? برچسب اشعار روشنک آرامش - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:38 ب.ظ

سقوط

از آسمان  می افتم

سقوط تکه ابریست

که دست بر پیراهنم می ساید

ترس قطره اشکی ست

که نمی ریزد

قصه ی گندم به تکرار نان می رسد

قصه ی آدم به پایان مرگ...

 

"روشنک آرامش"


دوشنبه 25 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:13 ق.ظ

می چرخم و دنیای تو را ...

می چرخم

و دنیای تو را

با چین های دامنم

به کشف بکر یک خاطره دور می رسانم

موهایم را نباف

این وحشی رام نشدنی سیاه

تجسم پریشانی قلب من است

وقتی تو نگاهم نمی کنی.

 

"روشنک آرامش"


پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 02:02 ب.ظ

چرا به قافیه ی چشم تو نمی آیم؟

چرا به قافیه ی چشم تو نمی آیم؟

ردیف می شود هر چند قلب تنهایم

 

برای خستگی شانه های پردردت

چقدر خط زده ام روزهای فردایم

 

من از اجاق زمستان هنوز پر برفم

نخواستی که بدانی دلیل سرمایم

 

نخواستی که بگویی چقدر دل تنگی

نشد که با تو بگویم غم و تمنایم

 

به ساحل دل تو صد هزار مروارید

نخواستی که بدانی منم که دریایم

 

نرفتی از دلم و باز بچگی کردی

چگونه از تو جدا شد شب تماشایم

...

به خواب می روم و آرزو ی دیدارت

چقدر زود می آید به خواب و رویایم

 

تمام شب دل من در امید آغوشت

چگونه صبح کنم من که مست و شیدایم

 

تو باز چشم گشودی و من جوانه زدم

چقدر خاطره دادی به روز و شبهایم.

 

"روشنک آرامش"

 

(متن کامل شعر در ادامه مطلب)

  
ادامه مطلب

چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 03:38 ب.ظ

سرنوشت

چه شب های درازی

اشک در هاون اندوه کوبیدم!

نخوابیدنم را

به پایِ قدم های نیامده ات بگذار

و خط عمیق پیشانی ام را

به حساب سرنوشت.

دروغ نیست!

زنها همیشه

در ساعت عاشق شدنشان مرده اند!

 

"روشنک آرامش"


پنج‌شنبه 26 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 01:53 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 6

نامه هایی که خواننده ندارند

بهار که آمدنی نمی شد، اگر ِتو این همه شکوفه به لبخندت نمی بافتی. زمستان هم هوای رفتن نداشت، دلش به یخ زدن آب در جوی باریک خیابان خوش بود. 

نمی دانی! این روزهای آخرِسال، هوا برای  زل زدن به  عکست، چقدر دونفره است! من و خیالت می نشینیم و عکس های نگرفته ی دو تایی مان را ورق می زنیم! آن قدر حواسم به تو بود که به خانه تکانی هم نرسیدم، اصلاً تو باشی عید می خواهم چکار؟!

این هفت سین را که کنار گذاشته ام، زبانم لال، برای مبادای نیامدنت است، وگرنه تو همه ی سین های دنیا را در نوک زبانت گذاشته ای.

بس که بوسه هایت مشدد است و این سین تشدید دارِ بی قاعده همه ی نوروز های دنیا را به دلم می نشاند.

مهربان جان!

از هر جاده ای که آمدنی شدی، خبر بده، می خواهم پرنده های دوستت دارم را که عمری ست در قفس دلم نشسته اند، به سمت آمدنت روانه کنم... نوروز می آید، حیف این همه دوستت دارم نیست که أسیر بمانند؟


"روشنک آرامش"

از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند


یکشنبه 22 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 08:06 ق.ظ

این زن، ‎پنهان شده لابه لای هستی تو

این زن

پنهان شده لابه لای هستی تو

صبح سرک می کشد از پنجره ی اتاقت

نور می شود

لیز می خورد از شبکیه ی چشم هایت

پخش می شود در حافظه ی خواب هایت

نآن می شود

عشق بازی می کند با زبانت

درد می کشد زیر سنگ آرواره هایت

لباس می شود

می نشیند به بازوانت

پیچ می خورد به ران هایت

آرام می گیرد در کمرگاهت

عطر می شود

می نشیند به لإله ی گوش هایت

غلت می خورد در هوس گلوگاهت

کلمه می شود

خیز بر می دارد روی کاغذهایت

می نشیند لابه لای خطوط بلند نوشته هایت

شب ها

مِهر گیاه می شود

می پیچید در روانت

چنگ می زند به خطوط اندامت

و آرام می گیرد

با گرمای تنت

زیر التهاب نفس هایت...

 

"روشنک آرامش"


دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:47 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 5

قصه از هر کجا شروع بشود مهم نیست، همیشه همه چیز با تو تمام می شود. پاییز طلایی برگ ریز هم.

شانه که می کنی موی پاییز را، هلاک انگشت هایت می شوم، دلم شانه می خواهد... شانه هایت را.

گفته بودی که آبشار بلند و سیاه رنگ یلدا را دوست داری. من هم که دلم پی حرف توست... موهایم را نه رنگ کرده ام نه کوتاه.

حالا هزار قیچی، دندان تیز کرده اند برای موهایم. مرا که می شناسی... سرم برود عهدم نمی رود.

هزار پاییز هم بگذرد، کمین می کنم سَرِ راه خیالت، شاید ببافی ام به روحت، به قلبت، به خیالت...

می دانم تو توانایی بافتنِ نشدنی ترین زوج ها را داری... واقعیت من و خیال تنت را.

 

"روشنک آرامش"

از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند


سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:42 ق.ظ

برای خستگی چشم های تو

همه ی خواب های عمیقم را بر می دارم

- حتی کودکانه ترین‌شان را از دورترین سالهای زندگی ام -

به بال نسیم می بندم

به ایوان بیا

و همه ی خواب های مرا نفس بکش

عزیز بی نیاز من!

این همه ی بضاعت من است

برای خستگی چشم های تو!


"روشنک آرامش"

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه‌دار نیست / ص90


سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:34 ق.ظ

نامیرا شده ام

نامیرا شده ام

همه ی احساس های خوب دنیا را فراموش کرده ام

می دانم

تاس هم که بیندازم جفت شیش نمی آورم

فقط تو

که نشسته ای و امید می بافی

مرا کلافه می کنی!

می شود کمی آن سوتر بنشینی

آن قدر که دلم بتواند تو را کم بیاورد

آن قدر که دوباره دل تنگت شوم

آن قدر که بخوابم

و

وقتی بیدار شوم

سرم روی نازبالش شانه ات باشد

و تو  رفته باشی!


"روشنک آرامش"

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه‌دار نیست / ص86

 

شنبه 1 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:58 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 4

دست های نداشته ات را می گیرم و به خیابان می‌روم، قرارمان همین بود، مگر نه؟ تو آن سوی شهر من این سوی شهر، قدم بزنیم روی خیالِ هم. بس که ممنوع است این عشق، از بهشت که هیچ، از دنیا هم رانده می شویم.

امروز روئیده بودی بر درگاه پنجره، خودت بودی وگرنه پنجره ی شهری خانه ی من کجا و شوق روئیدن یک گل وحشی کجا؟

دیشب هم پروانه ای رنگی شدی وسط خواب سیاه و سفیدم، شبیه بوسه روی گونه ام نشستی! بیدار شدم، خیالت را آغوش کشیدم و خوابم برد. می دانی از کجا بیایی! می دانی به چه صورتی در آیی، که بشناسم تو را!

امروز روسری آبی ام را می پوشم، رنگ سر آستین های کت پاییزه ات، به خیابان می رویم و یاد هم را قدم می زنیم. موزیکی که دیروز برایم فرستادی را گوش بده... من هم از این همه دور می شنوم...

 

"روشنک آرامش"

از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند

پنج‌شنبه 31 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:59 ق.ظ

پرنده خیال

پرنده های خیالم

سر به بالش وصل تو می سایند...

این زن

به معراج نمی رسد

مگر از سینه ی تو...

 

آغوش که می گشایی

پریان قصه

غبطه می خورند

به بوسه هایی که

به ابریشم تنم می نشانی.

 

"روشنک آرامش"


شنبه 19 تیر‌ماه سال 1395 ساعت 08:15 ق.ظ

انگشت اشاره ات را بده

انگشت اشاره ات را بده

می خواهم روی لب هایم بگذارم

تا فریاد نزنم عشقت را؛ هیس!

انگشت اشاره ات را بده

می خواهم موهای خیسم را تاب بدهم

به انحنای انگشت هایت

تا پیچ و تاب بخورند روی تنم

بریزند روی شانه هایم

تا دلت بند بشود وسط انبوه تاب خورده موهایم

انگشت اشاره ات را بده

می خواهم تمام دست هایم را به پناه انگشت اشاره ات ببرم

می خواهم نترسم.

انگشت اشاره ات را بده

می خواهم آتش درست کنم

انگار که کبریت باشد

بکشم به زبری دردهایم

گرم شوم... بخوابم...

خسته ام!

انگشت اشاره ات را بده.

 

"روشنک آرامش"

 

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه دار نیست.


چهارشنبه 19 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:21 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 3

هیچ ابری باریدن را اجازه نمی گیرد از آسمان. دلش که بگیرد به هر گذار و رهگذاری برسد، می بارد! من شبیه ابری سرگردانم! بی اجازه می آیم، هوار می شوم روی این صفحه ی ساکت که سینه سپید کرده برای جوهرهای مجازی که خاطرش را مکدر می کنند. می‌شد که اجازه گرفت، می‌شد ابر نبود، گریان نبود، می‌شد خورشید بود که ساعت طلوع و غروبت را اعلام کنند و همیشه منتظرت باشند. چه پدیده ی عادی یی می‌شوی، روزمره و تکراری، اما آدم ها را اهلی این تکرار می‌کنی. من اما ترجیح می دهم ابر باشم. بی اجازه بیایم، گاه به گاه ... آسمان خیالتان را بارانی کنم...

کاش باران را دوست داشته باشید... بی چتر بیایید...

 

"روشنک آرامش"

 از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند


دوشنبه 17 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 05:24 ب.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 2

خلسه ی عمیقی ست نبودنت. هر تلاشی برای بیداری می کنم به نتیجه نمی رسد! بوسه هایم را پاکت به پاکت پست می کنم، نامه هایم برگشت می خورند! تو از هیچ کجای ذهنم مدام متولد می شوی و می میری و من درد بدنیا آمدن و مردنت را هر روز در کسری از ثانیه تجربه می کنم! درد هایم از شمار انگشت های دستت فراتر می روند و به انگشت انگشتری ات که می رسند، می گریند. کمی نگاهم کن، موهایم سیاه تَر از موهای دختران مشرق است. عطر تنم به عطر های فرانسوی طعنه می زند و پوست تنم... فراموش کن...! این همه کلمه نوشتم که بگویم: نامه هایی که خواننده ندارند یعنی ... نامه هایی که تو را ندارند!

 

"روشنک آرامش"

از دفتر: نامه هایی که خواننده ندارند


سه‌شنبه 11 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 10:09 ق.ظ

نامه هایی که خواننده ندارند - 1

برهنه و بی حس تملک، راه گم کرده ام به سمت خیال تو... خسته نمی شوی از صدا زدنم؟ مگر نمی دانی این آغوش نه زمستان می شناسد نه پاییز! فقط تابستانی سوزان است! زیر سایه ی نفس های تو. آرام بگیر قلب من. این تپیدن ها دردی از دلتنگی دوا نمی کند. بعضی آدم ها تابستان را دوست ندارند. تابستان که می شود می روند ییلاق تن های خنک! تو همیشه تابستانی! صبر کن... شاید روزی مردی از غرب دور، -که یخ زده است از خنکای پاییز- دلش را به گرمای آغوش تو ببندد...!

 

"روشنک آرامش"

 (نامه هایی که خواننده ندارند)


 

سه‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:11 ق.ظ

سینه چاک

گفتی:

عاشق می شوم

اما سینه چاک هرگز!

 

عزیز من!

تو عاشق شو

سینه چاکی اش با من.

 

"روشنک آرامش"

 

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه دار نیست

سه‌شنبه 4 خرداد‌ماه سال 1395 ساعت 08:05 ق.ظ

دلم تنگ می شود

دلم تنگ می شود

برای تنها چیزی که از تو می شناسم

دست‌هایت..!

 

"روشنک آرامش"

 

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه دار نیست / انتشارات کتاب کوله پشتی

یکشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 08:29 ق.ظ

هیچ اعتمادی به ساعت شماطه دار نیست

هیچ اعتمادی به ساعت شماطه دار نیست
تلفن همراهت را
همیشه روی ضربان قلب من کوک کن
بی تو
هیچ فردایی
آمدنی نمی شود!

"
روشنک آرامش"


از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه دار نیست / نشر کوله پشتی

 

 

+ بیست و نهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، نشر کوله پشتی، سالن A1 ، راهروی ٦، غرفه های ١١و٤٣


پنج‌شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 06:44 ق.ظ

زیبایی می تواند بی رحم باشد

سه شعر از خانم روشنک آرامش:

 

1)

تو را می شود جور عجیبی دوست داشت

آن‌قدر که در حافظه ی هیچ انسانی نگنجد

تو را می شود

آن‌قدر عمیق دوست داشت

که سنگی برای پیمودنش

هزار سال راه طی کند!

 

2)

زیبایی می تواند بی رحم باشد

درست شبیه چال ظریف گونه ی چپ تو

وقتی عمیق می خندی!

 

3)

دل‌تنگم شو

به دیدنم بیا...

معلوم نیست این روز های عاشقی

تا کجا به تقویم وفادارند!

 

"روشنک آرامش"

 

از کتاب: اشک هایم دریا را خیس می کنند / انتشارات الف



+ بیست و نهمین نمایشگاه بین المللی کتاب تهران، غرفه شماره 17، سالن ملل، نشر ادبی الف

 

چهارشنبه 15 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 04:54 ب.ظ

دو شعر از خانم روشنک آرامش

1)

شلیک کن

آخرین گلوله ی هفت تیرت را

وسط پیشانی ام

میان ابروانم

زخم بر پیشانی می خواهم

داغ بر دلم زیاد است!

 

2)

آن قدر مرا به سینه ات بفشار 

که ضربان قلبم 

بر پوست تنت نقش ببندد

تا آیندگان از سنگواره ی سینه ی تو 

بدانند که

زنی تو را

بی وقفه عاشق بوده است!

 

"روشنک آرامش"

 

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه دار نیست / انتشارات کوله پشتی

 


1 2 >>