? برچسب اشعار حامد نیازی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 01:14 ب.ظ

امشب با خیال تو ...

امشب

با خیال تو در این پیراهن هم آغوشم!

به خدا نوشتم ...

نسیم نوزد!

ماه تاب‌ نتابد!

ستاره ها ندرخشند!

مرغ سحر نخواند!

چشمه نجوشد!

و یاس های باغچه عطر نیفشانند!

به خدا نوشتم...

صدای پایش در کوچه نپیچد!

خورشید راه فردا را‌ گم ‌کند!

و جهان بایستد از حرکت!

خدا پاسخ داد

تو پنجره را برایم باز بگذار

تا خلقت عشق را تماشا‌ کنم...

باقی اش با من!

امشب با خیال تو ...

در این ‌پیراهن عشق را خلق میکنم!

باقی اش با خدا!

 

"حامد نیازی"


سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 08:04 ق.ظ

بیا و مرا هم‌ با خود بیاور از رویا!

بیا،

و مرا هم‌ با خود بیاور از رویا!

بیا،

و دستم را بگیر تا‌ گُم ‌نکنم‌‌ جاده ی برگشت را!

بیا،

که این سفر تنها به آمدن ختم می شود!

بیا و بگذار ماجرای‌مان شنیدنی شود

بگذار پرستوها از ما بیاموزند کوچِ حقیقی ‌را،

بیا تا رویایی بنفش بسازیم

بیا تا آمدن معنا پیدا ‌‌کند

برای باران

برای پاییز

برای عشق

بیا تا عشق بیاید

بیا تا خدا برایمان تمام شهر را آذین ببندد

تا برگها زیر ‌پایت فرش شوند

و پاییز عاشقانه به جهانمان سلام‌ کند

بیا تا نشان بدهیم به خدا

پاییز بی رنگِ‌ بنفش زیبا نیست!

بیا و مرا هم با خود بیاور از رویا!

 

#حامد_نیازی

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 09:49 ب.ظ

عشق باید به من بیاموزد

عشق باید به من بیاموزد،

چگونه بیش از این تو را دوست بدارم و‌ نمیرم!

چگونه تنها تو را ببینم!

تو را بخواهم.

عشق باید به من بیاموزد،

چگونه بیش از این تو را ببوسم و تمام‌ نشوی!

چگونه تنها از آن‌ِ من باشی و کم‌ نیایی!

تو را زندگی ‌کنم.

عشق باید به من بیاموزد،

چگونه عاشق باشم،

و‌گرنه از منِ دیوانه ی‌تو بیش از این بر‌نمی آید،

که گوش دنیا را پُر کنم از تو و

حرفهایی که خودت به جانم انداخته ای!

عشق باید به من بیاموزد تو را...


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 09:39 ب.ظ

دستم را بگیر و بگو دوستم داری

میگویم دوستت دارم،

طوری نگاهم کن

گویی خدا...

بنده ای را وقتِ عبادت می نگرد!

همان قدر عاشقانه،

همان قدر مهربان،

لبخند بزن و بگذار تماشایت کنم

چون عاشقی که...

وقتِ باران به آسمان چشم دوخته

همان قدر با لذت

همان قدر پُر آرزو

دستم را بگیر و بگو دوستم داری،

طوری که خدا در آینه بِنگرد و به خویش‌ بگوید

"دو نفر" آفریدنِ این ها از ابتدا اشتباه بود!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 09:36 ب.ظ

جایی برای بوسه

آنقدر عاشقم کرده ای

که میدانم یک روز

خواهم گفت...

در این سالها من تو را بیشتر بوسیده ام

و تو کمتر!

آنقدر عاشق شده ای که خواهی گفت

تو هم کمتر در آغوشم گرفته ای!

آن قدر عاشقیم که قهر میکنیم و

با هم از خانه میزنیم بیرون!

راستی زیبا...

یک جای خوب برای قهر دوتایی سراغ داری؟

جایی که هوایش

هوای بوسه باشد و آغوش و عشق!؟


"حامد نیازی"


چهارشنبه 29 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 09:26 ب.ظ

که‌ هستی که زمین دورِ چشمهایت ‌میگردد

که هستی؟

که به باران ‌میگویی بیا

ابر میبارد

به عشق میگویی بیا

پاییز ‌میرسد

به شب میگویی بیا

خواب ‌میپرد

که ‌هستی‌؟

که به خدا‌ میگویی بیا

اقاقی جوانه‌ میزند

به مستی ‌میگویی بیا

تاک سَر در خُم‌ میکُند

و به شعر‌ میگویی بیا

من ‌میرسم با قلبی ‌که ‌تو را میخواند!

که‌ هستی که زمین دورِ چشمهایت ‌میگردد

و ‌ماهتاب رو به لبهایت در سجود است!؟

کیستی...

که جز عشق تو را هر‌چه بنامم کفر است!


"حامد نیازی"


شنبه 4 شهریور‌ماه سال 1396 ساعت 06:54 ب.ظ

شبیهِ ساحل

شبیهِ ساحل،

آغوش باز کن،

تا خیالِ دریا بودن کنم!

خدایم باش تا با شعر عبادت ‌شوی!

مجنون بخوان مرا تا قاب بگیرم صدایت را‌!

حالا دیگر از سینه ی دیوار هم

نجوایِ دوستت دارم ‌می آید!

بیشتر دیوانگی کنم...

با من، ما می شوی؟

 

"حامد نیازی"

 

یکشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:20 ب.ظ

دست هایم چقدر می آیند به رنگِ تنت

دستهایم،

چقدر به دو طرفِ صورتت می آیند

وقتی عاشقانه تماشایم ‌می‌کنی؛

دستهایم،

چقدر به دست هات می آیند!

به دکمه های پیراهنت!

به قوسِ قَزحِ اندامت!

به این دوستت دارم ها که‌ دانه دانه

روی لبهات می‌کارم!

دست هایم چقدر می آیند به رنگِ تنت

وقتِ عشق بازی!

دست هایم‌ چقدر ‌می‌آیند به من!

وقتی تو را هر لحظه با ذوق

به چشم‌هایم نشان می دهم‌!

دست هایم را دوست دارم...

پرند از تو!

 

"حامد نیازی"

 

http://hamedniyazi.vcp.ir


سه‌شنبه 13 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 01:09 ق.ظ

بگذار دست هایت صورتم را ببوسند

بگذار دست هایت صورتم را ببوسند و

روی چشم هایم خوابشان ببرد!

بگذار صدایت بزنم،

عزیزم؛

عمرم؛

جانم؛

و به عشقم که رسیدم،

لبخند بزنی و با شیطنت بروی توی لباسم قایم شوی!

بگذار از ترس پیدا نکردنت بغض کنم و ببارم!

تا خدایی که بلد نیست بازی مان را 

به خاطر من ساعت ها دنبالت بگردد!

بگذار سر به سرش بگذاریم و بخندیم؛

تا با مهربانی از خوشی مان ذوق کند

بگذار عاشق باشیم،

دیوانگی کنیم!

خدا عاشق های دیوانه را خیلی دوست دارد!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
شنبه 3 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 09:04 ب.ظ

سفر

از سفر

برای من یک میز کوچک،

کمی آغوش نرسیده و

مقداری بوسه ی نشکفته سوغات بیاور

و من از حالا تا روزی که برگردی

مدام می نویسمت؛

جوهر قلمم که تمام شد

وقتی مات نشستم و در پیچ و تاب اندامت غلت زدم!

برس

قلمم و بگیر و پرتاب کن پیش حواسم!

با ناز روی میز دراز بکش و بگو

حالا هنرت را نشان بده

بگو بوسه را چطور می نویسند!


"حامد نیازی"

(نامه های سوخته)


پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 08:57 ب.ظ

تا تو بیایی ...

تا بیایی،

با کتاب هایی که 

پیش چشمشان عشق بازی کرده ایم،

گپ میزنم!

تا از تو می گویند جلوی دهانشان را می گیرم!

تا تو بیایی،

روزهای لعنتی و مزاحم را

مثل لباس هات وقت عشق بازی،

یکی یکی پرتاب میکنم به هیچ جا!

تا بیایی،

چقدر کار دارم،

چقدر شعر برای نوشیدن!

چقدر تو برای بوسیدن!

تا تو بیایی دیگر عاشق شده ام!

قول...


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
پنج‌شنبه 1 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 08:54 ب.ظ

چرا نمی گویی دوستت دارم؟

خواب می دود برای نشستن در چشمانت،

من غصه می خورم!

کلمات می رقصند وقتی طعم لبهایت را می چشند،

من غصه می خورم!

دکمه ها به خط می شوند برای در آغوش کشیدن تنت،

من غصه می خورم!

کفش ها برای تو جفتند!

بهار برای تو زیباست!

"شعر برای تو نازل می شود"

و من...

غصه می خورم که چرا نمی گویی...

لباس کم می پوشی وقتی شعر بارید من در آغوشت بگیرم!

چرا نمی گویی...

دستم چقدر به دور کمرت می آید!

جای لبهام روی پیشانی ت خالی ست!

چرا نمی گویی غصه نخور دوستت دارم؟

نمی گویی و من...

غصه می خورم!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:53 ب.ظ

صورتش پر است از بوسه...

داشتم کف دستهایم را روی تخت می کشیدم

گفت چکار می کنی؟!

گفتم یک بوسه ی داغ دیشب همین ساعتها از رو لب هایمان سر خورد و افتاد همین جاها!

دنبالش می گردم

با مهربانی و شیطنت نگاهم کرد و گفت صبح پیدایش کردم، اینجاست، بیا برش دار!

چشم هایش را بست، عطر موهایش را

به اتاق پاشید و یک نرگس کوچک روی لبهایش کاشت!

چشمهایم از شیطنت برق زد وقتی دیدم همه جای

صورتش پر است از بوسه...

با لبخند گفت باااااز چکار می کنی؟

گفتم خب دنبال همان دیشبی می گردم

مجبورم همه را بچشم تا همان پیدا شود!

