? برچسب عاشقانه‌ها - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:40 ق.ظ

تو را به رسم خویش دوستت دارم

تو را به رسم خویش دوستت دارم

آرام و سربزیر و فروتن

چو بیدی مجنون

که بادهای آوار را

 

تو را به رسم خویش دوستت دارم

صبور و گرم و صمیمی

چو خورشید صبحگاهی

که نرمینه ی سحر را

 

تو را دوست دارم

به رسم سبزینه ها

به رسم دیرینه ی انتظار...

به رسم خزه ای سمج

که آغوش سخت سنگ را

 

دوستت دارم

تو را به رسمِ  نامی عشق

تو را بسان خویش دوستت دارم

بسان جاری رود

که بیکران آبی دریا را

 

"حمید جدیدی"


برگرفته از کانال:

@baran_e_del

یکشنبه 9 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 03:25 ب.ظ

اجازه می‌دهی آرزویت کنم؟

اجازه می‌دهی آرزویت کنم؟

 من از خیرِ در آغوش گرفتنت گذشتم... بگذار دلخوشِ رویاهایم باشم بگذار همه بگویند "بیچاره دیوانه شده"

 من کاری با این حرف ها ندارم فقط میخواهم صبح ها زودتر از تو بیدار شوم موهایت را شانه کنم، دکمه های پیراهنت را ببندم، دستم را روی صورتت بکشم.. وای دستم را رویِ صورتت بکشم... یعنی تا این حد اجازه دارم در رویاهایم نزدیکت شوم؟

من اصلا از تو توقعِ محبت هم ندارم میدانی دوست داشتنِ تو نیازِ من است مثلِ نیازِ ماهی به آب. من بدون دوست داشتنت می میرم در این خشکیِ مطلق ... اصلا من برایِ شعرهایم به تو نیاز دارم. باید هر موقع که کم می آورم لب هایت را زیر و رو کنم. شعر هایِ زیادی است لا به لای ِ صورتیِ شیرینش... . چشم هایت، چشم هایت که اصلا زندگی است نباید شعرش کرد باید کشید و از دور نگاه کرد و مست شد...

حالا اجازه دارم آرزویت کنم؟

 

"سحر رستگار"


شنبه 1 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:53 ق.ظ

بی دلیل

محبوبم!

گاه بی دلیل می نویسم؛ روزنامه می خوانم و یا عکاسی می کنم!

بی دلیل می خوابم، بیدار می شوم، به اداره می روم و خرید می کنم!

بی دلیل چای می نوشم و به هنگام گرسنگی، بی دلیل غذا می خورم.

همه ی کارهایم بی دلیل است ...

مثل گریه کردن و خندیدن

مثل تفریح های شبانه با دوستانم.

مثل رقصیدن حتی

حالا اگر به تو فکر می کنم و دوستت دارم...

بخاطر این است که برای این زنده ماندن های بی دلیل...

دلیل محکمی داشته باشم.

 

"حمید جدیدی"


شنبه 1 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:58 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 4

دست های نداشته ات را می گیرم و به خیابان می‌روم، قرارمان همین بود، مگر نه؟ تو آن سوی شهر من این سوی شهر، قدم بزنیم روی خیالِ هم. بس که ممنوع است این عشق، از بهشت که هیچ، از دنیا هم رانده می شویم.

امروز روئیده بودی بر درگاه پنجره، خودت بودی وگرنه پنجره ی شهری خانه ی من کجا و شوق روئیدن یک گل وحشی کجا؟

دیشب هم پروانه ای رنگی شدی وسط خواب سیاه و سفیدم، شبیه بوسه روی گونه ام نشستی! بیدار شدم، خیالت را آغوش کشیدم و خوابم برد. می دانی از کجا بیایی! می دانی به چه صورتی در آیی، که بشناسم تو را!

امروز روسری آبی ام را می پوشم، رنگ سر آستین های کت پاییزه ات، به خیابان می رویم و یاد هم را قدم می زنیم. موزیکی که دیروز برایم فرستادی را گوش بده... من هم از این همه دور می شنوم...

 

"روشنک آرامش"

از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند

پنج‌شنبه 1 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 07:16 ب.ظ

اگر دستان تو در دستانم بود!‏‎

پاییز آمد و من‎ ‎ساختن لحظات ناب را بدون تو حرام کرده ام ... چه بهانه های خوبی برای امروز هست اما تو را ندارم‎ !‎مثلا خوردن یک ‏لیوان قهوه در کافه هایِ کنار پیاده رو کار شراب را می کرد، اگر دستان تو در دستانم بود!‏‎ ‎
بعد از آن هم پیاده روی در خیابان ولیعصر‎ ...‎مردم درگیر روزمرگی و من هم درگیر پیچش موهایت که باد به صورتم می زند وقتی دارم ‏شعر در گوش ات زمزمه می کنم‎...‎‏ تو هم درگیر صدای دورگه من‎!‎‏ فکر کن کمی سرد هم باشد، کل ولیعصر را قدم می زدیم، اگر ‏دستان تو در دستانم بود‎!‎
می رفتیم سینما و فیلم فروشنده را برای چندمین بار می دیدیم، در تاریکیِ سینما مثل احمق ها زل می زدم به برق چشمانت وقتی ‏داری با دقت فیلم را دنبال می کنی، اگر دستان تو در دستانم بود! ‏‎
کنسرت سیامک عباسی به یاد ماندنی می شد و تا خانه همه ی آهنگ هایش را با صدای بلند برایت می خواندم و تو هم الکی از ‏صدای من تعریف می کردی و من هم ذوق مرگ می شدم ! اگر دستان تو در دستانم بود!‏
میدانی؟ مدینه فاضله ی من لحظاتِ با تو بودن شده، آن هم در خیال، اما من به این خیالِ با تو بودن هم خیانت نمی کنم‎ !
راستی... فکر کن باران هم ببارد...‏‎!

‏"علی سلطانی"‏
چهارشنبه 10 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:39 ق.ظ

نمی شود بیایی ...

نمی شود بیایی اینجا

بنشینی کنار دلم

زانو به زانو

بغلم کنی و مثل تمام وقت های دیگر در چشم هایم بخندی..

نمی شود بیایی اینجا و دستانت را روی صورتم بکشی که رد این اشک های لعنتی جا نماند

نمی شود بیایی ببینی که "چه اندازه تنهایی من بزرگ است"

نمی شود بیایی و ببینی که دیگر شکوهی هم خسته شد بس که در گوش من خواند و خواند و خواند...

نمی شود بیایی و من سرم را بگذارم روی شانه هایت و های های بگریم...

نمی شود خودت بیایی و جای عکست آرامم کنی

 بیا و کنار حوصله ام بنشین...

بیا و کنار حوصله ام بنشین ...که امروز بدجور هوایش ابری‌ست

هوای حوصله ام ابری‌ست و دلم چتر احساس تو را کم دارد

امروز دلم تو را کم دارد

امروز تو را کم دارم

واژه هایت را کم دارم

امروز من تو را کم دارم

می فهمی کم داشتن تو یعنی چه!؟

می دانی یک روز نداشتنت یعنی چه!؟

 بیا اینجا

بیا و من را دوباره در آغوش احساست جا بده

اینجا سرد است

هوای اینجا مسموم است

خفه ام می کند...

 بیا و ببین

بیا و تمام مرا در خودت حل کن

بیا تا برایت بگویم که دوباره امروز آن درد های لعنتی سینه ام برگشته اند

بیا و ببین که چگونه چشمانم تار می بینند و چانه ام می لرزد..

بیا و ببین چقدر خسته ام از تمام این ثانیه های تکراری

 صورتم می سوزد

اشک هایم آنقدر شور شده اند آنقدر نمکشان غلیظ شده است که پوستم را می سوزاند..

بیا و برایم بخند

دوباره سوال و جوابم کن از کارهایی که انجام داده ام از کاره هایی که می خواهم انجام بدهم

بیا تا برای تو بگویم که وقتی تو نباشی من هیچ کار خاصی برای انجام دادن ندارم ..

دستم به هیچ کاری نمی رود و کمردرد را بهانه می کنم که بنیشم یک گوشه و تکان نخورم

بیا و دوباره برای کارهایی که باید انجام بدهم زمان تعیین کن..

تو نمی فهمی نبودنت چه به روز من می  آورد

خورشیدی که بی تو بتابد برای من از خاک هم سردتر است...

بیا و ببینین خانه ی کوچک ما آنقدرها جایی برای خلوت کردن ندارد

که بنیشنم و زانوهایم را بغل کنم و بلند بلند گریه کنم

اینجا انقدر کوچک است که باید کلاسم را بهانه کنم برای تنهایی

 هوای مسموم اینجا مرا می کشد

نفسم را بند می  آورد این ..

این..

روز لعنتی دلگیر.

...

 

پ.ن:

بعضی وقت ها

از شدت دلتنگی

گریه که هیچ...!!

دلت می خواهد

های های بمیری...!!

 

منبع: وبلاگ "پرواز"



سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:31 ق.ظ

آمدنت شیرین ترین اتفاق جهان خواهد شد!

می دانی؛

من نشسته ام، شمرده ام. دلتنگی اولین حس دنیا نیست. اولین حس یک رابطه نیست. یک رابطه هیچ وقت با دلتنگی شروع نمی شود. من اول تو را می بینم. خوب که نگاهت می کنم در تمام تنم رسوخ می کنی و چنان دلم را می لرزانی که دیگر نگاه هیچ کسی مرا به خودش نمی کشد... چنان نگاهت می کنم که گویی نابینایی بودم که نور وجود تو شفایش بخشیده... خوب که نگاهت می کنم... خوب که نگاهت می کنم دستم را می گذارم زیر چانه ام و به تو فکر می کنم. به وقت هایی فکر می کنم که شراب نگاهت جام خالی وجود مرا پر می کرد. می بینی؟ مستی شرابت در فکر و خیال هم مرا رها نمی کند! به تو فکر می کنم و بعد تمام خیالم آبی می شود و تمام گل بوته های احساسم سبز... به تو فکر می کنم و جهانم روشن می شود. و من که عاشق نورم، پا برهنه به سمت تو می دوم. آخر آنموقع دیگر سر از پا نمی شناسم. همان وقت هایی که به تو فکر می کنم را می گویم. به تو فکر می کنم ... به تو فکر می کنم ... اما نمی دانم به چه چیز تو! تمام مدتی که دستم زیر چانه ام است به تو فکر می کنم ... به تمام خودت و تمام حجم خیالم پر می شود از تو. تویی که دیگر یک توی معمولی برایم نیستی ... تویی که من تمام منیتم را انداخته ام نمی  دانم در کدام گوشه ی شهر...

داشتم می گفتم به تو فکر می کنم و می فهمم چقدر نقش تو برای من و دنیاییم پررنگ است و می بینم که چقدر دوستت دارم... دوست داشتن حرف کمی نیست. حرف کمی نیست که کسی را دوست بداری. حرف کمی نیست که بفمهمی دوست داشتن یک آدم چقدر زندگی بخش است. می بینی، توی متفاوت از بقیه، یعنی همین. یعنی تویی که تمام مرا تمام کرده ای و خیال مرا خیالاتی می کنی... حالا که به تو فکر می کنم می بینم در تمام زندگی‌ام چقدر به دنبال حادثه ای از جنس تو بودم: لطیف و بارانی... من به دوست داشتن تو فکر می کنم و تمام نیمکت های دونفره ی شهر جای خالی‌ات را به رخم می کشند. من به دوست داشتن تو فکر می کنم و تنها زیر باران راه می روم و دوباره به این فکر می کنم: "که تو شیرین تری یا حادثه ی باران... در این روز های آلوده".

من تمام خودم را در نبودن تو تمام شده می بینم و سمت نگاهم فقط مسیر برگشتن تو را نشانه می رود. خودش را می گذارد کنار جاده در مسیر شقایق ها و قاصدک های عاشق و منتظر می شود باد بوزد... یادت هست؟ باد همیشه برای ما نشانه ی خوبی بوده است. باد که بوزد سر تو می آید روی شانه های من و دست های من دیگر غربت را به فراموشی می سپرند. من در مسیر جاده می نشینم و زانوهایم را بغل می کنم و باز هم دوباره فکر می کنم. فکر می کنم که چقدر دلتنگم. می بینی من در آستانه ی برگشتنت دلتنگم. نه، چرا دروغ بگویم! من تمام لحظاتم دلتنگ توام. نه شروع رابطه ی ما با دلتنگی بود و نه اولین احساس ما. من بعد ها فهمیدم که چقدر همیشه دلتنگم حتی آن وقت هایی که کنارت می نشستم. من در آستانه ی آمدن تو دلتنگ نیستم. به احساسی بعد از دلتنگی رسیده ام. شاید اسمش بی طاقتی باشد شاید اشتیاق و یا شاید هم...  نمی دانم هرچه هست چنان مرا به تب و تاب می  اندازد که تمام تنم گر می گرد و آرامشی توام با تشویش را می اندازد به جان خسته از نبودنت...

خوب ِ دنیای من!

این روزها دیگر موقع برگشتن توست. بیا که این دل خسته از جای خالی‌ات مدام بهانه ات را می گیرد. یادت هست آن صبح نزدیک شده به آفتاب ظهر که می خواستی بروی. یادت هست چطور خواباندمش که بی صدا بروی و صدای رفتنت بیدارش نکند. اما دیگر حریف بهانه هایش نیستم. من به احساسی بعد از دلتنگی رسیده ام و دیگر جانی برای بی خودت بودن ندارم. بس است این همه نبودن. این روزها موقع، موقع آمدن است.

بیا که بودنت را محتاجم...

 

منبع: وبلاگ "پرواز"

 


+ سالروز شکفتنت مبارک ...


چهارشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:43 ق.ظ

شبیه روح سبز درختان

شبیه روح سبز درختان در تن افکار عاشقانه ام می پیچی و باغ احساس مرا به آبی عمیق آسمان می بری. مثل ابری که چون پرنده هرگز نمی خوابد، در من پدیدار می شوی و مثل آسمان پائیزی قلبم را از هوائی به هوائی دیگر روانه می کنی. دلم می خواهد یکی از آن ابرهای صورتی را بگیرم، تو را درآن بپیچم وُ به دست نسیم بسپارم تا برای گل های تشنه ام باران های تازه بیاوری و از دریاها سایه های خیس وُ خنک بچینی برای واژه های تب دارم. آسمان پائین می آید و در اعجاز غروب خورشید پرده های ابر به آرامی گشوده می شوند و تو چون ماهی تنها بر اریکۀ شب هایم تکیه می زنی و ستارۀ چشمانت که چون شبنم بر گل های بهشت می درخشد روح مرا چراغانی می کند و اشک من آتش می گیرد. به تو می اندیشم و تو چون نیلوفر بر آب های گرم وُ آرام رگ هایم شکوفا می شوی، مرا از هیاهوی دنیا می گیری وُ به خلوت رؤیا می سپاری. در طوفان لحظه ها دلم آرام می گیرد وقتی می دانم تو چون خورشید پشت ابرها منتظری و مثل دختر خندان رنگین کمان زندگانی را به لطافت می کشی و فردا را رنگ می زنی. هرگز از آسمان تو خسته نمی شوم، تو پر از خاطرات خورشید و ماهی. همیشه کسی جایی در من آسمان را می خواند! آنجا که جز زیبایی چیزی مرا احاطه نمی کند!

 

"پرویز صادقی"


چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:21 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 3

هیچ ابری باریدن را اجازه نمی گیرد از آسمان. دلش که بگیرد به هر گذار و رهگذاری برسد، می بارد! من شبیه ابری سرگردانم! بی اجازه می آیم، هوار می شوم روی این صفحه ی ساکت که سینه سپید کرده برای جوهرهای مجازی که خاطرش را مکدر می کنند. می‌شد که اجازه گرفت، می‌شد ابر نبود، گریان نبود، می‌شد خورشید بود که ساعت طلوع و غروبت را اعلام کنند و همیشه منتظرت باشند. چه پدیده ی عادی یی می‌شوی، روزمره و تکراری، اما آدم ها را اهلی این تکرار می‌کنی. من اما ترجیح می دهم ابر باشم. بی اجازه بیایم، گاه به گاه ... آسمان خیالتان را بارانی کنم...

کاش باران را دوست داشته باشید... بی چتر بیایید...

 

"روشنک آرامش"

 از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند


دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 05:24 ب.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 2

خلسه ی عمیقی ست نبودنت. هر تلاشی برای بیداری می کنم به نتیجه نمی رسد! بوسه هایم را پاکت به پاکت پست می کنم، نامه هایم برگشت می خورند! تو از هیچ کجای ذهنم مدام متولد می شوی و می میری و من درد بدنیا آمدن و مردنت را هر روز در کسری از ثانیه تجربه می کنم! درد هایم از شمار انگشت های دستت فراتر می روند و به انگشت انگشتری ات که می رسند، می گریند. کمی نگاهم کن، موهایم سیاه تَر از موهای دختران مشرق است. عطر تنم به عطر های فرانسوی طعنه می زند و پوست تنم... فراموش کن...! این همه کلمه نوشتم که بگویم: نامه هایی که خواننده ندارند یعنی ... نامه هایی که تو را ندارند!

 

"روشنک آرامش"

از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند


سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:09 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 1

برهنه و بی حس تملک، راه گم کرده ام به سمت خیال تو... خسته نمی شوی از صدا زدنم؟ مگر نمی دانی این آغوش نه زمستان می شناسد نه پاییز! فقط تابستانی سوزان است! زیر سایه ی نفس های تو. آرام بگیر قلب من. این تپیدن ها دردی از دلتنگی دوا نمی کند. بعضی آدم ها تابستان را دوست ندارند. تابستان که می شود می روند ییلاق تن های خنک! تو همیشه تابستانی! صبر کن... شاید روزی مردی از غرب دور، -که یخ زده است از خنکای پاییز- دلش را به گرمای آغوش تو ببندد...!

 

"روشنک آرامش"

 (نامه هایی که خواننده ندارند)


 

چهارشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 04:04 ب.ظ

کاش ...

کاش جاى آینه اتاقت بودم تا تو را هر صبح و شام تمام قد می‌دیدم!
کاش دستم جاى دستگیره در اتاقت بود که به گرمی می‌فشردیش!
کاش تنم جاى دیوارى بود که هر صبح تا رسیدن اتوبوست به آن تکیه می‌کنى!
کاش جاى قاب عکس کودکی‌ات بودم که هر بار با دیدنم لبخند بر چهره می‌آوردى!
کاش جاى پیراهنت بودم که صبح تا عصر بدون آنکه از من خسته شوى در آغوشت مى گرفتم!
کاش جاى پنجره اتاقت بودم که از دریچه چشمان من دنیا را می‌دیدى!
کاش حنجره ام جاى آهنگ محبوبت بود که با آن سرخوشانه هم آواز مى شدى!
کاش...
کاش آنگاه که فرصت داشتم با اسم کوچکت صدایت می‌کردم...

در گوشت دوستت دارم را زمزمه می‌کردم...
کاش عشق را ساده تر می‌گرفتم...
کاش...

 

"ناشناس"


برچسب‌ها: عاشقانه‌ها
یکشنبه 29 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 08:58 ق.ظ

این روزها خیلی ها شکل تو را گرفته اند!

به تصویر زیبای تو نگاه می کنم

و مهربانی ات ...

که حتی از پشت قاب شیشه ای هم

به من لبخند می زند.

دلتنگی ات

رودخانه ای ست

که به دریا نمی رسد...!

 

"نیما مقامی"

 29 فروردین 95


+ این روزها خیلی ها شکل تو را گرفته اند! از دلتنگیت کجا فرار کنم؟ معمار هیجان...

-------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

ﮔﺎﻫﯽ ﺷﺐ ﻫﺎ
ﺁﻧﻘﺪﺭ ﺑﻪ ﺗﻮ ﻓﮑﺮ می کنم
ﮐﻪ ﯾﺎﺩﻡ می رﻭﺩ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ!
کاش می شد

ﺗﺎ ﺍﺯ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺗﻨﻢ
ﮐﻤﯽ ﺁﻥ ﺳﻮﺗﺮ ﺑﺮﻭﻡ...
ﻟﻄﻔﺎ ﺑﻌﺪ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﻧﺪﻥ ﺍﯾﻦ ﺷﻌﺮ
ﮐﻤﯽ ﻣﺮﺍ
ﺑﺎ ﺁﻏﻮﺷﺖ ﺩﺭ ﻣﯿﺎﻥ ﺑﮕﺬﺍﺭ.
"ناشناس"

 


 

دوشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 04:48 ب.ظ

مرا محکم تر به آغوش بکش

مرا روی خودت بکش
من امن ترین انسان روی زمینم
برای پوشاندن سرمایی که بین من و تو اتفاق افتاده است.
ساعت را خوابانده ام
من و تو از زمان گذشته ایم نیازی به دانستن نیست
پرده های خانه را کشیده ام
تا نگاه هیچ غریبه ای به فاصله ی تلخ بین ما رخنه نکند
دستهایت را
لای موهایم پنهان کن
و نفس بکش مرا
از حلق
تا ته این عطش جا مانده بر لب های متورم مان
ما تکرار نمی شویم
این آخرین تولد ماست
مرا روی خودت بکش
و نامم را به فراموشی بسپار
چه فرق دارد من و تو
از کدام گوشه ی این جهان کوچک آمده باشیم به کنج آغوش این اتاق کوچک
تمام امشب مال ماست
نفس بکش مرا
چیزی به صبح نمانده است که به درک
من از نبودن تو کودکی باردارم
که قرار است در اولین جنگ جهانی چندم بمیرد!
لعنت به تو
مرا محکم تر به آغوش بکش
جهان دارد دوست داشتن را
فراموش می کند...!

"ناشناس"

پ.ن: نام شاعر ؟؟


برچسب‌ها: عاشقانه‌ها، شعر آغوش
دوشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 04:39 ب.ظ

خواستن تو

خواستنت
مثل تصور یک زن برهنه است
در خواب یک سرباز
که نمی داند
آن صدای مهیبی که شنید
گلوله ای است مشتاق
در راه رسیدن به شقیقه اش!

بیا تمام حجم بی قاعده ی مرا
به هندسه ی آغوشت تسلیم کن
نترس!
اتفاق عجیبی نیفتاده است
فقط من مانده ام
این بار که برگشتی
چه حرفی برای گفتن با هم داریم
جز موسیقی بوسه های بی کلام
اصلا بیا چشمانم را از من بگیر
نمی خواهم شاهد غرق شدن دریا باشم در نیاز به رود.

لب های من
بی قرار فصل هایی ست که تو
بهانه ی شادی هایش هستی
نمی خواهم به کسی توضیحی بدهم
فقط می خواهم که تمام پاییز امسال را در آغوش تو باشم
بعضی چیز ها را نمی شود به مردم فهماند.

"ناشناس"

پ.ن: نام شاعر ؟؟


برچسب‌ها: عاشقانه‌ها، شعر آغوش
شنبه 26 دی‌ماه سال 1394 ساعت 08:09 ق.ظ

چقدر خانه ام امن است

زنگ را که می زنی...
دنیایم خلاصه می شود در چشمی ِ کوچک در
تمام جهانِ من خلاصه می شود

در مردی که چشمم را پر می کند از عشق
مردی که ردِ کفش های سفید زمان

بر چند تار زیبای موهایش باقی مانده
دلم پر می کشد برای خانه های پیراهنش.
در را که باز می کنم
نزدیک که می شود
نگاهش را که به من می دوزد
آخ که چقدر نگاه دنیایم به من زیباست
چقدر خانه ام امن است...

 

"ساجده رستمی"

سه‌شنبه 24 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 07:59 ق.ظ

با مهربانترین کلام یعنی سلام

با مهربانترین کلام یعنی سلام

دیروز حوالی هوای عصر، عطر رازقی ها پرکرده بود همه صحن و سرای خانه دل را. از خیالم گذشت دارند کوچه را آب می زنند (آب زنید راه را، هین که ...).... خودم را به اشتیاق کوچه رساندم. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر صدای درکوبه شبیه تپش تند قلب من بود. اگر تو نبودی پس چرا اینقدر پلک چشم هایم می زند. چرا اینهمه بلوا دارند ماهی های کشیده انگشتانم روی صفحه کلید؟ من باید جایی میان باغچه خانه چند تا دانه نیلوفر بیندازم تا وقتی آفتاب مرا دور ساقه های خشک نرده می پیچد، کسی مرا یاد بی تابی های تو بیندازد..

می خواستم  چیزی برایت بنویسم  و حالا که دستانم را به شوق تو، روی صفحه کلید می لغزانم از بهار و پرنده سرشارم. کاش کنارت بودم تا برایت می گفتم و می گفتی که چه اندازه تنهایی ام و تنهای ات بزرگ است..!

امروز مثل همه روزهایی که ندیده امت، مثل همه این چند روز که بودی و بر جان عطشناکم باریدی... مثل همه دلتنگی های این همه پاییز پاییز، پاییز روزهایم، چشم به انتهای کوچه دوخته ام... فالگیرهای دروازه قرآن گفته بودند روزی فرا می رسی از بلندی های ماه... من تمام شب ها را چشم به آسمان دوخته ام... من امروز آغوشم بوی بهار می هد... من باید به فکر چند شاخه شمع و چند خوشه انگور برای سرخوشی عصر امروز باشم.... فکر همه چیز را کرده ام... همین که تو بیایی همه چیز شیرین می شود... کاش هر چه زودتر بیایی ...

که غم از دل برود چون تو بیایی ...

 

"ناشناس"

دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 08:28 ق.ظ

تو را چگونه بنویسم

شرح تو با سی و دو حرف

مگر ممکن است
تو را چگونه بنویسم

که همه بدانند
زمان در حضور تو شروع می شود!
چشمهایت را نبند
پیدا نمی شوم
باور کن.
درد من بزرگتر از ترانه های مدرنی‌ست
که گوش می کنی
هر بار که دیوار حوصله ات خراب می شود
روی ثانیه های لنگان آنجا،
دوست دارم بدانی
اینجا دلم شور می زند
و نگاهم آرام ندارد
به خودم اطمینان می دهم
باز پیراهن کرم قهوه ای پوشیده ای
و زمزمه دوست داشتنت را
بزرگتر نجوا می کنم.

 

می دانی
برای فهمیدن مروارید تنت
دریا کافی نیست
نگاهت معنای آب دارد
و چشمانم هر بار در تو می رقصند.
ای کاش می توانستم
تمام لحظات را
در حکومت تو سند بزنم.
چقدر دلتنگ صدایت هستم.
حرف که می زنی
دریا عقب می رود
و دامنش را زیر پایش جمع می کند.
بعد از تو هیچ چیز نیست!

مانده ام تنها روی پاهایم.


هر روز برمی گردم
کلید را می زنم
خانه ام روشن می شود
چند اندوه را می پزم
می نشینم و یک دل سیر
تشنه ی همان لعل آب دار تو می شوم
می مانم!
لبت بود دیدم
یا انار بود
که هرچه از خدا می خواستم
در لب های تو بود. 

 
می دانی
وقتی به صورت قشنگت
خیره می شدم
با لمس شراب رفیق میان انگشتانت
درد سالیان دور را

فراموش می کردم
توصیف تغیر من در کنار تو
آسان نیست
به گاه از تو نوشتن
هر بار گم شده ام.
وقتی تو را می نویسم
انگار قهوه ی تلخی را می نوشم
تلخ تلخ! آرام می شوم
و حس کردن بهار پیش از آنکه برسد
نمی دانی چه حالی دارد.


برای تنهایی،

نوشتن از تو را برگزیدم
تو عشق من هستی
چگونه پنهانت کنم و نمیرم!
موهایت را می بینم
در باد به پرواز درآمده است
کنارت تماشایت می کنم

 
قرار است
خورشید به روی زمین چکه کند
دریا و کوه آتش بگیرند
اما تو حرف می زنی
و من غرق صحبت توام
با تو همیشه بیدار می مانم
با تو حرف می زنم
چرا بخوابم

می گویند

همه چیز به زودی تمام می شود
اما من در این گیرو دار
پیمانه ای می جویم
تا تو را عیار زندگی کنم
هرگز نمی میرم
اگر حتی یک پیمانه
تو را زندگی کرده باشم.


"حسن خالندپور"

(آذرماه 1391)

برگرفته از وبلاگ شاعر:"می زار"

 

شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 08:29 ق.ظ

اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست!؟

کافی نیست؟!

منتظری چه اتفاقی بیافتد؟!

اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟!

اینکه دیگر در اتاق عروسک هایم

پشت دریچه تنهایی ام

زیربالش همیشه خیس ازگریه ام

هوای تازه ندارم کافی نیست؟!

اینکه از چشم های شب زده ام به جای

باران برف ببارد؟!

اینکه ستاره ها در آسمان

برای نیمه شبم راه باز کنند؟!

اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان

بعد دعاهایم آمین بگویند؟!

نه عزیز دلم

هیچ اتفاقی مهمی نمی افتد  ...

جز پژمردن چشم های قهوه ای من ...

جزبه خاک افتادن ساقه های احساس بچه گانه ام ...

جز ترک خوردن شیشه اعتماد عجیبم ...

منتظری بمیرم تا برگردی؟!

 

"ناشناس"

سه‌شنبه 24 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 08:25 ق.ظ

من تمام خنده های جهان را گم کرده ام

من تمام خنده های جهان را گم کرده ام،
پر شده ام از این همه تاریکی...
حالا تو هی از باران و
کوچه های خیس شعر به من بگو
از سیب و هوس،
و من پشت می کنم به هر چه لبخند است
به هر چه آفتاب...
رو می کنم
به شب،
به تمام بغضی
که راه نفسم را بند می آورد...
من هوا کم می آورم...
عشق من، چیزی نگو؛
فقط بیا...

"ناشناس"

برچسب‌ها: عاشقانه‌ها
1 2 3 >>