حال این روزهایم بسان کلافیست سردرگم...
پنجرهی اتاق را باز میکنم و مثل هر روز به تماشای درختان آنسوی خیابان مینشینم. برگها با دستان نوازشگر باد در رقصند... کنجشکَکان عاشق مثل همیشه، پر هیاهو در جوش و خروشند و سمفونی دل انگیز زندگی در این هیاهوی به ظاهر مبهم گنجشکها... کمی آن طرفتر، قمریهای دوست داشتنی مثل همیشه آرام، کف کوچه را در جستجوی قوتی ناچیز کند و کاو میکنند و زندگی، شاید همین است: رقص برگها، هیاهوی گنجشکها و تکاپوی قمریها در خلوت بی عابر کوچه...
پنجره را میبندم... و نگاهم هنوز آنسوی شیشههای غبار گرفته است. خیره شدهام: به دورها، به کوهها به قلهها... و زمین گویی از حرکت ایستاده! حالا دیگر سکوت اتاق با سکوت پشت پنجره یکی شده. انگار اصلا از اول همین بوده: سکوت و سکون! گنجشکی نبوده، هیاهویی نبوده و برگی نرقصیده! به تو فکر میکنم... به تو که روزی آرام دل بیقرارم بودی. به تو که باید باشی و نیستی. تو نیستی و من هر روز، سکوت سنگین پشت پنجره را با گنجشکها، قمریها و چنار پیر کوچه قسمت میکنم.
نیما ، تیر ماه 1389
----------------------------------------------------------------
+ صبح هم اتفاق ساده ایست …گنجشکها بیخود شلوغش میکنند!
عالی
این متن رو هم دوس داشتی از من تو وبتت بذار
مرا از رفتن نترسان من مدتهاست خودم خودم را ترک کرده ام....
از بهار
تقویم می ماند
از من
استخوانهایی که تو را
دوست داشتند!
از الیاس علوی است
سرگذشتمان چنین بود...
ما به دنیا آمدیم ...
ولی دنیا به ما نیامد...
بسیاری از شعرها رو خوندم زیبا بودند خوشحال میشم شما هم سر بزنید
درود
وبت فوق العاده ست، با اجازت متنتو کپی کردم نیما جان
چشمهای تو مرا وعده باران دادند
به تن مرده من روح و دل و جان دادند
شوق برخاستن و زندگی تازه به این
من دلواپس از خویش گریزان دادند
چشمهای تو درخشید و در آن ظلمت محض
به بلندای شب یخ زده پایان دادند
کاش باز آید و اندوه مرا دریابد
چشمهایی که مرا وعده باران دادند
قلم خیلی زیبا و دل نشینی دارید..خیلی قشنگ نوشته بودین
دردهایم را
می سپارم به لبهایم
که پرواز می دهد
همه را
روی حلقه های دود
و فراموش میکند
بخت و بدبختی
همه را با هم
حالا تو وسط این چهارراه بی چراغ
یکریز بیا و بپرس
فکرهایت را کردی؟
درود ...
با افتخار لینک شدید دوست گرامی ...
صبح اتفاق ساده ای نیست...
هم چنان حالم خوب نیست !
احساس می کنم شکست خورده ام ،
در زمان ُ در عرض !
از که ؟ صحبت ِ کَس نیست ...
نمی دانم ... احساس می کنم ،
کلمه ی ابد گنجشک ِ وجودم را مسحور ِ چشمان ِ خود کرده است !
حسین پناهی
سلام و صد سلام آقا نیما میگم بدجوری نیستی ها
سلا ا ا ا ا م خوبی ی ی ی ؟
چرا کلافه ا ی ؟؟؟؟؟؟
سلام نیمای عزیز.خوبی؟ امیدوارم این دلتنگی حال این روزهایت نباشد.
نفهمیدم این عکس مال تیرماهه یا نوشته. این روزها که خبری از کوه و آسمون درست و حسابی و این حرفا نیست که. با این همه نوشته ی دلنشینی بود. بین این همه شعر اومدن این نوشته ی لطیف و حسی عالیه.
من اما
بیصدا نمیتوانم دوستت بدارم
تو هم نگران نباش
دیگران نمیفهمند
بعد از تمام فجایع جهان
هنوز با دیوانه مهربانند
محمد درودگری
خاطراتت صف کشیده اند !
یکی پس از دیگری …
حتی بعضی هاشان آنقدر عجولند که صف را بهم زده اند !
و من …
فرار می کنم
از فکر کردن به تو
مثل رد کردن آهنگی که …
خیلی دوستش دارم خیلی !
گرگها همیشه زوزه نمیکشند . . .
گاهی هم می گویند :
دوستت دارم . . .
و زودتر از آنکه بفهمی بره ای ، میدرند خاطراتت را . . .
و تو میمانی با تنی که بوی گرگ گرفته . . . !
به نقطه ای نامعلوم که خیره می شوی،
تمام ش ستاره های آسمان
بر سرم شهاب می شوند!
بیا لحظه ای به طعم ِ شیر ِ مادرانمان بیندیشیم!
به سر براهی ِ سایه های همسایه!
به کوچ ِ کبوتر،
به فشفشه های خاموش،
به ونگ ونگ ِ نخست و بنگ بنگ ِ آخرین...
هر دو سوی ِ چوب ِ زندگی خیس ِ گریه است!
فرقی میان زادن ِ نوزاد و پاره کردن ِ پیله و رسیدن سیبها نیست!
کسی صدای پروان ها را نمی شنود،
وقتی با سوزن ِ ته گرد
به صلیبشان می کشند!
کسی گریه درخت را
به وقت ِ چیدن ِ سیبهایش نمی بیند!
ولی یک روز،
یک روز ِ خدا
چشمها بیدار و گوشها شنوا می شوند،
هیچ دستی برای شکار پروانه ها تور نمی بافد،
سیبهای رسیده از درخت می افتند
و تو دیگر،
به آن نقطه تار ِ نامعلوم،
خیره نمی شوی!●
(یغما گلرویی)
زیبا بود.