? برچسب کتاب ذهن خطرناک یک انسان معمولی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

چهارشنبه 26 آذر‌ماه سال 1393 ساعت 08:18 ق.ظ

تو نیستی ...

تمام این فاصله‌ها
تمام ِ این تنهایی‌ها
تمام ِ نداشتن‌هایت
ای کاش،‌ خوابی بودند
شبیه ِ خواب ِ دم ِ صبح

می‌آمدی
با دستان ِ شبیه اطلسی‌ات
بیدارم می‌کردی
می‌گفتی: جان ِ دلم‌، صبح شده است

و من
به بهانه‌ی رهانیدنم از خوابی سخت
در آغوش می‌کشیدمت ...

اما حیف‌،
تو نیستی
و من به واقعی ترین شکل ِ ممکن
اسیر کابوس ِ نداشتن‌ات شده ام.
تنهای،‌ تنهای،‌ تنها!

"مهدی صادقی"


(کتاب ذهن خطرناک یک انسان معمولی)

شنبه 17 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:51 ق.ظ

مرا جانانه در آغوش بگیر

مرا جانانه در آغوش بگیر

موهایم را با آن دست های نازنینت نوازش کن

و سرم را چون نوزادی دو ماهه

روی سینه ات بگذار

می خواهم تمام عمر

نفسم از جای گرم بلند شود ...

 

"مهدی صادقی"

دوشنبه 5 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:03 ق.ظ

نامه آخر

در نامه ی آخرت نوشته بودی که دلت برای یک آغوش عاشقانه لک زده است.

و من که نتوانسته بودم در پاسخ برایت بوسه بفرستم‌، نوشته بودم:

زبانت را کلید کن و بچرخان درون دهانم‌، لال‌مانی گرفته است از بس نبوده ای.

نوشته بودی آنجا مدام باران می آید و دلتنگ چشمان من شده ای.

و من که نتوانسته بودم همراه نامه برایت چتر بفرستم ‌، نوشته بودم:

اینجا اما ‌، نه بارانی می آید و نه کسی برای چشمان ِ من اسپند دود می کند.

فقط منم و دلی که برایت، یک تهران تنگ شده است!

نوشته بودی کاش راهمان آنقدر دور نبود و کاش سرت آنقدر درد نمی‌کرد.

و من که نتوانسته بودم اشک هایم را نشانت دهم ‌، نوشته بودم:

دلیل سر دردهایت منم آبی جان‌، همه به زخم ها دستمال می بندند و تو ‌، دل بسته ای؟

نوشته بودی دیروز وسط یک چهارراه که جای سوزن انداختن نبود ‌، عطر مرا شنیده ای!‌

و من که سال ها بود دیگر آن عطر را نمی‌زدم ‌، آه کشیده و نوشته بودم:

من اما از لابلای این نامه ها‌، چشمانت را دیده ام که سرخ شده اند.

نوشته بودی : محبوب من،‌ شاید این نامه آخرم باشد.

قرار است لباس سپیدی بر تن کنم و دست در دست مردی بدهم که هیچ بویی از تو نبرده است.

و من که نتوانسته بودم چیزی بنویسم،‌

برایت همراه نامه ‌یک خرمن دلتنگی فرستاده و تمام روز،‌ کنج اتاقم ‌سخت اشک ریخته بودم‌!

 

"مهدی صادقی"

یکشنبه 4 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 12:10 ب.ظ

می شود ببوسمت؟

بماند که بی بهانه رفتی و
هیچ سخاوتی در کار نبود
بماند که بی اعتنا به حقوق بشر
مرا در بند چشمانت کرده ای


بماند که بعد از تو،
حتی قناری ها هم بهانه گیر شده اند
و شمعدانی
لب به آب نمی زند


اصلا بماند
که با رفتنت
ستاره ها بی ماه مانده اند ...


این ها همه بمانند
می شود ببوسمت؟ همین الان؟ همین جا؟

 

"مهدی صادقی"

 


شنبه 3 آبان‌ماه سال 1393 ساعت 09:18 ق.ظ

لبانت را می‌بوسم...

لبانت را می‌بوسم
از هم دور می‌شویم
و من
مثل کسی که خبر خوبی شنیده
اما کسی را ندارد برایش تعریف کند
به هر رهگذری که می‌رسم
سلام می‌دهم...

 

"مهدی صادقی"