? برچسب اشعار عمران صلاحی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:47 ق.ظ

به هوا نیازمندم

به هوا نیازمندم

به کمی هوای تازه

به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا

به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد

به کمی قدم زدن کنار این دل

و به قایقی که واکرده طناب و رفته رقصان

به کرانه های آبی

به کمی غزال وحشی

به شما نیاز مندم.

 

"عمران صلاحی"

تهران – 85.01.14

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان



چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:46 ق.ظ

به آفتاب سلام

به آفتاب سلام

که باز می شود آهسته بر دریچه صبح

به شیر آب سلام

که چکه چکه سخن می گوید

و حوض می شنود

به التهاب سلام

که صبح زود مرا مست می کند

به بوی تازه نان...

 

"عمران صلاحی"

تهران – 85.01.05

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان


سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 01:52 ب.ظ

یاد تو

در قایق سرگشته‌ی این ماه هلالی

من هستم و یاد تو و دریای خیالی

این گوشه همان گوشه و این میز همان میز

جای لب تو مانده بر این ساغر خالی.

 

"عمران صلاحی"

تهران – 84.02.23

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان


سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:50 ق.ظ

دماوند

ای دماوندِ پس از باران من

ای رسیده تا لب ایوان من

 

ای تکانده برف را از شانه ات

باز بیرون آمدی از خانه ات

 

آمدی با آن کلاه برف خود

آمدی با شال آه ژرف خود

 

شیر صبح و نان خورشیدت به دست

گام های گرم تو یخ را شکست

 

ای عموی پیر من حرفی بزن

بر سکوت شیشه ها برفی بزن

 

ای نهان در هاله‌ی افسانه ها

شعله هایت در اجاق خانه ها

 

باز هم از نور و از آتش بگو

بازهم افسانه از آرش بگو


تیر آرش راه می پوید هنوز

در مسیرش می دمد گل‌های روز


چشم آرش چون هوا بارانی است

تیر او در اوج سرگردانی است

 

باز آرش همچو روحی شعله ور

می سپارد راه در این بوم و بر

 

جان آرش باز هم پر می زند

گوش کن، دارد یکی در می زند

می رسد از راه ابری تیره فام

روی لب ها حرف هایی ناتمام

 

میهمان حس می کند ناخوانده است

پشت در آهی از او جا مانده است.

 

"عمران صلاحی"

تهران – 83.09.21

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان


یکشنبه 9 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 05:07 ب.ظ

خاطره

می میرم ازین عشق و کسی را خبری نیست

 گسترده شد آفاق و مرا بال و پری نیست

 

 می خندم و از خنده ام آویخته صد اشک

 می گریم و از اشک به چشمم اثری نیست

 

 من مانده ام و خاطره ای دور که جز آن

 در کوی مه آلود دلم رهگذری نیست

 

 یک لحظه نشد با تو به خلوت بنشینم

 یک بار نشد روی تو را سیر ببینم

 

 با یک سبد آغوش به باغ تو رسیدم

 اما نشد "از باغ تو یک میوه بچینم "*

 

 ای کاش در آن لحظه که سر می روم از خویش

 در زلف تو پیچد نفس بازپسینم

 

"عمران صلاحی"

 

از کتاب: پشت دریچه جهان / انتشارات نیلوفر

 

* گر من از باغ تو یک میوه بچینم چه شود. (حافظ)


دوشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1395 ساعت 07:32 ق.ظ

تو بودی

تو بودی که آواز را چیدی از پشت مه

تو بودی که گفتی چمن می دود

تو گفتی که از نقطه چین ها اگر بگذری

به اَسرار خواهی رسید

تو را نام بردم

و ظاهر شدی

تو از شعله‌ی گیسوانت

رسیدی به من

من از نام تو

رسیدم به آن شهر پیچیده در گردباد

تو گفتی سلام

گل و سنگ برخاستند.

 

"عمران صلاحی"

 

از کتاب: پشت دریچه ی جهان

یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 01:06 ب.ظ

صدایت را جرعه-جرعه می نوشم

...

