X
تبلیغات

در کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

سه‌شنبه 22 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:01 ق.ظ

دوست داشتنت...

دوست داشتنت چمدان‌یست
در دستانِ بلاتکلیف ترین مسافر
که راهی اش می کنند
بی آنکه بداند کجا
بداند کِی
نه شماره ی پروازی
نه بلیطِ قطاری
او می ماند و چمدان
و تماشایِ هرروزه ی مسافرانی که
با لبخند
با اشک
از هم جدا می شوند
به هم می رسند
و او
نه می داند باید گریه کند
نه می داند باید بخندد
دوست داشتنت چمدانیست
که نه می توانم بازش کنم
نه می توانم رهایش کنم
نه می توانم به مقصدی بروم
شاید باید فراموشی بگیرم
چمدان را جایی جای بگذارم
اولین بلیط را خریداری کنم
و دور شوم
و هرکه از من پرسید
چمدان به همراه ندارید ؟
بگویم
به گمانم در ایستگاه جای گذاشتم
بگویند
می خواهید خبر بدهید پیدایش کنند ؟
بگویم
اگر برایِ من باشد
پیدایم می کند
دوست داشتنت چمدانیست
که با همه ی فراموشی هم باز
به گمانم به پایِ روزی آمدنش
خواهم نشست.

"شعر از خانم انسیه ..."

(فیس بوک: انسی-نوشت) 

یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 01:25 ب.ظ

پیراهن حریرِ مادربزرگ

من هرشب به اشتیاقِ تو  

پیراهنِ سفیدِ حریرِ مادربزرگ را می پوشم

همان که همیشه وقتی با پدربزرگ قهر می کرد

با یک سنجاقِ گل رویِ سر

تنش می کرد

و منتظر می نشست تا پدربزرگ از حجره بیاید

خودم را هزار بار در آینه نگاه می کنم

لبخند می زنم

و در دل تمامِ قندهایِ نخورده را آب می کنم

من هرروز غذاهایِ تازه یاد می گیرم

چای دارچین را به چاشنی هایِ دیگر امتحان می کنم

شعر می گویم

آواز می خوانم

به خیاطِ محل پارچه می دهم تا برایم پیراهن هایِ رنگ به رنگ بدوزد

و هرروز در گوشِ آسمان می گویم به تو خبر برساند که

دوستـت دارم . .

من زنی دیوانه ام که با فکرِ تو

در خانه ی مشترکِ خیالی با تو

آنقدر عاشقانه دارم با تو زندگی می کنم

که همسایه ها خیال برشان داشته

که تو شب ها به خانه می آیی

صبح ها زود می روی

و من از حسادتِ زیاد

نمی خواهم رویِ تو را حتی ماه هم ببیند

چه برسد همسایه ی دیوار به دیوارمان

من هرشب به اشتیاقِ تو

پیراهنِ حریرِ مادربزرگ را می پوشم

سر رویِ زانوهایم می گذارم

و برایِ تو لالایی می خوانم

تا مبادا کسی قبل از من

جز من

تو را به خواب ببرد. 

"شعر از خانم انسیه ..."

(فیس بوک: انسی-نوشت)  

-----------------------------------------------------------------  

 + عید سعید غدیر بر همه دوستان نازنینم مبارک! 

 

برچسب‌ها: انسی نوشت
یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:30 ب.ظ

با اینکه مست بودم...

با اینکه مست بودم

با اینکه تمام شهر را رقصیده بودم

باز هم با نوای تو شور گرفتم

پرواز کردم

و تمام عاشقان جهان را بیدار کردم

کنار خدا ایستادم

بالای بالا

تمام قدیسان جهان را مست کردم

مست چشم های تو

و رقصاندم

و رقصیدم

و باز بالا رفتم

آنجا که خدا نبود

و آنجا فقط تو بودی

و من بودم …. 

