? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 04:58 ب.ظ

عاشقانه های انگلیسی - 5

 my mind wanders and i get lost in thouths of you.

 ذهن من سرگردان است و در اندیشه های تو گم می شود.

 

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 04:53 ب.ظ

عاشقانه های انگلیسی - 4

 once you walked into my life, everything changed.

 وقتی قدم به زندگی من گذاشتی همه چیز تغییر کرد.

 

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 04:36 ب.ظ

عاشقانه های انگلیسی - 3

 and my thoughts drift to you …

به تو می اندیشم ...

 

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 04:28 ب.ظ

عاشقانه های انگلیسی - 2

Love is …

wanting you in my arms for the rest of my life.

عشق یعنی ...

من می خواهم تو را برای باقیمانده عمرم در آغوش بگیرم.

 

دوشنبه 10 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 04:13 ب.ظ

عاشقانه های انگلیسی - 1

love is …

afraid of losing you.

 عشق یعنی ...

ترس از دست دادن تو.


دوشنبه 3 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 08:21 ق.ظ

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم

این درد نهان‌سوز، نهفتن نتوانم

 

تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

 

شادم به خیال تو چو مهتاب، شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

 

چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار

گامی به سر کوی تو رفتن نتوانم

 

دور از تو، من سوخته در دامن شبها

چون شمع سحر، یک مژه خفتن نتوانم

 

فریاد ز بی‌مهریت ای گل که در این باغ

چون غنچه پاییز، شکفتن نتوانم

 

ای چشم سخنگوی، تو بشنو ز نگاهم

دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم.

 

"محمدرضا شفیعی کدکنی "

 

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 05:53 ب.ظ

بگذار سر به سینه ی من

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی

آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

 

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

 

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

 

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

 

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

 

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

 

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

 

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

 

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

 

بیمار خنده های توام، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی، گرم تر بتاب

 

"فریدون مشیری"


یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 05:41 ب.ظ

حیران

مدتی هست

که حیرانم و تدبیری نیست..

 

"وحشی بافقی"

 


یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 05:40 ب.ظ

ترک ما کردی

ترک ما کردی،

برو هم صحبت اغیار باش

یار ما چون نیستی،

با هر که خواهی یار باش...

مستِ حُسنی،

با رقیبان میلِ مِی خوردن مکن

بد حریفانند آنها،

گفتمت، هشیار باش!

 

"وحشی بافقی"


 

یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 05:38 ب.ظ

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها

ای قامتت بلندتر از قامت بادبان ها

و فضای چشمانت

گسترده تر از فضای آزادی...

تو زیباتری از همه ی کتاب ها که نوشته ام

از همه ی کتاب ها که به نوشتن شان می اندیشم...

و از اشعاری که آمده اند...

و اشعاری که خواهند آمد...

 

"نزار قبانی"



یکشنبه 2 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 05:34 ب.ظ

تو با کدام زبان صدایم می زنی

تو با کدام زبان صدایم می زنی
سکوت تو را لمس می کنم
به من که نگاه می کنی
به لکنت می افتم
زبان عشق سکوت می خواهد
زبان عشق واژه ای ندارد
غربت ندارد
حضور تو آشناست
از ابتدای تاریخ بوده است
در همه زمانه ها خاطره دارد
تو با کدام زبان سکوت می کنی
می خواهم زبان تو را بیاموزم.

"نزار قبانی"
ترجمه: بابک شاکر


شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 08:01 ق.ظ

دست های من

دست های من

پرده از وجودت کنار می زنند،

تو را در برهنگی بیشتری می پوشانند 

تن هایی را در بدنت کشف می کنند

دست های من

تنی دیگر برای بدنت ابداع می کنند ...

 

"اکتاویو پاز"

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:48 ق.ظ

گر بدانی حال من

گر بدانی حال من،

گریان شوی بی اختیار

 

ای که منع گریه‌ی

بی اختیارم می‌کنی...

 

"وحشی بافقی"


شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:45 ق.ظ

هجران تو

شده نزدیک

که هجران تو ما را بکشد

اشتیاقِ تو مرا سوخت

کجایی؟

بازآ ...

