? گاهی دلم می خواهد بگریزم - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 07:55 ق.ظ

گاهی دلم می خواهد بگریزم

گاهی آنقدر بدم می آید
که حس می کنم باید رفت
باید از این جماعت پُرگو گریخت
واقعا می گویم
گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا
حتی از اسمم، از اشاره، از حروف،
از این جهانِ بی جهت که میا، که مگو، که مپرس!
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا،
گوشه ی دوری گمنام
حوالی جایی بی اسم،
بعد بی هیچ گذشته ای
به یاد نیارم از کجا آمده، کیستم، اینجا چه می کنم.
بعد بی هیچ امروزی
به یاد نیاورم که فرقی هست، فاصله ای هست، فردایی هست.
گاهی واقعا خیال می کنم
روی دست خدا مانده ام
خسته اش کرده ام.
راهی نیست
باید چمدانم را ببندم
راه بیفتم... بروم.
و می روم
اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم
کجا...؟!
کجا را دارم، کجا بروم؟

"سید علی صالحی"

نظرات (9)
+ مریم
منم همیشه آرزوی فرار داشتم
فرار از جماعت دوروبرم
فرار از تنهایی ها از نشناختن ها از درک نکردن ها
اما من زیر دست پدری بزرگ شدم که بهم یاد داد هیچوقت از خودم ضعف نشون ندم که حتی اگه کم اوردم نذارم کسی بفهمه
من آرزوی فرار داشتم اما عاشق قدرت بودم
ترجیح میدم با جنگیدن قدرتم رو نشون بدم نه با فرار ضعفمو....
دوشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1394 ساعت 04:44 ب.ظ
امتیاز: 1 0
پاسخ:
درود بر شما و پدر بزرگوار
+ ترنم
سلام
حیفم آمد به خاطر اینهمه شعر زیبا یکبار تشکر نکنم ازشما
من هر روز این صفحه رو میخونم
همچنین از لینک های بسیار نابتون هم ممنون.



ماه از دریا عبور می کند

بی آنکه دامنش نمی - بردارد

ابر از میان دره ها می گذرد

بی آنکه سنگ از سنگ تکان بخورد

و تو از خیال من

چون ابر آرام

چون ماه زیبا... اما

آتشم می زنی

آتش...



ف.ش
جمعه 30 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 03:00 ق.ظ
امتیاز: 2 0
پاسخ:
سلام . زنده باشید
سپاس از لطف شما
سلام نیما جان. صبح به خیر
داداش من یه سایت جدید ساختم در مورد حرف دل یعنی شعر و شاعری و کلام نابه.
اگه دوس داری و افتخار میدی خبرم کن تبادل لینک کنیم.
وبلاگت خیلی خیلی خوبه. خداییش جدی میگم
موفق باشی
پنج‌شنبه 29 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:33 ق.ظ
امتیاز: 1 1
+ لیلا
منم همین حسو دارم گاهی
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 09:55 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ شهریار
همه از رفتن صحبت می کنند در این باغ
همه کوله بارشان را
بردوش دارنند.
بس چه کسی باید شکوفه دهد.
بس چه کسی باید
اشیانه پرستو ها را از رهن بیرون اورده باشد.
باشد هر که دلش خواست برود از این سبزینگی
همین که نامم بهار است.
برای هفت پشت این باغ کافیست.
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 06:14 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ نازنین
و من همچنان حیرت‌زده مانده‌ام که با عاشقانه‌ترین کلمات خود به کجا بگریزم .
سیدعلی صالحی
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 05:07 ب.ظ
امتیاز: 1 0
پاسخ:
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 01:32 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ ل.م
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 11:49 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ ل.م
من را مثل تاریکی

در چمدان کوچک ات جا بده

یا مثل تکه ای از روشنایی

بگذار گلوبندت باشم

من را

مثل شعری کوتاه

با باغ های میوه و ذره های چرخان نور

در دهانت آب کن

تو باید

همان پنجره ی بدون قاب باشی

که اصالتش به خورشید می رسد

- فرناز خان احمدی-
چهارشنبه 28 مرداد‌ماه سال 1394 ساعت 10:25 ق.ظ
امتیاز: 2 0
پاسخ:
شعر زیبایی هست و من هم دوستش دارم
فکر کنم هنوز منتشرش نکردم. این شعر و چند شعر دیگه از خانم خان احمدی در نوبت انتشار هست
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :