? به انگشت هایت بگو - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 11:34 ب.ظ

به انگشت هایت بگو

به انگشت هایت بگو

لب های مرا ببوسند .. 

 به انگشت هایت بگو

راه بیفتند روی صورتم

توی موهام .. 

قدم زدن در این شب گرم

حالت را خوب می کند ..

گل من!

گاهی نفس عمیق بکش و

نگذار تنم از حسودی بمیرد ..


"عباس معروفی"


نظرات (2)
یک پرنده
از درخت می‌پرد
هزار برگ
پرپر می‌افتند
می‌ریزند.
تو که می‌روی
من درخت می‌شوم
تا برگ‌هام را
برای دلتنگی‌ات
یکجا بریزم.



عباس معروفی
جمعه 16 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 01:57 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ بهار
داشتیم میرفتیم توی ایستگاه مترو. دستش رو برد توی جیبش که کارت متروش رو در بیاره، اشتباهی کلیدش رو بیرون اورد. همونطوری هم داشت میرفت به سمت گیت ها. خندم گرفت، زدم به شونش و گفتم:

-قاطی کردی رفت پسر، مگه میخوای در حیاط باز کنی که که کلید در اُوردی؟؟

جوابی نداد. هیچوقت جواب نمی‌داد. موبایل به دست دنبال موبایلش میگشت، یادش میرفت چی رو کجای خونه گذاشته، اشتباهی کنترل تلویزیون رو میذاشت توی یخچال و از این دسته کارها و هیچ جوابی هم نمی‌داد. وقت هایی هم که از اینکارها نمی‌کرد، مدام احساس می‌کرد یه چیزی رو فراموش کرده، جا گذاشته، گم کرده. دستاشو میزد به کمرش، سرشو میخاروند و اطرافو نگاه میکرد که بلکه یادش بیاد. یه مدتی بود که اینطوری شده بود. رفتن بعضی از آدما، چه بلایی که سر طرف نمیاره!
#امیررضا_لطفی_پناه
جمعه 9 تیر‌ماه سال 1396 ساعت 01:44 ق.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :