? برچسب اشعار مولوی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 06:24 ب.ظ

زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم

زان شب که سر زلف تو در خواب بدیدم

حیران و پریشانم و تعبیر نکردی

 

یک عالم و عاقل به جهان نیست که او را

دیوانه‌ی آن زلف چو زنجیر نکردی

 

بگریست بسی از غم تو طفل دو چشمم

وز سنگ دلی در دهنش شیر نکردی

 

بگرفت دلم در غمت ای سرو جوان بخت

شد پیر دلم پیروی پیر نکردی

 

بیمار شدم از غم هجر تو و روزی

از بهر من خسته تو تدبیر نکردی.

 

"مولانا"

(دیوان شمس)

 

(شعر کامل در ادامه مطلب)

 


ادامه مطلب
سه‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 01:09 ب.ظ

هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید

هر که تشویش سر زلف پریشان تو دید

تا ابد از دل او فکر پریشان ننشست

 

هر که در خواب خیال لب خندان تو دید

خواب از او رفت و خیال لب خندان ننشست

 

"مولانا"


یکشنبه 2 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 05:59 ب.ظ

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

 

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که این بار افتاد.

 

"مولانا"


 

  عکس از خودم. تابلو یادگار یک دوست. سال 89


برچسب‌ها: اشعار مولوی، رباعی
چهارشنبه 7 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 06:23 ب.ظ

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر

عمر که بی‌عشق رفت هیچ حسابش مگیر

آب حیاتست عشق در دل و جانش پذیر

 

هر که جز عاشقان ماهی بی‌آب دان

مرده و پژمرده است گر چه بود او وزیر.

 

"مولانا"

 


+ 8 مهرماه، روز بزرگداشت مولانا گرامی باد.


شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 09:06 ق.ظ

دزدیده چون جان می روی

دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

 

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله ی تابان من

 

"مولانا"

 

(شعر کامل در ادامه مطلب)

 
ادامه مطلب

برچسب‌ها: اشعار مولوی، غزل
دوشنبه 8 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 08:20 ق.ظ

بی تو ...

والله که شهر بی تو مرا حبس می شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست.

 

"حضرت مولانا"

 

 

برچسب‌ها: اشعار مولوی
دوشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 07:37 ق.ظ

گفتی ز ناز...

گفتی ز ناز، بیش مرنجان مرا، برو ...

آن گفتنت که

بیش مرنجانم آرزوست ...

 

"مولانا"



برچسب‌ها: اشعار مولوی
پنج‌شنبه 20 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 01:56 ب.ظ

ای همدم روزگار، چونی بی من

ای همدم روزگار، چونی بی من
ای مونس غم‌گسار، چونی بی من
من با رخ چون خزان، زردم بی‌تو
تو با رخ چون بهار، چونی بی من

 

"مولانا"


برچسب‌ها: اشعار مولوی، رباعی
چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:46 ق.ظ

ای در دل من میل و تمنا همه تو

ای در دل من میل و تمنا همه تو
وندر سر من مایه سودا همه تو
هرچند به روزگار در می‌نگرم
امروز همه تویی و فردا همه تو

 

"مولانا"

 --------------------------------------------

+ این شعر را با اندکی تفاوت به "ابوسعید ابو‌الخیر" نیز نسبت داده‌اند و هر دوی این اشعار در سایت وزین گنجور و سایر سایتها موجود می باشد. من از این لحاظ انتساب این شعر به مولانا را معتبر تر دانستم چونکه همایون شجریان این رباعی را در آهنگ "چونی بی من" همراه با اشعار و رباعیات مولانا اجرا کرده است.

رباعی شماره  1545 مولوی – سایت گنجور: اینجا

رباعی شماره  568 ابوسعید ابوالخیر – سایت گنجور: اینجا

دانلود آهنگ "چونی بی من" + متن شعر، از همایون شجریان: اینجا


سه‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 02:27 ب.ظ

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان

چون خیال تو درآید به دلم رقص کنان

چه خیالات دگر مست درآید به میان

 

گرد بر گرد خیالش همه در رقص شوند

وان خیال چو مه تو به میان چرخ زنان

 

هر خیالی که در آن دم به تو آسیب زند

همچو آیینه ز خورشید برآید لمعان

 

سخنم مست شود از صفتی و صد بار

از زبانم به دلم آید و از دل به زبان

 

سخنم مست و دلم مست و خیالات تو مست

همه بر همدگر افتاده و در هم نگران

 

همه بر همدگر از بس که بمالند دهن

آن خیالات به هم درشکند او ز فغان

 

همه چون دانه انگور و دلم چون چرش است

همه چون برگ گلاب و دل من همچو دکان

 

ز صلاح دل و دین زر برم و زر کوبم

تا مفرح شود آن را که بود دیده جان

 

"مولانا"


برچسب‌ها: اشعار مولوی، غزل
سه‌شنبه 17 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 09:46 ق.ظ

خنک آن قمار بازی

خنک آن قمار بازی

که بباخت آنچه بودش ...

بنماند هیچش الا

هوسِ قمار دیگر ...

 

"مولانا"

(بخشی از غزل شماره 1085)


برچسب‌ها: اشعار مولوی
دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 11:34 ق.ظ

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم

گفتم دل و دین بر سر کارت کردم

هر چیز که داشتم نثارت کردم

گفتا تو که باشی که کنی یا نکنی

آن من بودم که بیقرارت کردم.

 

"مولانا"

(رباعی شماره 1293)

برچسب‌ها: اشعار مولوی، رباعی
یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 10:55 ق.ظ

چو سلام تو شنیدم ...

چو سلام تو شنیدم ز سلامتی بریدم

صنما هزار آتش تو در آن سلام داری

 

"مولانا"

(بخشی از غزل 2858)


برچسب‌ها: اشعار مولوی، شعر سلام
سه‌شنبه 13 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 08:08 ق.ظ

جان و جهان! دوش کجا بوده‌ا‌ی؟

جان و جهان! دوش کجا بوده‌ا‌ی؟

نی غلطم در دل ما بوده‌ای

 

دوش ز هجر تو جفا دیده‌ام

ای که تو سلطان وفا بوده‌ای

 

آه که من دوش چه‌سان بوده‌ام!

 آه که تو دوش که را بوده‌ای!

 

رشک برم کاش قبا بودمی

چون‌که در آغوش قبا بوده‌ای

 

زَهرِه ندارم که بگویم ترا

:«بی من بیچاره کجا بوده‌ای؟»

 

یار سبک روح! به وقت گریز

تیزتر از باد صبا بوده‌ای

 

بی‌تو مرا رنج و بلا بند کرد

باش که تو بندِ بلا بوده‌ای

 

رنگ رخ خوب تو آخِر گُواست

در حرم لطف خدا بوده‌ای!

 

رنگ تو داری، که زِ رَنگ جهان

پاکی، و همرنگ بقا بوده‌ای

 

آینه‌ای! رنگ تو عکس کسی‌ست

تو ز همه رنگ جدا بوده‌ای.

 

"مولانا"

دیوان شمس / غزلیات

برچسب‌ها: اشعار مولوی، غزل
پنج‌شنبه 8 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 09:55 ق.ظ

در بادیهٔ عشق تو کردم سفری

در بادیهٔ عشق تو کردم سفری

تا بو که بیایم ز وصالت خبری

 

در هر منزل که می‌نهادم قدمی

افکنده تنی دیدم و افتاده سری

 

"مولانا"

(دیوان شمس / رباعیات)

برچسب‌ها: اشعار مولوی، رباعی
پنج‌شنبه 5 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 10:03 ق.ظ

رو سر بنه به بالین

رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن

ترک من خراب شب گرد مبتلا کن

 

ماییم و موج سودا شب تا به روز تنها

خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن

 

از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی

بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن

 

ماییم و آب دیده در کنج غم خزیده

بر آب دیده ما صد جای آسیا کن

 

خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا

بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن

 

بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد

ای زردروی عاشق تو صبر کن وفا کن

 

