? پرواز را به خاطر بسپار... - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

یکشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 07:52 ق.ظ

پرواز را به خاطر بسپار...

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی ست.

 

"فروغ فرخزاد"

از مجموعه: ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

نظرات (1)
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی...
خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
می درخشد دو نگاه
که به ناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه

باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
می روم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

وندر این راه دراز
می چکد بر رخ من اشک نیاز
می دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان و راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز

بینم از دور ، در آن خلوت سرد
- در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی -
ایستادست کسی !

" روح آواره کیست ؟
پای آن سنگ کبود
که در آن تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود ؟ "

می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت !

مانده ام خیره براه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه !

شرمگین می شوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شاداب تر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهایی خویش !

" شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است ؟
شاید این بندی صحرای عدم
با منش یک سخن است ؟ "

من ، در اندیشه که : این سرو بلند
وین همه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی ...

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه :
خنده ای می رسد از سنگ بگوش !
سایه ای می شور از سرو جدا !
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه می خندد و می بینم : وای ...
مادرم می خندد ! ...

" مادر ، ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم ؟
وین چه عشقی است بزرگ ؟
که پس از مرگ نگیری آرام ؟

تن بی جان تو ، در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان می بخشد !
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد !

شب ، هم آغوش سکوت
می رسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
می روم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد

" فریدون مشیری "
یکشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1393 ساعت 08:54 ق.ظ
امتیاز: 0 0
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :