? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
شیکسون

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

چهارشنبه 3 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 06:57 ق.ظ

آخرین جرعه‌ی این جام

همه می‌پرسند:
«_چیست در زمزمه‌ی مبهم آب؟
چیست در همهمه‌ی دلکش برگ؟
چیست در بازی آن ابر سپید،
روی این آبی آرام بلند،
که ترا می‌برد اینگونه به ژرفای خیال
چیست در خلوت خاموش کبوترها؟
چیست در کوشش بی‌حاصل موج؟
چیست در خنده‌ی جام؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می ‌نگری!؟»

- نه به ابر،
- نه به آب،
نه به برگ
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این خلوت خاموش کبوترها،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام
من به این جمله نمی‌اندیشم.

من، مناجات درختان را، هنگام سحر
رقص عطر گل یخ را با باد
نفس پاک شقایق را در سینه‌ی کوه
صحبت چلچله‌ها را با صبح
نبض پاینده‌ی هستی را در گندم‌زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه‌ی گل
همه را می‌شنوم
می‌بینم
من به این جمله نمی‌اندیشم!

به تو می‌اندیشم
ای سراپا همه خوبی،
تک و تنها به تو می‌اندیشم.
همه وقت
همه جا
من به هر حال که باشم به تو می‌اندیشم.
تو بدان این را، تنها تو بدان
تو بیا
تو بمان با من، تنها تو بمان
جای مهتاب به تاریکی شب‌ها تو بتاب
من فدای تو به جای همه گل‌ها تو بخند.
اینک این من که به پای تو درافتادم باز
ریسمانی کن از آن موی دراز،
تو بگیر،
تو ببند!

تو بخواه
پاسخ چلچله‌ها را، تو بگو
قصه‌ی ابر هوا را، تو بخوان
تو بمان با من، تنها تو بمان
در رگ ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه‌ی جانم باقی‌ست
آخرین جرعه‌ی این جام تهی را تو بنوش!

"فریدون مشیری"
سه‌شنبه 2 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 07:34 ق.ظ

نخستین نگاه تو

کوه

با نخستین سنگ‌ها آغاز می‌شود

و انسان با نخستین درد

در من زندانیِ ستم‌گری بود

که به آوازِ زنجیر-اش خو نمی‌کرد

من با نخستین نگاه تو آغاز شدم...

 

"احمد شاملو"

-------------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

برای تو، برای چشم‌هایت

برای من، برای دردهایم

برای ما

برای این همه تنهایی..

ای کاش خدا کاری کند...

سه‌شنبه 2 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 07:23 ق.ظ

نامه احمد شاملو به آیدا

آیدا نازنین خوب خودم!

ساعت چهار یا چهار و نیم است. هوا دارد شیری رنگ می‌شود. خوابم گرفته است اما به علت گرفتاری های فوق العاده ای که دارم نمی توانم بخوابم. باید «کار» کنم. کاری که متاسفانه برای خوشبختی من و تو نیست. برای آن است که دیگر ـ به قول خودت ـ چیزی از احمد برای تو باقی نگذارند.

اما … بگذار باشد. اینها هم تمام می‌شود. بالاخره «فردا» مال ما است. مال من و تو با هم. مال آیدا و احمد با هم …

بالاخره خواهد آمد، آن شب هایی که تا صبح در کنار تو بیدار بمانم، سرت را روی سینه ام بگذارم و به تو بگویم که در کنارت چه قدر خوشبخت هستم.

چه قدر تو را دوست دارم! چه قدر به نفس تو در کنارم احتیاج دارم! چه قدر حرف دارم که با تو بگویم! اما افسوس! همه حرف های ما این شده است که تو به من بگویی: «امروز خسته هستی» یا «چه عجب که امروز شادی!» و من به تو بگویم که:‌ «دیگر کی می‌توانم ببینمت؟» و یا من بگویم: «دیوانه ی زنجیری حالا چند دقیقه ی دیگر هم بنشین!».

و همین! ، همین و همین!

تمام آن حرف ها شعرها و سرودهایی که در روح من زبانه می‌کشد تبدیل به همین حرف ها و دیدارهای مضحکی شده که مرا به وحشت می‌اندازد. وحشت از اینکه رفته رفته تو از این دیدارها و حرف ها و سرانجام از عشقی که محیط خودش را پیدا نمی‌کند تا پر و بالی بزند گرفتار نفرت و کسالت و اندوه بشوی.

این موقع شب -یا بهتر بگویم سحر- از تصور چنین فاجعه ئی به خود لرزیدم. کارم را کنار گذاشتم که این چند سطر را برایت بنویسم:

آیدای من!

 این پرنده، در این قفس تنگ نمی‌خواند. اگر می بینی خفه و لال و خاموش است،‌ به این جهت است…

بگذار فضا و محیط خودش را پیدا کند تا ببینی چه گونه در تاریک ترین شب ها آفتابی ترین روزها را خواهد سرود.

به من بنویس تا هردم و هرلحظه بتوانم آن را بشنوم.

به من بنویس تا یقین داشته باشم که تو هم مثل من در انتظار آن شب های سفیدی.

به من بنویس که می‌دانی این سکوت و ابتذال زائیده ی زندگی در این زندانی است که مال ما نیست.

که خانه ی ما نیست. که شایسته ی ما نیست.

به من بنویس که تو هم در انتظار سحری هستی که پرنده ی عشق ما در آن آواز خواهد خواند.

 

«احمد تو»

29 شهریور  1342

سه‌شنبه 2 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 07:00 ق.ظ

شازده کوچولو 6


روباه گفت: خدا نگهدار!

و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با چشم دل نمی توان خوب دید..

آنچه اصل است از دیده پنهان است..

ارزش گل ِ تو به قدر عمری است که به پاش صرف کرده ای!

 

"آنتوان دوسنت اگزوپری"

دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 08:37 ق.ظ

رفتنت فاجعه نیست

اشتباه نکن

رفتنت فاجعه نیست برایم

من ایستاده می میرم،

چون بیدهای مجنون...!

 

"نزار قبانی"

---------------------------------------------

 

دفتر عشق:

نگاهت را گره بزن

به هر لحظه من

حس امنیت می گیرم

وقتی تو درگیر منی...

"ناشناس"

دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 08:22 ق.ظ

آرامش یعنی...


برچسب‌ها: آرامش یعنی...
دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 08:06 ق.ظ

در عشق توام نصیحت و پند چه سود

در عشق توام نصیحت و پند چه سود
ذهرآب چشیده ام مرا قند چه سود

گویند مرا که بند بر پاش نهید
دیوانه دل است، پام بر بند چه سود

 

"مولانا"

برچسب‌ها: اشعار مولوی
دوشنبه 1 تیر‌ماه سال 1394 ساعت 07:07 ق.ظ

حالم را نپرس

حالم را نپرس

نگذار دروغ بگویم خوبم

خیالت راحت می شود

و من تنهاتر می شوم

کمی نگران من باش

نگرانی تو

حال مرا خوب می کند.

 

"فاروق مظلومی"

از مجموعه: تنهایی

یکشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:25 ق.ظ

دهانم پر از دوست داشتنت بود

شعری جدید از محسن حسینخانی:


دهانم

پر از دوست داشتنت بود

لب نزدم

تا خودت را

زیر درخت زندگی ام برسانی

من

پرنده ای منتظر بودم

که سال های سال

نوت آوازش را

به نوکش گرفت.

 

"محسن حسینخانی"

-----------------------------------------------------


دفتر عشق:

آغوشت را تنگ تر کن

حسادت می کنم

حتی به هوایی که میان من و توست

آغوشت را تنگ تر کن...

بی مرز می خواهمت...

"ناشناس"

یکشنبه 31 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 12:18 ق.ظ

عشق تو را من اختراع کردم

عشق تو را من اختراع کردم

تا در زیر باران بدون چتر نباشم

پیام های دروغین

از عشق تو برای خودم فرستادم!

عشق تو را اختراع کردم

چونان کسی که در تاریکی

تنها می خواند، تا نترسد!

 

"غاده السمان"

شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:38 ق.ظ

وقتی میروی

وقتی میروی..

حواست باشد

حتما خدانگهدار بگویی!
تا خدا حواسش را بیشتر به من بدهد
آخر می دانی

خدا به هوای تو مرا رها کرده است...!


"ناشناس"

------------------------------------------------


دفتر عشق:

دلم..

یک عالمه تنهایی می خواهد

با یک عالمه تو..

و تمام گوشه کنارهای آغوشت

همین...

برچسب‌ها: دفتر عشق
شنبه 30 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:34 ق.ظ

این بار که به دنیا آمدم

شعر و شاعری را بی خیال
این بار که به دنیا آمدم ...
گره ی روسری ات می شوم
من هی ...
و به هر بهانه ای
خودم را وا می کنم از سرت
و تو محکمتر از قبل ...

گره ام میزنی پیش خودت.


"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
جمعه 29 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:49 ق.ظ

کاش خیاطِ بهتری بودی

کاش خیاطِ بهتری بودی
 این تنهایی
 به تنم زار میزند
 و جیب هایش
 بزرگ تر از آن است
 که با دست هایِ من پر شود
 باید از فردا
 کمی بیشتر

 غصه بخورم...!


"سمانه سوادی"

-------------------------------------------------


دفتر عشق:

دلتنگی های من تمام نمی شود

همین که فکر می کنم

من و تو

دو نفریم

دلتنگ تر می شوم برای تو ...!

