? برچسب ترجمه های سودابه مهیجی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

چهارشنبه 24 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:29 ق.ظ

عشق تو پرنده‌ای سبز است

عشق تو

پرنده‌ای سبز است

پرنده‌ای سبز و غریب

بزرگ می‌شود

همچون دیگر پرندگان

انگشتان و پلک‌هایم
را نوک می‌زند

 

چگونه آمد؟

پرنده‌ی سبز

کدامین وقت آمد؟

هرگز این سؤال را
نمی‌اندیشم محبوب من!

که عاشق هرگز اندیشه نمی‌کند.

 

عشق تو کودکی‌ست با موی طلایی

که هر آن‌چه شکستنی را می‌شکند،

باران که گرفت به دیدار من می‌آید،

بر رشته‌های اعصاب‌ام
راه می‌رود و بازی می‌کند

و من تنها صبر در پیش می‌گیرم.

عشق تو کودکی بازیگوش است

همه در خواب فرو می‌روند
و او بیدار می‌ماند

کودکی که بر اشک‌هایش ناتوانم

 

عشق تو یکه و تنها قد می‌کشد

آن‌سان که باغ‌ها گل می‌دهند

آن‌سان که شقایق‌های سرخ

بر درگاه خانه‌ها می‌رویند

آن‌گونه که بادام و
صنوبر بر دامنه‌ی کوه سبز می‌شوند

آن‌گونه که حلاوت در هلو جریان می‌یابد

عشق‌ات، محبوب من!

همچون هوا مرا در بر می‌گیرد

بی آن‌که دریابم.

 

جزیره‌ای‌ست عشق تو

که خیال را به آن دسترس نیست

خوابی‌ست ناگفتنی
تعبیر ناکردنی

به‌راستی عشق تو چیست؟

گل است یا خنجر؟

یا شمع روشنگر؟

یا توفان ویران‌گر؟

یا اراده‌ی شکست‌ناپذیر خداوند؟

 

تمام آن‌چه دانسته‌ام
همین است:

تو عشق منی

و آن‌که عاشق است

به هیچ چیز نمی‌اندیشد

 

"نزار قبانی"

مترجم: سودابه مهیّجی


منبع: مجله ادبی وازنا

http://www.vazna.ir

دوشنبه 31 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 08:38 ق.ظ

سوگند یاد می کنم

سوگند یاد می کنم

که بر فراز تمام بلندی های آسیایی

به رکوع در آیم

برای پرستش تو…

آه ای شب! دعایم را قبول کن

ای خداوند

مرا بشنو

محبوبم را در دشت ها بکار

و ریشه کن اش مکن

تمام روزگاران نیامده را به عمرش بیفزای

تمام عمر مرا به او ببخش

برگ های خرمش را جاودانه کن

عطرش را پراکنده مساز

خیمه گاهش برافراشته باشد

و بلندایش در دسترس گنجشکان.

درهای خانه اش گشوده باشد

تا امید در بیابان ها سر بر بالین نگذارد.

خداوندا

برف های سالیان ببارند بر او

او که جدایی ها را سامان می دهد

خداوندا

ستاره ی چشمانش را پاسبان باش

که هر آنچه تولد در آن چشم هاست…

 

"انسی الحاج"

ترجمه: سودابه مهیجی

یکشنبه 30 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 08:47 ق.ظ

دوستت می دارم بی آنکه بدانم چقدر…

محبوبم!

سوگند می خورم که بازیچه و شکست خورده ی تو باشم

سوگند یاد می کنم

نشان افتخار تو را بر شانه ی خویش سزاوار باشم

که صدای چشمانت را بشنوم

که از حکمت لبانت سر بپیچم…

قول می دهم

شعرهایم را از یاد ببرم تو را از بر کنم

قول می دهم

عشق همیشه از من پیشی بگیرد من همیشه در پی او دوان باشم

قول می دهم مثل ستاره های روز

برای سعادت تو خاموش شوم

اشک هایم را در دستهایت بنشانم

تنها فاصله ای میان دو جمله  باشم: دوستت دارم... دوستت دارم

پیکرم را برای ابد به اندوه درنده خوی تو بسپارم

درِ زندان تو باشم

گشوده به روی وفا در وعده های شبانه…

عهد می بندم که طُعمه ی آسایش تو باشم

آرزومند آنکه کتابی باشم همیشه گشوده بر روی ران هایت

تقسیم تمام جهان میان تو و تو

یگانگی جهان با تو…

صدایت کنم و سعادت را دریابی

تمام سرزمینم را در عشق تو به دوش گیرم و تمام عالم را در سرزمینم.

دوستت بدارم بی آنکه بدانم چقدر…

 تمام عمر مثل زنبوری در کندوی صدایت پرپرزنان،

همچون درخشش گیسویت بر بیابان ها باران شوم.

سوگند یاد می کنم

هرگاه در میان نوشته ها قلب خویش را دانستم نجوا کنم:

تو را... تنها تو را یافته ام!

 

"انسی الحاج"

ترجمه: سودابه مهیجی

http://avangardha.com