X
تبلیغات
شیکسون

در کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 28 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:34 ق.ظ

وقتی که تمام مردم شهر...

 

 

  


ادامه مطلب
یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:18 ق.ظ

بدترین اتفاق

همیشه کسانی هستند
که در نهایت دلتنگی
نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد...

"ایلهان برک"

برچسب‌ها: اشعار ایلهان برک
یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:17 ق.ظ

عاشقم!

عاشقم!
اهل همین کوچه ی بن بست کناری
که تو از پنجره اش پای به قلب منِ دیوانه نهادی

تو کجا؟ کوچه کجا؟ پنجره ی باز کجا؟
من کجا؟ عشق کجا؟ طاقتِ آغاز کجا؟
تو به لبخند و نگاهی
منِ دلداده به آهی

بنشستیم
تو در قلب و
منِ خسته به راهی
گُنه از کیست؟
از آن پنجره ی باز؟
از آن لحظه ی آغاز؟
از آن چشمِ گنه کار؟
از آن لحظه ی دیدار؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت

همه بر دوش بگیرم

جای آن یک شب مهتاب

تو را تنگ در آغوش بگیرم.

"رحمان نصر اصفهانی"

یکشنبه 27 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:15 ق.ظ

مرده شوها چه می دانند

مرده شوها چه می دانند
لب های من چقدر قشنگ دوستت دارم را
با چهار هجای کشیده ادا می کردند
و انگشتانم هنگام نوشتن از تو
چگونه لای سطرها ریشه می دادند.

چه می دانند
گونه هایم چگونه عطر بوسه های تو را
در توحش گل های سرخ پنهان می کردند
و موهایم میان انگشتان تو
چگونه باد ها را به مسیر های تازه می بردند.

تو اما می دانی
بهتر از همه می دانی
موهای من چقدر مشکی تر و بلند تر بودند
وقتی انگشتانت را
لای موهای کسی از یاد ببری
و "یادش بخیر"
سهم کوچکم از شبانه هایت می شود.

 

 "لیلا کردبچه"

 

از کتاب: صدایم را از پرنده های مرده پس بگیر / نشر فصل پنجم / 1393

شنبه 26 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:09 ق.ظ

آغوشی که از دست داده ام

به فکر همه چیز هستند

الا آغوشی که من از دست داده ام

به فکر حقوق بشر

به فکر زندان های دور

حتی بمب های هسته ای

اما کسی به فکر آغوشی که رفت نیست

تمام متکلمین جهان

تمام کشیش های واتیکان

همه علمای مسلمان

خاخام های یهود

موبدان زرتشت

هندوها

بودیست ها

همه و همه

به فکر معصیت های انسان هستند

به فکر زیبایی خدا هستند

به فکر گناهان بشر

هیئت جهنم

هیبت شیطان

شکل عزرائیل

اما کسی به فکر من نیست

به فکر آغوشی که از من دور شده است

 

"انسی الحاج"

ترجمه: بابک شاکر

شنبه 26 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 09:07 ق.ظ

اتفاق تازه ی منی

اتفاقِ تازه ی منی
خدا هم اگر خواست نیفتی
بیفت!

 

"رضا کاظمی"

برچسب‌ها: اشعار رضا کاظمی
شنبه 26 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:50 ق.ظ

ببخش خودت را

ببخش خودت را
برایِ تمامِ راه های نرفته
برایِ تمامِ بی راه های رفته
ببخش،
بگذار احساست
قدری هوایی بخورد ...
گاهی بدترین اتفاق ها
هدیه ی زمانه و روزگارند
تنها کافیست خودمان باشیم!
که خود را برای تمامی ِ این بی راه ِ رفتنمان ببخشیم
و به خودمان بیاییم
تا خدا تمامی ِ درهایی که به خیال ِ باطلمان بسته را به رویمان باز کند.
خطاهایت را بشناس
آنها را پذیرا باش
و تنها بین ِ خودت و خدایت نگهشان دار
این دنیا نامحرم بددل
نامحرم نامروت زیاد دارد!
تا دست خدا هست؛ تا مهربانی‌اش بی انتهاست
تا می گویی خدایا ببخش
به دورت می گردد و می بوستت و می گوید جانم چه کرده ای مگر؟
دیگر تو را چه نیاز به آدم‌ها؟
تنها خودت باش و
زیبا بمان و

بگذار با دیدنت
هر رهگذر ِ ناامیدی
لبخندی بزند
رو به آسمان
و زیرِ لب بگوید:
هنوز هم می شود از نو شروع کرد ... !

"عادل دانتیسم"

---------------------------------------------------

 

+ البته با حرف و حدیث هایی که برای آقای دانتیسم شده، دیگه شاید این شعر زیبا برای آقای عادل دانتیسم باشد. شاید...!

چهارشنبه 23 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:27 ق.ظ

کنار لب های تو

کنار لب های تو

ملکوت را به آغوشم دعوت کردم

به اندامم سوگند

به گیسوان بلندم

به لب های خونینم

به دستهایم سوگند

وقتی تو را در آغوش کشیدم

شیطان را فریب دادم

شیطانی که مقابل عریانی ام سجده کرد

و دیگر شیطان مقرب شد در این درگاه

به آغوشم بیا

این جا حریم امن یک هم آمیزی همیشگی ست

می خواهم با صدای خودت بخوانی

خودت را به آغوش من

 

"جمانه حداد"

ترجمه: بابک شاکر

چهارشنبه 23 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:26 ق.ظ

امشب دوباره آمده ام

امشب دوباره آمده ام
که به خواب های مشترکمان فکر کنیم
و از روزهای نیامده حرف بزنیم
من از تور سفیدی بگویم
که زیبایی ات را مشبک می کند
و دسته گلی که به دست های تو می آید
و تو از ماشین هایی که پا به پای مان
شهر را دور افتخار می زنند
بیا تا این خواب تمام نشده
ژست های کلیشه ای بگیریم
و به مردی لبخند بزنیم
که خاطراتمان را قاب می کند ...

 

"یزدان تورانی"


منبع وبلاگ آقای تورانی:

http://baharbanafsh85.persianblog.ir/

-------------------------------------------------


درباره شاعر:

یزدان تورانی، متولد ۲۰ مهر ۱۳۶۴ ، تهران

فارغ التحصیل رشته مهندسی الکترونیک

مجموعه های چاپ شده:

"دیوارها کوتاه نیامدند" / انتشارات هزاره ی ققنوس / 1392

وبلاگ: http://baharbanafsh85.persianblog.ir/

صفحه فیس بوک: yazdan.tourani


------------------------------------------------------------------


بعد نوشت:

این شعر رو آقای عادل دانتیسم در صفحه فیس بوک "دست نوشته های عادل دانتیسم" در تاریخ سال 2013، به نام خودشون ثبت کردن. اما همین شعر در وبلاگ آقای تورانی در تارخ 1388 ثبت شده است. یعنی اینکه شاعر این شعر زیبا آقای تورانی هستند نه آقای عادل دانتیسم. چرا و به چه علت هنوز نمی دانم!!؟؟ شاید حق با دوستانی باشد که معتقدند آقای دانتیسم از اشعار دیگران کپی برداری میکنند!

با سپاس از دوست خوبم "زیرِ چترِ واژه ها..." برای اطلاع رسانی نام شاعر
چهارشنبه 23 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:23 ق.ظ

نام تو را نمی ­دانم

وقتی که کوه ها

آوار می شوند

نام تو را نمی دانم

ورنه با آهوان دامنه می گویم

تا حرز رستگاری شان باشی

نام تو را

حتی به کوه می گویم

تا کوه پر درآرد و پرنده شود

£

نام تو را نمی دانم

تنها نه من که هیچ

هیچ کسی نام تو را نمی داند

غیر از من مثالی من

که گاه گاه با مرکب شهابش

آفاق خواب های مرا می پیماید

افسوس!

من چرا

به خواب خویش نمی آیم؟

تا کوه پر درآرد و پرنده شود

و پر زنان، عروج کند

تا اوج

£

نام تو را نمی دانم

اما می دانم

که نامت از کلام رهایی مشتق است

و ریشه اش

به معنی وسیع شکفتن

در سال های گل بر می گردد

و با کلید آبی زیبایی

تفسیر می شود

نام تو را نمی دانم

آری

اما می دانم

گل ها اگر که نام تو را می دانستند

نسل بهار از این سان

رو سوی انقراض نمی رفت.

 

"حسین منزوی"

 

برگرفته از وبلاگ:

http://hosseinmonzavi.blogfa.com

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:22 ق.ظ

اتفاق عاشقانه

می خواهم با همین قلب ناقص

دوست بدارم

زندگی کنم

و این بار مراقبم 

از هر اتفاق عاشقانه ای که بیفتد

عکس بردارم...