"ندی انسی الحاج"

ترجمه: بابک شاکر

یکشنبه 20 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 12:25 ب.ظ

در سنبلش آویختم از روی نیاز

در سنبلش آویختم از روی نیاز

گفتم من سودازده را کار بساز

گفتا که لبم بگیر و زلفم بگذار  

در عیش خوش​آویز نه در عمر دراز 

 

"حضرت حافظ" 

------------------------------------------------ 

 

+ 20 مهر ماه، روز بزرگداشت حافظ شیرازی، شاعر نامدار ایران زمین گرامی باد.

شنبه 19 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:32 ق.ظ

کشتی کاغذی

با نامه های کاغذی ام

کشتی می سازم

ده ها کشتی بادبانی کوچک !

رهایشان می کنم

به همان رودی که می رود

به سمت خانه ی تو !

فقط ترسم از این است

پیش از آنکه نامه هایم را بخوانی

کشتی هایم غرق شوند !

 

 "دیهور انتهورا "

از کتاب: روح من پر کشید

 

برگرفته از وبلاگ:

http://nezhlaoketab.blogfa.com

شنبه 19 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:30 ق.ظ

مکالمه غیر حضوری

هیچ زنی را، در هیچ کجای دنیا نمی توانی پیدا کنی که به یک باره عاشق مردی شود. زن ها آرام آرام در یک مرد جوانه می زنند. اما امان از وقتی که زنی، در وجود مردش ریشه بدواند. این جور عشق های یک زن را، هیچ تبری نمی تواند از پا در بیاورد. حالا می خواهد تبر زمان باشد، یا حتی تبر مرگ... اما چرا... همیشه یک استثنا وجود دارد. و آن برای از ریشه خشکاندن یک زن، خیانت به عشق اوست...

 

"علیرضا اسفندیاری‏"
از کتاب: مکالمه ی غیر حضوری

شنبه 19 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:29 ق.ظ

می خواهم ببوسمت

می خواهم ببوسمت

اگر این شعر های شعله ورم دهانی بگذارند

می خواهم دستت را بگیرم

اگر که دست دهد این دست این قلم

دستی بگذارند

اینان به نوشتن از تو چنان معتادند

که مجسمه ها به سنگ

و سربازان

به خیالات پیروزی...

 

"محمد شمس لنگرودی"

18 دی 1387

 

از کتاب: حکایت دریاست زندگی (گزینه اشعار)

چهارشنبه 16 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:47 ق.ظ

می خواهم گم شوم در آغوشت

ای کاش روح من شبیه به رنگ پیراهن تو بود
برهنه به سوی تو باز می آمدم
بر صخره ای می نشستم در کرانۀ دریا
همچو انسان ِ آغازین
جامی شراب می نوشیدم و

عطر گیسوان تو را می بلعیدم
تنهای هایم را
می یافتی
همانگونه که در رویاهایت دیده بودی!
من همه چیز را به فراموشی سپرده ام

...
می خواهم گم شوم در آغوشت.

"دیهور انتهورا"

چهارشنبه 16 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:46 ق.ظ

تمام دنیا...

تمامِ دنیا باید خلاصه شود
در یک چهاردیواری
پر از گلدان و عطر و عشق
تمامِ خوشی باید خلاصه شود
در صدایِ پایی که از راه پله ها
به سمتِ خانه می آید و دخترکی که پشتِ در
یک بارِ دیگر خودش را در آینه برانداز می کند
یک لبخند می زند
و بی آنکه منتظرِ زنگِ در باشد
در را باز می کند
خوشبختی یعنی
اشتیاقِ دیدنِ چشمهایِ منتظر
و یک خسته نباشید
از زبانِ کسی که با فکرش
تمام مسیر را میان‌بُر زده ای
زندگی یعنی اگر امروز خنده هایش کم رنگ شد
تو بجایِ او بخندی تا خدا فردایتان را رنگین کمانی کند.

 

"عادل دانتیسم"

چهارشنبه 16 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:44 ق.ظ

بیا به غار برگردیم!

بیا به غار برگردیم!
به بدوی‌ترین بوسه‌ها
که بوی عقدنامه و مهریه نمی‌دادند...
تا عریانی، زننده به حساب نیاید
و زیباترین هدیه‌ی جهان
آتشی باشد که یک روز را
صرف روشن کردنش کنم برای تو...
بیا به غار برگردیم!
به روزگاری که
مایکروویو و تلویزیون را نمی‌شناخت
و در آن رنگین‌کمان اتفاقِ بزرگی بود؛
دندان‌درد
خدا را به یادِ ما می‌آورد
و پیدا کردنِ غذا
سفری عظیم به حساب می‌آمد
که به عشق یک لب‌خندت تن می‌دادم به آن...
بیا به غار برگردیم
تا تماشای مهتاب
اثری هم پای دیدنِ فیلم‌های برتولوچی داشته باشد
و سینه‌ریزی از گوش‌ماهی‌ها
که به دستان خود از ساحل گرد آورده باشمشان
با سِتی از برلیان برابری کند...
تصویری از تو را
بر دیوار غارمان خواهم کشید
تا باستان‌شناسان هزار هزاره‌ی دیگر
بدانند انسان کدام عصر
نخستین کاشفِ عشق بود!

"یغما گلرویی"

سه‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:42 ق.ظ

غصه نخور نازنینم...

بانو ...
مریض که می شوی
پرستار می شوم ...
می آیم و می نشینم کنار تخت دلتنگی ات
موهایت را
با دستانم نوازش می کنم
می روم و قرص ماه را برایت می آورم!
تب که می کنی
در حوض شب پاشویه ات می کنم
حوضی که همان قرص ماه در آن است
و پتوی نم‌دار ابر را
رویت می کشم
دستانت را در دستم می گیرم
و تا خود صبح برایت دعا می خوانم
غصه نخور نازنینم...
تا خورشید سلامی دوباره کند
خوب شده ای...

"عادل دانتیسم"

سه‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:40 ق.ظ

تنهایی من

وقتی دیوار پشت دیوار
رو به روی تنهایی من قد می کشد
وُ این خیابان،
شاهراه جهنم می شود،
مرگ حقیقت تلخی نیست!
وقتی دست های من
از بازو های تو می افتد وُ

اسمم از لب هایت،
مردن آنقدر ها هم درد ندارد!
وقتی چشم هایت،
نگاهشان را
روی ِبرفیِ اندامم
شال می پوشانند،
غرق شدن در یک فنجان قهوه ی تلخ
در کافه ای متروک که کار سختی نیست!
وقتی دست هایت
سرگیجه می گیرند
میان موهای شب زده و پریشانم...
وقتی خیابان

دیگر روی پاهایمان به خواب نمی رود...
وقتی درخت های این پیاده رو
مدام برایت دلبری می کنند وُ

آدمک های چراغ راهنمایی
خیره به قدمهایت به تو لبخند می زنند،
جواب دادن به تلفنی مستکبر،
وقت رد شدن از خیابانی شلوغ،
وحشتی ندارد عزیزم...

 

"ونوشه اندرخور"

سه‌شنبه 15 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:31 ق.ظ

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

نازنینم رنجش از دیوانگی هایم خطاست

عشق را همواره با دیوانگی پیوند هاست

 

شاید اینها امتحان ماست با دستور عشق

ورنه هرگز رنجش معشوق را عاشق نخواست

 

چند می گویی که  از من شکوه ها داری به دل؟

لب که بگشایم مرا هم با تو چندان ماجراست

 

عشق را ای یار با معیار بی دردی مسنج

علت عاشق٬ طبیب من! ز علت ها جداست

 

با غبار راه معشوق است راز آفتاب

خاک پای دوست در چشمان عاشق توتیاست

 

جذبه از عشق است و با او بر نتابد هیچ کس

هر چه تو آهن دلی او بیشتر آهنرباست

 

خود در این خانه نمی خواند کسی خط خرد

تا در این شهریم آری شهریاری عشق راست

 

عشق اگر گوید به می سجاده رنگین کن، بکن

تا در این شهریم، آری شهریاری عشق راست

 

عشق یعنی زخمه ای از تیشه و سازی ز سنگ

کز طنینش تا همیشه بیستون غرق صداست.

 

"حسین منزوی"

برچسب‌ها: اشعار حسین منزوی، غزل
دوشنبه 14 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:43 ق.ظ

طعم تمشک

به بهانۀ دلتنگی
پرده های اتاق را کنار می زنم
تا باد،
از شمالی ترین نقطۀ مجهول زمین
عطر لب های تو را
سنجاق کند بر گونه هایم
نگاه کن!
ببین طعم تمشک چه کرده با نسیم!
نگاه کن چگونه می وزد در حریق بوسه ها!

"دیهور انتهورا"

دوشنبه 14 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:41 ق.ظ

چقدر خوب است

دارم به این فکر می کنم
چقدر خوب است نزدیک صورتم نفس می کشی
و وقتی حرف می زنی دست‌هایم را در دست‌هایت می گیری!
تازه وقتی نگاهم می کنی دستانت یخ می زند ...
چقدر خوب است وقتی جلوتر می آیی و

پیشانی ات را می چسبانی به پیشانی ام.

من که چیزی نمی گویم پس چرا اینقدر عرق می کنی و

مدام با دستمال، پیشانی و گردنت را پاک می کنی!؟

چند کلمه از آن حرف های آدم بزرگ ها می زنی و

با انگشت اشاره ات می کوبی به پیشانی من و می گویی:
گوش کن پسر تو هنوز خیلی بچه ایی ...
خودت هم خوب می دانی که من ...


چقدر قشنگ لبخند می زنی

انگار یک حبه قند بزرگ یکهو در دل آدم آب می شود
من عاشق این هستم
که از دور با لب‌هایت برایم بوسه می فرستی
کمی جلو تر بیا، حیف است!
اثر بوسه کم می شود تا برسد به من ...
چقدر خوب است
وقتی از نشستن خسته می شوی

زود بلند می شوی و دستان من را هم می گیری
یعنی تو هم ...!؟
و مرا سفت بغل می کنی
و سرت را آرام می گذاری روی شانه های من و

من بازوانت را سفت می گیرم...
کاش می شد همیشه....


راستی ادکلن Lui به تنت می آید...

من عجیب حس می کنم وابسته ات شده ام
با این که می دانم سهم دیگری هم هستی!

"عادل دانتیسم

------------------------------------------------------ 

 

بعد نوشت: 

1- مژگان خانم به نکته ظریفی اشاره کردن. ادکلن Lui یه ادکلن مردانه اس! و چقدر غم انگیز ... 

2- این شعر با اینکه بسایر زیبا و عاشقانه اس اما به شدت بوی خیانت میده! نمی دونم این شعر رو باید دوست داشت یا نه!؟  

3- اما واقعیت اینکه که چه خوشمون بیاد، چه نیاد، خیلی ها درگیر چنین رابطه هایی هستند! و اونها حتما این شعر رو خوووووب می فهمند. 

۴- ای انسان های بی شعور! نکنید این کار رو ...  (آقا شوخی بودا به ما هیچ دخلی نداره. به دل نگیرید)

دوشنبه 14 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 08:36 ق.ظ

نامه ای که نوشته ای

نامه ای که نوشته ای

هرگز نگرانم نمی کند

گفته ای بعد از این دوستم نخواهی داشت

اما، نامه ات چرا اینقدر طولانی است؟

تمیز نوشته ای، پشت و رو و دوازده برگ!

این خودش یک کتاب کوچک است

هیچ کس برای خداحافظی

نامه ای چنین مفصل نمی نویسد.

