? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:17 ب.ظ

به من توجه کن

به من توجه کن

من که دلم در عطر موهایت گم شده

من که به هزار بهانه صدایت زدم و

همه را "تو" دیدم؛

به من توجه کن

من که نشانی ات را از باران و

سراغت را از مهتاب گرفتم!

من که رویایت را در چشم نسیم دیدم...

به من توجه کن

من که گیج عطر و

مست حضور توام!

من که بی تو کمی خرابتر از خرابم!

به من بیش از این ها توجه کن

ساده است...

یعنی دوستم داشته باش!

با شما بودم، 

به من توجه کن!


"حامد نیازی"

(نامه های سوخته)


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:13 ب.ظ

با لبخند به آغوشم بیا

تو که نمی دانی؛

از آن دهان

با آن لب ها

هر چه بگویی زیباست

هر چه بگویی شنیدنی ست

حتی در سکوت!

تو که نمی دانی؛

از این دهان

با این لب ها

هر چه بگویم دوستت دارم است

هر چه بگویم با من بمان است

حتی میان بوسه!

چشم هایت را ببند و... 

با لبخند به آغوشم بیا،

تو که نمی دانی؛

دلم چقدر گفتگوی عاشقانه می خواهد!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:10 ب.ظ

احساسم به تو را چه بنامم؟

احساسم به تو را چه بنامم؟

دوست داشتن؟

عشق؟

نیاز؟

یا...

نمیدانم!

نمیدانم!

وقتی مجال معنا نمی دهد عطر تنت،

با چشمهایت به لبهام بیاموز کلمات را!

بگو حسی که دارم نامش چیست؟

بگذار چیزی بگویم 

که هیچ زنی نشنیده باشد!

گونه ای ابراز کنم که

در کلام هیچ مردی نگنجد!

پس...

چشم هایت را ببند تا پلک هایت را ببوسم و آرام بگویم...

به تو حس یک شعر را دارم به شاعرش!

حالا مرا با انگشتانت بنویس،

با لبهات بخوان و با چشمانت از بر کن!

من شعر توام!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 10:06 ب.ظ

چطور آن همه شب بین موهایت جا دادی؟

چطور آن همه شب بین موهایت جا دادی؟

چگونه یک سبد بهار در چشم هایت کاشتی؟

چطور این همه عشق روی لبهایت جا شد؟

آه...

چگونه بغل بغل رویا در آغوش داری؟

چطور رنگین کمان به گردنت آویخته ای؟

چطور دریا دریا دوستت دارم پشت پلک هایت هست و

خروار خروار بوسه در دهانت!

چگونه است که اینگونه است حسم به تو؟

مگر اینکه...

تو عشق نباشی!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:58 ب.ظ

بپرس چند تا دوستم داری

بپرس چند تا دوستم داری تا مثل بچه ها

انگشت هایم را نگاه کنم،

یکی؟ دو تا؟

چشم هایت که برق زد

با ترس سه تا انگشت را نگاه می کنم!

لبخند که زدی

انگشت هایم را توی هم، هم می زنم و

می گویم چشم هایت را ببند

و از وسط این ها خودت بردار

هر چه برداشتی همانقدر دوستت دارم

دستت را که توی انگشتهایم فرو کردی

انگشتهایمان هم را در آغوش خواهند کشید!

و نوک بینی هایمان هم را می بوسند!

چشمهایت را باز می کنی و می گویم

دوستت دارم آنقدر که

گاهی یادم می رود اسم این حس چیست؟

با تعجب بگو خب، آن وقت چکار می کنی؟

می گویم هیچ؛ تو را زندگی میکنم!

به همین شیرینی، به همین سادگی!


"حامد نیازی"

(نامه های سوخته)


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:54 ب.ظ

این بار را تو بخند!

از تو می گفتم

عطر گل، دنیا را می گرفت

پروانه ها دورم می گشتند!

خدا می خندید!

از تو می گفتم

عطر خاک باران خورده

زمین را مسخ می کرد

چتر ها دست آسمان را می بوسیدند

خدا می خندید!

از تو می گفتم

عطر شراب راه می افتاد

کودکان تلو تلو می خوردند!

خدا می خندید!

از تو می گویم!

که خدا جان خوب بداند...

برای من،

تو...

خدای زیباتر

مهربان تر

خوش عطر تر

و خواستنی تری هستی!

این بار را تو بخند!


"حامد نیازی"

(نامه های سوخته)


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:52 ب.ظ

دست من اگر بود

دست من اگر بود

تو آن سوی شهر از پا نمی افتادی

من این سوی شهراز دست نمی رفتم

دست من اگر بود

زمین آبادی داشتیم

خانه ی کوچکی

باغچه ی مملو ریحانی

دست من اگر بود

حالا وسط آبان

رخت آویز چوبی گوشه ی اتاق

شاهد عشوه ریختن ژاکت سرمه ای من

در آغوش بارانی کرم رنگ تو بود

و تو قرص نمی خوردی

و من گریه نمی کردم

و تو فراموشی نمی گرفتی.


"بتول مبشری"


برگرفته از کانال:

@baran_e_del


برچسب‌ها: اشعار بتول مبشری
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 09:48 ب.ظ

آبی چشمهایت

آنقدر زیبایی

که شاعرها به احترامت

کلاه از سر بر می دارند!

و روی پیشانی شعرهای شان

عرق شرم می نشیند!

در این هیاهو

این منم

که با بلند ترین عاشقانه ی دنیا

سال هاست دورت می گردم

با یک دوستت دارم دریایی!

به رنگ چشمهایت

آبی تر از آبی!


"حامد نیازی"


برچسب‌ها: اشعار حامد نیازی
یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:57 ب.ظ

دلم تنها بود

دلم

تنها بود...

تو از اینجا شروع شدی.

 

"افشین صالحی"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

 

یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:41 ب.ظ

ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود

ترسم این است نیایی نفسم تنگ شود

نقش رویایی تو هی کم و کم رنگ شود

 

ثانیه گُم بشود عقربه ها گیج شوند

دل خوش باورم آواره و دلتنگ شود

 

ترسم این است از این خانه دلت قهر کند

قصّه ها کَم بشود فاصله فرسنگ شود

 

نکند بوسه بمیرد خبرش گم بشود

دل شکستن نکند مایه ی فرهنگ شود

 

نکند فاحشه گی معنی لبخند دهد

بوسه ای گُل بدهد ترجمه اش ننگ شود

 

نکند شاخه ی لرزان بشود شانه ی من

هق هق گریه ی بندآمده آهنگ شود

 

تلخی قهوه ی لب های تو زجرم بدهد

لب بچیند دل و با گریه هماهنگ شود

 

وای اگر در دل مرداد زمستان بشود

قلب بی عاطفه ات یک سره از سنگ شود

 

سینه را آه! دل سنگ تو آزار دهد

وای اگر سادگی ام..مایه ی نیرنگ شود

 

"علی نیاکوئی لنگرودی"

۱۳۹۴/۰۴/۲۱


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:33 ب.ظ

می شود معجزه با چشم تو آغاز شود

می شود معجزه با چشم تو آغاز شود

کنج دیوار دلم پنجره ای باز شود

 

می شود حادثه ات حال مرا خوب کند

تلخی شعر مرا تلخی مطلوب کند

 

می شود باز بیایی و دچارم بکنی

 زخمی حادثه ی عشق و شکارم بکنی

 

بگذاری نفسم با نفست گرم شود

سختی عاطفه ات با قلمم نرم شود

 

حلقه ی دست تو در گردن من تنگ شود

رنگم از لمس نفس های تو پررنگ شود

 

می شود شانه ات آرام به دادم برسد

مثل آرامش حوّا که به آدم برسد

 

 تو بیا قصه ی ما قصه ی جاوید شود

قصه ی آنکه دلش را به تو بخشید شود

  

"علی نیاکوئی لنگرودی"

۱۳۹۴/۰۵/۱۱

 

متن کامل شعر:

http://aliniakooee.blogfa.com/post/108


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:19 ب.ظ

ای سبز گونه ردای شمالی ام

...

ای سبز گونه ردای شمالی ام

جنگل!

اینک کدام باد 

بوی تنش را 

می آرد از میانه ی انبوه گیسوان پریشانت

که شهر به گونه ی ما

در خون سرخ نشسته است ...؟

آه ای دو چشم فروزان!

در رود مهربان کلامت

جاری ست هزاران هزار پرنده،

بی تو کبوتریَم بی پر ِ پرواز ...

 

"خسرو گلسرخی"


یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 04:17 ب.ظ

جنگلی ها

قلبِ بزرگ ما
پرنده ی خیسی ست
بنشسته بر درختِ کنار خیابان
در زیر ِ هر درخت
صدها هزار برهنه ی بیدار
از تبر
جنگل !
ای کاش قلب ما
می خفت بی هراس
بر گیسوان در هم نمناکت
ای کاش
تمام خیابان های شهر
جنگل بود ...


۲
جنگل،
گسترده در مِه و باران
ای رفیق ِ سبز
بر جاده های برگ پوش وسیعت
بر جاده های پر از پیچ و تاب تو
هر روز مردی به انتظار نشسته
مردی به قامت یک سرو
با چشم های میشی ِ روشن
مردی که از زمان تولّد
عاشقانه می خواند
ترانه ی سیّال جنگل را
برای مردم شهر
مردی که زاده ی تجمّع توست
و هیمه های بی دریغ تو
او را
در فصل های سرد
ادامه ی خورشید بوده است ...


۳
ای شیر ِ خفته،
ای خالکوبی بر سینه ی شهید،
بر ساعد ِ بلند راه ِ مجاهد
کاینَک متروک مانده شگفت
مَنویس
منویس با "راش" های جوان،
"
این نیز بگذرد ..."


۴
ای سبز به اندیشه های روز
جنگل ِ بیدار !
در سایه سار روشن نمناکِ تو
که بوی و عطر رفاقت می پراکند
گلگون شده ست
چه قلب های تهوّر
که سبزترین جنگل بود
شکسته ست چه دست ها
که فشفشه می ساخت
در سکوتِ شب هایت ...


