? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:25 ق.ظ

تماشای لبخندت آبروی من است

نگو که تنهایی ام را از بر می‌خوانی

یا شبم را از صبح می‌تکانی

نمی‌توانی...

تو دوری

مشکلی نیست

من همانم که برای دیدن لبخندت

دنیا را قلقلک می‌دهم

 بگذار جهان به من بخندد

تماشای لبخندت

آبروی من است...

آماده باش!

 

"چیستا یثربی"


یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:13 ق.ظ

من از لب‌های تو متولد شده‌ام

زندگی من از روزی آغاز شد

که تو را دیدم

و بازوانت

راه دهشتناک جنون را

بر من سد کرد

و تو سرزمینی را نشانم دادی

که در آن تنها بذر نیکی می‌پاشند.

تو از قلب پریشانی آمدی

تا تسکین دهی تب و دردم را

و من درختی بودم

که در جشن انگشتانت

می‌سوختم از اشتیاق

من از لب‌های تو متولد شده‌ام

و زندگی‌ام از تو آغاز می‌شود.

 

"لویی آراگون"

مترجم: سارا سمیعی


یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:09 ق.ظ

می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم!

بیا...

کمی نزدیک تر لطفا

می خواهم آرام در گوشت چیزی بگویم!

امشب

روی میز کارم

کنار عطر شب بو ها

برایت جا پهن می کنم

بیا دراز بکش و

موهایت را پهن کن روی شعرهایم تا ستاره باران شوند!

دستهایت را ببر زیر چانه ات و

با چشمهای خمار از خواب برایم بگو هنوز دوستم داری

تا این شعر که از روی چشمهایت نوشته ام...

بشود آیه ای برای ایمان آوردن به عشق!

 

"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:06 ق.ظ

کفش‌هایم خسته اند

کفش‌هایم خسته اند !
پاهایم اما، امیدوار
هنوز می‌شود
هزار پله را
برای رسیدن به" تو "
بالا آمد.

 

"هستی دارایی"


یکشنبه 23 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:04 ق.ظ

بعضی روزها عجیب بوی تو را می دهند

بعضی روزها عجیب بوی تو را می دهند

دلتنگی کنج خانه می نشیند

زل می زند به چشمانم

و یادت را بر سینه ام می فشارد ....

 

گوش کن

این صدای قلب من است

که بیقرار می کوبد

 

حالا باز هم نیا!

اما بگو

با عطر تو

که جاری‌ست در لحظه هایم چه کنم؟!

 

"سارا قبادی"


برچسب‌ها: اشعار سارا قبادی
شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 03:54 ب.ظ

نگاهی کن

دست می سایم به دستانت

به آن لطیف بی همتا

گیسو گشاده در باد

آن طره ای که عطرش در مشامم جاری‌ست

نگاه کن که چگونه میخکوب آن چشمان توام

چشم نه،

طعمه ی صیاد و شکارگاه عشق

تو چنان حل شدی در من که هیچ از من نیست

پای به سر، همه تو شدم

راستی تو مرا می بینی والا یار؟

اگر می دیدی حتم دارم ذوب می شدم در آتشفشان نگاهت

هنوز نفس میکشم

و مشتاق نگاه تو

چون آتشی زیر خروارها خاکستر از خاطره

و فریاد می زنم

نگاهی کن

بنگر

تا باز گر بگیرم و آتش زنم

هر چه هست غیر از تو

والا یار... نگاهی... .

 

"عارف اخوان"


برچسب‌ها: اشعار عارف اخوان
شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 03:48 ب.ظ

می ترسم نیایی ...

درد دارد

دیدن عکست وقتی نیستی

بویدن عطرت وقتی ندارمت

و دراز کشیدن در تختی

که هنوز بوی موهای تو را دارد

نیستی

و انگشتانم توان نوازش را

از دست داده اند

نیستی

و من یادم رفته است

امروز چند شنبه است

گاهی دلم را می تکانم

و از میان خرده ریزه هایش

خاطره ی کوچکی ویرانم می کند

می ترسم

به بهار نرسم

می ترسم نیایی

و نفس کشیدن از یادم برود.

 

"مجتبی رمضانی"


شنبه 22 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 01:20 ب.ظ

خیال تو ...

حواسم را هرکجا پرت می کنم،
خیال تو دستش را می گیرد
و در همان خیابان قدم می زنند!
سرم را گرم هرچیزی که می کنم،
هوای تو سردش می کند
و مدام به سرم می زند ...
و من هنوز نشسته ام کنار بخاری،
سرم را گرم می کنم،
نشسته ام و کوک های دلم را وا می کنم!
ولی، تنگ تر می شود!

ای لعنت به تو
با قهوه و کتاب، با موسیقی و شعر و بافتنی،
با قافیه و استعاره، بازی با کلمات،
با هیچ چییز،
حواسم پرت نمی شود.
دلم برای تو بیشتر،
دلم برای روزهای با تو،

بیشتر تنگ می شود...!

"
مونا پرستش"


برچسب‌ها: اشعار مونا پرستش
پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:36 ق.ظ

یک دریا غربت

من مانده ام با یک دریا غربت

افق تا افق فاصله وُ

جایت

که حتی یک لحظه هم خالی نیست

چشم دوخته ام

به انتظار آن اتفاق تماشایی وُ

تاب می آورم.

خدا را چه دیدی

شاید هم آمدی وُ

گره کور این دوست داشتنِ ناتمام را

با دست‌های تمامت باز کردی.

 

"ماندانا پیرزاده"

(بهار 95)

 

(برگرفته از صفحه فیسبوک شاعر)


پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:25 ق.ظ

شعری شبیه تو

مداد بوی چوب

کاغذ بوی خاک

و لحظه ها

بوی دلتنگی می دهند

واژه ها اما

مدام

عطر یاد تو را

روی دفترم می پاشند

و بی هیچ تمهیدی

شعری شبیه تو

از سرانگشتانم چکه می کند.

 

"ماندانا پیرزاده"

(بهار 95)


(برگرفته از صفحه فیسبوک شاعر)


پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:53 ق.ظ

از شعرهای کوچک من برای روح بزرگ تو:

 

می خواهم بروم

و سال ها

کنار خورشید دراز بکشم

می خواهم کسی نباشد

که بیدارم کند

کسی نباشد

که یادم بیاورد به خانه برگردم

و با نوک انگشت هایم

دیوارها را نوازش کنم

می خواهم بروم

چون تو را دوست دارم

و حس می کنم قلبم

هیچ کجای زمین جا نمی شود.

 

"فرناز خان احمدی"

 

+ تولدت مبارک خانم خان احمدی عزیز


پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:23 ق.ظ

تا چشم کار می‌کند تو را نمی‌بینم!

تا چشم کار می‌کند

تو را نمی‌بینم.

از نشان‌هایی که داده‌اند

باید همین دور و برها باشی

زیر همین گوشه از آسمان

که می‌تواند فیروزه‌ای باشد

جایی در رنگ‌های خلوت این شهر

در عطر سنگین همین ماه

که شب بوها را

گیج کرده است

پشت یکی از همین پنجره‌ها

که مرا در خیابان‌های دربه‌در این شهر

تکثیر می‌کند.

تا به اینجا تمام نشانی‌ها

درست از آب درآمده است.

اما چرا تا چشم کار می کند

تو را نمی بینم؟!

 

"عباس صفاری"


برچسب‌ها: اشعار عباس صفاری
پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:20 ق.ظ

رفتن، گاهی همه چیز را خراب می‌کند!

شهر همان شهر است

خیابان همان خیابان

کافه همین میز است

میز همین صندلی

که تو روی آن نشسته ای

اما دیگر

نه من آن مرد سابقم

نه تو آن فکری

که هر شب کلافه ام می کند

حالا که آمده ای

رو به روی هم می نشینیم

لبخند می زنیم

و تنها از دور

به یکدیگر فکر می کنیم.

 

"بهزاد عبدی"

برچسب‌ها: اشعار بهزاد عبدی
چهارشنبه 19 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 10:30 ق.ظ

خدا را در فراخی خوان

خدا را در فراخی خوان و در عیش و تن آسانی
نه چون کارت به جان آمد خدا از جان و دل خوانی.


"سعدی"

 

+ با تشکر از آقای نوید کسائیان برای ارسال شعر.



برچسب‌ها: اشعار سعدی
چهارشنبه 19 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 08:03 ق.ظ

تمام دست تو روز است

تمام دست تو روز است
و چهره‌ات گرما
نه سکوت دعوت می‌کند
و نه دیر است
دیگر باید حضور داشت
در روز
در خبر
در رگ
و در مرگ...