"ناشناس"

جمعه 29 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:47 ق.ظ

باید می گذاشتی عاشقت بمانم

باید می گذاشتی عاشقت بمانم
عشق چیزی نیست
که هر دقیقه
هر روز، اتفاق بیفتد
اگر افتاد
باید دو دستی چسبیدش
باید می گذاشتی دو دستی بچسبم
به قایق هایی که نجاتمان می دادند
به رویاهایم
به عشق
زندگی اقیانوس دیوانه ای ست...

"مهدیه لطیفی"

سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:24 ق.ظ

پروانه های روش

از این آتشی که می سوزانَدم نمی توانم فرار کنم
هر بار که صدای تو می آید آتش می گیرم
و تمام درها به رویم بسته می شود
نگاه که می کنم می فهمم هیچ کدام

از پنجره های خانه پنجره نبوده اند
و آن حیاط بزرگی که هرشب

در آن می دویدم به سمت تو
تا گل های توی مشتت را روی دامنم بپاشی ...
همان نقاشی قدیمی ست که سالها پیش
زیر باران رنگ هایش به هم ریخت
یادت هست؟
من همان دخترکی بودم که لابه لای پیراهنت
دنبال پروانه های روشن می گشتم
همان خاتون چشم به راهی
که روی پله ها می نشست
و از خوشبختی بی انتهایش با کسی نمی گفت ..

از اینکه می توانست
هر شب با چراغی در کوچه ها دنبالت بیاید
و آن روسری قرمزی که هر بار گره اش را
خودت باز می کردی ...

"فرناز خان احمدی"

سه‌شنبه 26 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:47 ق.ظ

آرامش یعنی...


دوشنبه 25 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:54 ب.ظ

خیانت

آدم احمق

همیشه در فکر مواظبت از عشقش است

تا مبادا به او خیانت کند

و آدم عاقل

آنقدر قلب معشوقش را از عشق لبریز می کند

که دیگر جایی برای پرسه زدن

آدمهای دیگر باقی نمی ماند.


"ناشناس"

برچسب‌ها: سخنان حکیمانه
یکشنبه 24 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:35 ب.ظ

عکس ماه


جمعه 22 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 04:24 ب.ظ

عزیز دل، سلام

عزیز دل، سلام.
روزهای بدون تو یکی پس از دیگری می گذرند و روزی نیست که من به تو فکر نکنم. هر روز خاطرات روزهای قشنگ با تو بودن را با خودم مرور می کنم.. چه شاد باشم و چه غمگین، یاد تو همیشه حالم را بهتر می کند. دیشب به رسم اینروزها -که پر از دلتنگی ست- خاطرات خوب با تو بودن را مرور می کردم.
خاطره اولین دیدارمان در آن عصر بهاری. به تمام دقایق و لحظاتی که دره حصارک را دو تایی طی می کردیم و تو بعدها همیشه بهم می گفتی که تو از قصد، این راه سخت رو انتخاب کردی! به آن غروب دل انگیز که برای اولین بار دست های مهربانت را در دست من گذاشتی و دست در دست هم جاده را طی می کردیم و من انگار قشنگ ترین حس دنیا را تجربه می کردم در بیاد ماندنی ترین غروب دنیا. بودن تو در کنارم برام مثل رویا بود چرا که تو خوب و خواستنی بودی و زیبا.
در تاریکی گرگ و میش هوا وقتی برای اولین بار تو را در آغوش گرفتم آرامش را با تمام وجودم حس کردم... و آغوشی که امن ترین آغوش دنیا شد برایم.. که تو، نه فقط آغوشت بلکه تمام وجودت سرشار از آرامش بود.
دلم برای خیلی روزها و خیلی دقایق تنگ شده. روزهای با تو بودن، روزها و ساعت های انتظار و بالاخره موعد قرار و دقایقی که چشم به کوچه می دوختم تا آمدن تو را از دور تماشا کنم. روزی که با تو آغاز می شد و صبحی که تو به آن نور می پاشیدی. می دانی، اصلا تو آمده بودی که به زندگی ام رنگ بپاشی...
دلم برای طبع شعرت تنگ است.. برای روزهایی که با صدای خودت برایم شعر می خواندی و شعرهایی که با صدای تو زیباتر می شدند.
بهترینم..
این روزها نیستی در کنارم اما در دنج ترین و قشنگ ترین گوشه قلبم خانه ای داری به وسعت تمام دنیا و به زلالی آب چشمه سارها.. تکرار نشدنی ترین خاطره خوب زندگی.. خوشبختی تو نهایت آرزوی من است.
دوستت دارم تا همیشه.


"ناشناس"

برچسب‌ها: عاشقانه‌ها
سه‌شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:01 ق.ظ

مرا فتح کن

تنها مرز میان ما

همین پیراهنی ست

که بر تن کرده ام.

مرا فتح کن...

این جغرافیا را تغییر بده!

 

"مهران پیرستانی"

<< 1 2 3 4 5 ... 97 >>