۵
ای پناهگاه ِ خروسان ِ تماشاگر
جنگل ِ گسترده بر شمال
آن رُعب نعره ها
در فضای انبوهت
آیا تناورترین درخت نیست؟
وحشی ترین کلام ِ تو اینک
حرکتِ برگ است
بر شاخه های جوان ...


۶
بر شانه های بلندت
که از رفاقتِ انبوه ِشاخه هاست
بر جای ِاستوار
خاکستری نشسته
خاکستری از هر حریق
که جاری ست
در قلبِ مشتعل ما
مگذار باد پریشان کند
مگذار باد به یغما برد
از شانه های تو
خاکستری که از عصاره ی خون است ...


۷
جنگل !
ای کتابِ شعر درختی
با آن حروف سبز مخملی ات بنویس
بر چشم های ابر
بر فراز مزارع متروک :
باران
باران ...

 

"خسرو گلسرخی"


---------------------------------------------------




+ «خسرو گلسرخی»؛ [بهمن 1322- بهمن 1352] شاعر سوسیالیست و آزادیخواه مردم ایران که به سبب عقایدش به دست رژیم پهلوی به همراه رفیق همرزم اش، «کرامت دانشیان» تیرباران شد.

یکشنبه 28 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 03:50 ب.ظ

کاش می شد که دلم در غل زنجیر شود

کاش می شد که دلم در غل زنجیر شود

نفسم از نفسِ گرم تنت سیر شود

 

کاش یک قاصدک از تو خبری می آورد

تا که این خواب منِ شب زده تعبیر شود

 

دانهٔ عشق تو را در دل خود کاشته ام

کاش این ذرّه به دستان  تو تکثیر شود

 

خنده هایت به بهار و لب تو شاخ نبات

در کنارت چه بعید است، کسی پیر شود

 

پیش آن لشکر چشمان تو تسلیم و گمم

کو سپاهی که در این مهلکه درگیر شود؟

 

من صدایت زدم و چهره ز من گرداندی

حق این عشقِ خیالیست که تحقیر شود

 

فال من در کف فنجان و دلم در کف دست

روز و شب منتظرم تا که چه تقدیر شود

 

"ناشناس"


دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:40 ب.ظ

مگر می شود...!

خودم را قانع می کنم

که شاید نمی خواند

که شاید به گوشش نمی رسد

که شاید مردمِ شهر خبردارش نمی کنند

از حجمِ دلتنگى ام

مگر می شود

یک نفر جان دادنَت را ببیند

بداند مخاطبِ تمامِ شعرهایش هستى و

سراغَت را نگیرد...؟!

 

"علی قاضی نظام"


دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:38 ب.ظ

سقوط

از آسمان  می افتم

سقوط تکه ابریست

که دست بر پیراهنم می ساید

ترس قطره اشکی ست

که نمی ریزد

قصه ی گندم به تکرار نان می رسد

قصه ی آدم به پایان مرگ...

 

"روشنک آرامش"


دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:35 ب.ظ

به من زنگ نزن

به من زنگ نزن

به دیدنم بیا

این تلفن لعنتی

دکمه‌ی آغوش ندارد...!

 

"حسنا میرصنم"


دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:33 ب.ظ

دست‌های تو

دست‌های تو انگار
پرچم‌های صلح‌اند
بر خرابه‌ی روزهای من
که جز نشانه‌ای از گنج‌ها در او باقی نیست
زورق‌ها و نگهبانانی
که باروت کشف‌شده را به جزیره‌ی دور می برند.

 

دست‌های تو انگار
سیم‌های تارند
که ترانه‌های حرام را پنهانی
در آتش رودخانه‌های‌شان حفظ می‌کنند،
رودهایی روشن
که صورت سربازهای شکست‌خورده را
در آتش زخم‌ها می‌شویند.

 

دست‌های تو
صبحی روشن‌اند
صبح جمعه‌ی پاییز
که زیر ملافه‌ی سردی به موسیقی دوری گوش می‌کنم.

 

ای سرمای صبح
که شمدهای سفید را بر اندامم رواج می‌دهی
به پاس همین دست‌هاست
که تو را
دوست دارم.

 

"شمس لنگرودی"

 

+ شمد: پارچه نازک سفید که هنگام استراحت روی خود می اندازند.


دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:22 ب.ظ

دلم از نرگس بیمار تو بیمار تر است

دلم از نرگس بیمار تو

بیمار تر است

 

چاره کن دَرد کسی

کز همه ناچار تر است!

 

"فروغی بسطامی"


دوشنبه 22 خرداد‌ماه سال 1396 ساعت 05:21 ب.ظ

نسبت عشق به من

نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

تو بگو من به تو محتاج ترم یا تو به من

زنده‌ام بی تو همین قدر که دارم نفسی

از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن...

 

"فاضل نظری"


برچسب‌ها: اشعار فاضل نظری
<< 1 2 3 4 5 ... 163 >>