? برچسب اشعار غمگین - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 12 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 07:22 ق.ظ

دلبستگی بیهوده

تو از رنج‌های من برایِ فراموش کردنت چیزی نمی‌دانی

هیچ کس نمی‌‌داند

هیچ کس جز خودم و همان خدایی که دیگر دوستم ندارد و دیگر دوستش ندارم.

مثلِ یک پلنگِ وحشی با خودم دست و پنجه نرم می‌کنم

خودم با خودم حرف می‌‌زنم

می گذارم یک دیوانه که خودش را به زور در سرم جا داده نصیحتم کند.

 

شب‌ها،

 این شب‌هایِ تاریکِ طولانیِ بی‌ پدر،

حرف‌های تو،

آخرین حرف‌های تو،

شکلِ یک سگِ هار می‌‌شوند

سگی‌ که وحشی تر از قبل وجودِ نازکِ مرا می‌‌درد

و می‌‌درد

و می‌‌درد...

و من باز هر شب بیشتر دوستت دارم.

 

و صبح که خسته و خون آلود و دلتنگ و کلافه بیدار می‌‌شوم

هنوز آرزو می‌کنم فراموشت کنم.

چنگ می‌‌زنم به ته مانده ی اراده‌ای که دارم

به آخرین قطره‌های غرورم التماس می‌کنم

التماس،

التماس،

التماس...

 

کسی، چیزی، نیرویی، باید مرا از مراجعه

از تکرارِ یک اشتباه باز دارد.

کسی‌ باید مَنع‌م کند از این عشق

از این حس ِ مسموم

از این حقارتِ پی‌ در پی‌ که تو دچارم می‌کنی‌

کسی‌ باید مرا از این وابستگی

از این دلبستگیِ بیهوده یِ شرم آور نجات دهد

آه! بیزارم از خودم

بیزااار

بیزاااار.

 

"نیکى فیروزکوهى"


+ دانلود دکلمه این شعر با صدای خانم "آ.رها"


چهارشنبه 30 دی‌ماه سال 1394 ساعت 07:38 ق.ظ

پنجره

شعری جدید از محسن حسینخانی:

 

می خواستم

از پنجره ی تو

به دنیا نگاه کنم

پرده ای که کنار زدم اما

 آغاز غمگین ترین نمایش جهان بود

و سکوت

 ماندگارترین دیالوگش...

 

روز اول

هر کدام یک حلقه داشتیم

با هر حرفی که نمی زدیم

حلقه ای به حلقه ها  اضافه می شد

و نمایش غمگین تر.

ما سکوت کردیم

و صدای زنجیرها که پایمان بستیم

موسیقی پایانی این نمایش شد.

 

"محسن حسینخانی"


چهارشنبه 29 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 10:55 ب.ظ

دلم گرفته است

دلم گرفته است
مثل پنجره ای که رو به دیوار باز می شود
دلم گرفته است
و جای خالی دستهایت
بر بندبند بدنم درد می کند
دلم گرفته است
و عصر جمعه بی حضور تو
به هر هفت روز هفته ام سرایت کرده است!
دلم گرفته
روی دست خودم مانده ام
شبیه ابری شده ام
که به شاخه ی درختی گیر کرده است
و با این حال
چگونه حتی خیال باریدن داشته باشم وقتی
تنها میراث بر جای مانده ات
همین بغضی ست
که از تو
در من
به یادگار مانده است...

"مصطفی زاهدی"

-----------------------------------------------

 

دفتر عشق:

دوست داشتن بعضی آدم ها

مثل اشتباه بستن دکمه های پیراهن است

تا به آخرش نرسی

نمی فهمی که از همان اول

اشتباه کردی!

"ناشناس"


شنبه 28 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 08:29 ق.ظ

اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست!؟

کافی نیست؟!

منتظری چه اتفاقی بیافتد؟!

اینکه دلم برایت تنگ شده کافی نیست؟!

اینکه دیگر در اتاق عروسک هایم

پشت دریچه تنهایی ام

زیربالش همیشه خیس ازگریه ام

هوای تازه ندارم کافی نیست؟!

اینکه از چشم های شب زده ام به جای

باران برف ببارد؟!

اینکه ستاره ها در آسمان

برای نیمه شبم راه باز کنند؟!

اینکه تمام پروانه ها و پرستوهای سرگردان

بعد دعاهایم آمین بگویند؟!

نه عزیز دلم

هیچ اتفاقی مهمی نمی افتد  ...

جز پژمردن چشم های قهوه ای من ...

جزبه خاک افتادن ساقه های احساس بچه گانه ام ...

جز ترک خوردن شیشه اعتماد عجیبم ...

منتظری بمیرم تا برگردی؟!

 

"ناشناس"

سه‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 04:54 ب.ظ

... دلت برایم تنگ می شود

این اواخر

به من فکر می کنی
و دلت برایم تنگ می شود!
کاش زنده بودم و
این روزها را
می دیدم
.

 

"کامران رسول زاده"

-------------------------------------------------------


+ عشق انسان را داغ می کند و دوست داشتن انسان را پخته...
هر داغی روزی سرد می شود ولی هیچ پخته ای دیگر خام نمی شود.
(منسوب به کورش کبیر(

دوشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:03 ق.ظ

امشب که به رویایت آمدم

نیامدن سر قرار هزار و یک دلیل دارد

اتویی که لباس را می سوزاند

یا اتوبوسی که تأخیر می کند،

نمی تواند بهانه خوبی

برای پایان حرص خوردن هایت باشد.

 

عزیزم!

حلالم کن

و عصبانی نباش

می خواهم بیایم

اما سنگی که رویم گذاشته اند

سردتر از آن است

که حرف هایم را به گوش‌ات برساند

امشب که به رویایت آمدم

از دلت درمی آورم.

 

"بهرنگ قاسمی"


سه‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 10:18 ق.ظ

دارم کم کم به داشتنت عادت می‌کنم

یادت هست گفتی:

مگر اینکه خواب داشتن مرا ببینی ...!

حالا که خواب هستم می توانم دستان تو را

برای چند لحظه‌ای داشته باشم گلم؟!

در خواب کجا برویم؟

پارک یا خلوت‌ترین کوچه‌های شهر؟!

نترس!

درست است که ذوق مرگ شده ام، اما زود نمی بوسمت!

زود مثل این شاه ماهی ندیده ها بغلت نمی کنم!

اصلاً آنقدر مهربان می شوم که احساس امنیت کنی‌

اصلاً کاری می‌کنم که خودت بگویی:

پس دستانت کو به روی سرم؟!

...

پرتت کنم به آسمان؟ جیغ بزنی... یواش می ترسم گلم !

می‌ خواهی پا برهنه بدویم تا خود خدا؟!

هدیه را کجا تقدیمت کنم؟!

لابلای بنفشه‌ها یا لای شعر؟!

اصلاً می خواهی برویم پیش سالمند‌ترین درخت شهر ...

 

دارم کم کم به داشتنت عادت می‌کنم، عجیب!

کاش بیدار نشوم

کاش هیچ‌گاه بیدار نشوم...!

 

"بهرنگ قاسمی"

سه‌شنبه 5 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 09:49 ق.ظ

دلم یک ترانه ی غمگین می خواهد

دلم یک ترانه ی غمگینِ خارجی می خواهد
با زبانی که نمی فهمم چیست
می خواهم به دردی که نمی دانم چیست
زار زار گریه کنم.


"بهرنگ قاسمی"