X
تبلیغات
شیکسون

در کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

دوشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 06:56 ق.ظ

فدای سرم!

دوره ای ست که همه
حتی در نهایت حیرت تو
دوست داشتن را با خط کش هاشان
سانت می زنند
تا مبادا یک جایی
یک چیزی
کم باشد
فدای سرم که تا نهایت پستی قد کشیدی
و کارت به جایی کشید
که خط کش به دست
مقایسه ام می کنی با این و آن
همان دو سه تا باران
همان یک بوسه
همین که شاعر شده ام حالا
عمری را کفایت می کند.

 

"مهدیه لطیفی"

دوشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 07:58 ق.ظ

احساس

احساس

سنگ خارا نیست

که همین طور بماند و

بماند و

بماند...

 

احساس مثل شاپرک

مثل عطر

می پرد!

درست توی همان روزهایی که دوستت دارم

دوستم داشته باش!

 

"مهدیه لطیفی"

از کتاب: برف روی خط استوا

پنج‌شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 07:29 ق.ظ

... یعنی تو

سرد
یعنی تو
که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که من نیستم

 

گرم
یعنی تو
که هر نگاهت داغ می شود بر دلم
برای بعد ها
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که منم

 

آب
یعنی تو که بر سرم می ریزی
پاک
از ابرهای دلتنگِ سقف خانه ات که از خیابان فرار کرده اند
به جای هر غسلی
به جای هر بارانی

 

خاک
یعنی خاک بر سر لحظه هایی
که ما مال هم نیستیم!

 

خلاصه
خورشید
کتاب
کفش
کلید
کلمه
همه شان تویی
به تنهایی!

 

تنهایی
یعنی تو
که نمی دانی بی من
چقدر تنهایی!

 

"مهدیه لطیفی"

از کتاب: برف روی خط استوا

پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:22 ق.ظ

زندگی از پنجره های بسته رد نمی شود

گیرم همه جای جهان جهنم!

گیرم دست های زمین
بی بذر و
بی خنده
گیرم چنته ی زمان
بی عشق و
بی "هر چه تو می گویی" اصلا!

کافی بود کمی
فقط کمی
پنجره را باز کنی...!
زندگی

از پنجره های بسته رد نمی شود!

 

"مهدیه لطیفی"

 

از کتاب: برف روی خط استوا / نشر فصل پنجم / شعر پنجاه و یک

شنبه 14 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:07 ق.ظ

سنگ‌ها

بیرون این خانه ،

این سنگ‌هایی که به پایم می گیرند و

رفتن را درد آورتر می کنند،

همان هایی اند

که سرت به آن ها خواهد خورد ...

 

"مهدیه لطیفی"

 

منبع:

http://www.boghze-ghazal.blogfa.com/

چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:59 ق.ظ

گم شده ای

گم شده ای
راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه
که پیدا شوی شاید...


نگرانی ام از نیمه شب است و سرما
و تابلوهایی که نکند با باد چرخیده باشند!


پیاده رو ها را به کفش هایت مبتلا نکن
بگذار پا نخورده بماند این برف
و به راه های بهتری فکر کن
مثلا
همین جا توی آغوش من هم*
می شود گم شوی
راس هر ساعتی که دلت خواست
که پیدا شوی شاید.

 

"مهدیه لطیفی"

20 دی ماه 1389

 

از کتاب: برف روی خط استوا / نشر فصل پنجم / چاپ اول، 1391 / صفحه: 30

 

منبع: وبلاگ خانم مهدیه لطیفی


 ---------------------------------------------------------------------


* پی نوشت:

این مصرع در کتاب، بدین صورت است:

«همین جا توی پیراهن من هم»
یعنی به جای "آغوش" از "پیراهن" استفاده شده!

نمیدونم آیا این تغییر به سلیقه شاعر تغییر بوده و یا فیلترهای وزارت ارشاد ...!؟

در هر حال بنظر بنده شعر با همان "آغوش" زیباتر بوده.

یکشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 02:03 ب.ظ

تنها چیزی که خدا خلق کرد

خنده های تو تنها چیزی ست

که خدا
با دست هایش خلق کرد!
زمین و کهکشان و کوه ها
دایناسورها و دریاها
و تمام مردم
خود به خود پیدا شدند!

 

"مهدیه لطیفی"

25 مرداد 1390

یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:51 ق.ظ

شوق

شوق
یعنی تو که برمی گردی
مدرس
همت
صیاد
من مسیر دیدنت را
به حافظه ی شهر ریخته ام
من
اطمینان را
با انتظار
عوض کرده ام

اطمینان
یعنی تو که برمی گردی
من تفأل زده ام
من مسیر بغل کردنت را
پشت در خانه ات تمرین کرده ام
وقتی خانه نبودی!