صدایت را جرعه-جرعه می نوشم

مستانه سبز می شوم و شاخ و برگ می دهم

جوانه ها دهان می گشایند

و نام تو را می خوانند

چه لبان شناوری داری

در آب های صدا

چشمانم را می بندم

و تن به صدایت می سپارم

نام کوچکم

در صدایت شکفته می شود

تمام آبشاران را واداشته ای

با هیاهو بریزند

تا صدایم به گوشت نرسد

تمام جنگل ها را واداشته ای

برگ هاشان را به صدا درآورند

تا صدای مرا نشنوی

تمام پرندگان را

به آواز خواندن واداشته ای

تا صدای من گم شود

مدام حرف میزنی

تا من حرفی نزنم!

می ترسم در حسرت تو بمیرم!

و تابوتم بر نیل روان باشد

و امواج نیلگون

مرثیه خوان ناکامی من باشند

نمی خواهم افسانه سرایان

دلشان بسوزد

و روزی مرا

در افسانه ها به تو برسانند...

 

"عمران صلاحی"

 

گزیده ای از شعر بلند "غزل های فراق یوسف"

از کتاب: پشت دریچه جهان


یکشنبه 13 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 12:20 ب.ظ

سرزمین تو

مثل کوه

که گذر می کند از ابر و مه انبوه

مثل آب

که گذر می کند از صخره و سنگ خزه پوش

مثل گل

که گذر می کند از پرده‌ی خاک

مثل چیزی که نمی دانم

من دلم می خواهد

بگذرم از تو

من تو را کشف کنم

سرزمین تو، مرا کشف کند!

 

"عمران صلاحی"

(تهران، اسفند 63)

 

از کتاب: پشت دریچه جهان / انتشارات نیلوفر



پ.ن: دارم تلاش میکنم شعر خوب از این کتاب پیدا کنم! تقریبا یک سوم کتاب رو ورق زدم (تا ص 130) و فعلا فقط این شعر رو یافتم (ص 94). نه که اصلا شعر خوب نداشته باشه، داره اما کم. در کل انتظاری که از اقای صلاحی و این کتاب داشتم برآورده نشده هنوز!

فکر کنم از آقای عمران صلاحی این شعر خوب در ذهنم نقش بسته بود که باعث شد نمایشگاه امسال، کتاب ایشون رو بخرم:

نامت را بر زبان می آورم


یکشنبه 3 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:56 ق.ظ

نامه

سالهاست
که از جزیره ی متروک
نامه ای را در بطری

روانه ی آبهای عالم کرده ام..


اگر کسی عاشق باشد
می تواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی
در هر سرزمینی..

گاهی فکر می کنم
کسی می آید
و با همان شیشه

برایم شراب می آورد ..

"عمران صلاحی"


چهارشنبه 20 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:09 ق.ظ

سر می رود گل از سبد...

سر می رود

گل از سبد

عطر از گل

باد از عطر

چنان که تصویر از آیینه

و زیبایی تو

از چشم من.

 

از: عمران صلاحی


--------------------------------------------------------------

 


+ تولدت مبارک لیلا ی عزیز

چهارشنبه 27 دی‌ماه سال 1391 ساعت 07:38 ق.ظ

نامت را بر زبان می آورم

نامت را بر زبان می آورم

دریا بر من گسترده تر می شود
دریایی که ادامه ی گیسوان توست
کلامت را سرمه چشم می کنم
آفتاب و ماه و ستارگان را
در آب ها می بینم
می خوانمت
موجی بلند به ساحل می دود و دست می گشاید
صدفی پلک می زند
و تو در گیسوانت می تابی

"عمران صلاحی"



درباره شاعر:

عمران صلاحی (دهم اسفند ۱۳۲۵ - ۱۱ مهر ماه ۱۳۸۵) متولد امیریه تهران، شاعر، نویسنده، مترجم و طنزپرداز ایرانی بود.