? برچسب غزل - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 02:02 ب.ظ

چرا به قافیه ی چشم تو نمی آیم؟

چرا به قافیه ی چشم تو نمی آیم؟

ردیف می شود هر چند قلب تنهایم

 

برای خستگی شانه های پردردت

چقدر خط زده ام روزهای فردایم

 

من از اجاق زمستان هنوز پر برفم

نخواستی که بدانی دلیل سرمایم

 

نخواستی که بگویی چقدر دل تنگی

نشد که با تو بگویم غم و تمنایم

 

به ساحل دل تو صد هزار مروارید

نخواستی که بدانی منم که دریایم

 

نرفتی از دلم و باز بچگی کردی

چگونه از تو جدا شد شب تماشایم

...

به خواب می روم و آرزو ی دیدارت

چقدر زود می آید به خواب و رویایم

 

تمام شب دل من در امید آغوشت

چگونه صبح کنم من که مست و شیدایم

 

تو باز چشم گشودی و من جوانه زدم

چقدر خاطره دادی به روز و شبهایم.

 

"روشنک آرامش"

 

(متن کامل شعر در ادامه مطلب)

  
ادامه مطلب

دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 07:45 ق.ظ

ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش

ز تمام بودنی ها

"تو" همین از آن من باش

که به غیر با "تو" بودن

دلم آرزو ندارد!

 

"حسین منزوى"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

--------------------------------------------

 

متن کامل شعر:

 

چه شب بدی است امشب، که ستاره سو ندارد

گل کاغذی است شب بو، که بهار و بو ندارد

  

چه شده است ماه ما را، که خلاف آن شب، امشب

ز جمال و جلوه افتاده و رنگ بو ندارد؟

 

به هوای مهربانی، ز تو کرده روی و هرگز

به عتاب و مهربانی، دلم از تو خبر ندارد

 

ز کرشمه ی زلالت، ره منزلی نشان ده

به کسی که بی تو راهی، سوی هیچ سو ندارد

 

دل من اگر تو جامش، ندهی ز مهر، چاره

به جز آن که سنگ کوبد، به سر سبو ندارد

 

به کسی که با تو هر شب، همه شوق گفت و گو بود

چه رسیده است کامشب، سر گفت و گو ندارد

 

چه نوازد و چه سازد، به جز از نوای گریه

نی خسته یی که جز بغض تو در گلو ندارد

 

ره زندگی نشان ده، به کسی که مرده در من

که حیات بی تو راهی، به حریم او ندارد

 

ز تمام بودنی ها، تو همین از آن من باش

که به غیر با تو بودن، دلم آرزو ندارد.

 

"حسین منزوى"


دوشنبه 14 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 07:35 ق.ظ

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

هر کس به تماشایی رفته ‌ست به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

 

با چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند

هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی

 

"سعدی"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

-------------------------------------------------

 

متن کامل شعر:

 

هر کس به تماشایی رفته ‌ست به صحرایی

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

 

با چشم نمی‌بیند یا راه نمی‌داند

هر کو به وجود خود دارد ز تو پروایی

 

دیوانه عشقت را جایی نظر افتاده‌ست

کان جا نتواند رفت اندیشه دانایی

 

امید تو بیرون برد از دل همه امیدی

سودای تو خالی کرد از سر همه سودایی

 

زیبا ننماید سرو اندر نظر عقلش

آن کش نظری باشد با قامت زیبایی

 

گویند رفیقانم در عشق چه سر داری

گویم که سری دارم درباخته در پایی

 

زنهار نمی‌خواهم کز کشتن امانم ده

تا سیرترت بینم یک لحظه مدارایی

 

در پارس که تا بودست از ولوله آسوده‌ست

بیمست که برخیزد از حسن تو غوغایی

 

من دست نخواهم برد الا به سر زلفت

گر دسترسی باشد یک روز به یغمایی

 

گویند تمنایی از دوست بکن سعدی

جز دوست نخواهم کرد از دوست تمنایی.

 

"سعدی"


شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 01:00 ب.ظ

یک نفس باقیست با دیدار تو

همچو صبحم

یک نفس باقی ست

با دیدار تو،

چهره بنما دلبرا

تا جان برافشانم چو شمع.


"حافظ"

------------------------------

متن کامل شعر:


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع

شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع


روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست

بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع


رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد

همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع


گر کُمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو

کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع


در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست

این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع


در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست

ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع


بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است

با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع


کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت

تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع


همچو صبحم یک نفس باقی ست با دیدار تو

چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع


سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین

تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع


آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت

آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع


"حافظ"


برچسب‌ها: اشعار حافظ، غزل
شنبه 5 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 09:56 ق.ظ

آن چه در غیبتت ای دوست به من می‌گذرد

آن چه در غیبتت 

ای دوست به من می‌گذرد،

نتوانم که حکایت کنم 

الا به حضور...


