X
تبلیغات
نماشا

در کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 20 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:16 ق.ظ

پنجاه و پنج دانه‌ی مروارید

امسال که آمدی

برایم گردنبندی بیاور

با پنجاه و پنج دانه ی مروارید

بگذار فکر کنم

به خاطر من

پنجاه و پنج بار

دل به دریا زده ای...!!

 

"نیکی‌ فیروزکوهی"

 

برگرفته از وبلاگ:

http://loveberg.mihanblog.com

شنبه 20 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:02 ق.ظ

سخنی زیبا از آندره ژید

کارهایی هست که دیگران هم می توانند انجام دهند،
آن را انجام نده.
حرفهایی هست که دیگران هم می توانند بزنند،
آن را بیان نکن.
و چیزهایی هست که دیگران هم می توانند بنویسند،

آن را ننویس!

کاری را بکن که فقط تو می توانی انجامش بدهی.

"آندره ژید"

چهارشنبه 17 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:05 ق.ظ

تو عشق بودی

تو عشق بودی

این را از بوی تن ات فهمیدم

شاید هم خیلی دیر به تو رسیدم

خیلی دیر..

 

اما مگر قانون این نبود

که هر آنچه دیر می آید

عاقبت روزی به خانه ی ما خواهد رسید؟

 

عادت کرده ایم به نداشتن ها

و شاید به اندوه

آری، تو عشق بودی

این را از رفتن ات فهمیدم

 

وگرنه

این شهر

هرگز این چنین

سرسنگین نبود.

 

"جمال ثریا"

(شاعر اهل ترکیه‌)


ترجمه: سیامک تقی زاده

منبع: http://poets.ir

سه‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1393 ساعت 12:02 ب.ظ

پنهانی

می ‌خواستم چشم ‌های تو را ببوسم
تو نبودی، باران بود
رو به آسمان بلند پر گفت ‌و گو گفتم:
تو ندیدیش؟!

و چیزی، صدایی
صدایی شبیه صدای آدمی آمد
گفت: نامش را بگو تا جست‌ و جو کنیم

نفهمیدم چه شد که باز
یک هو و بی ‌هوا، هوای تو کردم
دیدم دارد ترانه ‌ای به یادم می ‌آید

گفتم: شوخی کردم به خدا
می‌ خواستم صورتم از لمس لذیذ باران
فقط خیس گریه شود
ورنه کدام چشم
کدام بوسه
کدام گفت ‌و گو؟!
من هرگز هیچ میلی
به پنهان کردن کلمات بی ‌رویا نداشته‌ ام !

"سید علی صالحی"


از مجموعه: ساده بودم، تو نبودی، باران بود

------------------------------------------------------------------


پیشنهاد موزیک:

دانلود آهنگ "درکم کن" با صدای امیر یگانه / 1393

سه‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1393 ساعت 10:42 ق.ظ

دست از سرت برنمی‌دارم





من...

دست از سرت برنمی‌دارم

تا وقتی که آرام...

یزاریش

روی شانه ام.

 

"حمید جدیدی"

دوشنبه 15 دی‌ماه سال 1393 ساعت 12:16 ب.ظ

دست های قشنگ تو

عشقم به تو
خارج از تحمل خداست!

بگو چه ‌کنم؟

آقای من!

@
خوش به‌حال آن مرد
که در زندگیش
تو راه بروی
خوش به حال مردی
که براش
تو شیرین‌زبانی کنی
خوش به حال مردی
که دست‌های قشنگ تو
دگمه‌های پیرهنش را
باز کند، ببندد
تا لب‌هات به نجوایی بخندد.
خوش به حال من!

@
حسرت دست‌هات مانده
به چشم‌هام
به خواب‌هام
به کش و قوس‌های تنم.
در حسرت دست‌هات
پرپر می‌زنم.

@
چقدر برات قصه بگویم
چقدر ببوسمت
نوازشت کنم
موهات را نفس بکشم
تا خوابت ببرد؟...
چقدر نگاهت کنم سیر
نگاهت کنم
تا خوابم ببرد؟

 

"عباس معروفی-پونه ایرانی"

(حروف بزرگ از عباس معروفی و حروف کوچک از پونه ایرانی)

 

از کتاب: نامه های عاشقانه / نشر گردون / 2011

دوشنبه 15 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:23 ق.ظ

حضور تو را کجا جستجو کنم

قسمت نشد که لحظه غمگین رفتنت

با اشک ها مسیر تو را شستشو کنم

بوسیدنت که هیچ

بغل کردنت که هیچ

حتی نشد تو را

یک دل سیر بو کنم

از یادها گذشتی و

در بادها گم شدی

حالا حضور تو را کجا جستجو کنم

قسمت نشد،

تو رفتی و من ماندم که باز

باقیمانده عمر، تو را آرزو کنم.

 

"مریم شفیعی"

---------------------------------------------------------------------


غروب جمعه 12 دی ماه 1393 ، لواسان، افجه، دشت هویج

برچسب‌ها: اشعار مریم شفیعی
دوشنبه 15 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:20 ق.ظ

حریصانه عطر تنت را می‌نوشم

حریصانه ، عطر تنت را می‌نوشم و
صورتت را در دست می‌گیرم
همانطور که در آغوش می‌کشم
جان شیفته را

آنقدر به هم نزدیکیم
که نگاهمان ما را می‌سوزاند
با اینحال زمزمه می‌کنی :
ای غایب از نظرم


هرقدر بخواهی مست لذتت می‌کنم
کلماتت درد غربت دارند و راز
انگار در سیاره‌ی دیگری تبعیدم
بانو
کدام دریا قلب توست؟
کیستی؟


باز آرزوهایت را به آواز بخوان
لحظه‌های گوش سپردن به تو
غنچه‌های درشت ابدیتند
که گل می‌شوند.

"لوسیان بلاگا"

 

ترجمه: نفسیه نواب پور

یکشنبه 14 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:35 ق.ظ

برای ادامه روزهای تو

به تو گفته بودیم :
گاهی برای ادامه ی روزهای تو
سکوت کردیم
هر جا باران بارید
ما در کنارت ایستاده ایم
و برای مرگ و تاریکی که به دنبال تو بودند
گلی پرتاب کردیم
که تو را از یاد ببرند
به تو گفته بودیم :
درختان در تنهایی می رویند
و در باد نابود می شوند
اکنون پیری ما را احاطه کرده است
و مرگ آماده است هر لحظه ما را تصرف کند
یک بار دیگر برای همیشه نامت را به ما بگو
بگو هنوز باران می بارد
و تو هنوز راه رفتن در باران را دوست داری.

"احمدرضا احمدی"

شنبه 13 دی‌ماه سال 1393 ساعت 03:03 ب.ظ

از خانه بیرون بیا ...

از خانه بیرون بیا تا زیبا شود این شهر،
تا درخت‌های دودگرفته‌ی خیابانِ پهلوی
دوباره جوانه بزنند
و جوی‌های لب‌ریز بطری‌های خالی آب معدنی
از نو طعمِ شیرین آبِ قنات را تجربه کنند !
تا آبی شود این آسمانِ خاکستری
و تابلوهای نمایش‌گرِ آلوده‌گی هوا
از خوشی به رقص در بیایند


از خانه بیرون بیا!
بگذار نیمکت‌های آن پارک قدیمی
با یک‌دیگر به جنگ برخیزند
تا تو قهرمانشان را انتخاب کنی برای نشستن !
بگذار کودکان پشتِ چراغ قرمز‌ها
تمام اسفندهاشان را در آتش بریزند
از شوقِ آمدنت !
بگذار فواره‌های تمام میدان‌ها دوباره قد بکشند
و در تک تکِ کوچه‌ها
بوی گل‌سرخ بپیچد...


بی‌تو این شهر متروک است
و تنها کلاغ‌های خاکستری
آسمانش را هاشور می‌زنند...
شهر و دیاری که بر دو پا راه می‌روی
و مرزهای وطنم
از عطرِ نفس‌های تو آغاز می‌شود!
از خانه بیرون بیا تا خلاصم کنی
از تبعید در شهری
که زادگاهِ من است...

 

"یغما گلرویی"

 

از کتاب: باران برای تو می بارد / انتشارات نگاه / 1391

شنبه 13 دی‌ماه سال 1393 ساعت 10:26 ق.ظ

عاشق نشدی زاهد، دیوانه چه می دانی

عاشق نشدی زاهد ، دیوانه چه می دانی

در شعله نرقصیدی ، پروانه چه می دانی

لبریز می غمها ، شد ساغرِ جان من

خندیدی بگذشتی ، پیمانه چه می دانی

 

یک سلسله دیوانه ، افسون نگاه او

ای غافل از آن جادو ، افسانه چه می دانی

من مست می عشقم ، و از توبه که بشکستم

راهم مزن ای عابد ، می خواره چه می دانی

 

تا چند فریبی خلق با نام مسلمانی

عاشق شو و مستی کن ، ترک همه هستی کن

سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی

ای بت نپرستیده ، بت خانه چه می دانی

 

تو سنگ سیه بوسی ، من چشم سیاهی را

مقصود یکی باشد ، بیگانه چه می دانی

تا چند فریبی خلق ، با نام مسلمانی

سر بر سر سجاده ، می خوردن پنهانی

 

روزی که فرو ریزیم بنیاد تعصب را

دیگر نه تو مانی ، نه ظلم و پریشانی

 

 

"هما میر افشار"

شنبه 13 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:25 ق.ظ

از زبان گنجشک ها

بر مزار من

نهال ون بنشانید

تا ریشه هایش را در آغوش بگیرم

و تمام خوشدلی هایم را

از آوند ها تا سر شاخه ها بر افرازم

حالا که دستم از دنیا کوتاه است

اشتیاق زندگی را

از زبان گنجشک ها

آواز بخوانم.

 

"کاوه شصتی"

 

از مجموعه: برای مسافرانی که می‌روند

 

برگرفته از وبلاگ:

http://loveberg.mihanblog.com

برچسب‌ها: اشعار کاوه شصتی
چهارشنبه 10 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:36 ق.ظ

نیستی و هنوز ...

نیستی و هنوز
جای بوسه ات را
به سیلی، سرخ نگه می دارم
برای گونه ام!
حکم زن مطلقه ای دارد
که آبرویش را می خرد
آن یک جفت کفش
که مردش به وقت رفتن
جاگذاشته باشد
پشت در آپارتمان! ...

 

"امیر معصومی/آمونیاک"
93/06/14

چهارشنبه 10 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:24 ق.ظ

آدم برفی

در من

آدم برفی ای ست

که عاشق آفتاب شده ..

و این خلاصه ی

همه داستان های عاشقانه جهان است...

 

"احسان پرسا"


چهارشنبه 10 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:16 ق.ظ

وقتی یکی رو دوست داری ...

وقتی یکیو دوست داری
اشکشو درنیار
با اشکاش از چشماش میوفتی...
ازش فاصله نگیر
اگه سرد شه دیگه درست نمیشه ...

باهاش قهرنکن
بی تو بودن رو یاد می گیره ...
تهدیدش نکن
دعواش نکن
میره پشته یکی دیگه قایم میشه
اون آدم پناهش میشه ...

اگه دوستش داری
همونجوری که هست دوستش داشته باش

سعی نکن عوضش کنی
اگه دوستش داری
اشتباهاتشو به روش نیار، آدم جایزالخطاس ...

اگه دوستش داری
توو اوج بدی ها و تلخی ها و سختی ها
از آغوشت بیرونش نکن...
بزار یاد بگیره دنیاش، زندگیش، همون آغوشیه که توشه !
نزار بره جای دیگه ازدست تو گریه کنه

اون موقع اس که دیگه
تو، توی قلبش جایی نداری!!

 

"ناشناس"

برچسب‌ها: عاشقانه‌ها
سه‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:12 ق.ظ

افسانه تو

چرا وقتی می روی

همه جا تاریک می شود؟

انگار از اول مرده بودم

و ترسیده بودم

و تو هم نبودی…

نه اینکه گریه کنم، نه

فقط دارم تعریف می کنم چرا بغض کرده بودم

و آرام نمی گرفتم

@

چه آرزوی دل انگیزی ست!

نوشتن افسانه ای عاشقانه

بر پوست تنت

و خواندن آن

برای تو …

چه آرزوی شورانگیزیست!

تملّک قیمتی ترین کتاب خطی جهان

ورق زدنش،

دست به آن کشیدن،

و همین نوازش ساده

که زیر نگاهم لبخند بزنی …

چه افسانه ی قشنگی

به تنت می نویسم

بانوی من !

چه قشنگ به تنت افسانه می خوانم.

@

می دانی؟

حتا صدای قلبم هم نمی آمد

انگار همه اش را برای نفس هات شمرده باشم

حالا تمام شده بود …

نه اینکه ترسیده باشم، نه

فقط می خواستم بگویم چرا نصف شب پاشدم

و رفتم زیر تخت خوابیدم

که خدا مرا

بی تو نبیند!

@

دست های تو

مرا به خدا می رساند

و دستهای من

مرا به تو

پله پله پُر می شوم

از خودم، از تنم

ساغری می شوم به دستت

نگاهت را بر تنم بریز ...

و بنوش.

@

نه اینکه دلتنگ نشده باشم، نه
فقط می‌خواستم بدانی
آره آقای من!
انگار که ساعت از همان اول
بی قرارتر از من بود
که نفهمیدم چرا یکباره
معنی‌اش از زندگی من افتاد
نه اینکه تقصیر من باشد
نه به خدا
از همان اول هم که آمدی
روزها را رنگی رنگی می‌کردم
که زودتر بیایم توی بغلت

@

می خواهی با خیالت زندگی کنم؟
دستت را بگیرم
ببرم رستوران مکزیکی؟
چی سفارش بدهم
که بیشتر از من دوست داشته باشی؟
یک لقمه بگذارم دهن تو
یک لحظه نگاهت کنم؟
چی می نوشی؟
@
...
می دانی؟
هیچ کدام از اینها را که گفتم
اصلاً نمی خواهم
فقط باش
همین.


"عباس معروفی-پونه ایرانی"

(حروف بزرگ از عباس معروفی و حروف کوچک از پونه ایرانی)

 

از کتاب: نامه های عاشقانه / نشر گردون / 2011

دوشنبه 8 دی‌ماه سال 1393 ساعت 08:10 ق.ظ

منتظرم ...

منتظرم ...
شبیه یک آهنگِ غمگین قدیمی ،
در آرشیو رادیو ...
زنگ بزن،
بگو که می‌خواهی مرا بشنوی .
 
"آزاد نوروزی"

--------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

دلم را که مرور می کنم
تمام آن از آن "تـــو" ست
فقط نقطه ای از آن خودم
روی آن نقطه هم میخ می کوبم
و قاب عکس "تـــو" را می آویزم...

"ناشناس"

دوشنبه 8 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:48 ق.ظ

مرا فرشی نیست ...

...
مرا فرشی نیست
تا در راهت بیافکنم
مرا  تنها یک رویاست
و  آن را در پایت می افکنم
گامهایت را بر رویایم بگذار
اما پایت را سخت بر آن مفشار
زیرا آنچه زیر پای توست
رویای من است

"ویلیام ییتس"


(شعر کامل در ادامه مطلب)

------------------------------------------------

پیشنهاد موزیک:

دانلود آهنگ "آه می کشم" از علی جهانیان


ادامه مطلب
دوشنبه 8 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:41 ق.ظ

گم شده است، بلدِ خانه ات...

گم شده است، بَلـَدِ خانه ات...
چهار راه قرارِ من، همان آغوش بازی بود که حالا میدان بسته ای، خودت را.
دورت بگردم! ... معماری تنت را بهم نزن...
چهار راه نشین سینه ات سر در گم می شود.
تمام جوانی ات را هم که چنبره کنی در خودت، من دورت نمی زنم، دورت بگردم! ...
از تمام جاده های آمده و بر نگشته، چراغ چشمت را سبز نگاه دار،
راه یک طرفه ای برای من به هشتی دلت.
ترس دارد خم ابروانت که نمی شناسم این همه بسته را ...
آغوشت را نبند، گم شده است، بلد خانه ات ... معماری تنت را بر هم نزن ...
من که به نشانی در باغ سبز نیامده ام یا به چشمک ستاره ی دلت! ...
من به لمس پاره پاره دلبستگی هایت، نگاهبان نفست گشته ام ..
من گذرم از منظر چشمانت عبور داشت در وحشت بی کسی ..
ایستاده بودی به زیر سپیداری.. پایم به سنگ نیاز گرفت.. نشاندیم در آغوشت.
میقات مان شد همان چهار راه پیراهنت، به وقت دلتنگی ...
نگو که بی قرار قرار های دور گشته ای، همان ها که وقت نشد با هم بگذاریم شان!
چه درد دارد این همه نشد؟! ...
کمی دورمان شده است فقط ... به حجم یک کابوس!
نترسان مرا به تعبیر های بی شگون .... من نمرده ام هنوز!
باز کن آغوشت را ... عشق که خسته نمی شود، دورت بگردم!
گم شده است، بلد خانه ات ...
نمی دانم کدام جاده ی ابریشم از گیست را بگیرم که راهم دور نشود؟!
چند فراز از نشیب تنت را بنازم که خنده ات بیاید بر این لب؟!
چند پروانه بوسه بنشانم به پیشانی ات که نگاهت را بلند کنی؟!
برخیز، باز کن آغوشت را،
من به تحصن عشق در شبستان شوریدگی، ایمان ندارم!
می خواهم به محراب سینه ات، سجده کنم.
باز کن آغوشت را ... معماری تنت را بهم نزن ، دورت بگردم!

"امیر معصومی"


برگرفته از وبلاگ شاعر:

http://dastanhaye-saiberi.blogsky.com

یکشنبه 7 دی‌ماه سال 1393 ساعت 07:09 ق.ظ

خاطرات

ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺍﻛﻨﻮﻥ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺍﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ می گذرد،
ﻋﺎﺷﻖ ﺁﻥ ﺧﺎﻃﺮﺍﺗﯽ ﻫﺴﺘﻢ ﮐﻪ
ﺗﺼﺎﺩﻓﯽ ﺍﺯ ﺫﻫﻨﻢ ﻋﺒﻮﺭ می کنند
ﻭ ﺑﺎﻋﺚ ﻟﺒﺨﻨﺪﻡ می شوند...

"ﭘﺎﺑﻠﻮ ﻧﺮﻭﺩﺍ"

---------------------------------------------------------------


دفتر عشق:

بعضی ها را هرچقدر هم که بخواهی تمام نمی شوند

همش به آغوششان بدهکار می مانی.
حضورشان گرم است.
سکوتشان خالی می کند دل آدم را.
آرامش صدایشان را کم می آوری.
هردم... هرلحظه کم می آوریشان.
و اینجا من کم دارمت...

"ناشناس"

<< 1 2 3 4 5 ... 88 >>