 

"وحشی بافقی"

 

 

 

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:40 ق.ظ

تو را به رسم خویش دوستت دارم

تو را به رسم خویش دوستت دارم

آرام و سربزیر و فروتن

چو بیدی مجنون

که بادهای آوار را

 

تو را به رسم خویش دوستت دارم

صبور و گرم و صمیمی

چو خورشید صبحگاهی

که نرمینه ی سحر را

 

تو را دوست دارم

به رسم سبزینه ها

به رسم دیرینه ی انتظار...

به رسم خزه ای سمج

که آغوش سخت سنگ را

 

دوستت دارم

تو را به رسمِ  نامی عشق

تو را بسان خویش دوستت دارم

بسان جاری رود

که بیکران آبی دریا را

 

"حمید جدیدی"


برگرفته از کانال:

@baran_e_del

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:39 ق.ظ

به باز آمدنت دلخوشم

به باز آمدنت چنان دلخوشم

که طفلی به صبح عید

پرستویی به ظهر بهار

 و من به دیدن تو.

 

چنان در آینه‌ات مشغولم

که جهان از کنارم می‌گذرد

بی آن که سر برگردانم.

 

به قمریان عاشق حسد می‌ورزم

که دانه بر می‌چینند

و به ستاره و باران 

که بر نیمرخ مهتابی‌ات بوسه می‌زنند

و به گلی که با اشاره‌ی تو می‌شکفد.

 

بیا

با اندامی از آتش بیا

و جلوه‌ای از آذرخش.

 

من کجا باز بینمت ای ستاره‌ی روشن

که بی تو تا شبگیر پیر می‌شوم.

 

چندان که بازآیی

ستاره‌ها همه عاشق می‌شوند.

 

"على باباچاهى"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:36 ق.ظ

مرا به بوی خوشت

مرا به بوی خوشت

جان ببخش و زنده بدار

که از تو چیزی از این بیشتر

نمی خواهم.

 

"حسین منزوی"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

 

برچسب‌ها: اشعار حسین منزوی
شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:34 ق.ظ

به عدالت جهان مشکوکم

به عدالتِ جهان مشکوکم

دستانت دور

اما

نفست جانِ من است...

 

"پریناز ارشد"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:32 ق.ظ

دلتنگم

نسبتم را با تمام اطرافیانم فراموش کرده ام

و تو بهتر می دانی

آدم های «بی وطن» راحت تر زمین می خورند...

 

دلتنگم،

با دست هایم که دست هایت را نگرفت

لکنتی از هزار واژه ی غریب را کنارِ هم وصله می کنم

و تو چگونه می توانی پشت پنجره ای که ایستادِه ای دلتنگم نباشی؟

و چگونه می توانی بلند شوی از خوابِ کسی که از تو برخاسته بود

بلند شوی، بلند شوی بروی و

دلتنگ چیزی که اسمش زندگی ست نشوی؟

 

و من چگونه، 

چگونه توانستم

بی تفاوت به بغضِ چشمان کسی خیره بمانم

و در انبوهی از روزهای غریب گم شوم و

از درد آغوشی مبتلا به باران

در خود تمام نشوم؟

 

چگونه توانستم

بی تفاوت به بغضِ چشمان کسی خیره بمانم

که من نبود ...!

 

"امیرمحمد مصطفی زاده"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

شنبه 1 مهر‌ماه سال 1396 ساعت 07:25 ق.ظ

پاییز که از راه می رسد

پاییز که از راه می رسد

همه چیز فرق می کند!

باید بدانی که جایت خالیست

باید بدانی که باید باشی

کنار میزهای دو نفره ی کافه،

کنار موسیقی سیب های قرمز،

کنار رقص برگهای عاشق...

پاییز

باید فصل رسیدن باشد

باید بغض ها به پایان برسند

دست ها و آغوشت به من برسند...

اصلا پاییز بهانه است!

باید زودتر از رسیدن برسی!

جای فصلی به نام رسیدن

میان آغوش دنیا

خالی‌ست...

 

"صفا سلدوزی"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del

برچسب‌ها: اشعار صفا سلدوزی
<< 1 2 3 4 5 ... 172 >>