نه گلی به نامت هست
نه خیابان
و نه حتا شش دانگ خانه ای سبز
با بهارخوابی که در آن
نوزادت را
به آغوش بگیری وُ
من چشم بر ندارم از این همه زیبایی ات
سطری
شعری
به نام کوچک تو
هرگز نسرودم ، اما
تمام این کلمات
برای شاعری است
که ضربان قلبش
از پلک زدن های تو
الهام می گیرد.
"سینا علیمحمدی"
واقعا لذت بردم ممنون .منتظرم.
« خانه دوست کجاست - سهراب سپهری »
در فلق بود که پرسید سوار ،
آسمان مکثی کرد ،
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید...
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت :
" نرسیده به درخت ،
کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در میآرد ،
پس به سمت گل تنهایی میپیچی ،
دو قدم مانده به گل ،
پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی
و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد .
در صمیمیت سیال فضا ، خشخشی میشنوی :
کودکی میبینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه نور
و از او میپرسی
خانه دوست کجاست ؟ "
« پاسخ به شعر (خانه دوست کجاست) _ فریدون مشیری »
من دلم میخواهد
خانهای داشته باشم پر دوست ،
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو … ؛
هر کسی میخواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند .
شرط وارد گشتن
شست و شوی دل هاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست …
بر درش برگ گلی میکوبم
روی آن با قلم سبز بهار
مینویسم ای یار
خانهی ما این جاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
" خانه دوست کجاست ؟ "