 

از عشق
اگر به زبان آمدیم فصلی را باید
برای خود صدا کنیم
تصنیف‌ها را بخوانیم
که دیگر زخم‌هامان بوی بهار گرفت.
بمان:
که برگ خانه‌ام را به خواب داده‌ای
فندق بهارم را به باد
و رنگ چشمانم را به آب.

تفنگی که اکنون تفنگ نیست،
و گلوله‌یی که در قصه‌ها
عتیقه شده است
روبروی کبوتران
تشنگی پرندگان را دارد.

 


"احمدرضا احمدی"

 

از مجموعه: "من فقط سفیدی اسب را گریستم"

کتاب: می گویند بیرون از این اتاق برف می بارد (گزینه اشعار)

/ نشر نیماژ / چاپ اول زمستان 92


سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 08:08 ق.ظ

دوستت دارم

دوستت دارم ...

باید در چشمان نگریست،

یا در گوش‌ها گفت؟

جنبش انگشتانت که به روی هم انباشته شده بود

و مروارید چشمانت

دلیل بود؟

 

در عصر یک پاییز

در اتوبوس بودیم

دورمان دیوار شیشه‌ای سبز ...

سبزی شیشه‌ها، زرد پاییز را

سبز خرم کرده بود.

از سبزی برگ‌ها بهار به اتوبوس نشست.

 

بیرون خزان در کار بود.

نمی‌دانستم در بهار درون باید گفت؟

یا در خزان برون؟

 

من و بهار پیاده شدیم

بهار در خیابان محو شد

پاییز در کنارم راه می‌آمد.

 

"احمدرضا احمدی"

 

از مجموعه: "روزنامه‌ی شیشه‌ای"

کتاب: می گویند بیرون از این اتاق برف می بارد (گزینه اشعار)

/ نشر نیماژ / چاپ اول زمستان 92


سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:42 ق.ظ

برای خستگی چشم های تو

همه ی خواب های عمیقم را بر می دارم

- حتی کودکانه ترین‌شان را از دورترین سالهای زندگی ام -

به بال نسیم می بندم

به ایوان بیا

و همه ی خواب های مرا نفس بکش

عزیز بی نیاز من!

این همه ی بضاعت من است

برای خستگی چشم های تو!


"روشنک آرامش"

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه‌دار نیست / ص90


سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 07:34 ق.ظ

نامیرا شده ام

نامیرا شده ام

همه ی احساس های خوب دنیا را فراموش کرده ام

می دانم

تاس هم که بیندازم جفت شیش نمی آورم

فقط تو

که نشسته ای و امید می بافی

مرا کلافه می کنی!

می شود کمی آن سوتر بنشینی

آن قدر که دلم بتواند تو را کم بیاورد

آن قدر که دوباره دل تنگت شوم

آن قدر که بخوابم

و

وقتی بیدار شوم

سرم روی نازبالش شانه ات باشد

و تو  رفته باشی!


"روشنک آرامش"

از کتاب: هیچ اعتمادی به ساعت شماطه‌دار نیست / ص86

 

دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:22 ق.ظ

پاییز از چشمان من شروع شد

پاییز از چشمان من شروع شد

از برگ ریزان دلم

از نارنجیِ سکوتم

که مشت مشت دلتنگی به آسمان می پاشید

 

پاییز

نگاه خشکیده ی من بود

بر تنِ خسته ی کوچه

و عشق نافرجامی

که داشت کم کم غروب می کرد ...

 

"سارا قبادی"


برچسب‌ها: اشعار سارا قبادی
دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 11:19 ق.ظ

صبح ...

صبح

از نگاه خواب آلود من

نمای بسته ی توست!

وقتی رو به آینه ایستاده ای و

موهایت را

همان مدلی که من دوست دارم

شانه می کنی و...

من مثل آدمی که

حافظه ی کوتاه مدتش را از دست داده...

ناباورانه نگاهت می کنم و

عطرت

که می دود زیر بینی ام...

به این فکر می کنم که

برای تشکر از این معجزه

اگر روزی صد بار

دست های خدا را ببوسم کافی‌ست؟!

 

"نسترن علیخانی"


<< 1 2 3 4 5 ... 147 >>