? دسته‌بندی مهدیه لطیفی - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

یکشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1395 ساعت 11:49 ق.ظ

خنده های تو

خنده های تو

دل ضربه های فراموش شده ی من است

مجبور نیستی بخندی

مجبور نیستی دلم را

هر بار از جا بکنی

ببین!

خنده های تو مرا پرت می کند توی گردباد دوست داشتن...

من از این گردباد می ترسم

بی زحمت نخند!

لبخند هم نزن!

اصلا چرا زل زده ای به دلهره های من!؟

خنده های تو بذر شعر است

تو که شعرهای گره خورده به مرا نمی بینی...

نمی خوانی...

نمی دانی...

لبخند هایت را توی دامنم می ریزی که چه!؟

هر چه آتش است

از گور همین شعرهاست!

من نمی خواهم از نو شاعر شوم!

بی زحمت نخند!

 

"مهدیه لطیفی"


دوشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1394 ساعت 08:17 ق.ظ

شعر بی‌چاره!

لبخند نمی زنی
و پنجره بی چاره می میرد
و شعر
بی چاره و با کتِ پاره دور می شود...
لبخند می زنی
و جان، جانانه نیست.

و عشق
آی عشق
چه بی چاره جان نمی گیرد!

 

"مهدیه لطیفی"

(اسفند 94)


 

+ میلادت مبارک خانم لطیفی عزیز


سه‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1394 ساعت 07:37 ق.ظ

دل تنگ آدم ها

برای ماهی
با سه ثانیه حافظه
تُنگ و دریا یکی ست!
دست من و شما درد نکند
که دل ِ تنگ آدم ها را
با یک عمر حافظه
توی تُنگ می اندازیم
و برای ماهی ها دل می سوزانیم!

 

"مهدیه لطیفی"

از کتاب: برف روی خط استوا


یکشنبه 22 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 07:53 ق.ظ

همین که تو هستی

به خدا گفته ام زحمت نکشد

نه نیازی به زلزله هست

نه نیازی به سونامی

همین که تو هستی

همین که تو می خندی

بلاهای بزرگی اند

که جهانم را با خاک یکی کرده اند...

 

"مهدیه لطیفی"

---------------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

صدای پای تو ...

خوش‌ترین ترانه ست!...

زمزمه کن ... تشنه ی شنیدنم!

سه‌شنبه 13 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:00 ق.ظ

بی واسطه

کیفِ پستچی
جای "سلام های من به تو" نیست!
این حرف ها
این بوسه ها
این باده ها
بی واسطه گیرا ترند...!


"
مهدیه لطیفی"


دوشنبه 5 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 08:20 ق.ظ

ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ ﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ

ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻢ

ﻭ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﻡ ﮐﻨﺎﺭ

ﺗﻤﺎﻡ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﺭﺍ

ﺩﺳﺘﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ،

ﻋﺎﺷﻘﯽ ﺍﺕ ﺭﺍ،

ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ...

ﻋﺎﺩﺕ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﺍﯼ ﺳﺖ

ﭼﺴﺒﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﭼﯿﺰﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﻣﺸﺎﻥ!

 

"ﻣﻬﺪﯾﻪ ﻟﻄﯿﻔﯽ"

جمعه 29 خرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:47 ق.ظ

باید می گذاشتی عاشقت بمانم

باید می گذاشتی عاشقت بمانم
عشق چیزی نیست
که هر دقیقه
هر روز، اتفاق بیفتد
اگر افتاد
باید دو دستی چسبیدش
باید می گذاشتی دو دستی بچسبم
به قایق هایی که نجاتمان می دادند
به رویاهایم
به عشق
زندگی اقیانوس دیوانه ای ست...

"مهدیه لطیفی"

یکشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1393 ساعت 08:46 ق.ظ

دیوانگی

دیوانگی بد نیست
برای یک بار هم که شده
دیوانه تر از من باش
و بگذار چنان گم شوم در تو
چنان گم شوی در من
که یکی دیده شویم از بالا


و خدا خیال کند
یکی از ما دو نفر را گم کرده است
بگذار تعجب کند از حواس پرتی اش
و باورش شود زیادی پیر شده
و جهان را به ما بسپارد

 

ما جهان را به آغاز زمین می بریم
و پلنگ ها آهوها را نمی درند
و نفت و اتم را حذف می کنیم از خلقت
تا این همه جنگ نشود!

 

دیوانگی بد نیست
هوس کرده ام
چنان گیج شوم از تو
چنان مست شوی از من
که زمین سرگیجه بگیرد
و اشتباهی سالی سیصد و شصت و شش دور بگردد
یک روز اضافه تر، دور ِ تو 

برای یک بار هم که شده
چشم هایت را ببند
و سال ها بخواب
به جای تمام سال هایی که نخوابیدی
روی سینه ام
من شهرزاد نیستم
اما قصه گوی خوبی ام!...

 

"مهدیه لطیفی"

 

از کتاب: برف روی خط استوا / شعر 37


منبع: وبلاگ خانم مهدیه لطیفی

http://heliya1382.persianblog.ir

--------------------------------------------------------


+ رنگ آبی، بخش هایی است که در کتاب نیست و حذف شده یا تغییر کرده!


 

+ تولدت مبارک خانم لطیفی عزیز

دوشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1393 ساعت 06:56 ق.ظ

فدای سرم!

دوره ای ست که همه
حتی در نهایت حیرت تو
دوست داشتن را با خط کش هاشان
سانت می زنند
تا مبادا یک جایی
یک چیزی
کم باشد
فدای سرم که تا نهایت پستی قد کشیدی
و کارت به جایی کشید
که خط کش به دست
مقایسه ام می کنی با این و آن
همان دو سه تا باران
همان یک بوسه
همین که شاعر شده ام حالا
عمری را کفایت می کند.

 

"مهدیه لطیفی"

دوشنبه 27 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 07:58 ق.ظ

احساس

احساس

سنگ خارا نیست

که همین طور بماند و

بماند و

بماند...

 

احساس مثل شاپرک

مثل عطر

می پرد!

درست توی همان روزهایی که دوستت دارم

دوستم داشته باش!

 

"مهدیه لطیفی"

از کتاب: برف روی خط استوا

پنج‌شنبه 23 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 07:29 ق.ظ

... یعنی تو

سرد
یعنی تو
که صدایت یخ می بندد بر رگ هایم
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که من نیستم

 

گرم
یعنی تو
که هر نگاهت داغ می شود بر دلم
برای بعد ها
به وقت هایی که کسی را دوست داری
که منم

 

آب
یعنی تو که بر سرم می ریزی
پاک
از ابرهای دلتنگِ سقف خانه ات که از خیابان فرار کرده اند
به جای هر غسلی
به جای هر بارانی

 

خاک
یعنی خاک بر سر لحظه هایی
که ما مال هم نیستیم!

 

خلاصه
خورشید
کتاب
کفش
کلید
کلمه
همه شان تویی
به تنهایی!

 

تنهایی
یعنی تو
که نمی دانی بی من
چقدر تنهایی!

 

"مهدیه لطیفی"

از کتاب: برف روی خط استوا

پنج‌شنبه 2 مرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:22 ق.ظ

زندگی از پنجره های بسته رد نمی شود

گیرم همه جای جهان جهنم!

گیرم دست های زمین
بی بذر و
بی خنده
گیرم چنته ی زمان
بی عشق و
بی "هر چه تو می گویی" اصلا!

کافی بود کمی
فقط کمی
پنجره را باز کنی...!
زندگی

از پنجره های بسته رد نمی شود!

 

"مهدیه لطیفی"

 

از کتاب: برف روی خط استوا / نشر فصل پنجم / شعر پنجاه و یک

شنبه 14 تیر‌ماه سال 1393 ساعت 09:07 ق.ظ

سنگ‌ها

بیرون این خانه ،

این سنگ‌هایی که به پایم می گیرند و

رفتن را درد آورتر می کنند،

همان هایی اند

که سرت به آن ها خواهد خورد ...

 

"مهدیه لطیفی"

 

منبع:

http://www.boghze-ghazal.blogfa.com/

چهارشنبه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 09:59 ق.ظ

گم شده ای

گم شده ای
راس ساعت دو صفر و دو صفر دقیقه
که پیدا شوی شاید...


نگرانی ام از نیمه شب است و سرما
و تابلوهایی که نکند با باد چرخیده باشند!


پیاده رو ها را به کفش هایت مبتلا نکن
بگذار پا نخورده بماند این برف
و به راه های بهتری فکر کن
مثلا
همین جا توی آغوش من هم*
می شود گم شوی
راس هر ساعتی که دلت خواست
که پیدا شوی شاید.

 

"مهدیه لطیفی"

20 دی ماه 1389

 

از کتاب: برف روی خط استوا / نشر فصل پنجم / چاپ اول، 1391 / صفحه: 30

 

منبع: وبلاگ خانم مهدیه لطیفی


 ---------------------------------------------------------------------


* پی نوشت:

این مصرع در کتاب، بدین صورت است:

«همین جا توی پیراهن من هم»
یعنی به جای "آغوش" از "پیراهن" استفاده شده!

نمیدونم آیا این تغییر به سلیقه شاعر تغییر بوده و یا فیلترهای وزارت ارشاد ...!؟

در هر حال بنظر بنده شعر با همان "آغوش" زیباتر بوده.

یکشنبه 7 اردیبهشت‌ماه سال 1393 ساعت 02:03 ب.ظ

تنها چیزی که خدا خلق کرد

خنده های تو تنها چیزی ست

که خدا
با دست هایش خلق کرد!
زمین و کهکشان و کوه ها
دایناسورها و دریاها
و تمام مردم
خود به خود پیدا شدند!

 

"مهدیه لطیفی"

25 مرداد 1390

یکشنبه 18 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 07:51 ق.ظ

شوق

شوق
یعنی تو که برمی گردی
مدرس
همت
صیاد
من مسیر دیدنت را
به حافظه ی شهر ریخته ام
من
اطمینان را
با انتظار
عوض کرده ام

اطمینان
یعنی تو که برمی گردی
من تفأل زده ام
من مسیر بغل کردنت را
پشت در خانه ات تمرین کرده ام
وقتی خانه نبودی!

معجزه ها ساده رخ نمی دهند
اما حتما رخ می دهند!
تو
رخ می دهی.

 

"مهدیه لطیفی"

بهمن ماه 1392

شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:06 ق.ظ

باید تو را زندگی کرد

به این در و آن در می زنم
یکی از این درها
رو به آغوش تو باز شود شاید
و سرانگشتانم
تنت را
نت به نت
بنوازند باید

هیزم بر آتش ِ نابودی ام نینداز
من آب از سرم گذشته است!

در به در ات می شوم
گور به گور اما نمی شوم
برای مُردن فرصت زیاد است
باید تو را
زندگی کرد.

 

"مهدیه لطیفی"

بهمن ماه 1392


پ.ن: تولدت مبارک خانم لطیفی عزیز و گرانقدر

چهارشنبه 7 اسفند‌ماه سال 1392 ساعت 08:13 ق.ظ

خستگی همیشه به کوه کندن نیست

به قطاری که تو را می برد
گفتم برگردد؟
گفتم نرود؟
گفتم...؟
چیزی نگفتم
به قطاری که تو را می برد،
گلایه ای نیست
خودت سوار شدی!

حالا هم شب از نیمه گذشته است
تا ایستگاه بعدی چند سال راه است
برف بر بیابان یکدست است
و هم کوپه هایت
چیزی از تو نمی فهمند!

خستگی
همیشه به کوه کندن نیست
خستگی گاهی همین حسی ست
که بعد از هزار بار یک حرف را به کسی زدن، داری
وقتی نشنیده است
وقتی سوار شده است.

 

"مهدیه لطیفی"

دوشنبه 28 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 07:45 ق.ظ

فرار!

برای فرار از دوست داشتن ِ کسی
به تا دیر وقت
کار و...
کار و
کار
پناه می برند آدم ها گاهی
...

تکلیف من چیست؟
که فرار از من فرار می کند
وقتی

"تو را دوست داشتن"
شغل من است!

 

"مهدیه لطیفی"

دی ماه 1392

شنبه 26 بهمن‌ماه سال 1392 ساعت 09:03 ق.ظ

زن ها نمی روند، دست می کشند...

«زن ها نمی روند
تنها از هر آنچه که هست
دست می کشند!»
سه سطر شروع این شعر را من نگفته ام
گاه اما
مات می مانم
از اینکه چطور مردانی هم هستند
که اینهمه زنانه می فهمند!
مثلا همین ایلهان برک*

و تو چه بی اندازه فقط مردی!
آنقدر مرد
که نمی بینی چقدر "زنانه مرد بودن" می خواهد
ترکیبی را به دوش کشیدن:
از نگرانی های مادرانه ام
که چه می خوری؟
کِی می خوابی؟
هوا سرد است؟

از بی قراری های زنانه ام
که بی بازوانت شب ها سر نمی شوند
که با زن دیگری نباشی یکوقت
که اصلا دوستم داری؟
داشتی...؟!

و از بی تابی دخترانه ام
که برای کی لوس شوم حالا؟!!

تو آنقدر زنانه نمی فهمی
که نمی بینی چقدر مرد بودن می خواهد
مادری را
زنی را
دختربچه ای را
هر سه را با هم در رحم ات بزرگ کنی
و اخم نکنی
و خم نشوی
و اتاق را که مرتب میکنی
میز را که می چینی
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی به گوشی ات...
زل بزنی...
بزنی...
و هنوز دوستش داشته باشی
و دست بکشی!

عزیزم
خودآزاری ندارم
مردانه زنم!

"مهدیه لطیفی"

بهمن ماه 1392

1 2 3 >>