? کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 12:09 ب.ظ

بوسیدنت زلزله بود

بوسیدنت زلزله بود و

عشقت رگبار بهاری است ..

برای إمداد رسانی بیا

ورنه

آوار خواهم شد

بعد از این سیل دلتنگی..

دوری ت حادثه ای غیر مترقبه بود

دلتنگی ام یک بلای طبیعی...

طوفان شد و کُشت

هرکه پیراهنش شبیه به تو بود !

 

 

"امیر معصومی" (آمونیاک)


شنبه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 11:59 ق.ظ

دلگیرم از تو

از که، برای چه بنویسم وقتی دور دست های خیال من از رویای تو خالی است.

این روزها دانستم که نجوم را دوست دارم، علم اسطرلاب را، دور قمری و مدار شمسی را، ستاره و سیاره و سیاه چال را ...

اینجا زمین در قلب تو می تپد و تو خورشید سر به هوای کهکشان راه شیری هستی، این می شود که "زهره"، ‌چشم دیدن "ناهید" را ندارد و من اسیر "ستاره ی سهیل" می شوم!

تمام سیاه چال های ذهن من در محاصره ی مردمک توست که انفجارهای نوری را، در شب های تنهایی ام باعث شد و حالا ویرانه ای است که بوف شومِ وسوسه، ندای جدایی بر آن می خواند!

از اینجای مسیر تمام شاهراه ها،‌ دو راهه می شوند و من بر سر هر انتخاب پاره های دلم را جستم که به زیر قدم های تو مانده بود.

این راه به تو می رسد اما بی من، بی دل! چه غم؟! ... که هنوز خیال خیس جاده عاشقی، تو را دارد!

دلگیرم از این نیمه ی تاریکِ جان، که دست بر هر کجای خاطره می کشم، جای پیراهن خالیِ تو  بر چوب لباسی تو، می رقصد!

دلگیرم از بودن هایی که تو را با خود ندارند!

دلگیرم از "شمیم" و "شبنم" و "باران"، ‌که در لباس من، به شکوفه ی خاطراتم در سبزینه ی اندام تو تجاوز کرده اند!

دلگیرم از تو ....

 

"امیر معصومی" (آمونیاک)

 

برگرفته از کانال آقای معصومی:

https://telegram.me/amirmasouminh3


وبلاگ آقای معصومی:

http://ourai.blogsky.com


پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 03:09 ب.ظ

اردی بهشت

روزهای اول اردی بهشت است
و تقویم ِدل
گره خورده به غروب های بهار
به دلشوره های مزمن من
به چارفصل رنگ بازی چشم های تو
به بادهایی که چمدان چمدان خاطره جابجا می کنند
به چادر خیال انگیز آبشار طلایی ها
بر سر بوسه های دزدکی معصوم
روزهای اول اردی بهشت است
و انگار از هوا شعر می ریزد
نفس کم می آورم
دلم گرفته برایت
نگذارحوصله ی تاک به مست شدن انگورها برسد
بال به بال درناها گره بزن
از مسیر بارگرفتن شکوفه های سیب
از گذرشاتوت های وسوسه
راه بکش به سمت چکاوک بیقرار دل من
زود ِ زود بیا
روزهای اول اردی بهشت است ..

 

"بتول مبشری"


برچسب‌ها: اشعار بتول مبشری
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 03:03 ب.ظ

کجا پناه گرفته ای؟

کجا پناه گرفته ای
پرنده ی پرهیاهوی گرمسیر
کجا آشیان ساخته ای
وقتی از تمام مرزها
و برجک ها 
و جاده ها
گذشته ات به سمت تو شلیک می کند
و هیچ سرزمینی
درخت هایش چنان افرا نیستند
که باد و یادها را تاب بیاورند
و سرگردانی ات را
کجا ی کوچیدن ات 
زنی به شکل من ایستاده 
تا هر روز
از پشت شیشه های رنگی مات
با دوستت دارمی
صبح ات را بخیر کند
و هر شب 
با بوسه ای
خواب هایت را نقره بپوشاند

کجا یی پرنده 
و چه روزی به من خواهی گفت
بجزحدود امن دست های معطر من
کجا سرزمین آرامش بود
آنهمه شتاب پریدن را....

 

"بتول مبشری"


برچسب‌ها: اشعار بتول مبشری
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 02:56 ب.ظ

دست من اگر بود

دست من اگر بود
تو آن سوی شهر از پا نمی افتادی
من این سوی شهراز دست نمی رفتم
دست من اگر بود
زمین آبادی داشتیم
خانه ی کوچکی
باغچه ی مملو ریحانی
اطلسی های خوش رنگی
اتاقی با پرده های آبی گلدار
و تخت دو نفره ای کنار پنجره 
رو به روی درخت سیب 
کنار قیل و قال گنجشک های عزیز
و هر صبح ابری
گل آفتابگردان بیداری یکدیگر می شدیم
دست من اگر بود
حالا وسط آبان
رخت آویز چوبی گوشه ی اتاق
شاهد عشوه ریختن ژاکت سرمه ای من
در آغوش بارانی کرم رنگ تو بود
و تو قرص نمی خوردی
و من گریه نمی کردم
و تو فراموشی نمی گرفتی
و من به قاصدک ها حسادت نمی کردم
و دست های تو 
خرمالوهای زمین کوچکمان را توی سبد می چیدند
و چشم های من وقت و بی وقت
لبخند تورا تماشا می کردند
دست من اگر بود
حالا تو برای یک شب 
فقط یک شب خواب راحت
بطری پشت بطری عرق سگی بالا نمی انداختی
و من بی خوابی هایم را میان شعرهایم 
مرثیه نمی کردم
و اینهمه اگر و اما
به شب و روزهایم سنجاق نمی شد 
دست من اگر بود ...

 

"بتول مبشری"

 

برچسب‌ها: اشعار بتول مبشری
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 02:46 ب.ظ

از من دوری... خیلی دور!

از من دوری
خیلی دور
اما من تو را همین جا قاب گرفته ام
کنار شعرهایم
دست هایم
ارغوان هایم
کتاب هایم
و تنهایی ام که بی تو
هر روز وسیع تر میشود
از من دوری 
خبرش را دارم
مدل سیگار کشیدنت عوض شده
و شکل لبخندت
رنگ بارانی ات
حتی بوی سرد ادوکلن ات
و من چقدر کلافه ام
از بس به مرد جدیدی فکر کرده ام
که لباسهای تو را می پوشد
شکل تو راه می رود
و می خواهد دستهایش را هنگام حرف زدن
مثل تو تکان بدهد
راستی
از آنجا که هستی بهار رد می شود؟
باران می بارد؟
گل های لاله عباسی صورتی
کوچه های بن بست
خیابان های خیس
ترانه های قدیمی
تو را بیاد چیزی
یا کسی نمی اندازد ؟

...

 

"بتول مبشری"


برچسب‌ها: اشعار بتول مبشری
پنج‌شنبه 14 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 02:02 ب.ظ

چرا به قافیه ی چشم تو نمی آیم؟

چرا به قافیه ی چشم تو نمی آیم؟

ردیف می شود هر چند قلب تنهایم

 

برای خستگی شانه های پردردت

چقدر خط زده ام روزهای فردایم

 

من از اجاق زمستان هنوز پر برفم

نخواستی که بدانی دلیل سرمایم

 

نخواستی که بگویی چقدر دل تنگی

نشد که با تو بگویم غم و تمنایم

 

به ساحل دل تو صد هزار مروارید

نخواستی که بدانی منم که دریایم

 

نرفتی از دلم و باز بچگی کردی

چگونه از تو جدا شد شب تماشایم

...

به خواب می روم و آرزو ی دیدارت

چقدر زود می آید به خواب و رویایم

 

تمام شب دل من در امید آغوشت

چگونه صبح کنم من که مست و شیدایم

 

تو باز چشم گشودی و من جوانه زدم

چقدر خاطره دادی به روز و شبهایم.

 

"روشنک آرامش"

 

(متن کامل شعر در ادامه مطلب)

  
ادامه مطلب

چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 06:13 ب.ظ

مرگ پروانه ها

باور آدمهای ساده را خراب نکن
آدمهای ساده با تو تا ته خط می آیند
و اگر بی معرفتی ببینند قهر نمی کنند
می میرند
مرگ پروانه ها را آیا دیده ای ؟
پروانه ها با یک تلنگر می میرند !

"نسرین بهجتی "

 

منبع:

http://nasrinbehjati.blogfa.com/post-467.aspx


چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 06:07 ب.ظ

بازآی و دل تنگ مرا ...

بازآی و دل تنگ مرا

مونس جان باش

وین سوخته را

محرم اسرار نهان باش

 

"حافظ"

 

برگرفته از کانال:

@baran_e_del


برچسب‌ها: اشعار حافظ
چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:14 ق.ظ

عاشقم من عطش جان تو را می خواهم

عاشقم من عطش جان تو را می خواهم
بوسه از آن لب و دندان تو را می خواهم

به چه دردم بخورد ماه که در بالا هست
من فقط صورت تابان تو را می خواهم

تو بگیر از دل من حال پریشانی من
در عوض موی پریشان تو را می خواهم

باده یا درد به مستی نرساند ما را
من فقط آن لب مستان تو را می خواهم

جانم آماده قربانی اندر ره توست
چشمک ناز تو، فرمان تو را می خواهم

جان من یخ زده از درد و غم تنهایی
جان به قربان تو دستان تو را می خواهم.

 

"ناشناس"

 

+ با سپاس از خانم ترانه برای ارسال شعر


برچسب‌ها: شعر موزون
پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 10:14 ق.ظ

دوست داشتنت ابدی ست

محبوبم!

تو هم مثل من خسته ای؟

تو هم مثل من تنها...

و مثل من به  این دوریِ زوال انگیز  فکر  میکنی؟

 

مثل اینکه باید دست کشید

و عشق را

چون ظرفی عتیقه و نایاب

در پستوها پنهان کرد

ظرفی که هر بار تکه ای از آن را

ناخواسته  شکستیم! 

گاه ترک خورد 

گاهی بر زمین افتاد

و رنگِ گل های زیبایش پرید!

 

مثل اینکه باید دست کشید

و عشق را

چون ظرفی عتیقه و نایاب

در پستوها پنهان کرد!

عشقی کهن و ماندگار

تا سالها بعد هر که یافت

از تنها بوته ی سرخِ جا مانده بر روی ظرف بفهمد...

"دوست داشتنت ابدی ست"

 

"حمید جدیدی "


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
پنج‌شنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 08:32 ق.ظ

عاشق که باشی ...

عاشق که باشی...
چشم هایت را عاشقانه روی دنیا باز می کنی، صدای قار قار کلاغ ها، زیباترین سمفونی دنیا را در ذهنت تداعی می کند. نگاهت مهربان است، آنقدر که دلت می خواهد مادر تمام جوجه گنجشک های دنیا باشی. به آیینه که نگاه می کنی هنوز همان دختر شانزده ساله زیبایی را می بینی که عاشق پوشیدن شلوار پانک و کفش اسپرت سفید است. موهایت را دم اسبی می بندی، خط ها و چروک های صورتت را زیر کرم پودر می پوشانی و ناخن هایت را با وسواس بیشتری لاک می زنی. میان تنهایی و سکوت، میز صبحانه ات را مثل همیشه، دو نفره و با سر و صدا می چینی. با آهنگی ملایم، برای چشم هایی که در قاب به تو خیره اند آرام می رقصی و تمام روز را بر روی صندلی متحرک برای صدمین بار "کلیدر" می خوانی و لذت می بری.
عاشق که باشی دوست داری ماه را مثل برکه در بغل بگیری، تک تک ستاره ها را ببوسی به گربه ی سیاه روی دیوار شب بخیر بگویی و منتظر لالایی جیرجیرک ها شوی. عاشق که باشی دست در گردن بالشی می اندازی که آغشته به عطر فرانسوی مردانه ست، بستر تو نرم ترین آغوش دنیا می شود و خواب هایت شیرین ترین و عاشقانه ترین رویاها...
عاشق که باشی ....

 

"نازی صالحی" (صبور)


چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:56 ق.ظ

محبوبم ...، نامه شماره 21

محبوبم!

سنگ ها

به قصد شکستن نبود که به پنجره می خورد!

خرد و کوچک

یعنی قراری به وقت نیمه شب!

قرار بود قلبت را در دست بگیرم

و قلب معشوقه ها

با مشت کسانی که دوستشان دارند

یکی نیست... هست؟

 

چاره ای نیست!

هنوز هم دوستت دارم

مثل پنجره ای که سنگ را

سنگی که مشت را

مشتی که دست بود در ابتدا

آرام و نرم

لابه لای انگشت های ...

 

تکه تکه ام حالا

و هر تکه ام دوستت دارد

محبوب سنگدلم

نگران نباش

مرا با پنجره ای تازه ای عوض خواهند کرد

تا تو آسوده و زیبا

به قرارهای عاشقانه ات برسی

 

"حمید جدیدی"

 

(نامه شماره 21)


چهارشنبه 6 اردیبهشت‌ماه سال 1396 ساعت 07:45 ق.ظ

به همین هم شکر

به همین هم شکر

به همین هوای مشترکی

که زیر آسمان این شهر

با تو نفس می کشم

به همین پرسه در خیابانی

 که اگر چراغ قرمز نداشت

مرا به خانه تو می رساند

دیدنت را شکر

که مرگ زودرس مرا

چند فصل دیگر عقب انداخت

دورنمای شانه هایت را شکر

که برای من اعتماد مقدر شد

بودنت را شکر

ماندنت را شکر...

 

"فرنگیس شنتیا"

(از مجموعه: اوی من)


چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 03:38 ب.ظ

سرنوشت

چه شب های درازی

اشک در هاون اندوه کوبیدم!

نخوابیدنم را

به پایِ قدم های نیامده ات بگذار

و خط عمیق پیشانی ام را

به حساب سرنوشت.

دروغ نیست!

زنها همیشه

در ساعت عاشق شدنشان مرده اند!

 

"روشنک آرامش"


دوشنبه 28 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 07:15 ق.ظ

تا ابد دوستت دارم...

عزیزم!
گاهی
فقط اندکی از مرا
برای روزهای نداشتنم کنار بگذار
مثلا
دست خطم را
که لای کتاب شعری
آهسته تو را می بوسد
یا صدای غمگینم را
که در یک شب بخیر طولانی
در گوش خواب آلودت می گوید:
"
تا ابد دوستت دارم..."

حق با فروغ بود
روزی من
پرنده ای مرده خواهم بود
که تا بی نهایت
در تو پرواز خواهد کرد...

 

"مهتاب سالاری"


پنج‌شنبه 24 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 12:27 ب.ظ

چشم به راه

تراس

چشم به راه توست!

تا پابوس پاهایت باشد

بند رخت

منتظر ست

تا از پیراهن خیس تو

گلویی تازه کند!

و گل های شمعدانی

که ایستاده اند

چون جوجه گنجشک های گرسنه

برای سهمی که از دستان تو می گیرند

 

فرض کن

در دور دست ها منتظرم

بوسه ای پرتاپ کن

و این جبهه ی گرم هوا را

با یاد بارانی بی وقت

به خاطرات خوب نسیم برگردان.

 

"حمید جدیدی"


برچسب‌ها: اشعار حمید جدیدی
چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 02:30 ب.ظ

اسم تو

دیروز
وقتی کسی در حضور من

اسم تو را بلند گفت
طوری شدم
که انگار گُل رُزی از پنجره ی باز
به اتاق پرت شده باشد

"
ویسلاوا شیمبورسکا"


چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 02:10 ب.ظ

تو را نه برای زیبایی ات ...، نامه شماره 22

محبوبم!

تو را 

نه برای زیبایی بی حصر و ادامه دارت

نه برای رنج و اندوه ماندگارت

نه برای شادی

نه برای چشم های نافذت که با موهای کوتاه

می توانی ویرانگر باشی...

تو را

نه برای زنانه ای بی وقفه

نه برای مهربانی لایزال و بی ریا

نه برای قهر

نه برای آشتی

تو را

نه برای زخمی که بر جا گذاشته ای

نه برای آنچه مَردان شهر در تو می بینند

نه برای غمین غروب آدینه

نه برای هر آنچه که داری

تو را برای خودم

و تعریف جاودانگی عشق

برای گنجی که داری و نمی ببیند

برای سادگی ات در تعاریفی که "زن" بود

تو را برای تنهایی ام

دوستت دارم.

 

"حمید جدیدی"


چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1396 ساعت 01:00 ب.ظ

امروز که در آغوشم بودی

محبوبم

امروز که در آغوشم بودی

چیزی به پنج گانه ی حواسم افزودی

چیزی به رایحه ی گل ها

به طعم های جهان

به فصل ها

ساعت ها

و برای شادی

تعریف تازه ای ساختی!

 

دست هایم

پیچکند حالا

شانه هایم

آبشاری برای فرود نجابت

و سینه ام

تختی برای پادشاهیِ "زیبایی"

 

رد موهایت را که گرفتم...

به مزرعه ای پر از محصول رسیدم

رد چشم هایت را که گرفتم...

دو یاقوت سیاه بودند

پشت شیشه ی جواهر فروشی

و لب هایت

نهری در امتداد خیابان

لبریز از باران بهاری...!

 

امروز که در آغوشم بودی

تعبیر تازه ای از زیستن آموختم

و در ساعتی که هیچگاه نبود

فصلی که هیچ زمان نبود

در طعم و عطر و احساسی که هرگز وجود نداشت

بسیار آموختم... بسیار!

و بیشترین اش:

"زنی که دوستت داشته باشد

می تواند تنها با زبان صریح آغوش

تو را به دنیای زیباتری که هرگز ندیده ای ببرد..."

 

"حمید جدیدی"


<< 1 2 3 4 5 ... 161 >>