? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
نماشا

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 07:09 ق.ظ

سه شعر کوتاه از حسین غلامی خواه

1)

آتشت را
تنها
خاکستر شدنم
خاموش می کند.

 

2)
کجای زندگی تیر خورده ایم
که تنها مرگ
پایان درد ماست؟

3)
هر غروب
می آید و مرا در آغوش می گیرد
تنها
"
تاریکی" ست که مرا خوب می فهمد.

"حسین غلامی خواه"

سه‌شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 07:07 ق.ظ

حکایت رفاقت من با تو

حکایت رفاقت من با تو
حکایت "قهوه" ایست که امروز با یاد تو تلخ تلخ نوشیدم ...
که با هر جرعه بسیار اندیشیدم...
که این طعم را دوست دارم یا نه؟
و آنقدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن...
که انتظار تمام شدنش را نداشتم...
تمام که شد فهمیدم .. باز هم قهوه می خوام...
حتی تلخ تلخ!

 

"ناشناس"

دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 01:32 ب.ظ

می روی ﻭ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﺩ

می روی

ﻭ ﺗﺎ ﺻﺒﺢ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﻣﻲ ﺑﺎﺭﺩ

ﺑﻲ ﺍٓﻧﻜﻪ ﺣﺘﻲ

ﻳﻚ ﻭﺟﺐ ﺍﺯ ﺧﻴﺎﺑﺎﻥ ﺧﻴﺲ ﺷﻮﺩ!

ﻭ ﺍﻳﻦ

ﺍٓﻏﺎﺯ ﺷﺎﻋﺮﺍﻧﮕﻲ ﺯﻧﻲ ست

ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﺶ

ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﻳﺶ آﺏ ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ...

 

"هانی محمدی"

--------------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

هر تنی شاید بتونه لذت بخش باشه

اما هر شونه ای عمرا بتونه آرامش بخش باشه.


 

برچسب‌ها: اشعار هانی محمدی
دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 09:45 ق.ظ

قانع

من به اینکه روبرویم می نشینی قانعم

روبرویم باشی و من را نبینی قانعم

 

زیر یک سقف و کنار تو چه رویایی! ولی

در کنارت روی یک تکه زمینی قانعم

 

گفته بودی من "همینم" یا بمان یا دل بکن

من به این جمله که می گویی"همینی" قانعم

 

دور باشی هم برای من کفایت می کند

بشنوم اینجا و در این سرزمینی قانعم

 

من نمی گویم که بنشین و فقط من را ببین

گوشه چشمی هم بیندازی ببینی قانعم.

 

"مرضیه فریدونی"

دوشنبه 2 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 09:44 ق.ظ

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت

چون آب به جویبار و چون باد به دشت

هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت

روزی که نیامده‌ست و روزی که گذشت.

 

"خیام"

یکشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 08:25 ق.ظ

در دنیا دو نابینا هست

در دنیا

دو نابینا هست

یکی تو

که عاشق شدنم را نمی بینی!

یکی من

که به جز تو کسی را نمی بینم!

"جوزف لنون"

برچسب‌ها: اشعار جوزف لنون
یکشنبه 1 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 07:49 ق.ظ

به احترامِ نگاهت ...

انگار من پشت میزِ کافه‌ای

در حال خواندن شعری بوده‌ام

و تو در آن سوی میز،

سر بر دستانت گذاشته گوش می‌کرده‌ای...

شِکر کدام شعر عاشقانه را به فنجانت بریزم،

که جور دربیاید با چای چشم های تو؟

معنای پنهان شده در گات‌های زرتشت

که زاینده‌رود از شانه‌ات می‌گذرد!

 تنها تو می‌توانی بزرگترین آرزوی مرا

در عکسی به کوچکیِ یک قوطی کبریت

خلاصه کنی!


وقتی گونه‌ات را بر ساعدت تکیه می‌دهی

باران از راست به چپ می‌بارد،

خورشید از چپ به راست طلوع می‌کند

و خطِ فارسی از پایین به بالا نوشته می‌شود...

و من گم می‌کنم دستِ چپ و راستم را

وقتی تو -در عکسی حتا -

کهرباهای دوگانه‌ی چشمانت را به من می‌دوزی!


می‌توانم به احترامِ نگاهت

نظمِ جهان را به هم بزنم!

بنویسم!

بالا

به

پایین

از

را

فارسی

می‌توانم

 

می‌توانم باران را وادار کنم افقی ببارد

و به خورشید فرمان دهم از چپ به راست طلوع کند

تا تو دوباره همه چیز را عادی ببینی!

همه چیز را به جز من

که دیوانه‌وار

در حال زیر و رو کردن جهانم برای تو

و هرگز به چشمت نمی‌آیم!

 

"یغما گلرویی"

از مجموعه: باران برای تو می بارد / پرتره پنج

شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:38 ق.ظ

پیراهن قرمز

تمام شعرهای جهان،

لب های قرمز زنان را سروده اند...

راستش را بخواهی

امروز، پیراهن قرمز یقه هفتی خریده ام

کارناوال جنگ براه خواهد افتاد!

و من،

می یابم ات.

 

"لیلا رنجبران"

(از دفتر این شعرها مجوز انتشار ندارند)

 

برگرفته از وبلاگ شاعر:

http://birdperfume.persianblog.ir/


شنبه 31 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:18 ق.ظ

بابا لنگ دراز عزیزم!

بابا لنگ دراز عزیزم!

تمام دلخوشی دنیای من به این است که ندانی و دوستت بدارم.

وقتی می فهمی و می دانی ام، چیزی درون دلم فرو می ریزد.

چیزی شبیه غرور.

بابا لنگ دراز عزیزم!

لطفا گاهی خودت را به نفهمیدن بزن و بگذار دوستت بدارم.

بعد از تو هیچ کس الفبای روح و خطوط قلبم را نخواهد خواند.

نمی گذارم ...

نمی خواهم ...

بابا لنگ دراز ِ من!

همین که هستی دوستت دارم

حتی سایه ات را که هرگز به آن نمی رسم .

 

"جین وبستر"

(برگرفته از رمان بابا لنگ دراز)


جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:16 ق.ظ

چقدر دلم برایت تنگ شده

یاد تو  ابری کوچک است
که چشم‌های مرا بارانی می‌کند
و نسیمی است
که از میان گیسوانم می‌گذرد
و من

چقدر دلم برایت تنگ شده...

برای صدایت
و نگاهت

که طعم عسل می‌دهد


تو می‌توانی خورشید را روبه‌روی آینه بنشانی
و آسمان را به زانو دربیاوری
تو می‌توانی
گل‌های سرخ را آشفته‌ی نگاه مهربانت کنی
و نسترن‌ها را آواره‌ی کوچه‌ی عاشقی
تو پرنده‌ای مهربانی
که بی‌پروا کوچ می‌کند و
ترانه‌ی رفتن می‌خواند و
زیر باران می‌رقصد
و مِهر مهربانش بر دل هر پروانه‌ای می‌نشیند.

این روزها
تمام دلتنگی‌هایم را
به‌جای تو به آغوش می‌کشم
وقتی که جای تو میان بازوانم خالی ست
و من
چقدر دلم برایت تنگ شده...

"شهره روحبانی"


برگرفته از وبلاگ شاعر:

http://shohrehroohbani.blog.ir

جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:27 ق.ظ

تو باید همان پنجره ی بدون قاب باشی

من را مثل تاریکی
در چمدان کوچک ات جا بده
یا مثل تکه ای از روشنایی
بگذار گلوبندت باشم
من را 
مثل شعری کوتاه
با باغ های میوه و ذره های چرخان نور
در دهانت آب کن
تو  باید
همان پنجره ی بدون قاب باشی
که اصالتش به خورشید می رسد.

"فرناز خان احمدی"

چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:55 ق.ظ

گاهی دلم می خواهد بگریزم

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس می کنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم... بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم، کجا بروم؟

"سید علی صالحی"

چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:50 ق.ظ

تو مرا به عصر حجر برمی گردانی

تو مرا به عصر حجر برمی گردانی

زمانی که آدم

چای را

با خنده حوا شیرین می کرد.