 

"منیره حسینی"

 

برگرفته از وبلاگ:

http://royaymah.blogfa.com/

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:18 ق.ظ

خاطرات مشترک

می دانی؟
پایِ دلدادگی که می رسد
باید بگویی
هرچه بادا باد
و پایِ تمامِ خواستنت بایستی
باید گوش و چمشت را ببندی
و تنها "او "دیدنی شود ..
باید آنقدر مردانه پایِ دوستت دارم گفتن هایت بایستی
که هیچ‌کس نفهمد
پشتِ این همه یک دندگی
یک دختر است با تمام ظرافت هایِ زنانه اش ..
باید آنقدر عاشقانه چشم بدوزی
که هیچ‌کس نفهمد
پشتِ این نگاهِ مهربان یک مرد است
با تمام سر سختی هایش
وقتی"ما" می شوید
کوه شوید
پشتِ هم
پا به پایِ هم ..
و نگذارید هر بی سر و پایی
خاطرِ خاطرخواهیتان را
در هم بریزد ..

حالا همه ی این ها را گفتم
تا رو به رویِ چشمانِ همه
بگویم
من پایِ دلدادگی ام ایستاده ام
پایِ آغوشِ نیامده ات
پایِ بغض ها و خستگی هایت
من پایِ
"تو"
ایستاده ام ..

"عادل دانتیسم"

(فیس بوک: Ad Del Dantism)

------------------------------------------------------------


پی نوشت:

ظاهرا بین خانم انسیه (پست قبل) و آقای عادل دانتیسم دعوایی وجود داره به این مضمون که خانم انسیه مدعی اند که آقای دانتسیم اشعار ایشون رو دزدی ادبی نموده و به نام خودشان منتشر می نمایند! حقیقت چیست من خودم هنوز نمی دونم و وقت هم نکردم که بیشتر تحقیق کنم. اما اگر واقعا اینطور باشه واقعا جای تاسف داره! یکی از معتبرترین مدارک، تاریخ انتشار اشعار در صفحه فیس بوک هست. یعنی شعری رو  که سرش دعواست، هر کس که زودتر منتشر کرده باشه قائدتا آن شعر متعلق به اوست و نفر مقابل کپی کرده. من کمی صفحات خانم انسیه (انسی-نوشت) رو بررسی کردم اما تا اینجای کار شعر مشترکی پیدا نکردم.

اگر از دوستان کسی در این مورد اطلاع و یا مدرکی دارند ممنون میشم که اطلاع رسانی کنند. سپاس


سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:01 ق.ظ

دوست داشتنت...

دوست داشتنت چمدان‌یست
در دستانِ بلاتکلیف ترین مسافر
که راهی اش می کنند
بی آنکه بداند کجا
بداند کِی
نه شماره ی پروازی
نه بلیطِ قطاری
او می ماند و چمدان
و تماشایِ هرروزه ی مسافرانی که
با لبخند
با اشک
از هم جدا می شوند
به هم می رسند
و او
نه می داند باید گریه کند
نه می داند باید بخندد
دوست داشتنت چمدانیست
که نه می توانم بازش کنم
نه می توانم رهایش کنم
نه می توانم به مقصدی بروم
شاید باید فراموشی بگیرم
چمدان را جایی جای بگذارم
اولین بلیط را خریداری کنم
و دور شوم
و هرکه از من پرسید
چمدان به همراه ندارید ؟
بگویم
به گمانم در ایستگاه جای گذاشتم
بگویند
می خواهید خبر بدهید پیدایش کنند ؟
بگویم
اگر برایِ من باشد
پیدایم می کند
دوست داشتنت چمدانیست
که با همه ی فراموشی هم باز
به گمانم به پایِ روزی آمدنش
خواهم نشست.

"شعر از خانم انسیه ..."

(فیس بوک: انسی-نوشت) 

یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:25 ب.ظ

پیراهن حریرِ مادربزرگ

من هرشب به اشتیاقِ تو  

پیراهنِ سفیدِ حریرِ مادربزرگ را می پوشم

همان که همیشه وقتی با پدربزرگ قهر می کرد

با یک سنجاقِ گل رویِ سر

تنش می کرد

و منتظر می نشست تا پدربزرگ از حجره بیاید

خودم را هزار بار در آینه نگاه می کنم

لبخند می زنم

و در دل تمامِ قندهایِ نخورده را آب می کنم

من هرروز غذاهایِ تازه یاد می گیرم

چای دارچین را به چاشنی هایِ دیگر امتحان می کنم

شعر می گویم

آواز می خوانم

به خیاطِ محل پارچه می دهم تا برایم پیراهن هایِ رنگ به رنگ بدوزد

و هرروز در گوشِ آسمان می گویم به تو خبر برساند که

دوستـت دارم . .

