? برچسب اشعار شمس لنگرودی - کوچه باغ شعر

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 07:33 ق.ظ

بی‌ آنکه تو را ببینم - شمس لنگرودی

بی‌ آنکه تو را ببینم
در تو رها می‌شوم
و در کف دریا چشم می‌گشایم
رودم
و به غرق شدن در تو معتادم!

"شمس لنگرودی"

 

برگرفته از کانال: باران دل

@baran_e_del

چهارشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 01:19 ب.ظ

تو را به ترانه‌ها بخشیدم

تو را به ترانه‌ها بخشیدم
به صدای موسیقی
به سکوت شکوفه‌ها
که به میوه بدل می‌شوند
و از دستم می‌چینند
تو را به ترانه‌ها بخشیدم
با من نمان!
عمر هیچ درختی ابدی نیست
باید به جدایی از زندگی عادت کرد.

"شمس لنگرودی"

 

برگرفته از کانال "باران دل"

@baran_e_del

 

شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1396 ساعت 01:12 ب.ظ

گل سرخ

گل سرخ

آتشی است

که نمی سوزاند

جز با شنیدن نام تو ...     

 

"شمس لنگرودی"

 

از کتاب: شب، نقاب عمومی است / انتشارات نگاه / چاپ اول 1390


پنج‌شنبه 4 آبان‌ماه سال 1396 ساعت 09:37 ق.ظ

دوست دارم در این شب دلپذیر- شمس لنگرودی

دوست دارم
در این شب دلپذیر
عطر تو
چراغ بینایی من شود
و محبوبه شب راهش را گم کند

دوست دارم
شب، لرزان از حضورت
پایش بلغزد
در چاله ای از صدف که ماهش می خوانند
و خنده آفتاب دریا را روشن کند

اما نه آفتاب است و نه ماه
عصرگاهی غمگین است
و من این همه را جمع کرده ام
چون دلتنگ توام

"شمس لنگرودی"

دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:33 ب.ظ

دست‌های تو

دست‌های تو انگار
پرچم‌های صلح‌اند
بر خرابه‌ی روزهای من
که جز نشانه‌ای از گنج‌ها در او باقی نیست
زورق‌ها و نگهبانانی
که باروت کشف‌شده را به جزیره‌ی دور می برند.

 

دست‌های تو انگار
سیم‌های تارند
که ترانه‌های حرام را پنهانی
در آتش رودخانه‌های‌شان حفظ می‌کنند،
رودهایی روشن
که صورت سربازهای شکست‌خورده را
در آتش زخم‌ها می‌شویند.

 

دست‌های تو
صبحی روشن‌اند
صبح جمعه‌ی پاییز
که زیر ملافه‌ی سردی به موسیقی دوری گوش می‌کنم.

 

ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج می‌دهی
به پاس همین دست‌هاست
که تو را
دوست دارم.

 

"شمس لنگرودی"

 

+ شمد: پارچه نازک سفید که هنگام استراحت روی خود می اندازند.


دوشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:21 ق.ظ

باران صبح ...

باران صبح
نم نم
می بارد
و تو را به یاد می آورد
که نم نم باریدی
و ویران کردی
خانه کهنه را...

 

"محمد شمس لنگرودی"

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه


سه‌شنبه 17 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:18 ق.ظ

چه می گذرد در دلم

چه می گذرد در دلم
که عطر آهن تفته از کلماتم ریخته است
چه می گذرد در خیالم
که قل قل نور از رگ هایم به گوش می رسد
چه می گذرد در سرم
که جرجر توفانِ بند شده در گلویم می لرزد

سراسر نام ها را گشته ام
و نام تو را پنهان کرده ام
می دانم شبی تاریک در پی است
و من به چراغ نامت محتاجم
توفان هایی سر چهار راه ها ایستاده اند و
انتظار مرا می کشند
و من به زورق نامت محتاجم
آفتاب را به سمت خانه ی تو گیج کرده ام
گل آفتابگردان وان گوگ
حضور تو چون شمعی ته دره کافی است
که مثل پلنگی به دامن زندگی درافتم
قرص ماه حل شده در آسمان

چه می گذرد در کتابم
که درختان بریده بر می خیزند
کاغذ می شوند
تا از تو سخن بگویم

چه می گذرد در سرم
که بر نک پا قدم بر می دارند ببر و خدا
در خیالم.

 

"محمد شمس لنگرودی"

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه


دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 06:51 ب.ظ

فراموشت کرده ام!

فراموشت کرده ام
ای نور دسته دسته
که بر هم می گذارم
و تو را می سازم.
ماه سیاه !
که پیشانی داغت را برف شسته است
اقیانوس عاشق !
که در پی قویی کوچک روانه رود می شوی !
از یادت برده ام
هم چون چاقویی در قلب
هم چون رعدی تمام شده
در خاکستر شاخه هایم .

 

"محمد شمس لنگرودی"

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه

دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 06:46 ب.ظ

بخند

بخند
خنده های تو
ترکیدن شاهوار کوهستان های انار است
و چشمه های خون دلم که روح مرا خیس می کند

بخند
و کشتی سرگشته را
به جزیره ای رهنمون شو
که جز برای تو کالایی ندارد

فرو شو

در آب دریاچه فرو شو و آب را بشوی

در شعله زار تشنه فرو شو و آتش را گرم کن

دهان بر دهان زمین بگذار

و جان تازه به این مرده بخش.


در آب دریاچه فرو شو
و مرا
در اتش خاموشت
شست و شو ده.

 

"محمد شمس لنگرودی"

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه

 ----------------------------------------------------------


پ.ن: چیدمان شعر کمی عوض شده است.

متن اصلی شعر را اینجا می توانید بخوانید


دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 06:39 ب.ظ

مه نمی گذارد که ببینمت

تو آب شده یی
در اندوه اسب ها
دلتنگی دره ها
قطرات شبنم،
مه نمی گذارد که ببینمت.

شانه به سر، تاجش را به زمین می گذارد
که تو شهبانوی کوهستان ها شوی
کفشدوزک ها خال های سیاهشان را
برای گردنبند تو در باران رها می کنند
قوچ ها برای تو با درخت صنوبر می جنگند
مه نمی گذارد که ببینمت.

تو هستی و نیستی
خالق امروز من!
تو هستی و نیستی
و سر انگشت هایم پهلو می گیرند بر صفحه کاغذ
و گواه می آورند
سوره های سپید را از دریای مه.

 

"محمد شمس لنگرودی"

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه


دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 06:35 ب.ظ

اگر گنجشکی تازه‌بالی

اگر گنجشکی تازه‌بالی
در شعر کوچک من لانه کن

اگر آفتابی تازه‌زادی و راه را نمی‌شناسی
در آسمان خانۀ من پرسه زن

اگر توفانی و دریاهایت کوچکند
در بستر من شعله‌ور شو

ای بادپا

که دسته‌کلید دریاها در دست توست
صندوق قدیمی‌را باز کن

و نقشۀ ملاحان گمشده را به من ده
ببین چگونه مرواریدها تکثیر می‌شوند

بر آتش مژگان من.

 

"محمد شمس لنگرودی"


دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 05:16 ب.ظ

تولد ...

امشب

شعری نخواهم نوشت
]سی و ششمین[ شمع را

برای تولدت روشن می کنم
و پرهایم را طواف می دهم.

برگرد، آتشی که تو در جانم روشن کرده یی
]سی و شش[ تکه خاکستر کوچک کافی است

تا پر سوخته حرمت پیدا کند.

جشن تولد توست
و من

]سی و شش[ بار به دنیا

می آیم و خاکستر می شوم

تا راز حضور تو را بدانم.

ققنوسم من امشب.

 

"محمد شمس لنگرودی"

 ----------------------------------------------


پ.ن:

+ سپاس از "بهار" عزیز برای این شعر زیبا

++ از دوستانی که تولدم را تبریک گفتند، بی نهایت سپاسگزارم. مهرتان ماندگار


شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 06:55 ب.ظ

انتظار

و تو هم روزی پیر می شوی
اما من
پیرتر از این نخواهم شد
در لحظه یی از عمرم

متوقف شدم
منتظرم بیایی
و از برابر من بگذری
زیبا

پیر شده
آراسته به نوری
که از تاریکی من دریغ کرده یی.

"شمس لنگرودی"

 

از دفتر: رسم کردن دست های تو

کتاب: شعر زمان ما / شمس لنگرودی / انتشارات نگاه


شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 06:46 ب.ظ

همه از تو حرف می زنند

همه از تو حرف می زنند
و گمان می کنند،

از آفتاب، آب، استعاره سخن می گویند.
مثلا این درخت
که ریشه های جوانش را بغل گرفته
و می رود آنجا که نسیم بهار می وزد
و گمان می کند
هر میوه یی که دلش بخواهد
بار می دهد،
یا این طوطیان
که مخفیانه از سر مرزها گذشتند
و حالیا به یاد طویان بُنارس مست می کنند.
این باد، این سکوت، این برف، این بلور
همه از ریشه های تو آب می خورند
جز من
که تو را
با درخت و ریشه در کلماتم می کارم*
و بلافاصله بار می دهم
آخر من که خطیب شما نیستم
باغبان توام.

"شمس لنگرودی"

 

از دفتر: رسم کردن دست های تو

کتاب: شعر زمان ما / شمس لنگرودی / انتشارات نگاه


* پ.ن: در کتاب چنین نوشته شده: "با رخت و ریشه ..." ، که به گمانم "درخت" باید صحیح باشد.


چهارشنبه 29 دی‌ماه سال 1395 ساعت 07:27 ق.ظ

جدایی

از تو جدا شدم

چون سیبی از درخت

دردِ کنده شدن با من است

اندوه پاره پاره شدن.

 

"شمس لنگرودی"

 

از دفتر: لب خوانی های قزل آلای من

کتاب: شعر زمان ما / شمس لنگرودی / انتشارات نگاه


سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 ساعت 08:01 ق.ظ

تندیس تو ...

از این همه ماه
که در آسمانت ریخته است
مگر که سه آفتاب به هم فشرده
از پس زیبایی هایت برآیند.

 

چشمانت

دو رودخانه ی تشنه اند

که از پس نیزارهایش

محموله ی ممنوعی حمل می شود.

 

از این همه برف

که دندانت را سفید کرده است

چه برف گرانی

آسمان به زمستان مدیون است.

 

دست‌هایت

شکل و شمایل بخشیدن‌اند

گوش‌ات

دو نقشه پیچاپیچ

برای پنهان کردن رازها، رویاها.

 

مگر اشتیاق بی سببی

خطوط تنت را

چنین کشیده که تکرارش ممکن نیست.

 

خدایا!

نکند طوفان سر رسد

که تندیس شنی ام را

به خاک اندازد!

 

"شمس لنگرودی"

 

از دفتر: رسم کردن دست های تو

کتاب: شعر زمان ما / شمس لنگرودی / انتشارات نگاه


سه‌شنبه 28 دی‌ماه سال 1395 ساعت 07:33 ق.ظ

دور از تو

شکوفه های انار را ببین

در برف زمستان!

دور از تو

فقط بید مجنون نیست.

 

"شمس لنگرودی"

 

از دفتر: لب خوانی های قزل آلای من

کتاب: شعر زمان ما / شمس لنگرودی / انتشارات نگاه

 

شنبه 13 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 04:49 ب.ظ

بارانم ...

می بارم

چشمانی کو که تو را ببینم

دهانی که تو را بخوانم

گوشی که تو را بشنوم

 

بارانم

می بارم

کورمال، کورمال

در کنارت.

 

"شمس لنگرودی"

 

سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:50 ق.ظ

می آیی ...

...

می آیی و چون چاقویی

روزم را به دو نیم می کنی.

می روی

پاره های تنم

در اتاقم می ماند...

 


"شمس لنگرودی"

82.08.18

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه


چهارشنبه 26 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:22 ق.ظ

ترانه یی غمگینم

می خواستم ترانه یی باشم
که بچه های دبستانی از بر کنند
دریا که می شنود
توفانش را پشتش پنهان کند
و برگ های علف
نت های به هم خوردن شان را
از روی صدای من بنویسند.

می خواستم ترانه یی باشم
که چشمه زمزمه ام کند
آبشار
باسنج و دهل بخواند.

اما ترانه یی غمگینم
و دریا، غروب
بچه هایش را جمع می کند که صدایم را نشنوند!

نت هایم را تمام نکرده
چرا رهایم کردی.

"شمس لنگرودی"

82/6/17

 

از کتاب: پنجاه و سه ترانه عاشقانه


1 2 3 4 5 >>