? برچسب چشم های تو - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 09:12 ب.ظ

چشم های تو

آسمان

و هر چه آبیِ دیگر

اگر چشمان تو نیست

رنگ هدر رفته است

بر بوم روزهای حرام شده

چه رنگ‌ها که هدر رفتند

و تو نشدند.


"عباس صفاری"

پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 08:17 ق.ظ

بی رحمی یک لبخند

می دانی
تقصیر من نیست
اگر زیبایی چشم های تو
توی هیچ بوم نقاشی
جا نمی شود
آنقدر بی رحمانه زیبایی
که چشم دوربین ها را
ضعیف کرده ای
با این بلای سرخِ لبخند
که بر سر کلمه ها آوردی
حواس هیچ شاعری
به معشوق اش نمی ماند
نگرانم!
می دانم که آخرش
جایی در بیت های پایانی
نسل شعر های عاشقانه را
منقرض می کنی!

 

"میلاد کاشانی"


برگرفته از وبلاگ شاعر:

http://bahman14.blogfa.com/

یکشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 07:27 ق.ظ

چشم های تو

چشم هاى سیاه تو

خاورمیانه ى دوم است؛

یک دنیا براى تصرفش

نقشه مى کشند

و من ..

سرباز بى چاره اى که

در مرز پلک هاى تو

جان مى دهم.

 

"پریسا صالحی"

یکشنبه 21 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:45 ق.ظ

چشم های تو سرچشمه دریاهاست

در تاریکی چشمانت را جستم

در تاریکی چشمانت را یافتم
و شبم پر ستاره شد
تو را صدا کردم
در تاریکی ِ شب ها دلم صدایت کرد و

تو با طنین صدایم به سویم آمدی
با دستهایت برای دستهایم آواز خواندی
برای چشم هایم با چشم هایت
برای لب هایم با لب هایت
برای تنم با تنت آواز خواندی
من با چشم ها و لب هایت انس گرفتم
با تنت انس گرفتم
چیزی در من فروکش کرد
چیزی در من شکفت
من دوباره در گهواره کودکی خویش
به خواب رفتم
و لبخند آن زمانم را بازیافتم

در من
شک لانه کرده بود
دستهای تو
چون چشمه ای به سوی من جاری شد
و من تازه شدم من یقین کردم
یقین را چون عروسکی در آغوش گرفتم
و در گهواره‌ی سالهای نخستین به خواب رفتم
در دامانت -که گهواره رویاهایم بود -
و لبخند آن زمان به لب هایم برگشت
با تنت برایم لالا گفتی
چشمهای تو با من بود
و من چشمهایم را بستم
چرا که دست های تو اطمینان بود
بدی تاریکی‌ست
شب ها جنایتکارند
ای دل آویز من، ای یقین! من با بدی قهرم
و تو را بسان روزی بزرگ آواز می خوانم

صدایت می زنم

گوش بده قلبم صدایت می زند
شب گرداگردم حصار کشیده است
و من به تو نگاه می کنم
از پنجره های دلم
به ستاره هایت نگاه می کنم
چرا که هر ستاره، آفتابی‌ست
من آفتاب را باور دارم
من دریا را باور دارم
و چشم های تو سرچشمه دریاهاست.

"احمد شاملو" / سرچشمه

--------------------------------------------------------------


+ این شعر شاملو رو خیلی دوست داشتم.. خیلی.. خیلی...

++ گاه می خواهم فرار کنم. از تو، از خودم. اما به کجا؟ هوا هم بوی تو را می‌دهد!

+++ و از میان تمام آرزو ها دردناک ترینش نخواستن تو در نداشتن توست... نیکی فیروزکوهی

یکشنبه 23 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 07:26 ق.ظ

چشم های تو

چشمت ستاره اش را

چندان چراغ وسوسه خواهد کرد

تا من به آفتاب بگویم: نه!

بانوی رنگ های شکوفان!

رنگین کمان!

پل بسته ای که عشق

آفاق را به هم بردوزد

آفاق را به رنگ تو می بینم

و چشم هایت آن سوی مه

همچون چراغ های دریایی می سوزد.

 

"حسین منزوی"

سه‌شنبه 3 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 12:34 ب.ظ

خط

 این‌همه خط نوشتم وُ

یکی نستعلیقِ چشم‌های تو نشد!

 

"رضا کاظمی"

 

چهارشنبه 6 دی‌ماه سال 1391 ساعت 08:04 ق.ظ

پروازِ هیچ پرنده‌ای را حسرت نمی‌برم

پروازِ هیچ پرنده‌ای را

حسرت نمی‌برم
وقتی قفس
چشم‌های تو باشد.

از: رضا کاظمی

دوشنبه 24 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 09:04 ق.ظ

با شبی که در گذر است

با شبی که در چشمهایت در گذر است
مرا به خوابی دیگر گونه بیداری بخش
چرا که من حقیقت هستی را
در حضور تو جسته ام
و در کنار تو صبحی است
که رنج شبان را
از یاد می برد
بگذار صبحم را به نام تو بیاغازم
تا پریشانی دوشینم
از یاد برده شود.


"محمد شمس لنگرودی"

---------------------------------------------------------------

دفتر عشق:

عــاشقــانه هــایی که برایت مینویسم
مثل آن چــای هایی هستند کــه خــورده نمی‌ شونـد
یــخ می کنند و بــاید دور ریخت!
فنجانت را بده دوبـــاره پر کنم
من زیاد اهل چای نیستم
"مرا به یک آغوش گـــــرم میهمان کن"

سه‌شنبه 5 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 02:44 ب.ظ

چشمانت کارناوال آتش بازیست

چشمانت کارناوال آتش بازیست!
یک روز در هر سال
برای تماشایش می روم
و باقی روزهایم را
وقف خاموش کردن آتشی می کنم
که زیر پوستم شعله می کشد!

از: نزار قبانی

پنج‌شنبه 17 شهریور‌ماه سال 1390 ساعت 01:52 ب.ظ

گوشواره های مروارید

روزی هزار بار با تو برخورد می کنم
و هر بار، اسمم را کجا شنیده ای؟

و چقدر چهره ام برای تو آشناست!


تقصیر چشم های تو نیست
که در نقطه های کور خانه زندگی می کنم
و تکرار می شوم هر روز
شبیه عطر بهار نارنج، روی میز صبحانه
شبیه خطوط قهوه ای چای، ته فنجان ها
و شبیه زنی در آینه که ابروهایش را برمی دارد و

فکر می کند دنیا در چشم های تو تغییر خواهد کرد


تقصیر چشم های تو نیست، می دانم

این خانه تاریک تر از آن است

که چهره ام را به خاطر بسپاری

و ببینی چگونه بوی مرگ از انگشت هایم چکه می کند

هر بار که نمی پرسی شعر تازه چه دارم


حق با توست

پوشیدن پیراهن حریر

و آویختن گوشواره های مروارید
حس شاعرانه نمی خواهد
و می شود آنقدر به نقطه های کور زندگی عادت کرد،
که با عصای سپید کنار هم راه برویم

و با خطوط بریل باهم حرف بزنیم.


 "لیلا کردبچه"


از کتاب: صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر / نشر فصل پنجم