? برچسب اشعار رسول ادهمی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 28 اسفند‌ماه سال 1395 ساعت 05:03 ب.ظ

بیا تُنگ صورتمان را یکی کنیم

لب های هر دو مان

شبیه به ماهی ست

بیا تُنگ صورتمان را یکی کنیم

با هم که باشند، دور هم می گردند

سرشان به شیشه ی تنهایی نمی خورد

و نمی فهمند آدم ها،

برای چه دلتنگی آن ها را جشن می گیرند

من آینه هم می آورم

این طوری می شوند چهار ماهی، چهار عاشق

که بوسه هاشان را به هم نشان می دهند

تا حال تمام سفره عید باشد.


 "رسول ادهمی"


برگرفته از وبلاگ:

http://alisate.mihanblog.com


دوشنبه 22 آذر‌ماه سال 1395 ساعت 07:43 ق.ظ

صدای نفست

من

صدای نفست را

سلامی می دانم

که آفتاب

اولین بار

به دانه ی گندم داد....

 

"رسول ادهمی"


برچسب‌ها: اشعار رسول ادهمی
یکشنبه 11 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 10:35 ق.ظ

بیا لباس هم باشیم

بیا لباس هم باشیم

دکمه دکمه

روی تن هم بوسه بدوزیم

دلم می خواهد

دست من در آستین تو باشد

دست تو در آستین من

طوری که عطر تنمان گیج شود

و آغوش، نفهمد چه کسی

آن یکی را بیشتر از

آن یکی دوست دارد

راستش را بخواهی

من از این جنس سردرگمی ها

که نمی دانی تار عاشق تر است یا پود...

خوشم می آید ....

 

"رسول ادهمی"


یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 07:47 ق.ظ

دست هایت را دور من گره بزن

دست هایت را دور من گره بزن

مرا وادار به گفتن نامت کن

مثل نخی که دانه های تسبیح را

دور هم جمع کرده،

بغلم کن

من مقصدم گیسوت نباشد

همه ی دوستت دارم هایم می ریزند

گم می شوند.

 

"رسول ادهمی"


برچسب‌ها: اشعار رسول ادهمی
یکشنبه 4 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 07:36 ق.ظ

بچسب به من!

بچسب به من!

مثل چای بعد از کار؛

مثل دیدار دانه‌ی انگور با لب؛

آن هم وسط تماشای فیلم‌های پر از بوسه؛

مثل خواب بعد از خواندن شعرهای مربوط...

 

مثل نوازش نرم آفتابِ اول صبح؛

مثل صبحانه‌ی بعد از حمام؛

مثل پیراهنی که اولین‌بار می‌پوشی و آینه از ذوق می‌خندد؛

مثل نشستن پروانه روی دستگیره‌ی در و کمی دیر شدن!

 

مثل کفش‌هایی که سمت روز تازه ایستادند؛

مثل سلام پیرمردی که بوی نان تازه جوانش کرده؛

مثل لبخند معشوقه‌ی چشم به‌راه و هنوز زیبایش؛

مثل خودمانی شدن اسم تو با لب‌هایم...

 

بچسب

بچسب به من

مرا به خودم بیاور

به لب‌هایت

به هرچه قشنگی در دنیاست...

 

"رسول ادهمی"


برچسب‌ها: اشعار رسول ادهمی
دوشنبه 16 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 08:08 ق.ظ

وقتی درباره تو حرف می زنم

وقتی درباره تو حرف می زنم

صورتم را دوست دارم.

 

"رسول ادهمی"

برچسب‌ها: اشعار رسول ادهمی
شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 08:44 ق.ظ

بهانه

چیزی را بهانه کن برگرد
وانمود کن آمدی دنبال آن شال مشکی
یا نه برای شناسنامه برداشتن برگشتی
بیا طاقچه را به هم بریز و
همین طور جلوی چشم من
این سو و آن سو برو
به روی خودت نیاور که
دلت می خواهد چمدانت را باز کنی،
بمانی به هوای خستگی در کردن
و کلافه از کجاست..؟ کو..؟ گفتن ها
بنشین، آری بنشین
نشستن یعنی بودن
کمی بیشتر بودن
یعنی نیم نگاهی دوباره به هم انداختن
یعنی گرفتن دست های تو
و آغازِ ِ "جان ِ من نرو بمان" های من.

"رسول ادهمی"

برچسب‌ها: اشعار رسول ادهمی
پنج‌شنبه 27 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 10:25 ق.ظ

خواستن همیشه توانستن نیست

خواستن همیشه توانستن نیست

من تو را می خواستم

توانستم؟

لب داشتم، بوسه خواستم

توانستم؟

دست داشتم، آغوش

توانستم؟

گاهی خواستن توان ندارد

زورش به رفتن، نبودن، نیست شدن

نمی رسد که نمی رسد

او هم که گفته کوه را به دوش می کشد

اگری داشت محال

پاسخی که هرگز نشنیده بود

او به نه باخته بود،

که چنین به ادعا حرف می زد.

 

من ساده می گویم

اگر چشم هایت مرا

می پسندید

کارهای عجیب می کرد

دیوانگی های عجیب و غریب

چیز زیادی نمی خواستم

فقط سری که شب ها روی سینه ات بخواب رود

روزها زود بلند می شدم

و آنقدر دوستت می داشتم

که نفهمیم

چگونه پای هم پیر شدیم.

 

من تو را برای پایان خستگی هایم

نمی خواستم

فقط می خواستم

جای آه!

دهانم گرم اسمت باشد

عزیزم هایی که قبض برق خانه را

پرداخت نمی کنند اما

کاری با چشم های تو می کنند

که اتاق شب هم نور داشته باشد!

 

من خواستم دوستم داشته باشی

باشی

همین

من همین کار ساده را از تو

خواستم

توانستی؟

توانستم؟

 

"رسول ادهمی"


برچسب‌ها: اشعار رسول ادهمی
دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 08:28 ق.ظ

پل صراط

سر پل صراط

یقه ات را می گیرم

نترس

می خواهم آخرین لحظه هم

ببوسمت.

 

"رسول ادهمی"

دوشنبه 19 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 07:23 ق.ظ

تکرار

تو راست می گفتی

تکرار، بلای جان هر آغوشی ست

آن روز ها

ما فقط برای هم حجم بودیم

و تمام دوستت دارم ها

حرف بودند

بگذریم...

خواستم بگویم

اولین شب تنهایی

زیاد سخت نبود

دارم بدون تو صبحانه می خورم.

 

"رسول ادهمی"


برچسب‌ها: اشعار رسول ادهمی