"سعدی"

------------------------------------

متن کامل شعر:


به فلک می‌رسد از روی چو خورشید تو نور

قل هو الله احد چشم بد از روی تو دور


آدمی چون تو در آفاق نشان نتوان داد

بلکه در جنت فردوس نباشد چو تو حور


حور فردا که چنین روی بهشتی بیند

گرش انصاف بود معترف آید به قصور


شب ما روز نباشد مگر آن گاه که تو

از شبستان به درآیی چو صباح از دیجور


زندگان را نه عجب گر به تو میلی باشد

مردگان بازنشینند به عشقت ز قبور


آن بهایم نتوان گفت که جانی دارد

که ندارد نظری با چو تو زیبامنظور


سحر چشمان تو باطل نکند چشم آویز

مست چندان که بکوشند نباشد مستور


این حلاوت که تو داری نه عجب کز دستت

عسلی دوزد و زنار ببندد زنبور


آن چه در غیبتت ای دوست به من می‌گذرد

نتوانم که حکایت کنم الا به حضور


منم امروز و تو انگشت نمای زن و مرد

من به شیرین سخنی تو به نکویی مشهور


سختم آید که به هر دیده تو را می‌نگرند

سعدیا غیرتت آمد نه عجب سعد غیور


 "سعدی"


برچسب‌ها: اشعار سعدی، غزل، شعر دوست
دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:19 ق.ظ

چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی

چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی

لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام

 

زین سبب خلق جهانند مرید سخنم

که ریاضت کش محراب دو ابروی توام

 

"سعدی"

-----------------------------------------

 

متن کامل شعر:

 

روزگاری‌ست که سودازده روی توام

خوابگه نیست مگر خاک سر کوی توام

 

به دو چشم تو که شوریده‌تر از بخت منست

که به روی تو من آشفته‌تر از موی توام

 

نقد هر عقل که در کیسه پندارم بود

کمتر از هیچ برآمد به ترازوی توام

 

همدمی نیست که گوید سخنی پیش منت

محرمی نیست که آرد خبری سوی توام

 

چشم بر هم نزنم گر تو به تیرم بزنی

لیک ترسم که بدوزد نظر از روی توام

 

زین سبب خلق جهانند مرید سخنم

که ریاضت کش محراب دو ابروی توام

 

دست موتم نکند میخ سراپرده عمر

گر سعادت بزند خیمه به پهلوی توام

 

تو مپندار کز این در به ملامت بروم

که گرم تیغ زنی بنده بازوی توام

 

سعدی از پرده عشاق چه خوش می‌گوید

تُرک من پرده برانداز که هندوی توام.

 

"سعدی"

 

یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 08:42 ق.ظ

دور از تو چنانم ...

دور از تو چنانم که غم غربتم امشب
حتی به غزل های غریبانه نگنجد

 

در چشم منت باد تماشا که جز اینجا
دیدار تو در هیچ پریخانه نگنجد


"حسین منزوی"


برگرفته از کانال: باران دل

@baran_e_del


(متن کامل شعر در ادامه مطلب)


ادامه مطلب

برچسب‌ها: اشعار حسین منزوی، غزل
شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 06:24 ب.ظ

زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم

زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم

حیران و پریشانم و تعبیر نکردی

 

یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را

دیوانه‌ی آن زلف چو زنجیر نکردی

 

بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم

وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی

 

بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت

شد پیر دلم پیروی پیر نکردی

 

بیمار شدم از غم هجر تو و روزی

از بهر من خسته تو تدبیر نکردی.

 

"مولانا"

(دیوان شمس)

 

(شعر کامل در ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 04:15 ب.ظ

تا در آن حلقهٔ زلف تو گرفتار شدم

تا در آن حلقهٔ زلف تو گرفتار شدم

سوختم تا که من از عشق خبردار شدم

 

من چه کردم که چنین از نظرت افتادم

چاره‌ای کن که به لطف تو گنهکار شدم

 

خواب دیدم که سر زلف تو در دستم بود

بوی عطری به مشامم زد و بیدار شدم

 

تا در آن سلسلهٔ زلف تو افتادم من

بی‌سبب چیست که پیش نظرت خوار شدم

 

برو ای باد صبا بر سر کویش تو بگو

که ز مهجوری تو دست و دل از کار شدم

 

جان به لب آمد و راز تو نگفتم به کسی

نقد جان دادم و عشق تو خریدار شدم.

 

"شاطرعباس صبوحی"

 

+ شاطر عباس صبوحی قمی (زاده ۱۲۷۵-درگذشته ۱۳۱۵) از شاعران توانمند دوره قاجار بوده است.


شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 10:30 ب.ظ

کارم که چو زلف توست در هم

کارم که چو زلف توست در هم
بی‌قامت تو نمی‌شود راست

مقصود تویی مرا ز هستی
کز جام، غرض می مصفاست

آیینه روی توست جانم
عکس رخ تو درو هویداست

گل، رنگ رخ تو دارد ارنه
رنگ رخش از پی چه زیباست؟

ور سرو، نه قامت تو دیده است
او را کشش از چه سوی بالاست؟

باغی ست جهان، ز عکس رویت
خرم دل، آن که در تماشاست

در باغ همه رخ تو بیند
از هر ورق گل، آن که بیناست

از عکس رخت دل عراقی
گلزار و بهار و باغ و صحراست.‏

‏"عراقی"‏

شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 10:23 ب.ظ

شگفت نیست که در بند زلف توست دلم

شگفت نیست که در بند زلف توست دلم
که هرکجا که دلی هست، اندر آن سوداست
به غمزه گر نربودی دل همه عالم
ز عشق تو دل جمله جهان چرا شیداست؟

‏"عراقی"‏
شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 10:17 ب.ظ

ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب

ای ز فروغ رخت تافته صد آفتاب
تافته‌ام از غمت، روی ز من بر متاب

زنده به بوی توام، بوی ز من وامگیر
تشنهٔ روی توام، باز مدار از من آب

‏"عراقی"‏
شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 10:09 ب.ظ

زندگانی بی‌رخ تو ...

هر سحر صد ناله و زاری کنم پیش صبا
تا ز من پیغامی آرد بر سر کوی شما

باد می‌پیمایم و بر باد عمری می‌دهم
ورنه بر خاک در تو ره کجا یابد صبا؟

مردن و خاکی شدن بهتر که بی تو زیستن
سوختن خوشتر بسی کز روی تو گردم جدا

خود ندارد بی‌رخ تو زندگانی قیمتی
زندگانی بی‌رخ تو مرگ باشد با عنا

‏"عراقی"‏

‏+ عَنا: رنج و سختی
شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 09:59 ب.ظ

ای مهر تو در دل‌ها

وقتی دل سودایی می‌رفت به بستان‌ها
بی خویشتنم کردی، بوی گل و ریحان‌ها

گه نعره زدی بلبل، گه جامه دریدی گل
تا یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها

ای مهر تو در دل‌ها، وی مهر تو بر لب‌ها
وی شور تو در سرها، وی سر تو در جان‌ها

تا عهد تو دربستم، عهد همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقض همه پیمان‌ها

تا خار غم عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان‌ها.‏
‏...‏

‏"سعدی"‏


+ این مصرع را بدین صورت نیز نوشته اند:

با یاد تو افتادم از یاد برفت آن‌ها


شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 09:53 ب.ظ

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را
وین دلاویزی و دلبندی نباشد موی را

ای موافق صورت و معنی، که تا چشم من است
از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

‏"سعدی"‏

شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 09:49 ب.ظ

خیال در همه عالم برفت و بازآمد

خیال در همه عالم
برفت و بازآمد
که از حضور تو
خوشتر ندید جایی را.‏

‏"سعدی"‏

شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 09:41 ب.ظ

ای روی تو آرام دل خلق جهانی

ای روی تو آرام دل خلق جهانی
بی روی تو شاید که نبینند جهان را

در صورت و معنی که تو داری چه توان گفت
حسن تو ز تحسین تو بستست زبان را

زین دست که دیدار تو دل می‌برد از دست
ترسم نبرم عاقبت از دست تو جان را

یا تیر هلاکم بزنی بر دل مجروح
یا جان بدهم تا بدهی تیر امان را
‏...‏
‏"سعدی"‏

شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 09:36 ب.ظ

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا

سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

نگذرد یاد گل و سنبلم اندر خاطر
تا به خاطر بود آن زلف و بناگوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

هر شبم با غم هجران تو سر بر بالین
روزی ار با تو نشد دست در آغوش مرا
‏...‏

‏"سعدی"‏

شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 09:20 ب.ظ

گر باد شوم بر تو وزیدن نگذارند

گر باد شوم بر تو وزیدن نگذارند

ور آب شوم روی تو دیدن نگذارند
تا سر زده شادی به دلم، سوخته عشقت
این سبزه ازین خاک دمیدن نگذارند.‏

‏"عرفی شیرازی"‏

(شعر کامل در سایت گنجور)

+ مصرع دوم را بدین صورت نیز نوشته اند:‏
ور حسن شوم روی تو دیدن نگذارند


سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 01:09 ب.ظ

هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید

هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید

تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست

 

هر که در خواب خیال لب خندان تو دید

خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست

 

"مولانا"


1 2 3 4 5 >>