? برچسب اشعار نیکی فیروزکوهی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

جمعه 4 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 11:37 ب.ظ

به من دل ببند

به من دل ببند

ما هنوز عمقِ سبزِ بهاران را نزیسته ایم

ما هنوز به اوجِ شعر

به لحظه ی نفس گیرِ رسیدن

نرسیده ایم

دوستم داشته باش

سر بر شانه ی حوصله که بگذارم

تو را کنارِ هر واژه

به صراحتِ، می‌‌سرایم.


"نیکى فیروزکوهی"


برگرفته از کانال:

@baran_e_del


چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 09:04 ق.ظ

صدایم کن

صدایم کن

اعجاز من همین است

نیلوفر را به مرداب می‌‌بخشم

باران را به چشم‌های مردِ خسته

شب را به گیسوانِ سیاهِ سیاهِ خودم

و تنم را به نوازشِ دست‌هایِ همیشه مهربانِ تو

صدایم کن

تا چند لحظه ی دیگر آفتاب میزند

و من هنوز در آغوش تو نخفته ام


"نیکی‌ فیروزکوهی"


برگرفته از کانال

@baran_e_del

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:25 ب.ظ

عبورم ده

...

عبورم ده

از ازدحامِ خیابانی

که بی‌ تفاوتی‌ سایه‌ها و آدم ها

مرا به وسعتِ سالیانِ دراز

پیر می‌‌کند

و خسته...

عبورم ده‌

مرا به گوشه‌ای امن برسان

تا چشمانِ همیشه مشتاقِ من به زندگی‌

زوالِ آفتاب و آینه را

در چشمانِ خواب آلوده ی این شهر نبینند

عبورم ده‌

حضوری با صداقت

آغوشی بی‌ هراس

دست‌هایی‌ مهربان نشانم بده

بگذار در زیستن‌های رخوتناک ما

عشق دوباره فوران کند.


"نیکى فیروزکوهی"


از کتاب: پرنده ای که از بام شما پرید / نشر مایا


شنبه 25 دی‌ماه سال 1395 ساعت 06:54 ب.ظ

به بودنت ادامه بده

میان خاطرات بى شمارمان

اى آشنا!

به بودنت ادامه بده

از اولین آغوش

هزار شب هم که بگذرد

باز ستاره بى قرار وُ

مهتاب بى قرار وُ

این دل بى قرار است...

 

"نیکى فیروزکوهی"


برگرفته از کانال شعر: باران دل

@baran_e_del


دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:14 ق.ظ

زمستان

زمستان بود وُ

برف بود وُ

سرما بود

زمستانی که جز خاطراتِ محوِ تو

دلم گرمِ هیچ ردپایی‌ نبود.

 

"نیکی فیروزکوهی"


شنبه 3 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 07:11 ق.ظ

به خانه خواهم آمد

به خانه خواهم آمد

اگر جاده‌های طولانی صد پاره شوند

اگر این تاریکی‌ مرموز امان دهد

اگر سکوت، از سرِ زبان‌های بی‌ مهرِ ما بیفتد

اگر باران ببارد

و این کدورتِ هزار ساله را از دلهایمان بشوید

آه ... اگر باران ببارد

اگر باز دوستم داشته باشی‌.

 

"نیکى فیروزکوهی"

 

از کتاب: پرنده ای که از بام شما پرید / نشر مایا

شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 11:32 ق.ظ

برای تو شعر نوشتم

می‌ توانستم گیلاسم را تا نیمه از شرابِ کهنه پر کنم

می‌ توانستم یکی‌ از آن آهنگ‌های قدیمی‌ را بگذارم

و آرام آرام خمارِ نوستالژی روزگارِ خوب شوم

می‌ توانستم پا برهنه

کوچه‌های باریکِ باغ را بدوم

می‌ توانستم دامنم را پر از شکوفه‌های یاس کنم

و مست شوم ...

مستِ مستِ مست

اما پشتِ این پنجره، رو به دریا نشستم

و برای تو شعر نوشتم

مست شدم ...

مستِ مستِ مست.