او که خندید

دنیا خندید

عشق خندید

خدا هم خندید و من...

مثل باران یک ریز بوسیدمش!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:32 ب.ظ

چقدر زیبایی ...

چقدر زیبایی وقتی مرا متهم می کنی

که دوستت ندارم!

چقدر این وقت ها عاشقت هستم!

وای که چقدر عزیز می شوی در دلم،

وقتی می گویی:

اگر دوستت دارم ثابت کنم!

خب...

تنها یک راه بلدم؛

بوسه!

می شود همین حالا بخواهی ثابت کنم!؟


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:31 ب.ظ

تو را خواستن چشم می خواهد

تو را خواستن

چشم می خواهد، دارم

لب می خواهد، دارم

دست می خواهد، دارم

پا هم می خواهد، که دارم!

تو را خواستن

بوسیدن می خواهد، بلدم!

آغوش گرفتن می خواهد، بلدم!

عاشقی هم می خواهد، که بلدم!

خودت نگاهم کن

که نخواستنت

شجاعت خواست، نداشتم

منطق خواست، نداشتم

عقل هم خواست، که نداشتم!

دارو ندارم به هم ریخته

چه دارم؟ چه ندارم؟

کاش از خواب بیدار شوی

بیایی و ببینی میان این برگه ها

وسط حساب کتاب ها درحال گم شدنم؛

بی هوا ببوسی ام و بگویی دار و ندارت منم!

بگو...

حساب و کتاب فقط حساب کتاب بوسه هایمان!

باقی اش را شعر کن!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:25 ب.ظ

ممنوعه ترینم ...

بیا،

بمان؛

دوستم نداشتی هم خیالی نیست!

من به اندازه ی جفتمان دوستت دارم

من به اندازه ای که

ابر باران را

دریا موج را

موهات انگشتانم را

پیراهنت تنم را دوست دارد، دوستت دارم!

من تو را قدر همان لحظه که نباید، دوست دارم!!

ممنوعه ترینم؛

باش و حظ کن که،

خدا هر روز معجزه هایش را روی من تمرین می کند!

برای چشمهایت خلقم می کند و برای نفس هایت می میراند!

راستی ممنوعه ترینم...

دوستت دارم!


"حامد نیازی"

(نامه های سوخته)


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:20 ب.ظ

از من چه خبر؟

از من چه خبر؟

آن من که مدتهاست در تو گم است

آن من که نفس می کشی، هوا برش می دارد

پلک می زنی، ذوق می کند

و می خندی، عاشقت می شود!

چه خبر از من؟

آن من که از تو دل نمی کند

آن من که با دنیا می جنگد

یک تار مو از تو کم نشود!

آن من که آنقدر عاشق است،

از آغوشت بیرون نمی آید!

دوست داشتنی جانم...

اگر دیر کردم برای من شعر بخوان،

دوستش داشته باش،

ببوس و نوازشش کن،

دلخوشی من تویی!

من تو را خیلی دوست دارد

که ماند و ...

با من نیامد!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:17 ب.ظ

به من توجه کن

به من توجه کن

من که دلم در عطر موهایت گم شده

من که به هزار بهانه صدایت زدم و

همه را "تو" دیدم؛

به من توجه کن

من که نشانی ات را از باران و

سراغت را از مهتاب گرفتم!

من که رویایت را در چشم نسیم دیدم...

به من توجه کن

من که گیج عطر و

مست حضور توام!

من که بی تو کمی خرابتر از خرابم!

به من بیش از این ها توجه کن

ساده است...

یعنی دوستم داشته باش!

با شما بودم، 

به من توجه کن!


"حامد نیازی"

(نامه های سوخته)


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:13 ب.ظ

با لبخند به آغوشم بیا

تو که نمی دانی؛

از آن دهان

با آن لب ها

هر چه بگویی زیباست

هر چه بگویی شنیدنی ست

حتی در سکوت!

تو که نمی دانی؛

از این دهان

با این لب ها

هر چه بگویم دوستت دارم است

هر چه بگویم با من بمان است

حتی میان بوسه!

چشم هایت را ببند و... 

با لبخند به آغوشم بیا،

تو که نمی دانی؛

دلم چقدر گفتگوی عاشقانه می خواهد!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:10 ب.ظ

احساسم به تو را چه بنامم؟

احساسم به تو را چه بنامم؟

دوست داشتن؟

عشق؟

نیاز؟

یا...

نمیدانم!

نمیدانم!

وقتی مجال معنا نمی دهد عطر تنت،

با چشمهایت به لبهام بیاموز کلمات را!

بگو حسی که دارم نامش چیست؟

بگذار چیزی بگویم 

که هیچ زنی نشنیده باشد!

گونه ای ابراز کنم که

در کلام هیچ مردی نگنجد!

پس...

چشم هایت را ببند تا پلک هایت را ببوسم و آرام بگویم...

به تو حس یک شعر را دارم به شاعرش!

حالا مرا با انگشتانت بنویس،

با لبهات بخوان و با چشمانت از بر کن!

من شعر توام!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
1 2 >>