? برچسب اشعار حمید جدیدی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 12:27 ب.ظ

چشم به راه

تراس

چشم به راه توست!

تا پابوس پاهایت باشد

بند رخت

منتظر ست

تا از پیراهن خیس تو

گلویی تازه کند!

و گل های شمعدانی

که ایستاده اند

چون جوجه گنجشک های گرسنه

برای سهمی که از دستان تو می گیرند

 

فرض کن

در دور دست ها منتظرم

بوسه ای پرتاپ کن

و این جبهه ی گرم هوا را

با یاد بارانی بی وقت

به خاطرات خوب نسیم برگردان.

 

"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 02:10 ب.ظ

تو را نه برای زیبایی ات ...

محبوبم!

تو را 

نه برای زیبایی بی حصر و ادامه دارت

نه برای رنج و اندوه ماندگارت

نه برای شادی

نه برای چشم های نافذت که با موهای کوتاه

می توانی ویرانگر باشی...

تو را

نه برای زنانه ای بی وقفه

نه برای مهربانی لایزال و بی ریا

نه برای قهر

نه برای آشتی

تو را

نه برای زخمی که بر جا گذاشته ای

نه برای آنچه مَردان شهر در تو می بینند

نه برای غمین غروب آدینه

نه برای هر آنچه که داری

تو را برای خودم

و تعریف جاودانگی عشق

برای گنجی که داری و نمی ببیند

برای سادگی ات در تعاریفی که "زن" بود

تو را برای تنهایی ام

دوستت دارم.

 

"حمید جدیدی"


چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 01:00 ب.ظ

امروز که در آغوشم بودی

محبوبم

امروز که در آغوشم بودی

چیزی به پنج گانه ی حواسم افزودی

چیزی به رایحه ی گل ها

به طعم های جهان

به فصل ها

ساعت ها

و برای شادی

تعریف تازه ای ساختی!

 

دست هایم

پیچکند حالا

شانه هایم

آبشاری برای فرود نجابت

و سینه ام

تختی برای پادشاهیِ "زیبایی"

 

رد موهایت را که گرفتم...

به مزرعه ای پر از محصول رسیدم

رد چشم هایت را که گرفتم...

دو یاقوت سیاه بودند

پشت شیشه ی جواهر فروشی

و لب هایت

نهری در امتداد خیابان

لبریز از باران بهاری...!

 

امروز که در آغوشم بودی

تعبیر تازه ای از زیستن آموختم

و در ساعتی که هیچگاه نبود

فصلی که هیچ زمان نبود

در طعم و عطر و احساسی که هرگز وجود نداشت

بسیار آموختم... بسیار!

و بیشترین اش:

"زنی که دوستت داشته باشد

می تواند تنها با زبان صریح آغوش

تو را به دنیای زیباتری که هرگز ندیده ای ببرد..."

 

"حمید جدیدی"


شنبه 1 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:53 ق.ظ

بی دلیل

محبوبم!

گاه بی دلیل می نویسم؛ روزنامه می خوانم و یا عکاسی می کنم!

بی دلیل می خوابم، بیدار می شوم، به اداره می روم و خرید می کنم!

بی دلیل چای می نوشم و به هنگام گرسنگی، بی دلیل غذا می خورم.

همه ی کارهایم بی دلیل است ...

مثل گریه کردن و خندیدن

مثل تفریح های شبانه با دوستانم.

مثل رقصیدن حتی

حالا اگر به تو فکر می کنم و دوستت دارم...

بخاطر این است که برای این زنده ماندن های بی دلیل...

دلیل محکمی داشته باشم.

 

"حمید جدیدی"


چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:43 ق.ظ

دنیا ویرانه ی کوچکی ست...

محبوبم!

دنیا ویرانه ی کوچکی ست...

ما یادگرفته ایم که گریستن، بخشی از انسان است...

مثل درد؛

مثل زخم ها،

مثل تنهایی!

ما یادگرفته ایم؛ بگرییم...

چرا که درد و تنهایی و زخم را نمی توان پنهان کرد

چرا که "دوستت دارم" را نمی توان پنهان کرد

و قلب های سرخ حتی

از زیر پیراهن هایمان هم پیداست

 

حالا تو ای رنج همیشگی

ای صلابت وصف ناپذیر اندوه های پنهانی

به من بگو

اگر دوستت نداشته باشم

چگونه زنده بمانم...؟

که آیا انسان بی درد را می توان آدمی نامید؟

 

"حمید جدیدی"


برگرفته از وبلاگ "کافه شعر"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:34 ق.ظ

به خانه ات برگرد

محبوبم...

گاه به خانه ی کوچکمان فکر می کنم.

به قاب عکسی که ما را محکمتر از همیشه، کنار هم نگه می داشت 

درست شبیه یک بیلبورد کوچک، که روی دیوار نصب شده بود و خوشبختی را برایمان تبلیغ می کرد.

خانه، شهر کوچکی بود که آینه، دریا، پنجره و آسمان را با هم داشت.

کاناپه، قرارگاهی عاشقانه

و آشپزخانه رستورانی بود که تنها میزش را همیشه برای ما رزو کرده بودند.

جای خالی تو، جالی خالی نیمی از آدم هاست، که نیم دیگرش رو به تراس، سیگار می کشد.

بخاطر من نه...!

بخاطر خوشبختی

بخاطر قرار های عاشقانه

بخاطر دریایی زلال

بخاطر آسمان و هوایی پاک...

به خانه ات برگرد.

 

"حمید جدیدی"


دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 03:22 ب.ظ

گلم که صدایت می کنم ...

"گلم"

که صدایت می کنم

شمعدانی

چه اخمی می کند!

مانده ام "جانم" را

چقدر آهسته بگویمت

که هم تو بشنوی

و هم آب از دل هیچ گنجشکی

تکان نخورد.

 

"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 09:17 ق.ظ

شمعدانی

اینکه شمعدانی را "جانم" صدا می زنم،

دست خودم نیست

همیشه فکر می کنم که گل‌ها را

تو به دنیا آوردی

به گل‌های مریم و نرگس و یاس

یا همین بنفشه و شب بو

نگاه کن

زیبایی شان به تو رفته

تنهایی شان به من.

 

"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی، گل
چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 08:26 ق.ظ

دوستت دارم

دوستت دارم

چو بوی تازه ی نان، به وقت افطار

دوستت دارم

چو عطر تند پدربزرگ، به وقت نماز

دوستت دارم

چو یاس های ترمه ی بی بی

چو شب بو های باغچه ی حیاط

چو گلبرگ سرخ میان کتاب

دوستت دارم

و هر بار بجای گفتنش؛

بو می کشم

تمام عطرهای جهان را

که از تن ات

بارها جا گذاشته ای.

 

"حمید جدیدی"

------------------------------------------------------


+ پیراهنت را باز می‏کنی.. و منی دیگر که به تاراج می‏رود... ماری کلر بانکوار

شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:34 ق.ظ

این بار که به دنیا آمدم

شعر و شاعری را بی خیال
این بار که به دنیا آمدم ...
گره ی روسری ات می شوم
من هی ...
و به هر بهانه ای
خودم را وا می کنم از سرت
و تو محکمتر از قبل ...

گره ام میزنی پیش خودت.


"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
سه‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1393 ساعت 10:42 ق.ظ

دست از سرت برنمی‌دارم





من...

دست از سرت برنمی‌دارم

تا وقتی که آرام...

یزاریش

روی شانه ام.

 

"حمید جدیدی"