روزی از بار سنگینی که روی شانههام سنگینی میکرد، حرف
خواهم زد. از اینکه چطور هر صبح مثل سایهای، خودم را خیابان به خیابان و در
مسیرهای خلاف قاعدهی احساس و باورم میکشاندم، در همان حالی که داشتم لبخند میزدم،
آرام راه میرفتم، آرام به کارهام میرسیدم و ظاهرا همه چیز خوب بود...
روزی از رنجهای زیستهای خواهم گفت که مرا تا لبهی عمیقترین پرتگاههای جهان برد و به من جسارت پرواز داد و مرا بزرگتر کرد.
روزی تعریف خواهمکرد که این روزها چقدر خسته بودم و چقدر دوام آوردم...
"نرگس صرافیان"
سلام و درود. چه خوب که هستی و اینجا را حفظ کردی
.امشب یهو دلم گرفت.و یهویی اومدم سراغ وبلاگم .غصه م بیشتر شد
شادباشی
سلام. ممنون زهره عزیز.واقعا اینجا یادگار سالهای نه چندان دور با کلی خاطره س