من زنی دیوانه ام که با فکرِ تو

در خانه ی مشترکِ خیالی با تو

آنقدر عاشقانه دارم با تو زندگی می کنم

که همسایه ها خیال برشان داشته

که تو شب ها به خانه می آیی

صبح ها زود می روی

و من از حسادتِ زیاد

نمی خواهم رویِ تو را حتی ماه هم ببیند

چه برسد همسایه ی دیوار به دیوارمان

من هرشب به اشتیاقِ تو

پیراهنِ حریرِ مادربزرگ را می پوشم

سر رویِ زانوهایم می گذارم

و برایِ تو لالایی می خوانم

تا مبادا کسی قبل از من

جز من

تو را به خواب ببرد. 

"شعر از خانم انسیه ..."

(فیس بوک: انسی-نوشت)  

-----------------------------------------------------------------  

 + عید سعید غدیر بر همه دوستان نازنینم مبارک! 

 

برچسب‌ها: انسی نوشت
یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:30 ب.ظ

با اینکه مست بودم...

با اینکه مست بودم

با اینکه تمام شهر را رقصیده بودم

باز هم با نوای تو شور گرفتم

پرواز کردم

و تمام عاشقان جهان را بیدار کردم

کنار خدا ایستادم

بالای بالا

تمام قدیسان جهان را مست کردم

مست چشم های تو

و رقصاندم

و رقصیدم

و باز بالا رفتم

آنجا که خدا نبود

و آنجا فقط تو بودی

و من بودم …. 

"ندی انسی الحاج"

ترجمه: بابک شاکر

یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:25 ب.ظ

در سنبلش آویختم از روی نیاز

در سنبلش آویختم از روی نیاز

گفتم من سودازده را کار بساز

گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار  

در عیش خوش​آویز نه در عمر دراز 

 

"حضرت حافظ" 

------------------------------------------------ 

 

+ 20 مهر ماه، روز بزرگداشت حافظ شیرازی، شاعر نامدار ایران زمین گرامی باد.

شنبه 19 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:32 ق.ظ

کشتی کاغذی

با نامه های کاغذی ام

کشتی می سازم

ده ها کشتی بادبانی کوچک !

رهایشان می کنم

به همان رودی که می رود

به سمت خانه ی تو !

فقط ترسم از این است

پیش از آنکه نامه هایم را بخوانی

کشتی هایم غرق شوند !

 

 "دیهور انتهورا "

از کتاب: روح من پر کشید

 

برگرفته از وبلاگ:

http://nezhlaoketab.blogfa.com

شنبه 19 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:30 ق.ظ

مکالمه غیر حضوری

هیچ زنی را، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به یک باره عاشق مردی شود. زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه می زنند. اما امان از وقتی که زنی، در وجود مردش ریشه بدواند. این جور عشق های یک زن را، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد. حالا می خواهد تبر زمان باشد، یا حتی تبر مرگ... اما چرا... همیشه یک استثنا وجود دارد. و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست...

 

"علیرضا اسفندیاری‏"
از کتاب: مکالمه ی غیر حضوری

شنبه 19 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:29 ق.ظ

می خواهم ببوسمت

می خواهم ببوسمت

اگر این شعر های شعله ورم دهانی بگذارند

می خواهم دستت را بگیرم

اگر که دست دهد این دست این قلم

دستی بگذارند

اینان به نوشتن از تو چنان معتادند

که مجسمه ها به سنگ

و سربازان

به خیالات پیروزی...

 

"محمد شمس لنگرودی"

18 دی 1387

 

از کتاب: حکایت دریاست زندگی (گزینه اشعار)

چهارشنبه 16 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:47 ق.ظ

می خواهم گم شوم در آغوشت

ای کاش روح من شبیه به رنگ پیراهن تو بود
برهنه به سوی تو باز می آمدم
بر صخره ای می نشستم در کرانۀ دریا
همچو انسان ِ آغازین
جامی شراب می نوشیدم و

عطر گیسوان تو را می بلعیدم
تنهای هایم را
می یافتی
همانگونه که در رویاهایت دیده بودی!
من همه چیز را به فراموشی سپرده ام

...
می خواهم گم شوم در آغوشت.

"دیهور انتهورا"

<< 1 2 3 4 5 ... 82 >>