 

"هاینریش هاینه"

ترجمه: بهنود فرازمند

چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 07:45 ق.ظ

تو را به اندازه نفسم دوست دارم

نمی دانم
تو را به اندازه‌ی نفسم دوست دارم
یا نفسم را به اندازه‌ی تو!؟
نمی دانم ..
چون تو را دوست دارم نفس می کشم
یا نفس می کشم که تو را دوست بدارم!؟
نمی دانم ..
زندگی‌ام تکرار دوست داشتن توست،
یا تکرار دوست داشتن تو، زندگی ام !
تنها می دانم:
که دوست داشتنت
لحظه، لحظه، لحظه‌ی زندگی ام را می سازد
و عشقت
ذره، ذره، ذره ی وجودم را !

"
عادل دانتیسم"

----------------------------------------------------------------

 

------------------------------------------------------------------------


+ شاید یه چند روزی نباشم. پیشاپیش عید سعید قربان بر همه دوستان و همراهان خوبم مبارک!


چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 07:42 ق.ظ

سرزده می آیی

مثل کابوس می تواند

زرد باشد

سرخ،

نارنجی!

فرقی نمی کند

که از کدام شاخه ی رستاخیز

آب خورده باشد

سرزده می آید

سرزده می رود

با تک تک برگ هایی

که نه به رویای آب فکر می کند

و نه به گذشته ی خاک!

روی هر شاخه که می نشیند

برگ ها

رنگ های کاذب می گیرند

روی هر نسیمی که می وزند

نوک می زنند

از این شاخه به آن شاخه!

عبور از حاشیه ی خواب های تو

که کار هر کسی نیست.

"تو را دوست دارم"

با خش خش پرنده ای که به هنگام عبور

جهان را به هوای تو

پَرپَر می کند!

 

"سلبی ناز رستمی"

http://salbinaz.blogfa.com/

-------------------------------------------------------------------


پیشنهاد موسیقی: (ترانه های ماندگار)

دانلود آهنگ "آتش عشق" با صدای علیرضا افتخاری

چهارشنبه 9 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 07:40 ق.ظ

بوی تو

بوی تو
بوی دست های خداست
که گل هایش را کاشته، به خانه خود می رود.

...

تو که با منی
صبحانه من لیوانی کهکشان شیری است
و تکه های تازه رعد و برق در بشقابم برق می زند.

...

 

"محمد شمس لنگرودی"

 

از کتاب: حکایت دریاست زندگی (گزینه اشعار)

مجموعه: رسم کردن دست های تو

سه‌شنبه 8 مهر‌ماه سال 1393 ساعت 10:46 ق.ظ

زندگی مثل یک کلاف کامواست

بافتن را از یک فامیل خیلی دور یاد گرفتم

که نه اسمش خاطرم است نه قیافه اش،

اما حرفش هیچ‌وقت از یادم نمی رود، می گفت:

زندگی مثل یک کلاف کامواست، 

از دستت که در برود می شود کلاف سردر گم،

گره می خورد، می پیچد به هم، گره گره می شود، 

بعد باید صبوری کنی، گره را به وقتش با حوصله وا کنی،

زیاد که کلنجار بروی، گره بزرگتر می شود، کورتر می شود، 

یک جایی دیگر کاری نمی شود کرد، باید سر و ته کلاف را برید، 

یک گره ی ظریف کوچک زد، بعد آن گره را توی بافتنی یک جوری قایم کرد،

محو کرد، یک جوری که معلوم نشود،

یادت باشد، گره های توی کلاف همان دلخوری های کوچک و بزرگند،

همان کینه های چند ساله، باید یک جایی تمامش کرد، سر و تهش را برید،

زندگی به بندی بند است به نام "حرمت "

که اگر آن بند پاره شود کار زندگی تمام است...

 

"بانو سیمین  بهبهانی"

<< 1 2 3 4 5 ... 81 >>