دردی است غیر مردن آن را دوا نباشد

پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن

 

در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم

با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن

 

گر اژدهاست بر ره عشقی است چون زمرد

از برق این زمرد هی دفع اژدها کن

 

بس کن که بیخودم من ور تو هنرفزایی

تاریخ بوعلی گو تنبیه بوالعلا کن

"مولانا"

برچسب‌ها: اشعار مولوی، غزل
پنج‌شنبه 14 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 09:05 ق.ظ

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما

ای از ورای پرده‌ها تاب تو تابستان ما
ما را چو تابستان ببر دلگرم تا بستان ما
ای چشم جان را توتیا آخر کجا رفتی بیا
تا آب رحمت برزند از صحن آتشدان ما

تا سبزه گردد شوره‌ها تا روضه گردد گورها
انگور گردد غوره‌ها تا پخته گردد نان ما
ای آفتاب جان و دل ای آفتاب از تو خجل
آخر ببین کاین آب و گل چون بست گرد جان ما

شد خارها گلزارها از عشق رویت بارها
تا صد هزار اقرارها افکند در ایمان ما
ای صورت عشق ابد خوش رو نمودی در جسد
تا ره بری سوی احد جان را از این زندان ما

در دود غم بگشا طرب روزی نما از عین شب
روزی غریب و بوالعجب ای صبح نورافشان ما
گوهر کنی خرمهره را زهره بدری زهره را
سلطان کنی بی‌بهره را شاباش ای سلطان ما

کو دیده‌ها درخورد تو تا دررسد در گرد تو
کو گوش هوش آورد تو تا بشنود برهان ما
چون دل شود احسان شمر در شکر آن شاخ شکر
نعره برآرد چاشنی از بیخ هر دندان ما

آمد ز جان بانگ دهل تا جزوها آید به کل
ریحان به ریحان گل به گل از حبس خارستان ما

"مولانا"
دیوان شمس / غزلیات

برچسب‌ها: اشعار مولوی، غزل
دوشنبه 4 آبان‌ماه سال 1394 ساعت 07:03 ق.ظ

ای یوسف خوش نام ما ...

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا می‌ شود انگور ما

ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما

در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

"
مولانا"
دیوان شمس / غزلیات

برچسب‌ها: اشعار مولوی، غزل
پنج‌شنبه 23 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 09:49 ق.ظ

پوشیده چون جان می روی ...

پوشیده چون جان می روی اندر میان جان من

سرو خرامان منی ای رونق بستان من

 

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو

وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

 

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم

چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

 

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم

ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

 

بی پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا

در پیش یعقوب اندرآ ای یوسف کنعان من

 

از لطف تو چون جان شدم وز خویشتن پنهان شدم

ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

 

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو

ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

 

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی

پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

 

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها

ای آن بیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

 

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی

اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

 

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد

در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

 

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من

بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

 

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا

بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

 

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من

ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من

 

"مولانا"

(دیوان شمس / غزلیات)

دوشنبه 13 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 08:20 ق.ظ

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا

معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا
کفرش همه ایمان شد تا باد چنین بادا

ملکی که پریشان شد از شومی شیطان شد
باز آن سلیمان شد تا باد چنین بادا

یاری که دلم خستی در بر رخ ما بستی
غمخواره یاران شد تا باد چنین بادا

هم باده جدا خوردی هم عیش جدا کردی
نک سرده مهمان شد تا باد چنین بادا

 

زان طلعت شاهانه زان مشعله خانه

هر گوشه چو میدان شد تا باد چنین بادا

 

زان خشم دروغینش زان شیوه شیرینش

عالم شکرستان شد تا باد چنین بادا

 

شب رفت صبوح آمد غم رفت فتوح آمد

خورشید درخشان شد تا باد چنین بادا

 

از دولت محزونان وز همت مجنونان

آن سلسله جنبان شد تا باد چنین بادا

 

عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد

عیدانه فراوان شد تا باد چنین بادا

 

...

 

"مولانا"

برچسب‌ها: اشعار مولوی
1 2 3 >>