? برچسب کتاب زمین گرفتگی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 02:01 ب.ظ

همه چیز از تو آب می خورد!

تو

لیوان آبت را با خیال راحت می نوشی
من

حسودی می کنم به لبه ی لیوان
که لب های تو به آن می خورد
لیوان
به چشم های من، که به تو خیره شده
و گلدانِ روی میز، به من و لیوان!
تو

لیوان آبت را با خیال راحت می خوری
و همه چیز از تو آب می خورد!

 

"محسن حسینخانی"

 

از کتاب: زمین گرفتگی

-----------------------------------------------------------

 

پ.ن: و اما کتاب های خوبی که نمایشگاه کتاب امسال تهیه کردم:

1- دو کتاب محسن حسینخانی : زمین گرفتگی و باران بعد رفتنت ...

2- صدای زنگ در آمد: رویا شاه حسین زاده

3- دست هایش بوی نرگس می داد: مصطفی زاهدی

4- کاش جایی بود؛ که نبود: افشین صالحی

5- در آب ها دری باز شد: غلامرضا بروسان


شنبه 29 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:30 ق.ظ

بی تابی پروانه ها

بیا و به این‌ها بگو

کم خودشان را

به پنجره اتاقم بکوبند!

بگو آن طرف پنجره

شمع نیست

دل من است که آتش گرفته!

اصلا

آن روز که روسری گلدارت را سرت کردی

فکر بی‌تابی این همه پروانه نبودی!؟

 

"محسن حسینخانی"

 

از کتاب: زمین گرفتگی / نشر مایا / چاپ اول بهار 95




چهارشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 08:37 ق.ظ

به این سیاره تبعید شده ایم

به این سیاره تبعید شده ایم

کم کم

زمان را باور کردیم

ساعت ها

هر روز ما را به سر کار می برند

هر شب ما را می خوابانند

و هر سال ما را پیر می کنند

و ما

هنوز که هنوز است

در آسمان

سرگردان به دنبال ستاره ی خود می گردیم.

 

"محسن حسینخانى"

 

از کتاب "زمین گرفتگی" / نشر مایا / چاپ اول بهار 1395



+ آثار محسن حسینخانی  را در نمایشگاه کتاب تهران، شهر آفتاب، از سالن 1، راهرو 1، غرفه نشر اقلیما، و سالن 2، راهرو 7، غرفه نشر مایا می توانید تهیه فرمایید.

+ دیدار با محسن حسینخانی از 15 تا 23 اردیبهشت ماه،  غرفه انتشارات اقلیما و غرفه انتشارات مایا،

+(امروز چهارشنبه 15 اردیبهشت ، از ساعت 15 تا 19)


دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:07 ق.ظ

قله های بلند

خدا آن روز 

لبخند را به صورتت نقاشی کرد

و تو را به زمین فرستاد

دست هایت 

کم کم بوی پونه و بابونه گرفت

و نفست 

عطر تمام شعرهای جهان را...

تو از سیاره ای به نام "بهشت" آمدی...

هر بار دلت می گیرد

به قله های بلند می روی

تا کمی با خدا درد دل کنی

سبک که شدی 

پرواز می کنی به سوی شهر

شهر، پر می شود 

از عطر شعر و پونه و بابونه و خدا...

خدا پیامبرانی دارد

که کتابشان "عشق" است

و من چیزی جز "عشق"

در کلامت ندیده ام.

 

"محسن حسیخانی"


از مجموعه در دست چاپ: زمین گرفتگی

 

پ.ن: سپاس محسن عزیز. مهرت ماندگار


جمعه 23 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:37 ب.ظ

تو ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ

تقدیم به تنها عشق زندگیم:

تو ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻠﻨﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ
ﻣﺜﻞ ﮐﻮﻩ؛
ﮐﻮﻩ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪﺑﺮﻑ ِ ﻧﻮﮎ ﻗﻠﻪ ﺷﺎﻥ ﺭﺍ

ﻫﯿﭻ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﺁﺏ ﻧﻤﯽ ﮐﻨﺪ

مثل جاده؛

جاده هایی که مسیرشان رو به توست

ﻣﺜﻞ ﻣﻮﻫﺎﺕ؛
ﻣﻮﻫﺎﺕ ﮐﻪ ﮐﻨﺎﺭﺷﺎﻥ می زنی و ﺭﻭﺯ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﯾﺪ
ﺑﻠﻨﺪ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺖ.

"ﻣﺤﺴﻦ ﺣﺴﯿﻨﺨﺎﻧﯽ"


از مجموعه در دست چاپ "زمین گرفتگی"


چهارشنبه 21 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 05:32 ب.ظ

بگذار دوباره با تو متولد شوم

بانو
من شاه نیستم
و هیچ میدانی به نامم نیست
اما تو
عجیب شبیه کاشی های نقش جهانی

وقتی فواره های چشم هایم

از شوق آمدنت

به راه می افتند

و کالسکه های قلبم

برای تو تند تند می دوند

وقتی رنگین کمان چهارفصل چهره ات

به برگ برگ تقویم زندگی ام رنگ می پاشد

و فیروزه چشمهایت

آسمان را آبی و آبی تر می کند

آه...!

بانو

من شاه نیستم

و هیچ میدانی به نامم نیست

اما تو به جهانم نقش دادی

بگذار

دوباره با تو متولد شوم.

 

"محسن حسینخانی"

 

از مجموعه در دست چاپ: زمین گرفتگی


شنبه 3 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:55 ق.ظ

دوستم داشته باش..

این شهر

پر است از حرف من و تو

عینک آفتابی ات را

از روی چشم هایت بردار

تا آفتاب مرداد بگوید

چقدر بخاطرت

سیلی توی گوشم زد

تا آدمم کند..

 

بلند شو

گوش کوچه تان را بگیر

تا بگوید

چقدر با قدم هایم

سرش را درد آوردم..

 

شب که شد

پرده پنجره را کنار بزن

به ماه نگاه کن

تا ببیندت

تا بفهمد

هرچه از تو گفتم راست بود

تا ببینی خودش را

از خجالت پشت ابرها پنهان می کند..


حالا باز هم بگو

دوستم نداری!...

 

"محسن حسینخانی"


از مجموعه در دست چاپ: زمین گرفتگی


+ زنده باشی آقا محسن

دوشنبه 29 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 07:16 ق.ظ

نامت را فریاد می زنم...

هنوز

صدای جیرینگ جیرینگ النگوهایت

از حافظه ی کوچه

پاک نشده بود و خاک کوچه

دامن چین‌دارت را نگرفته بود

که چرخان چرخان

پرت شدی توی خاطره ها..

عمو، فقط زنجیر مرا بافت

و معلوم نشد

تو را

پشت کدام کوه انداخت

که هیچ فریادی از من

پژواکت را به گوشم نمی رساند

اما من

 خسته نمی شوم..

اگر تمام زنجیرها را هم

به پایم ببندند

نامت را فریاد می زنم...

 

"محسن حسینخانی"


از مجموعه در دست چاپ: زمین گرفتگی