معجزه ها ساده رخ نمی دهند
اما حتما رخ می دهند!
تو
رخ می دهی.

 

"مهدیه لطیفی"

بهمن ماه 1392

شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:06 ق.ظ

باید تو را زندگی کرد

به این در و آن در می زنم
یکی از این درها
رو به آغوش تو باز شود شاید
و سرانگشتانم
تنت را
نت به نت
بنوازند باید

هیزم بر آتش ِ نابودی ام نینداز
من آب از سرم گذشته است!

در به در ات می شوم
گور به گور اما نمی شوم
برای مُردن فرصت زیاد است
باید تو را
زندگی کرد.

 

"مهدیه لطیفی"

بهمن ماه 1392


پ.ن: تولدت مبارک خانم لطیفی عزیز و گرانقدر

چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:13 ق.ظ

خستگی همیشه به کوه کندن نیست

به قطاری که تو را می برد
گفتم برگردد؟
گفتم نرود؟
گفتم...؟
چیزی نگفتم
به قطاری که تو را می برد،
گلایه ای نیست
خودت سوار شدی!

حالا هم شب از نیمه گذشته است
تا ایستگاه بعدی چند سال راه است
برف بر بیابان یکدست است
و هم کوپه هایت
چیزی از تو نمی فهمند!

خستگی
همیشه به کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسی ست
که بعد از هزار بار یک حرف را به کسی زدن، داری
وقتی نشنیده است
وقتی سوار شده است.

 

"مهدیه لطیفی"

دوشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 07:45 ق.ظ

فرار!

برای فرار از دوست داشتن ِ کسی
به تا دیر وقت
کار و...
کار و
کار
پناه می برند آدم ها گاهی
...

تکلیف من چیست؟
که فرار از من فرار می کند
وقتی

"تو را دوست داشتن"
شغل من است!

 

"مهدیه لطیفی"

دی ماه 1392

شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:03 ق.ظ

زن ها نمی روند، دست می کشند...

«زن ها نمی روند
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشند!»
سه سطر شروع این شعر را من نگفته ام
گاه اما
مات می مانم
از اینکه چطور مردانی هم هستند
که اینهمه زنانه می فهمند!
مثلا همین ایلهان برک*

و تو چه بی اندازه فقط مردی!
آنقدر مرد
که نمی بینی چقدر "زنانه مرد بودن" می خواهد
ترکیبی را به دوش کشیدن:
از نگرانی های مادرانه ام
که چه می خوری؟
کِی می خوابی؟
هوا سرد است؟

از بی قراری های زنانه ام
که بی بازوانت شب ها سر نمی شوند
که با زن دیگری نباشی یکوقت
که اصلا دوستم داری؟
داشتی...؟!

و از بی تابی دخترانه ام
که برای کی لوس شوم حالا؟!!

تو آنقدر زنانه نمی فهمی
که نمی بینی چقدر مرد بودن می خواهد
مادری را
زنی را
دختربچه ای را
هر سه را با هم در رحم ات بزرگ کنی
و اخم نکنی
و خم نشوی
و اتاق را که مرتب میکنی
میز را که می چینی
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی...
بزنی...
و هنوز دوستش داشته باشی
و دست بکشی!

عزیزم
خودآزاری ندارم
مردانه زنم!

"مهدیه لطیفی"

بهمن ماه 1392

پنج‌شنبه 24 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:35 ق.ظ

بوی بوسه و باروت

باید تمام این جنگ را یک نفس بدوم
اینجا تمام تانک ها شبیه تو اند
تمام خاکریز ها
مسلسل ها
هواپیما ها
...
باید فرار کنم
می ترسم درنگ کنم
اسیر شوم!

وقتی با هر شلیکِ دشمن
دلت بریزد
وقتی برای کشیدن هر ماشه
دستت بلرزد
برای جنگیدن دیر است!

باید "دوست داشتنت" را بغل بگیرم
و تمام این جنگ را یک نفس بدوم!...
حتما جایی در جهان خواهد بود
که هیچ چیزش شبیه تو نباشد
که هیچ چیزش بوی بوسه و باروت ندهد!

 

"مهدیه لطیفی"

از کتاب: برف روی خط استوا

چهارشنبه 23 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 08:27 ق.ظ

من خواب تو را می دیدم

من خواب تو را می دیدم و
رویایت را به گردن می آویختم
تو با من می خوابیدی و
رویا می ربودی از سینه ام

ما هر دو شاعر شدیم
من از دردِ رویاهای ربوده به خود می پیچیدم و
مردم می گفتند:
عجب شعرهایی!...
تو الهام می گرفتی از هر انحنا و
به مردم می گفتی:
ببینید چه شعرهایی!...

 

"مهدیه لطیفی"

مرداد ماه 1391

دوشنبه 21 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 11:11 ق.ظ

فرانسوی عاشقم باش

عشق ایرانی

نرسیدن است
نبودن است
سر به بیابان زدن و
نی زدن است
یار را شمع محفل دیگران دیدن و
سر بر شانه ی ساقی سوختن است

فرانسوی
ایتالیایی
حتی شده هندی
...
سیاه سفید عاشقم باش!

 

"مهدیه لطیفی"

بهمن ماه 1392

شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 10:23 ق.ظ

لبخندِ گرم ِکج ات

از شعبده باز هم کاری ساخته نیست
گیرم طناب بکشد از دل من تا دل تو
گیرم با دست هایی به پهلو باز
که معلوم نیست برای حفظ تعادل است
یا برای بغل کردن تو
تمام طناب را راه بروم و
نیفتم از دهان تو!

گیرم گرم بنوشی ام
گرم بپوشی ام
گرم ببوسی ام
گرم تر...

یا گیرم این لبخندِ گرم ِکج ات
بحث انگیزترین تابلوی نقاشیِ قرن بعد شود
با این ها
چیزی از قدِ تنهایی های من
آب نمی رود
و هنوز
شب ها
روی شعرها
از این پهلو...
به آن پهلو...
...

برای دوست داشتنت
لبخندهایت را نه
دلت را لازم دارم!

 

"مهدیه لطیفی"

بمهن ماه 1392

(با برداشت از شعری قدیمی تر)

 

برگرفته از وبلاگ شاعر:

http://heliya1382.persianblog.ir/


سه‌شنبه 28 آبان‌ماه سال 1392 ساعت 02:28 ب.ظ

عاشق که می شوی

عاشق که می شوی

لالایی خواندن هم یاد بگیر

شب های باقیمانده ی عمرت

به این سادگی ها

صبح نخواهند شد...!

 

از: مهدیه لطیفی

دوشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1392 ساعت 11:02 ق.ظ

گم شده ام

هوس کرده ام

زنگ در تمامی دفاتر قبول آگهی را

به منظور ارسال پیام تبریکی

بفشارم

و سفارش کنم

با فونت درشت

به هموطنان عزیز تبریک بگویند:

که من

گم شده ام

بی ردی از راهی

که به دست های تو می رسید

 

از: مهدیه لطیفی


برگرفته از وبلاگ:

http://ghambarak.blogfa.com/

پنج‌شنبه 10 مرداد‌ماه سال 1392 ساعت 08:28 ق.ظ

شانه های تو

من شانه های تو را می خواهم

و خیابان های خواب هایم را.

 

از: مهدیه لطیفی

------------------------------------------------------------------


دفتر عشق:

بـعضـی آدم هـا را نـمی‌شـود داشـت
فقـط مـی‌شـود یـک جـور خـاصـی دوستـشـان داشـت
بـعضـی آدم هـا اصـلا بـرای ایـن نـیستـنـد ،
کـه بـرای تـو بـاشنـد یـا تـو بـرای آن‌هـا
اصـلا بـه آخـرش فکـر نـمـی‌کنـی .. .
آنهـا بـرای ایـننـد کـه دوستـشـان بـداری ،
آن هـم نـه دوسـت داشتـن مـعمـولـی نـه حتـی عـشـق
یـک جـور خـاصـی دوسـت داشتـن کـه اصـلا هـم کـم نـیسـت ..
ایـن آدم‌هـا حتـی وقتـی کـه دیگـر نـیستنـد هـم ،
در کنـج دلـت تـا ابـد یـه جـور خـاص دوسـت داشتـه خـواهنـد شـد ...

شنبه 29 تیر‌ماه سال 1392 ساعت 09:33 ق.ظ

تنهایی...

سرد یعنی تو

که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم

به وقت هایی که کسی را دوست داری

که من نیستم.

گرم یعنی تو

که هر نگاهت داغ می شود بر دلم

برای بعدها...

به وقت هایی که کسی را دوست داری

که منم.

آب یعنی تو

که بر سرم می ریزی... پاک؛

از ابرهای دلتنگ سقف خانه ات که از خیابان فرار کرده اند

به جای هر غسلی!

به جای هر بارانی!

خاک

یعنی خاک بر سر لحظه هایی که

ما مال هم نیستیم...!

 

خلاصه...

خورشید

کتاب

کفش

کلید

کلمه؛

همه شان تویی!

به تنهایی!

 

تنهایی یعنی تو

که نمی دانی

بی من

چقدر تنهایی..!

 

از: مهدیه لطیفی



برگرفته از وبلاگ "محبتستان"

1 2 >>