 

"نیکی‌ فیروزکوهی"

سه‌شنبه 9 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:48 ق.ظ

دستش را بگیر

دستش را بگیر
با عشق نوازشش کن

دعوتش کن به یک رقص
بگذار با قدم‌هایی که به سویِ تو می آید

از خودش دور شود
شاید نمیدانی

آغوش یک مرد
گاهی

دنیایِ زنی را خراب می کند
گاهی، آباد

دستش را بگیر
نوازشش کن

دعوتش کن به یک رقص
حواست باشد

دنیای یک زن هیچ وقت خبرت نمی کند
(به مردی که زبانِ سکوت زن را بفهمد، باید گفت خدا قوت)

 

"نیکی فیروزکوهی"


چهارشنبه 20 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 12:34 ب.ظ

مثل یک کویر نشین

مثل یک کویر نشین

اسبی داشته باشم

و عاشق یک ستاره باشم

شب که شد

تو در آسمان می‌درخشی

من مثل دیوانه ها

 می‌تازم

می‌تازم

می‌تازم

تا جایی‌ که تکلیفِ  شب را با ستاره‌اش روشن کنم

بگذار فرزندانِ ما بگویند

کویر نشین غریب عاشق می‌‌شود

عجیب می‌میرد

 

می‌ بینی؟

حتی نرسیدن به تو هم،

داستانِ  پر از رویایِ  خودش را دارد

یادت باشد

عاشق را نه شب تهدید می‌‌کند، نه مرگ

فقط فاصله.

 

"نیکى فیروزکوهی"


پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 11:04 ق.ظ

صبح جمعه ات به خیر

صبح جمعه ات به خیر

هر کجا هستی، به یاد من باش

 

من با تو چای نوشیده ام،

سفرها کرده ام،

از جنگل، از دریا،

از آغوش تو شـــعرها نوشته ام

 

رو به آسمان آبی پر خاطره

از تو گفته ام، تو را خواسته ام

 

آه ای رویای گمشده!

هر کجا هستی صبح جمعه ات به خیر...

 

"نیکی فیروزکوهی"


پنج‌شنبه 24 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 10:41 ق.ظ

پناهت می دهم

پناهت می دهم.

این آغوش به اندازه تمام تنهایی های تو باز است.

بگذار خیال خام یک شهر هرز بپرد.

بگذار تو را عریان آویزه خوابشان کنند.

بگذار سینه بی ستاره مرا نفرین کنند.

بگذار عشق ما ساحره ای شود سوخته در سیاهی چشمانشان.

دنیای تو همینجاست؛

کنار کسی که قسم می خورد به حرمت دست‌های تو،

کنار کسی که با خدای خود قهر می‌کند، با موهای تو آشتی،

کنار کسی که حرام می کند خواب خودش را بی رؤیای تو،

کنار کسی که با غم چشم‌های تو غروب می‌کند،

غروب، محبوب من! غروب،

همان جایی که اگر تو را از من بگیرند، سرم را می گذارم تا بمیرم...

 

"نیکی فیروزکوهی"


دوشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 02:21 ب.ظ

یاد تو

امروز که اینجا آفتابی بود

بیشتر از همیشه یاد تو بودم.

نه به خاطر خورشید زیبایش

یا دلچسبی  گرمایش؛

یا به خاطر اینکه تعطیلی بود و

من تمام روز لم داده بودم و کتاب می خواندم؛ نه

به یاد تو بودم به خاطر تمام حرف هایی که می شد

با تو کنج حیاط ما زیر آفتاب نشست و زد؛

به خاطر صدای تکه های یخ لیوان شربتی که برایت می ریختم؛

به خاطر تمام عکس هایی که می گرفتم

تا سال‌ها بعد در یک آلبوم جلد چرمی سبز رنگ نشانت دهم

به خاطر شعر... این شعر.

می بینی؟

نزدیک بودن، زیاد هم دور نیست...

 

"نیکى فیروزکوهى"

 

یکشنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 07:45 ق.ظ

سفرهای تنهایی

سفرهای تنهایی همیشه بهترند

کنارِ یک غریبه می‌‌نشینی

قهوه ات را می‌‌خوری

سرت را به پشتی‌ صندلی

تکیه میدهی‌ تا وقت بگذرد

به مقصد که رسیدی

کیف و بارانی ات را بر میداری

به غریبه ی کنارت

سری تکان می‌‌دهی‌ و می‌‌روی

همین که زخمِ آخرین آغوش را

به تن‌ نمی‌کشی

همین که از دردِ خداحافظی

به خود نمی‌‌پیچی‌

همین که تلخی‌ یک بغض را

با خودت از شهری به شهری نمیبری

همین یعنی‌ سفرت سلامت...

 

"نیکی فیروزکوهی"


پنج‌شنبه 13 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 07:59 ق.ظ

دست‌های من

از دست‌های من

جز این ثمری نیست:

گاهی ببارم

گاهی بمیرم

گاهی

اگر شد

در حیرت واژه ی دوست داشتن

تو را دوباره از نو بنویسم...

