های دنیا پشت این کوه تنهایی می افتد. 2) تو می روی این شهر غریب تر از هر روز آلوده تر از تنهایی آدم هایش در پشت یک پنجره پر از انتظار خفه می شوند تو می روی دلتنگی خودش را توی کافه ها دود می کند تو می روی و شهر و پنجره ها و آدم ها...
-
تاثیر خنده های تو
چهارشنبه 27 بهمنماه سال 1395 08:06
نمی دانم تاثیر خنده های توست یا ور رفتن با گل های باغچه که آینه مدتی است جوان تر از پارسال نشانم می دهد ... "عباس صفاری" از کتاب: خنده در برف/ انتشارات مروارید
-
یکرنگی ات بیقرارم می کند
چهارشنبه 27 بهمنماه سال 1395 07:51
یکرنگی ات بیقرارم می کند در اتاقی که پنجره اش رو به دوربین های مخفی باز می شود و نور می گیرد از چراغ قوه سربازی که عاشقی های مرا می پاید و از نفس های داغ تو شماره برمی دارد ظلمت مرطوبت تازه ام می کند آنقدر که باور نمی کنم همان چروکیده سالیان تحت تعقیبم ارتکاب گناه با تو تجربه دلچسب یک شورشی است آنگاه که از مراسم...
-
به هوا نیازمندم
چهارشنبه 27 بهمنماه سال 1395 07:47
به هوا نیازمندم به کمی هوای تازه به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد به کمی قدم زدن کنار این دل و به قایقی که واکرده طناب و رفته رقصان به کرانه های آبی به کمی غزال وحشی به شما نیاز مندم. "عمران صلاحی" تهران – 85.01.14 از کتاب: پشت دریچهی جهان
-
به آفتاب سلام
چهارشنبه 27 بهمنماه سال 1395 07:46
به آفتاب سلام که باز می شود آهسته بر دریچه صبح به شیر آب سلام که چکه چکه سخن می گوید و حوض می شنود به التهاب سلام که صبح زود مرا مست می کند به بوی تازه نان... "عمران صلاحی" تهران – 85.01.05 از کتاب: پشت دریچهی جهان
-
یک عاشقانه آرام - 4
سهشنبه 26 بهمنماه سال 1395 23:34
حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است. عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس. عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب. چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند ، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگهداریم... اما نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود. ترک عشق کنیم ، بهتر از آن...
-
یک عاشقانه آرام - 3
سهشنبه 26 بهمنماه سال 1395 23:19
عزیز من! من خجلم که به چشمانت که عاشق و درمانده ی آنها هستم نگاه کنم؛ چرا که چندی پیش در کوه پسر بچه ای رادیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت ،و به دختری با همان نگاه می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و با زمزمه سخن می گفت، چندان که دخترک سرانجام دل سوخته گفت: علیرغم جمیع دشواری ها، من، زیستن با تو...
-
یک عاشقانه آرام - 2
سهشنبه 26 بهمنماه سال 1395 23:08
مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادنِ گل های باغچه، به عادتِ آب دادنِ گل های باغچه بدل شود! عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت. بافتِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت...
-
تو که شاعری بگو عشق چیه؟
سهشنبه 26 بهمنماه سال 1395 22:38
اگر سی سال پیش پرسیده بودی از هر آستینم برایت چند تعریف آماده و کامل که مو لای درزش نرود بیرون می کشیدم در این سن و سال اما فقط می توانم دستت را که هنوز بوی سیب می دهد بگیرم و بازگردانمت به صبح آفرینش از پروردگار بخواهم به جای خاک و گل و دنده ی گمشده من این بار قلم مو به دست بگیرد و تو را به شکل آب بکشد رها از زندان...
-
برای خواندن خواب های تو آمده ام
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1395 22:55
من از راهی دور برای خواندنِ خواب های تو آمده ام، من از راهی دور برای گفتن از گریه های خویش. ... راهی نیست، در دست افشانیِ حروف باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم، من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم. من مشقِ نانوشته ام به دستِ نی، خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه. من بارانِ بریده ام به وقتِ دی، گفتن از گریه های تو...
-
چه سال پرباران غریبی
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1395 22:41
قطره قطره باران می نویسد :گل نم به نم دو دیده ی من می نویسد: تو چه سال پر باران غریبی چه اندوه دست و دلبازی که این گونه سنگ به سنگ سرم را می شکند، شکوفه می کند و برگ به برگ سرانگشتان مرده ام را می تاسد سیاه می کند و خود همچون گیاهکی بی پناه به باد سپرده می شوم تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم زاده شوم. "شیرکو بی...
-
مژده وصل تو
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1395 22:15
مژده وصل تو کو کز سر جان برخیزم طایر قدسم و از دام جهان برخیزم به ولای تو که گر بنده خویشم خوانی از سر خواجگی کون و مکان برخیزم یا رب از ابر هدایت برسان بارانی پیشتر زان که چو گردی ز میان برخیزم بر سر تربت من با می و مطرب بنشین تا به بویت ز لحد رقص کنان برخیزم خیز و بالا بنما ای بت شیرین حرکات کز سر جان و جهان دست...
-
یادگار ابدی
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1395 21:26
شمع نیستم که به یک فوت تو کلاه از سرم بیفتد رسم دهان دوختن نیز تازگی ها با رواج شکنجه ی روح یکسره منسوخ شده است اصلن لازم نیست از این پس حرفی بزنم دهانم را باز نکرده دنباله ی حرفم را پرندگان می گیرند و صدا در صدا گوش فلک را هم کر می کنند چه برسد به گوش های تازه تنیده ی تو تو دیر جنبیدی زرنگ پیش از آن که سنگ را به جانب...
-
مهتاب
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1395 21:16
یاد گرفتهام تنهایی را ماهرانه پشت روزنامهای پنهان کنم اما از مهتاب که بوی شانههای تو میداد چیزی را نمیتوان پنهان کرد. "عباس صفاری"
-
چشم های تو
دوشنبه 25 بهمنماه سال 1395 21:12
آسمان و هر چه آبیِ دیگر اگر چشمان تو نیست رنگ هدر رفته است بر بوم روزهای حرام شده چه رنگها که هدر رفتند و تو نشدند. "عباس صفاری"
-
دور از تو چنانم ...
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1395 08:42
دور از تو چنانم که غم غربتم امشب حتی به غزل های غریبانه نگنجد در چشم منت باد تماشا که جز اینجا دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد "حسین منزوی" برگرفته از کانال: باران دل @ baran_e_del (متن کامل شعر در ادامه مطلب) متن کامل شعر: امشب غم تو در دل دیوانه نگنجند گنج است و چه گنجی که به ویرانه نگنجد تنهایی ام امشب که...
-
از تو زاده شدم
یکشنبه 24 بهمنماه سال 1395 08:21
از تو زاده شدم وقتی مرا با نام کوچکم خواندی آن گونه که هیچ آدمیزاده ای دیگری را صدا نکرد مثل بودنت عزیز مثل نامت خوشبخت مثل یافتنت در بهار واقعه سرخی در حوالی من برپاست ای که همیشه خنده هایت را با نفس های خودم اشتباه می گیرم تو را به همین بوی بارانی که می دهی سوگند این دلخوشی های سادهی کوچک را از من نگیر....
-
یک مرد، عشق را پاس میدارد - نادر ابراهیمی
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1395 07:43
هلیا! به یاد داشته باش که یک مرد، عشق را پاس میدارد، یک مرد هر چه را که میتواند به قربانگاهِ عشق میآورد، آنچه فدا کردنیست فدا میکند، آن چه شکستنیست میشکند و آنچه را تحملسوز است تحمل میکند، اما؛ هرگز به منزلگاهِ دوست داشتن به گدایی نمیرود . "نادر ابراهیمی" برگرفته از کتاب: "بار دیگر شهری که...
-
اگر دست من بود
چهارشنبه 20 بهمنماه سال 1395 07:38
بانوی من اگر دست من بود سالی برای تو میساختم که روزهایش را هرطور دلت خواست کنار هم بچینی به هفتههایش تکیه بدهی و آفتاب بگیری ! و هرطور دلت خواست بر ساحل ماههای آن بدوی . بانوی من اگر دست من بود برایت پایتختی در گوشهی زمان میساختم که ساعتهای شنی و خورشیدی در آن کار نکنند مگر آنگاه که دست های کوچک تو در دستان من...
-
یاد تو
سهشنبه 19 بهمنماه سال 1395 13:52
در قایق سرگشتهی این ماه هلالی من هستم و یاد تو و دریای خیالی این گوشه همان گوشه و این میز همان میز جای لب تو مانده بر این ساغر خالی. "عمران صلاحی" تهران – 84.02.23 از کتاب: پشت دریچهی جهان
-
دماوند
سهشنبه 19 بهمنماه سال 1395 07:50
ای دماوندِ پس از باران من ای رسیده تا لب ایوان من ای تکانده برف را از شانه ات باز بیرون آمدی از خانه ات آمدی با آن کلاه برف خود آمدی با شال آه ژرف خود شیر صبح و نان خورشیدت به دست گام های گرم تو یخ را شکست ای عموی پیر من حرفی بزن بر سکوت شیشه ها برفی بزن ای نهان در هالهی افسانه ها شعله هایت در اجاق خانه ها باز هم از...