? آزادی هرگز لبخند را برای ما نیاورده است - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 10:32 ق.ظ

آزادی هرگز لبخند را برای ما نیاورده است

هرگز حاضر نیستم

به خاطر آزادی کشته یا زندانی شوم!

آزادی همیشه ویرانگر بوده است

محدودیت، چهره برخی چیزها را بزرگ می کند

هیچ کس نمی فهمد

من خیلی وقت ها محتاج آزادی بوده ام

کوچک

به اندازه دوست داشتن تو!

 

"سابیر هاکا"

 

برگرفته از کتاب:

می ترسم بعد از مرگ هم کارگر باشم

------------------------------------------------------


دفتر عشق:

صدای تو بیداری گل‌هاست

صدای تو نهایت خوبی است

صدای تو رقص گل‌های قالی است

صدای تو مانند خود تو است

صدای تو اتاقم را پر کرده است

من با صدای تو می‌خوابم

 

صدای تو شعر است، موسیقی است

صدای تو عشق است

اصلاً جهان با صدای تو تسخیر شده است!

رویاهایم با صدای تو تعبیر می‌شود

صدای تو تکیه گاه من است

بگذار به صدایت تکیه کنم

 

همه اتاقِ من در طواف صدای تو جاریست

در صدایت مانند برق نگاهت چیزی است که من به آن محتاجم

من تنها به صدای تو تکیه می‌کنم

این تکیه گاه را از من دریغ نکن

صدای تو خود آرامش است

آرام دلم...

صدایت را از من نگیر.

 

منبع:

http://faryad.blogfa.com/post/197

نظرات (5)
واقعازیبا بود به وب من هم سربزن
دوشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:22 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ سلبی ناز http:// salbinaz.blogfa.com
سلام آقا
با احترام و ادب لینک شدید.
دوشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 05:17 ب.ظ
امتیاز: 0 0
#زندگی یعنی:
بخند هرچند که غمگینی،
ببخش هرچند که مسکینی،
فراموش کن هر چند که دلگیری.
اینگونه بودن زیباست هر چند که آسان نیست!
دوشنبه 12 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 04:21 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ ✖Oηly GiЯl OOF✖ http://eshg0098.loxblog.com/
بـَعضـے وَפֿــتـآ بـآیـَـכ تـَنهـآ بـآشـے ، تَنهـآـے ِ تَنهـآ ....

تـآ مـَرز ِ اِنفجـآر بـرـے ....

اونـوَפֿــ כر ِ اُتـآقـ ُ بـآز ڪـُـنے ُ بـآ هَمـوטּ لـَبـפֿـَـنـכ مـَسـפֿــَرــہ ـے هَمیشگـے

وـآنِــموכ ڪـُـنـے ڪـہ هَمــہ چے פֿــوبــہ ..!!
یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 08:28 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ سمانه
برایش نوشتم.. چرا فکر کردی که
عشق هم بماند برای بعد..؟

نوشتم... راستی چرا هیچ کس
نمی تواند هوش و حواسم را از یاد تو پرت کند؟

نوشتم... چرا همه جانم به لب می رسانند و باز
بر می گردم سر حرف اول... همان ابتدای نبودنت..

نوشتم... چرا
هیچ خیابانی از یادت کوتاه نمی آید..؟
چرا در هر ملودی..
سهم مختصری از خیال تو جا مانده است..؟

نوشتم... لابد مُرده ای.. اما
این طبیعت آدمی است که مرده اش را تا
خود به خاک نسپارد، مرگش را باور نمی کند..

نوشتم..
برگرد و در من بمیر.. بعد برو...




حمیدرضاهندی
یکشنبه 11 خرداد‌ماه سال 1393 ساعت 12:48 ب.ظ
امتیاز: 1 0
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :