? برچسب شاعران عرب - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

چهارشنبه 28 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 08:41 ق.ظ

فقط پنج دقیقه

اجازه بده پنج دقیقه

فقط پنج دقیقه

سرم را روی شانه‌ات بگذارم

چشم‌ها را ببندم و

زمین از نو آرام شود.

 

"سعاد الصباح"

 

سه‌شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 12:25 ق.ظ

اگر سردت هست

اگر سردت هست
بگو تا یک آغوش
بیشتر دوستت داشته باشم!‏

‏"جمال ثریا"


دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:11 ق.ظ

داستان عشق من با شَبحِ تو

بامدادان بر جایگاهی سنگی می نشینم

و برایت نامه های عاشقانه می نویسم

با قلمی از پَر جغد

که آن را در دواتی

در دوردست فرو می برم

دواتی ملقب به دریا

دستم را برای دست دادن با تو دراز می کنم

اما تو ساحل دیگر دریایی، در آفریقا،

گرمای دستت را احساس می کنم

در حالی که انگشتان مرا در خود گرفته است...

آه! چه زیباست داستان عشق من با شَبحِ تو!

 

"غاده السمان"

بهار 1998


ترجمه: دکتر عبدالحسین فرزاد

از کتاب: ابدیت، لحظه ی عشق

------------------------------------

پ.ن:

"که آن را در دواتی

در دوردست فرو می برم"

این مصرع در کتاب اینچنین آمده است:

که آن را در دواتی

در دوردست در برابر فرو می برم.

که به نظر می رسد (در برابر) اضافه است، بنابراین حذف شد.

 

شنبه 7 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:00 ق.ظ

آن‏گاه که خورشید پنهان می ‏شود

آن‏گاه که خورشید پنهان می ‏شود،

روز حقیقی من آغاز می ‏گردد...

در آن لحظه که خورشید با تمامی نورش،

در دریا فرو می ‏رود،

من بیدار می ‏شوم،

با سایه‏ ها

با اشباح و شاعران

و با زبان‏ های رنج ‏آورِ آمیخته با اسرار...

تنها عشق تو مرا از روزمره گی شبانه،

با شب ‏زنده‏ داری، بیرون می ‏کشد،

آن ‏گاه که تن در نور مهتاب می ‏شویم

و بر جاروی جادوگران به پروازِ اساطیری می ‏روم...

از آن روز که تو را شناختم،

و در نور سیمین و درخشان حضورت،

خویشتن شست‏شو دادم،

دریافتم که شب ‏زنده‏ داری شاعرانه‏ ی جغدها،

تن شستن در نور مهتاب است،

و همسفری با جادوگران بر جاروهای پرنده،

به سوی اسرار...

زیباترین نکته در بهار این است،

که عشق هرگز تحقق نمی ‏یابد،

و شکوفه‏ ها هرگز به میوه بدل نمی ‏شوند...

پس آیا به ‏راستی،

وعده ‏ی آینده،

شیرین ‏تر از نومیدی تحقق ‏یافته نیست؟

 

"غاده السمان"

 

از کتاب: رقص با جغد



یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 01:12 ب.ظ

رهایم نکن

تن پوشی ندارم به غیر از دستهایت
تمام تنم را بپوشان
رهایم نکن
این عریانی بدون دستهای تو حرام است
معصیتی ست که مجازاتش مرگ است
تمام تنم را بپوشان
موهایم
تنم
پاهایم
نمی خواهم چشمان نامحرمی تنم را ببیند
خودت را درون من بیانداز
به اندامم در آمیز
تا زنده ام رهایم نکن
تن پوشی ندارم
این عریانی معصیتی ست

که مجازاتش مرگ است .

"جمانه حداد"
مترجم: بابک شاکر

 

برگرفته از کانال شعر: باران دل

@baran_e_del


دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1395 ساعت 07:55 ق.ظ

جدایی

اینکه با تو باشم

و با من باشی

و با هم نباشیم؛

جدایی همین است.

اینکه یک خانه ما را در بر بگیرد،

اما یک ستاره ما را در خود جای ندهد،

جدایی همین است.

اینکه قلبم اتاقی باشد خاموش کننده صداها

با دیوارهای مضاعف

و تو آن را به چشم نبینی،

جدایی همین است.

اینکه در درون جسمت تو را جستجو کنم.

جدایی از صمیم دل

و آوایت را در درون سخنانت جستجو کنم

و ضربان نبضت را در میان دستت جستجو کنم

جدایی همین است.

 

"غاده السمان"


دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:58 ق.ظ

بگو کی از حضور تو رها می‌شوم

ساده‌دلانه گمان می‌کردم

تو را در پشت سر رها خواهم کرد.

در چمدانی که باز کردم، تو بودی

هر پیراهنی که پوشیدم

عطرِ تو را با خود داشت

و تمام روزنامه‌های جهان

عکس تو را چاپ کرده بودند.

به تماشای هر نمایشی رفتم

تو را در صندلی کنار خود دیدم

هر عطری که خریدم،

تو مالک آن شدی.

پس کی؟

بگو کی از حضور تو رها می‌شوم

مسافر همیشه همسفر من...؟

 

"نزار قبانی"


چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:16 ق.ظ

به من ایمان بیاور

به من ایمان بیاور

در یک لحظه می توانم

تنها یک لحظه

خورشید را به آغوشت بیاورم

و ماه را به اتاقت

به من ایمان بیاور

معجزه من

آغوش زنی است به طعم دریاها

چیزی که هیچ بهشتی ندارد.

 

"جمانه حداد"

(ترجمه: بابک شاکر)

 

منبع: وبسایت خانم لیلا صادقی


یکشنبه 18 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 03:30 ب.ظ

سرزمین عشق

زن،
مردی ثروتمند یا زیبا
یا حتی شاعر نمی خواهد
او مردی می‌خواهد
که چشمانش را بفهمد
آنگاه که اندوهگین شد
با دستش به
سینه اش اشاره کند
و بگوید:

اینجا سرزمین توست...

"نزار قبانی"

چهارشنبه 16 دی‌ماه سال 1394 ساعت 08:14 ق.ظ

مرا به انقلاب تنت دعوت کن

مرا به انقلاب تنت دعوت کن

به باورهای ایستاده ات

مرا به شهری دعوت کن

که زنان درونش حضوری نداشته باشند

تنها من باشم و

قامت ایستاده تو

مرا به بهار آغوشت دعوت کن..

 

"لورکا سبیتی"

(ترجمه بابک شاکر)

------------------------------------

 

  

+ خانم لورکا سبیتی حیدر، شاعر لبنانی و متولد سال 1979 است.


یکشنبه 6 دی‌ماه سال 1394 ساعت 07:33 ق.ظ

میان من و تو

میان من و تنهایی ام
ابتدا
دستان تو بود
سپس درب ها تا به آخر
گشوده شدند
سپس صورت ات
چشم ها و لب هایت
و بعد تمام ِ تو
پشت سر هم آمدند

میان من و تو
حصاری از جسارت تنیده شد
تو
شرمساری ت را از تن ات
بیرون آورده و
به دیوار آویختی
من هم تمام قانون ها را
روی میز گذاشتم

آری..
همه چیز ابتدا این گونه آغاز شد.

 

"جمال ثریا"

(ترجمه سیامک تقی زاده)

 

منبع: وبسایت خانه شاعران جهان


شنبه 5 دی‌ماه سال 1394 ساعت 08:04 ق.ظ

سایه

اگر می خواهی احساس مرا بدانی

به سایه ات نگاه کن

نزدیک به تو ام

حال که هرگز نمی توانم لمس ات کنم!

 

"جمال ثریا"

(ترجمه سیامک تقی زاده)

دوشنبه 16 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 11:43 ق.ظ

برای گرم شدن، جز عشق تو وسیله ای نیست

برف

نوگویی زمین است

وقتی به متن پایبند نباشد

و بخواهد

به شیوه‌ای دیگر

و سبکی بهتر بسراید

و از عشق خود

به زبانی دیگر بگوید.

برف

نگرانم نمی‌کند.

حصار ِ یخ

رنجم نمی‌دهد

زیرا پایداری می‌کنم

گاهی با شعر و

گاهی با عشق

که برای گرم شدن

وسیله‌ی دیگری نیست

جز آنکه

دوستت بدارم

یا برایت

عاشقانه بسرایم.

من

همیشه می توانم

از برف ِ دستانت

اخگر بگیرم
و از عقیق ِ لبانت، آتش.
از بلندای لطیف ِ تو

و از ژرفای سرشارت، شعر.

ای که چون زمستانی

و من دوست دارمت

دستت را از من مگیر

برای بالا پوش پشمین‌ات

از بازی‌های کودکانه‌ام مترس.

همیشه آرزو داشته‌ام

روی برف، شعر بنویسم

روی برف، عاشق شوم

و دریابم که عاشق

چگونه با آتش ِ برف می‌سوزد!

بانوی من!
که چون سنجابی ترسان
بر درختان سینه ام می آویزی
عاشقان جهان

در نیمه تابستان عاشق شده اند
منظومه های عشق
در نیمه تابستان سروده شده اند
انقلاب های آزادی
در نیمه تابستان برپا شده اند
اما

رخصت فرما
از این عادت تابستانی
خود را باز دارم
و با تو
بر بالشی از نخ نقره
و پنبه‌ی برف سربگذارم.

 

"نزار قبانی" 

(ترجمه: موسی بیدج)

 

از کتاب: بلقیس و عاشقانه های دیگر / نشر ثالث