 

"احسان پرسا"

 

برچسب‌ها: اشعار احسان پرسا
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:34 ق.ظ

جز نقش تو در نظر نیامد ما را

جز نقش تو در نظر نیامد ما را

جز کوی تو رهگذر نیامد ما را

خواب ارچه خوش آمد همه را در عهدت

حقا که به چشم در نیامد ما را


"حافظ"

برچسب‌ها: اشعار حافظ
سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:41 ق.ظ

عطر نارنج!

آخرین بار
که داشتی تنت را
به من شیرفهم می‌کردی
فهمیدم پرواز
دست‌نیافتنی نیست
پرنده‌ام را بغل کردم
و در عطر نارنج‌هات
شناور شدم.

"عباس معروفی"

-----------------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

گاهی با دویدن برای رسیدن به کسی،

نفسی برای ماندن در کنار او نخواهی داشت!

پس با کسی بمان

که نصف راه را به سمتت دویده باشد...

سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:26 ق.ظ

گناهانم را دوست دارم!

گناهانم را دوست دارم!

بیشتر از تمام کار های خوبی که کرده ام،

می دانی چرا؟

آنها واقعی ترین انتخاب های من هستند.

 

"سید علی صالحی"

سه‌شنبه 27 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:21 ق.ظ

سعی‌ کن آنقدر کامل باشی‌

سعی‌ کن آنقدر کامل باشی‌

که بزرگترین تنبیه تو برای دیگران،

گرفتن خودت از آنها باشد.

 

"پائولو کوئلیو"

 

 

 

دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:07 ق.ظ

خدا آن روز 

لبخند را به صورتت نقاشی کرد

و تو را به زمین فرستاد

دست هایت 

کم کم بوی پونه و بابونه گرفت

و نفست 

عطر تمام شعرهای جهان را...

تو از سیاره ای به نام "بهشت" آمدی...

هر بار دلت می گیرد

به قله های بلند می روی

تا کمی با خدا درد دل کنی

سبک که شدی 

پرواز می کنی به سوی شهر

شهر، پر می شود 

از عطر شعر و پونه و بابونه و خدا...

خدا پیامبرانی دارد

که کتابشان "عشق" است

و من چیزی جز "عشق"

در کلامت ندیده ام.

 

"محسن حسیخانی"

 

پ.ن: سپاس محسن عزیز. مهرت ماندگار


دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 02:01 ق.ظ

گل قشنگم ...

تو لیلی نیستی
من اما
مجنون حرف هات می شوم
دیوانه ی دست هات
مبهوت خنده هات
گل قشنگم
شیرین نیستی
ولی من
صخره های شب را
آنقدر می تراشم
تا خورشیدم طلوع کند
و تو
در آغوشم بخندی.

"عباس معروفی"



دوشنبه 26 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:08 ق.ظ

حسادت

من حسادت می کنم حتی به تنها بودنت

من به فرد رو به رویی، لحظه ی خندیدنت


من به بارانی که با لذت نگاهش می کنی
یا نسیمی که رها می چرخد اطراف تنت ...

من حسادت می کنم حتی به دست گرم آن،

شال خوشرنگی که می پیچد به دور گردنت


وقتی انگشتان تو در گیسوانت می دود
من به رد مانده از اینجور سامان دادنت ...

اینکه چیزی نیست ، گاهی دل حسادت کرده به

عطر پاشیده از آغوش تو بر پیراهنت


هیچکس ای کاش در دنیا به تو حسی نداشت
من حسادت می کنم حتی به قلب دشمنت

کاش هرکس غیر من، ای کاش حتی آینه

پلک هایش روی هم می رفت وقت دیدنت.


"الهام نظری"


برگرفته از وبلاگ شاعر: http://elhamnazari.blog.ir

برچسب‌ها: اشعار الهام نظری
<< 1 2 3 4 5 ... 103 >>