? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:46 ب.ظ

مسافر

آن مسافر که سحر گریه در آغوشم کرد

آتشم زد به دو تا بوسه و خاموشم کرد


خواستم دست به مویش ببرم خواب شود

عطر گیسوش چنان بود که بی هوشم کرد.


"کاظم بهمنی"


برچسب‌ها: اشعار کاظم بهمنی
شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:37 ب.ظ

پرکن پیاله را

پرکن پیاله را

که این آب آتشین

دیری است ره به حال خرابم نمی برد

این جام ها

که در پی هم می شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می رباید و آبم نمی برد...


من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بیکران عالم پندار رفته ام

تا دشت پر ستاره اندیشه های ژرف

تا مرز ناشناخته مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره های گریز پا

تا شهر یادها

دیگر شراب هم جز تا کنار بستر خوابم نمی برد

پر کن پیاله را


هان

ای عقاب عشق

از اوج قله های مه آلوده دور دست

پرواز کن

به دشت غم انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی برد

آن بی ستاره ام که عقابم نمی برد


در راه زندگی

با این همه تلاش و تقلا و تشنگی

با این که ناله میکشم از دل

که آب... آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی برد!

پر کن پیاله را...


 "فریدون مشیری"


شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:32 ب.ظ

خیال تو ...

خیال تو دل ما را شکوفه باران کرد

نمیرد آن که به هر لحظه یاد یاران کرد


نسیم زلف تو در باغ خاطرم پیچید

دل خزان زده ام را پر از بهاران کرد.


"مهدی سهیلی"


برچسب‌ها: اشعار مهدی سهیلی
شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:25 ب.ظ

عبورم ده

...

عبورم ده

از ازدحامِ خیابانی

که بی‌ تفاوتی‌ سایه‌ها و آدم ها

مرا به وسعتِ سالیانِ دراز

پیر می‌‌کند

و خسته...

عبورم ده‌

مرا به گوشه‌ای امن برسان

تا چشمانِ همیشه مشتاقِ من به زندگی‌

زوالِ آفتاب و آینه را

در چشمانِ خواب آلوده ی این شهر نبینند

عبورم ده‌

حضوری با صداقت

آغوشی بی‌ هراس

دست‌هایی‌ مهربان نشانم بده

بگذار در زیستن‌های رخوتناک ما

عشق دوباره فوران کند.


"نیکى فیروزکوهی"


از کتاب: پرنده ای که از بام شما پرید / نشر مایا


شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:20 ب.ظ

در آستانه ی کدام در گم شده ای

در آستانه ی کدام در گم شده ای

هر چه دست دراز می کنم

دستم به گیسوانت نمی رسد

ما که نسیم را با هم آواز خوانده

و سحر را با هم 

گریسته بودیم

تا صبحِ متبرُکِ باران و عاطفه

های های ها..... ی

کجاست بندِ عاطفه

کجاست آن صبح خجسته!؟

...

"مظفر امینی"


برچسب‌ها: اشعار مظفر امینی
شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 09:47 ب.ظ

ای لبانم بوسه گاه بوسه‌ات

ای لبانـــم بــــوسه گاه  بوسه‌ات،

خیــره چشمانــم به راه بوسه‌ات...!


چون تب عشقم چنین افروختی،

لاجــرم شعــرم به آتش سوختی.!


"فروغ فرخزاد"


شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 09:43 ب.ظ

چشمت به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

چشمت  به چشم ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست


 هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زودباوری‌ست.


"فاضل نظری" ما و دلت پیش دیگری‌ست

جای گلایه نیست! که این رسم دلبری‌ست


 هرکس گذشت از نظرت در دلت نشست

تنها گناه آینه‌ها زودباوری‌ست.


"فاضل نظری"


جمعه 29 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 12:28 ب.ظ

لطفا بغلم کن

الان 

فقط نیاز دارم 

بغلم کنی،

حرکتی به قدمتِ خودِ بشریت

که معنایش خیلی فراتر از تماس دو بدن است...

در آغــــوش گرفتن 

یعنی 

از حضورِ تو اِحساس تهدید نمی کنم،

نمی ترسم این قدر نزدیک باشم،

می توانم آرام بگیرم،

در خانه یِ خودمم،

اِحساسِ امنیت می کنم

و کنارِ کسی هستم که درکم می کند...

می گویند هر بار کسی را گرم در آغوش می گیریم،

یک روز به عمرمان اضافه می شود!

پس لطفا مرا بغــــل کـــن...


"پائولو کوئلیو"


برگرفته از کانال:

@baran_e_del

پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 10:32 ق.ظ

سه شعر از میلاد کاشانی

1)

عشق
نام دیگر تو بود
وقتی خواب شیرین داشتن ات را
از سر این فرهاد گرفتی
حالا همه ی غروب های دنیا
پشت این کوه تنهایی می افتد.
 

2)
تو می روی
این شهر غریب تر از هر روز
آلوده تر از تنهایی
آدم هایش
در پشت یک پنجره پر از انتظار
خفه می شوند
تو می روی
دلتنگی
خودش را توی کافه ها
دود می کند
تو می روی
و شهر و پنجره ها و آدم ها را
روی آخرین سطر این شعر
حلق آویز می کنی.

3)
امروز
باران داشت
عشق داشت
آبنبات چوبی داشت
به خانه آمدم
تو اما
توی قاب عکس هم
چیزی جا نگذاشته ای
این دلتنگی
تمام اتاق را
خالی کرده است.

 

"میلاد کاشانی"

http://www.bahman14.blogfa.com/

چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 08:06 ق.ظ

تاثیر خنده های تو

نمی دانم

تاثیر خنده های توست

یا ور رفتن با گل های باغچه

که آینه مدتی است

جوان تر از

پارسال نشانم می دهد

...

 

 "عباس صفاری"

 

از کتاب:‌ خنده در برف/ انتشارات مروارید


چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:51 ق.ظ

یک‌رنگی ات بیقرارم می کند

یک‌رنگی ات بیقرارم می کند

در اتاقی که

پنجره اش رو به دوربین های مخفی باز می شود

و نور می گیرد از چراغ قوه سربازی

که عاشقی های مرا می پاید

و از نفس های داغ تو شماره برمی دارد

ظلمت مرطوبت تازه ام می کند

آنقدر که باور نمی کنم

همان چروکیده سالیان تحت تعقیبم

ارتکاب گناه با تو

تجربه دلچسب یک شورشی است

آنگاه که از مراسم تیرباران خود گریخته باشد

و بوسه هایت

شلیک گلوله ای است

آغازگر یک انقلاب ویرانگر.

 

"فرنگیس شنتیا"

 

از کتاب: در انفرادی آفتاب / انتشارات فصل پنجم / چاپ اول 94


چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:47 ق.ظ

به هوا نیازمندم

به هوا نیازمندم

به کمی هوای تازه

به کمی درخت و قدری گل و سبزه و تماشا

به پلی که می رساند یخ و شعله را به مقصد

به کمی قدم زدن کنار این دل

و به قایقی که واکرده طناب و رفته رقصان

به کرانه های آبی

به کمی غزال وحشی

به شما نیاز مندم.

 

"عمران صلاحی"

تهران – 85.01.14

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان



چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 07:46 ق.ظ

به آفتاب سلام

به آفتاب سلام

که باز می شود آهسته بر دریچه صبح

به شیر آب سلام

که چکه چکه سخن می گوید

و حوض می شنود

به التهاب سلام

که صبح زود مرا مست می کند

به بوی تازه نان...

 

"عمران صلاحی"

تهران – 85.01.05

 

از کتاب: پشت دریچه‌ی جهان


سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:34 ب.ظ

یک عاشقانه آرام - 4

حافظه برای عتیقه کردن عشق نیست، برای زنده نگه داشتن عشق است. عشق، در قاب یادها، پرنده ای ست در قفس. عشق طالب حضور است و پرواز، نه امنیت و قاب.

چیزهایی را که از کف می روند و باز نمی گردند ، حق است که به خاطره تبدیل کنیم و در حافظه نگهداریم... اما نگذاریم که عشق، در حد خاطره، حقیر و مصرفی شود.

ترک عشق کنیم ، بهتر از آن است که عشق را به یک مشت یاد بی رنگ و بو تبدیل کنیم ؛ یادهای بی صدایی که صدا را در ذهن فرسوده ی خویش و نه در روح به آن می افزاییم تا ریاکارانه باورکنیم که هنوز ، فریادهای دوست داشتن را می شنویم.


"نادر ابراهیمی"


از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص70-74

 

سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:19 ب.ظ

یک عاشقانه آرام - 3

عزیز من!

من خجلم که به چشمانت که عاشق و درمانده ی آنها هستم نگاه کنم؛ چرا که چندی پیش در کوه پسر بچه ای رادیدم که نگاهی بسیار عاشق تر از نگاه من داشت ،و به دختری با همان نگاه  می نگریست و از عشق بی پایان خویش به او، زیبا و با زمزمه سخن می گفت، چندان که دخترک سرانجام دل سوخته گفت: علیرغم جمیع دشواری ها، من، زیستن با تو و تمام مشتقاتش را می پذیرم. پس چرا به جای عاشقانه و پنهان کارانه نگاه کردن، زندگی مشترک عاشقانه یی را آغاز نکنیم؟ .... و پسرک چنان گریخت که گویی از جهنم مسلم می گریزد!!

