? برچسب اشعار حمید جدیدی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:41 ب.ظ

دوستم داشته باش

دوستم داشته باش 

و هر بار

به اسم کوچکم صدا بزن

مرا  "حواصیل"  بخوان

پرنده ای که بارها از کوچ جامانده ...!

یا  "رضاییه"

دریاچه ای که هر روز

دلش بیشتر شور میزند ...

تک "درخت سپیدار" باغچه ی پدربزرگ

آخرین "فشنگ" سرباز خسته از جنگ

یا تکه "ابری" سیاه

که لک کرده دامان آبی آسمان را ...

اسم های زیادی دارم

ولی تو بی هیچ نگرانی

مرا بارها صدا بزن!

تنهایی 

شهرت من است

و این نام های کوچک!

اصلیت ام را پنهان نمی کند ...


"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:31 ب.ظ

حمید جدیدی، نامه شماره 28

محبوبم!

درخشش دانه های شِکَر در نور آفتاب

و عطری که از دمنوش چای بهاره پابرجاست

چه ترکیب زیبایی خواهد شد!

درست شبیه وقتی که عطر گردنت

و سینه ریز الماسین آویخته از تنت در هم می آمیزند


چرخش قاشق میان استکان چای

رقص آرام تو را در آشپزخانه به یادم می آورد

و تُردی نان صبح

چیزی ست شبیه زمزمه ای که زیر لب می خواندی


باید ایمان بیاوریم

به رستگاری روز

وقتی که شب را هر کدام و دور از هم

اشکریزان و غلتان در جای خواب هایمان

به ناچار در آغوش گرفته ایم


بخند محبوبم!

که "دوری" تنها واژه است

و هربار که گنجشکی پشت پنجره آواز می خواند

صبحانه ی مرا

با سلام گرمی از تو 

شیرین و دلچسب میکند!


"حمید جدیدی"

(نامه شماره 28)


شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:12 ب.ظ

بخند محبوبم

بخند محبوبم

دنیا گاه

به شکل تمشک بزرگی ست

که هر کس

سهمی از سرخی آن خواهد داشت!

گنجشک ها

دست های عابران 

لب های تو

و جای زخم های من...


"حمید جدیدی"

(شب نوشت)


شنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 06:49 ب.ظ

مرا آرام دوست بدار

مرا دوست بدار!

مرا آرام دوست بدار!

مرا بسان نوازش باد بر گندمزار

بسان کشیدگی موج بر امتداد ساحل

و سادگی بی حصرِ آسمانی آبی

دوست بدار!

 

مرا دوست بدار!

مرا آرام دوست بدار!

قلبی که هفتاد بار در دقیقه می تپد...

یقینا زیباتر از پمپاژهای بی امانِ شوقی گذراست،

و دردی که کهنه و قدیمی ست

رنجی به مراتب

کمتر از زخم های تازه خواهد داشت

 

مرا دوست بدار!

مرا آرام دوست بدار!

و در سفری که بی انتهاست

بسان یک موسیقی بی کلام

جاده ای بی مسافر

و راهی که منتهی به دره ای عمیق است...

آرام

آرامتر

دوست بدار

چرا که شیب تند

چون عشقی آتشین

می تواند کشنده باشد!

 

"حمید جدیدی "


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 10:14 ق.ظ

دوست داشتنت ابدی ست

محبوبم!

تو هم مثل من خسته ای؟

تو هم مثل من تنها...

و مثل من به  این دوریِ زوال انگیز  فکر  میکنی؟

 

مثل اینکه باید دست کشید

و عشق را

چون ظرفی عتیقه و نایاب

در پستوها پنهان کرد

ظرفی که هر بار تکه ای از آن را

ناخواسته  شکستیم! 

گاه ترک خورد 

گاهی بر زمین افتاد

و رنگِ گل های زیبایش پرید!

 

مثل اینکه باید دست کشید

و عشق را

چون ظرفی عتیقه و نایاب

در پستوها پنهان کرد!

عشقی کهن و ماندگار

تا سالها بعد هر که یافت

از تنها بوته ی سرخِ جا مانده بر روی ظرف بفهمد...

"دوست داشتنت ابدی ست"

 

"حمید جدیدی "


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:56 ق.ظ

محبوبم ...، نامه شماره 21

محبوبم!

سنگ ها

به قصد شکستن نبود که به پنجره می خورد!

خرد و کوچک

یعنی قراری به وقت نیمه شب!

قرار بود قلبت را در دست بگیرم

و قلب معشوقه ها

با مشت کسانی که دوستشان دارند

یکی نیست... هست؟

 

چاره ای نیست!

هنوز هم دوستت دارم

مثل پنجره ای که سنگ را

سنگی که مشت را

مشتی که دست بود در ابتدا

آرام و نرم

لابه لای انگشت های ...

 

تکه تکه ام حالا

و هر تکه ام دوستت دارد

محبوب سنگدلم

نگران نباش

مرا با پنجره ای تازه ای عوض خواهند کرد

تا تو آسوده و زیبا

به قرارهای عاشقانه ات برسی

 

"حمید جدیدی"

 

(نامه شماره 21)


پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 12:27 ب.ظ

چشم به راه

تراس

چشم به راه توست!

تا پابوس پاهایت باشد

بند رخت

منتظر ست

تا از پیراهن خیس تو

گلویی تازه کند!

و گل های شمعدانی

که ایستاده اند

چون جوجه گنجشک های گرسنه

برای سهمی که از دستان تو می گیرند

 

فرض کن

در دور دست ها منتظرم

بوسه ای پرتاپ کن

و این جبهه ی گرم هوا را

با یاد بارانی بی وقت

به خاطرات خوب نسیم برگردان.

 

"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 02:10 ب.ظ

تو را نه برای زیبایی ات ...، نامه شماره 22

محبوبم!

تو را 

نه برای زیبایی بی حصر و ادامه دارت

نه برای رنج و اندوه ماندگارت

نه برای شادی

نه برای چشم های نافذت که با موهای کوتاه

می توانی ویرانگر باشی...

تو را

نه برای زنانه ای بی وقفه

نه برای مهربانی لایزال و بی ریا

نه برای قهر

نه برای آشتی

تو را

نه برای زخمی که بر جا گذاشته ای

نه برای آنچه مَردان شهر در تو می بینند

نه برای غمین غروب آدینه

نه برای هر آنچه که داری

تو را برای خودم

و تعریف جاودانگی عشق

برای گنجی که داری و نمی ببیند

برای سادگی ات در تعاریفی که "زن" بود

تو را برای تنهایی ام

دوستت دارم.

 

"حمید جدیدی"


چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 01:00 ب.ظ

امروز که در آغوشم بودی

محبوبم

امروز که در آغوشم بودی

چیزی به پنج گانه ی حواسم افزودی

چیزی به رایحه ی گل ها

به طعم های جهان

به فصل ها

ساعت ها

و برای شادی

تعریف تازه ای ساختی!

 

دست هایم

پیچکند حالا

شانه هایم

آبشاری برای فرود نجابت

و سینه ام

تختی برای پادشاهیِ "زیبایی"

 

رد موهایت را که گرفتم...

به مزرعه ای پر از محصول رسیدم

رد چشم هایت را که گرفتم...

دو یاقوت سیاه بودند

پشت شیشه ی جواهر فروشی

و لب هایت

نهری در امتداد خیابان

لبریز از باران بهاری...!

 

امروز که در آغوشم بودی

تعبیر تازه ای از زیستن آموختم

و در ساعتی که هیچگاه نبود

فصلی که هیچ زمان نبود

در طعم و عطر و احساسی که هرگز وجود نداشت

بسیار آموختم... بسیار!

و بیشترین اش:

"زنی که دوستت داشته باشد

می تواند تنها با زبان صریح آغوش

تو را به دنیای زیباتری که هرگز ندیده ای ببرد..."

 

"حمید جدیدی"


شنبه 1 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:53 ق.ظ

بی دلیل

محبوبم!

گاه بی دلیل می نویسم؛ روزنامه می خوانم و یا عکاسی می کنم!

بی دلیل می خوابم، بیدار می شوم، به اداره می روم و خرید می کنم!

بی دلیل چای می نوشم و به هنگام گرسنگی، بی دلیل غذا می خورم.

همه ی کارهایم بی دلیل است ...

مثل گریه کردن و خندیدن

مثل تفریح های شبانه با دوستانم.

مثل رقصیدن حتی

حالا اگر به تو فکر می کنم و دوستت دارم...

بخاطر این است که برای این زنده ماندن های بی دلیل...

دلیل محکمی داشته باشم.

 

"حمید جدیدی"


چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:43 ق.ظ

دنیا ویرانه ی کوچکی ست...

محبوبم!

دنیا ویرانه ی کوچکی ست...

ما یادگرفته ایم که گریستن، بخشی از انسان است...

مثل درد؛

مثل زخم ها،

مثل تنهایی!

ما یادگرفته ایم؛ بگرییم...

چرا که درد و تنهایی و زخم را نمی توان پنهان کرد

چرا که "دوستت دارم" را نمی توان پنهان کرد

و قلب های سرخ حتی

از زیر پیراهن هایمان هم پیداست

 

حالا تو ای رنج همیشگی

ای صلابت وصف ناپذیر اندوه های پنهانی

به من بگو

اگر دوستت نداشته باشم

چگونه زنده بمانم...؟

که آیا انسان بی درد را می توان آدمی نامید؟

 

"حمید جدیدی"


برگرفته از وبلاگ "کافه شعر"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
چهارشنبه 28 مهر‌ماه سال 1395 ساعت 11:34 ق.ظ

به خانه ات برگرد

محبوبم...

گاه به خانه ی کوچکمان فکر می کنم.

به قاب عکسی که ما را محکمتر از همیشه، کنار هم نگه می داشت 

درست شبیه یک بیلبورد کوچک، که روی دیوار نصب شده بود و خوشبختی را برایمان تبلیغ می کرد.

خانه، شهر کوچکی بود که آینه، دریا، پنجره و آسمان را با هم داشت.

کاناپه، قرارگاهی عاشقانه

و آشپزخانه رستورانی بود که تنها میزش را همیشه برای ما رزو کرده بودند.

جای خالی تو، جالی خالی نیمی از آدم هاست، که نیم دیگرش رو به تراس، سیگار می کشد.

بخاطر من نه...!

بخاطر خوشبختی

بخاطر قرار های عاشقانه

بخاطر دریایی زلال

بخاطر آسمان و هوایی پاک...

به خانه ات برگرد.

 

"حمید جدیدی"


دوشنبه 3 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 03:22 ب.ظ

گلم که صدایت می کنم ...

"گلم"

که صدایت می کنم

شمعدانی

چه اخمی می کند!

مانده ام "جانم" را

چقدر آهسته بگویمت

که هم تو بشنوی

و هم آب از دل هیچ گنجشکی

تکان نخورد.

 

"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
دوشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1394 ساعت 09:17 ق.ظ

شمعدانی

اینکه شمعدانی را "جانم" صدا می زنم،

دست خودم نیست

همیشه فکر می کنم که گل‌ها را

تو به دنیا آوردی

به گل‌های مریم و نرگس و یاس

یا همین بنفشه و شب بو

نگاه کن

زیبایی شان به تو رفته

تنهایی شان به من.

 

"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی، گل
چهارشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 08:26 ق.ظ

دوستت دارم

دوستت دارم

چو بوی تازه ی نان، به وقت افطار

دوستت دارم

چو عطر تند پدربزرگ، به وقت نماز

دوستت دارم

چو یاس های ترمه ی بی بی

چو شب بو های باغچه ی حیاط

چو گلبرگ سرخ میان کتاب

دوستت دارم

و هر بار بجای گفتنش؛

بو می کشم

تمام عطرهای جهان را

که از تن ات

بارها جا گذاشته ای.

 

"حمید جدیدی"

------------------------------------------------------


+ پیراهنت را باز می‏کنی.. و منی دیگر که به تاراج می‏رود... ماری کلر بانکوار

شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:34 ق.ظ

این بار که به دنیا آمدم

شعر و شاعری را بی خیال
این بار که به دنیا آمدم ...
گره ی روسری ات می شوم
من هی ...
و به هر بهانه ای
خودم را وا می کنم از سرت
و تو محکمتر از قبل ...

گره ام میزنی پیش خودت.


"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
سه‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1393 ساعت 10:42 ق.ظ

دست از سرت برنمی‌دارم





من...

دست از سرت برنمی‌دارم

تا وقتی که آرام...

یزاریش

روی شانه ام.

 

"حمید جدیدی"