بازترین پنجرههای شهر در حسرت عبور ردّ پاهای تو به جاده چشم دوختهاند. باران که میبارد، بوی حضور تو در فضا پراکنده میشود. در انتظار تو سروهای خیابان به آسمان پیوستهاند. آبیترین لحظهها بیگمان لحظه آمدن توست.
روزی که تو بیایی دستهای من شکوفاتر خواهد شد. دستهایی که روزگاری از انتظار نوشت، از آمدن تو خواهد نوشت. آسمان زیباتر از هر بار خواهد بارید و تو آمیخته با عطر باران سرود ماندن را برایم خواهی خواند. لبخند، چهرهام را زینت خواهد بخشید و آینهها شفافتر از گذشته با من هم کلام خواهند شد. نام جاده که میآید یاد تو میافتم. به پنجره که نگاه میکنم یاد تو میافتم. باران که میبارد بوی عطر حضور تو را حس میکنم. ... روزها میگذرد یکی پس از دیگری. تقویمها بیحضور تو روزهای ساکت و یکسان خویش را میگذرانند... روزهای خورشید پشت ابر را! روزهای بیحضور تو یکی پس از دیگری میگذرد و من هر روز که میگذرد خوشحال میشوم... خوشحال میشوم که یک روز به دیدارت نزدیک شدهام.
تقویمها بیشتر از من عجله دارند و من دوست دارم تا انتهای این نوشته فقط بنویسم: بیا... بیا...
منبع: اینترنت
/°من امشب شعر میگویم°/






من امشب شعر میگویم
زمرداب دل خونم امشب شعر میگویم
من امشب تا سحر مهمان عشقم
هوا تاریک و بس سرد،تَنور دلم گرم است
غباری خفته در غوغا،صدایی نیست اینجا
آه،،،،،بیا اینجا که من بی تو تنهایم
بیا که امشب زنجیر رهایی نیست!
من امشب شعر میگویم
من امشب واژه ی عشق را،کنارتو می جویم
اما،
مبادا بشکند شعرم که من بی تو میمیرم
من امشب شعر میگویم
آه،خسته ام بازهم شعر میگویم
قلم باز به دست اویخته!
آری،
امشب تا سحر شعر میگویم.........!
ن:م-کنعانی
95/8/1شنب
تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه ؟
تو آیا با شقایق بودهای گاهی؟
نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب ؟
تو آیا قاصدکهای رها را دیدهای هرگز ،
که از شرم نبود شاد پیغامی ،
میان کوچهها سرگشته میچرخند ؟
نپرسیدی چرا وقتی که یاسی، عطر خود تقدیم باغی میکند
چیزی نمیخواهد ؟
با الها!
اجلم را تو به تاخیر انداز چند روزی است دلم تنگ محرم شده است...[ناراحت]
سلام وبلاگ قشنگی داری به منمسر بزن منتظرتم
دیر نیایا![چشمک]
سلام. احوال شما؟ خوبی ؟ رسیدن به خیر..نیستی ؟
بله قشنگه ولی مریم خانوم ما کاراش حرف نداره.
هرکس به طریقی دل ما میشکند
ما هم به طریقی دلشان میشکنیم !
گاهی وقتا به جای خاموشی در جواب ابلهان ،
باید یه مشت بخوابونی زیر چشمش!
چون آدمی که ابله باشه ،
معنی اون سکوت رو هم نمیفهمه !
و امشب را فقط امشب
برای خاطر آن لحظه های درد
کنار بستر تاریک من ، شب زنده داری کن
که من امشب برای حرمت عشقی
که ویران شد
برایت قصه ها دارم ...
باد با چراغ خاموش کاری ندارد اگر در سختی هستی ،
بدان که روشنی...!
سلام.ازحضورتون ممنونم .مطلب فوق العاده زیبا
وخواندنی بود.
روزگاری شد که در میخانه خدمت می کنم
در لباس فقر کار اهل دولت می کنم
تا کی اندر دام وصل آرم تذر وی خوش خرام
در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم
درودی سبز
حضور سبزت در خانه غبار گرفته ام غنیمتی از امید است که هنوز از یاد نرفته ام.
دلنوشته هایم اگر درخور خانه پر مهرت باشد خوشحال می شوم.
در پناه دادار پایدار
بدرود
سلام نیمایی صبح پاییزیت بخیر
دلــ ــم،
یک بـ ـغـ ــل شعــ ــر می خواهد
یک مشت آغــ ــوش آبـ ـی آستانت..
بـ ــ ــاران بـ ـبـ ــارد،
لبـخنــ ـد بــزنــ ـی..
نــ ــفــــ ــس بکشم
زیــر چــتــ ـر تــــ ــو!!...
ممنون می خوانیم
هر روز دلواپسی هایم بیشتر می شوند
پشت این پنجره
صدای پای تو نمی آید
مگر با باد نسبتی داری
میروی رها و آزاد
و هیچ خبری از تو نیست .
نان را از من بگیر ، اگر می خواهی
هوا را از من بگیر ، اما
خنده ات را نه ...
عشق من ، خنده ی تو
در تاریک ترین لحظه ها می شکفد
و اگر دیدی، به ناگاه
خون من بر سنگفرش خیابان جاری است
بخند...
زیرا خنده ی تو
برای دستان من
شمشیری است آخته...
خنده ی تو، در پاییز
در کناره ی دریا
موج کف آلودش را
باید برفرازد
ودر بهاران ، عشق من
خنده ات را می خواهم
چون گلی که در انتظارش بودم
بخند بر شب
برروز ، برماه
بخند بر پیچاپیچِ خیابان های جزیره
بر این پسربچه ی کم رو
که دوستت دارد
اما آنگاه که چشم می گشایم و می بندم ،
آنگاه که پاهایم می روند و باز می گردند
نان را ،
هوا را
روشنی را
بهار را
از من بگیر
اما خنده ات را هرگز
تا چشم از دنیا نبندم
" پابلو نرودا "
دیروز چک باطله است
فردا چک وعده ای است
امروز است که تنها نقدینه شماست
آن را عاقلانه هزینه کنید . . .
خواستم نگذارم گیسوانت بلند تر شود و از شانه هایت فرو ریزد
و حصار اندوهی شود
بر زندگیم
اما موهایت آرزویم را درهم ریخت
و همچنان بلند ماند ...
نزار قبانی
سلام ای ساکن کوچه های تنهایی بن بست !...
منم غریبه ترین آشنا ، یادت هست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باران می بارد
به حرمت کداممان ؟! نمی دانم !
من همین قدر می دانم ،باران
صدای پای اجابت است
خدا با همه جبروتش ،
دارد ناز می خرد
نیاز کن....
سلام. روز به کام!
دیروز در راهروی خاطراتم صدای پای تو بیداد می کرد
افسوس که جز قلبم هیچ حس دیگری نمی توانست آن را درک کند . ..... چرا پاهایت چرا امروز نمی آید؟؟؟؟؟؟؟
سلام نیمای مهربان
سپاس که در میوه ممنوعه مرا بارها مورد لطف قرار دادی
وبلاگت را هر چه فکر کردم به خاطرم نیامد
نمی دانم من دچار نسیان پیری زودرسم یا وبلاگ شما تغیر کرده
کاش آشنایی بیشتر ی می دادی که بشناسد این کم حافظه ی روزگار
به دل کاغذی دعوتی وبلاگ دیگرم
و ضیافت استاد هوشنگ ابتهاج
در شبستان خیال؛
عطر یاد تو چه آرام آمد؛
گشت زد در عطش باغ و گل و پروانه،
و چه آرام مرا پیدا کرد،
و چه آرام مرا عاشق کرد،
و چه آرام مرا رسوا کرد
خیال دوست که از حال من خبر گیرد
دلم که بال زنان تا ستاره پرگیرد
...
سلام نیمایی ...
همه تردید های دنیا را بگذار روی طاقچه ، تو برای ما بودن باید با ما باشی لبخند هایت را از طاقچه بردار ، تردیدت را بگذار ، تا ما همیشه برای ما بودن کم نداشته باشیم تو را . . .
آنچه میخواهیم نیستیم و آنچه هستیم نمیخواهیم ٬ آنچه دوست داریم نداریم
و آنچه داریم دوست نداریم ٬ و عجیب است هنوز امیدوار به فردائی روشن هستیم . . .
.
دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است چاره کن درد کسى کز همه ناچارتر است من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن که ز مژگان سیاه تو نگون سارتر است گر تواش وعده دیدار ندادى امشب پس چرا دیده من از همه بیدارتر است؟ هر گرفتار که در بند تو می نالد زار مى برد حسرت صیدى که گرفتارتر است عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است
کاش ...
تو بودیُ باران بود
من می دویدم
بی هوا ...
به شانه ات می خوردم
و بی تامّل
تو را ...
در آغوش می گرفتم
که به چشم هایت بگویم
دوستت دارم !
؛پرویز صادقی؛