 

"نیکی فیروزکوهی"

دوشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 07:22 ق.ظ

دلبستگی بیهوده

تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی

هیچ کس نمی‌‌داند

هیچ کس جز خودم و همان خدایی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم.

مثلِ یک پلنگِ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می‌کنم

خودم با خودم حرف می‌‌زنم

می گذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده نصیحتم کند.

 

شب‌ها،

 این شب‌هایِ تاریکِ طولانیِ بی‌ پدر،

حرف‌های تو،

آخرین حرف‌های تو،

شکلِ یک سگِ هار می‌‌شوند

سگی‌ که وحشی تر از قبل وجودِ نازکِ مرا می‌‌درد

و می‌‌درد

و می‌‌درد...

و من باز هر شب بیشتر دوستت دارم.

 

و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار می‌‌شوم

هنوز آرزو می‌کنم فراموشت کنم.

چنگ می‌‌زنم به ته مانده ی اراده‌ای که دارم

به آخرین قطره‌های غرورم التماس می‌کنم

التماس،

التماس،

التماس...

 

کسی، چیزی، نیرویی، باید مرا از مراجعه

از تکرارِ یک اشتباه باز دارد.

کسی‌ باید مَنع‌م کند از این عشق

از این حس ِ مسموم

از این حقارتِ پی‌ در پی‌ که تو دچارم می‌کنی‌

کسی‌ باید مرا از این وابستگی

از این دلبستگیِ بیهوده یِ شرم آور نجات دهد

آه! بیزارم از خودم

بیزااار

بیزاااار.

 

"نیکى فیروزکوهى"


+ دانلود دکلمه این شعر با صدای خانم "آ.رها"


یکشنبه 15 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 08:22 ق.ظ

دستم را در دست لحظه ات بگذار

رنجیده‌ام
دستم را در دستِ لحظه ات بگذار
که آغوشِ این شهر افق ندارد
که خواهش بزرگی‌ ‌ست
دلتنگ نبودن در کوچ
و آرزو یِ زیبائی ست
باز گشت.

"نیکی‌ فیروزکوهی"

شنبه 30 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:28 ق.ظ

دوستت خواهم داشت

دوستت خواهم داشت
باشد که بودن در آسمانِ این خانه را
از ستاره بیاموزی
که من در شب
خودم را یافته ام
تو را
و حضورِ نوری که خفتگان را
به عشق بیدار می‌‌کند
...
دوستت خواهم داشت
باشد که هر پنجره
خاطره ای باشد
برای انتظار در باران
و بارانِ در انتظار
که این کوچه
پر از عطرِ دیدار‌های دوباره است.

"نیکی‌ فیروزکوهی"

دوشنبه 25 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 07:19 ق.ظ

عاشقی در انتظار

سرم را بر سینه ی زمین می‌‌گذارم

رودی آرام

اسبی سر کش

قطاری بی‌ قرار

سگی‌ ولگرد

مردی خسته

براستی

صدای پای تو

از کدام گوشه ی این سرزمین خواهد وزید؟

آه ‌ای مسافرِ خاموش

ظهور کن !

این قبیله ی بی‌ عشق باید بفهمد

کسی‌ که سر بر دامان زمین می گذارد

دیوانه نیست

عاشقی ‌ست در انتظار.

 

"نیکی‌ فیروزکوهی"

یکشنبه 24 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:06 ق.ظ

در من زنی‌ غوغا می‌‌کند

دست‌های تو
زنی‌ خفته در سینه ی مرا
بیدار می‌‌کند
نوک می زند به نوک انگشتانِ تو
در من زنی‌ زمستان را دوباره بهار می‌‌کند
در من شعر
در من شور
در من عشق
در من لطافتِ یک زن بیداد می‌‌کند.....

در من زنی‌
هر شبِ خدا
هر شبِ خدا
مردش را با عشق و هوس اغوا می‌کند
در من زنی‌
با زنانه گی‌‌ اش ماه و مهتاب را رسوا می‌کند
در من زنی‌
در آغوشِ گرم تو غوغا می‌کند
در من زنی‌
غوغا می‌‌کند..

"
نیکی‌ فیروزکوهی"

شنبه 23 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:46 ق.ظ

بیا زمینی باشیم

بیا زمینی باشیم
من از دوزخی که راهش به بهشت باشد می ترسم
فقط اگر

یکی مثل تو کنارِ من باشد؛
عشق باشد؛
جراتِ گناه باشد.

بگذار زمینی باشیم
بهشت همانجاست که من باشم و تو باشی
چه فرقی می کند که معصوم یا پر گناه باشیم؟

"
نیکی فیروزکوهی"

1 2 >>