باز می گویم عسل: دیگر سخن گفتن عاشقانه دلیل عشق نیست، آواز عاشقانه خواندن دلیل عاشق بودن. در روزگاری که خوب ترین و لطیف ترین آهنگ های عاشقانه را ، کسانی ، کاملا حرفه یی و عاشقانه می نوازند و به تکرار هم می نوازند ، اما قلب ، تهی از هر شکلی از عشق ، من وامانده ام که زنبور هایت را چگونه خبر کنم...


"نادر ابراهیمی"


از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص79


سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 11:08 ب.ظ

یک عاشقانه آرام - 2

مگذار که عشق ، به عادتِ دوست داشتن تبدیل شود! مگذار که حتی آب دادنِ گل های باغچه، به عادتِ آب دادنِ گل های باغچه بدل شود!

عشق، عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتنِ دیگری نیست ، پیوسته نو کردنِ خواستنی ست که خود پیوسته، خواهانِ نو شدن است و دیگرگون شدن. تازگی، ذاتِ عشق است و طراوت. بافتِ عشق. چگونه می شود تازگی و طراوت را از عشق گرفت و عشق همچنان عشق بماند؟

عشق، تن به فراموشی نمی سپارد، مگر یک بار برای همیشه. جامِ بلور، تنها یک بار می شکند. می توان شکسته اش را، تکه هایش را، نگه داشت . اما شکسته های جام، آن تکه های تیزِ برَنده، دیگر جام نیست. احتیاط باید کرد. همه چیز کهنه می شود و اگر کمی کوتاهی کنیم، عشق نیز. بهانه ها جای حسِ عاشقانه را خوب می گیرند…


"نادر ابراهیمی"

از کتاب: یک عاشقانه آرام / ص76


سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 10:38 ب.ظ

تو که شاعری بگو عشق چیه؟

اگر سی سال پیش پرسیده بودی

از هر آستینم برایت

چند تعریف آماده و کامل

که مو لای درزش نرود

بیرون می کشیدم


در این سن و سال اما

فقط می توانم دستت را

که هنوز بوی سیب می دهد بگیرم

و بازگردانمت به صبح آفرینش


از پروردگار بخواهم

به جای خاک و گل

و دنده ی گمشده من

این بار قلم مو به دست بگیرد

و تو را به شکل آب بکشد

رها از زندان پوست

و داربست استخوان هایت

و مرا

به شکل یک ماهی خونگرم

که بی تو بودنش مصادف

با هلاکت بی برو برگرد.


"عباس صفاری"


از کتاب: خنده در برف


سه‌شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 01:19 ب.ظ

بمان...

نه برای من

برای این کوچه

که انتهای آن

در سپیده و انتظار گم می شود

برای این خانه

با دلتنگی هایی که از پیراهن زنانه اش می ریزد

برای این اتاق

با دنده های شکسته در زخم بی کسی

برای عشق

که در قهوه ای چشم های تو عریان می شود

بمان

نه برای من

برای این درخت

که قرار بود یک قفس آواز

بر شاخه هایش بیاویزی

برای این بهار بمان

برای این بهار

که روی شانه هایت افتاده   

و ترکت نمی کند.

 

"فرنگیس شنتیا"

 

از مجموعه در دست چاپ: اوی من


دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 10:55 ب.ظ

برای خواندن خواب های تو آمده ام

من از راهی دور

برای خواندنِ خواب های تو آمده ام،

من از راهی دور

برای گفتن از گریه های خویش.

... راهی نیست،

در دست افشانیِ حروف

باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،

من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم.

من

مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،

خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه.

من

بارانِ بریده ام به وقتِ دی،

گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه.

به من بگو

در این برهوتِ بی خواب و طی،

مگر من چه کرده ام

که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟...!


"سیدعلی صالحی"


از کتاب: ما نباید بمیریم، رؤیاها بی‌مادر می‌شوند


دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1395 ساعت 10:41 ب.ظ

چه سال پرباران غریبی

قطره قطره

باران می نویسد :گل

نم به نم

دو دیده ی من می نویسد: تو

چه سال پر باران غریبی

چه اندوه دست و دلبازی

که این گونه

سنگ به سنگ

سرم را می شکند، شکوفه می کند

و برگ به برگ

سرانگشتان مرده ام را می تاسد

سیاه می کند

و خود همچون گیاهکی بی پناه

به باد سپرده می شوم

تا در زمهریر ذهن تو زندگی کنم

زاده شوم.


"شیرکو بی کس"


برچسب‌ها: اشعار شیرکو بی کس
<< 1 2 3 4 5 ... 154 >>