? بیا ای شب - کوچه باغ شعر
X
تبلیغات
رایتل

کوچه باغ شعر

«بهترین شعرها و عاشقانه‌هایی که خوانده‌ام»

پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 08:59 ق.ظ

بیا ای شب

بیا ای شب دیرینه...

بیا، مثل موج
بیا، سبک
بیا کاملن تنها، با تشریفات، با دست‏های آویخته

بیا و کوهستان‏های دوردست را زیر پای درختان به هم فشرده جا بگذار
مغشوش در سرزمینی، که هر زمینی می‌‏بینم از آن توست
از کوهستان حجم واحدی بساز با بدنت
تمام ناجوری‏هایی که از دور به چشمم می‏ﺁیند را پاک کن
همه‏‌ی راه‏هایی که آنجا بالا می‏‌روند
همه‏‌ی تنوع درختانی که در دوردست یک سبز ژرف تاریک می‌‏شوند
همه‏‌ی خانه‏‌های سفید با غبار دودکش‏هایشان درمیان درختان
و فقط یک روشنی باقی بگذار، یک روشنی دیگر، و باز یکی دیگر
در پهنه‏‌ای مه‏ﺁلود و از هم گسیخته‏‌ای مغشوش
در پهنه‏‌ای که مخفی کردنش در آنی غیر ممکن است.

 

"فرناندو پسوا"

(ترجمه: نفیسه نواب پور)


متن کامل این شعر زیبا را در ادامه مطلب بخوانید

 --------------------------------------------------------------------------

 

دفتر عشق:

یک مترسک خریده ام
عطر همیشگی‌ات را به تنش زده ام؛
گوشه اطاقم ایستاده
!
درست مثل توست؛

فقط اینکه روزی هزار بار مرا از رفتنش نمی ترساند
...!

(منبع: نت)

 

--------------------------------------------------------------


پ.ن 1: چند روزی بخاطر مشکلات کاری و دسترسی محدود به نت، نبوده و نیستم. از همه دوستان خوبم که در این مدت برام کامنت گذاشته و ابراز لطف کردن سپاسگذارم. کامنتها رو تائید نمیکنم تا سر فرصت به همه سر بزنم و پاسخ بدم.


پ.ن 2: اینجا و در کوچه باغ شعر خیلی دوست ندارم که شعرها و نوشته هام رنگ غم داشته باشه. اما خب گاهی نمیشه و دستت جز این به نوشتن نمیره.

 

 

"بیا ای شب"

 

بیا ای شب دیرینه و هنوز همان،

ملکه‏ ای که خلع شده زاده شده،

که در درون به سکوت شباهت می‏برد،

شب با ستاره‏ه ای گذرای براق

بر پیراهنت، با یراقی از ابدیت.

 

بیا، مثل موج،

بیا، سبک،

بیا کاملن تنها، با تشریفات،

با دست‏های آویخته، بیا

و کوهستان‏های دوردست را زیر پای درختان به هم فشرده جا بگذار،

مغشوش در سرزمینی، که هر زمینی می‏بینم از آن توست،

از کوهستان حجم واحدی بساز با بدنت،

تمام ناجوری‏هایی که از دور به چشمم می‏ﺁیند را پاک کن،

همه ی راه‏هایی که آنجا بالا می‏روند،

همه‏ ی تنوع درختانی که در دوردست یک سبز ژرف تاریک می‏شوند،

همه‏ ی خانه‏ های سفید با غبار دودکش‏هایشان درمیان درختان،

و فقط یک روشنی باقی بگذار، یک روشنی دیگر، و باز یکی دیگر،

در پهنه‏ ای مه‏ﺁلود و از هم گسیخته ‏ای مغشوش،

در پهنه ‏ای که مخفی کردنش در آنی غیر ممکن است.

 

بانوی ما

بانوی ناممکن‏ﻫایی که به عبث جستجوشان می‏کنیم،

بانوی رویاهایی که در تاریک روشن پنجره به ما می‏رسند،

چیزهایی که در آغوش می‏گیریم

بر ایوان‏های بزرگ هتل‏های بین‏ المللی

با موزیک‏های اروپایی‏شان، صداهای دور و نزدیک،

این چیزهای آزار دهنده

که می‏دانیم هرگز انجامشان نمی‏دهیم...

بیا گهواره‏ مان باش،

بیا نوازشمان کن،

به سکوت بوسه‏ ای بر پیشانی‏مان بزن،

چنان آرام بر پیشانی که بوسه را حس نکنیم

که ناگهان روح را منقلب کند

و با موجی از موسیقی هق‏ هق رها شود

از آنچه که بسیار قدیمی‏ست در ما،

آنجا که تمام درختان شگفت ریشه می‏گیرند،

درختانی که میوه‏ هایشان رویاهای دوست داشته شده و در آغوش کشیده شده ‏ست

چون می‏دانیم که آنها هیچ ارتباطی با آنچه در زندگی هست ندارند.

 

بیا با تشریفات بسیار،

تشریفات بسیار و سرشار

از آرزویی که بر هق‏ هق پوشیده است،

شاید بخاطر اینکه روح بزرگ است و زندگی کوچک،

که بدن ما عامل تمام رفتارها نیست،

که ما جز به آنچه در آغوشمان داریم نمی‏رسیم،

جز در محدوده‏ی نگاهمان نمی‏بینیم.

بیا دردآور،

به دردناکی نگرانی‏های شرم‏ﺁگین،

سختی غم خطاها،

دست خنک روی پیشانی تب‏دار پستی‏ها،

طعم آب روی لب‏های خشک خستگی‏ها.

 

بیا، از انتهای

افق پریده رنگ،

بیا مرا بدزد

از این سرزمین دلواپسی‏های بی‏ فایده

جایی که من مثل گیاه زندگی می‏کنم.

مرا بچین از زمین خودم، مینای فراموش شده،

برگ به برگ بخوان بر من، چیزی از آینده نمی‏دانم،

گلبرگ‏هایم را برای خوشایندت بکن،

برای لذت تازه و ساکتت.

 

تو از من، برگی به شمال خواهی انداخت

آنجا که شهرهای «امروز»اند، که من بسیار دوستشان می‏داشتم؛

از من، برگ دیگری به جنوب خواهی انداخت

جایی که تمام دریاها را دریانوردان فتح کرده‏ اند!

برگ دیگری از من را، به غرب بیانداز،

آنجایی که سرخ می‏شود، گر گرفته، که شاید «آینده» باشد،

که من دوستش دارم، بی اینکه بشناسمش؛

و برگی دیگر، برگ‏های دیگر، آنچه از من می‏ماند،

به شرق بینداز،

به شرق، جایی که همه چیز از آنجا می‏ﺁید، روز و ایمان،

شرق پرشکوه، سرسخت و گرم،

به شرقی دور، که هرگز ندیده ‏ام،

شرق بودایی، برهمایی، شینتویی،

شرق همه‏ ی آنچه که ما نداریم،

همه‏ ی آنچه که ما نیستیم،

شرقی که –کسی چه می‏داند- شاید مسیح هنوز آنجا زندگی می‏کند،

جایی که شاید خدا به واقع وجود دارد، و همه را هدایت می‏کند...

 

بیا روی دریاها،

روی وسیع‏ترین دریاها،

روی دریاهایی که افقی واضح ندارند،

بیا و روی پشت عرق کرده‏اش دست بکش،

سحرآمیز رامش کن،

ای رام کننده‏ و خواب کننده ‏ی جنبندگان!

بیا، با توجه زیاد،

بیا، مادرانه،

گام به گام، پرستاری قدیمی، که نشسته بودی

بر بالین خدایانی که کسی دیگر اعتقادی به آنها ندارد،

که دیده بودی زاییده شدن یهوه و ژوپیتر را،

که خندیده بودی، زیرا که همه چیز از نظر تو دروغ و عبث بود.

 

بیا شب نشئه و ساکت،

بیا شب به روپوش سفیدی بپیچ

قلبم را...

متین، مثل نسیم شمال در بعدازظهری روشن،

آرام، مثل نوازش یک مادر،

با ستاره‏ه ای درخشان در خالی دستانت،

و ماه رمزآلود، که نقاب می‏زند به چهره ‏ات.

وقتی که می‏ﺁیی،

تمام آواها به گونه‏ ای دیگر طنین می‏اندازند،

تو که می‏ﺁیی تمام صداها خاموش می‏شوند،

کسی آمدنت را نمی‏بیند،

کسی نمی‏داند که تو آمده ‏ای،

و ناگهان درمی‏یابند که همه چیز ستانده شده،

که همه مرزها و رنگ‏هایشان را از دست داده‏اند،

که هنوز در گنبد آسمان یک آبی روشن هست،

هلال کاملی رسم شده، یا دایره ‏ای سفید،

یا نور تازه ‏ی سفیدی که می‏ﺁید،

ماه هستی راستینش را آغاز می‏کند.

 

 

"فرناندو پسوا"

(ترجمه: نفیسه نواب پور)

نظرات (16)
در پس تنگ بلور
ماهیان باهم ملاقات دارند
دو تنها , دو دلداده ی عاشق

مست از دیدار
مست از خواهش

من به این زیبایی می نگرم
و به این لحظه که ماند در یاد
خاطراتی گرم , زیبا , شاد

و پس از آن دل من ...

دل من آه ...
در این تنگ بلور
چند وقتیست که تنها مانده
پشت این نازک درد
تو گویی که غمی جا مانده؟

از خودم می پرسم :
چیست این واژه ی سرد؟
که مرا تنگ گرفتست به بر!

غصه ای چند؟
تنهایی؟
جدایی؟
آری!

ای وجودت عاری از نخوت و درد :
برایم سراغی از شادی
از بوی خوش عطر اقاقی ها بیار

ای وجودت عاری از رنگ و ریا:
به ملاقات این ماهی دل خسته بیا ...
پنج‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 06:33 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلامی به گرمای افتاب دوست عزیزوبلاگ جالبی داریدمنتظرحضورسبزت هستم
یاحق
التماس دعا

چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 08:43 ق.ظ
امتیاز: 0 0
+ reza

بهار بهار
صدا همون صدا بود
صدای شاخه ها و ریشه ها بود
بهار بهار
چه اسم آشنایی ؟
صدات میاد ... اما خودت کجایی
وابکنیم پنجره ها رو یا نه ؟
تازه کنیم خاطره ها رو یا نه ؟
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار اومد با یه بغل جوونه
عید آورد از تو کوچه تو خونه
حیاط ما یه غربیل
باغچه ما یه گلدون
خونه ما همیشه
منتظر یه مهمون
بهار اومد لباس نو تنم کرد
تازه تر از فصل شکفتنم کرد
بهار بهار یه مهمون قدیمی
یه آشنای ساده و صمیمی
یه آشنا که مثل قصه ها بود
خواب و خیال همه بچه ها بود
آخ ... که چه زود قلک عیدیامون
وقتی شکست باهاش شکست دلامون
بهار اومد برفارو نقطه چین کرد
خنده به دلمردگی زمین کرد
چقد دلم فصل بهار و دوست داشت
واشدن پنجره ها رو دوست داشت
بهار اومد پنجره ها رو وا کرد
من و با حسی دیگه آشنا کرد
یه حرف یه حرف � حرفای من کتاب شد
حیف که همش سوال بی جواب شد
دروغ نگم � هنوز دلم جوون بود
که صب تا شب دنبال آب و نون بود
دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 04:31 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ reza
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند می دوید
سیب را دست تو دید
غضب الوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاده به خاک
وتو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من
آرام آرام
خش خش گام های توتکرار کنان
میدهد ازارم
ومن اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه ی کوچک ما
سیب نداشت
دوشنبه 12 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 04:26 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام ممنون از پستتون خیلی قشنگ بود.
خوشحال میشم سری هم به وب من بزنید.موفق باشید.
یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 01:51 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام
چه عجب تشریف آوردین!!!!
خیلی وقت نیست آپ کردم ... حال ندارم
یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 01:33 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام اقا معلم....خوبین؟ از قصد اشتباه نوشتم بیای درستش کنی....راستش هنوز درگیر نوشتنم ...دلم راضی نمیشه ..هی مینویسم هی خط یزنم....ایشالله اخر ماه رمضون جمعش میکنم....
پستای عالیتون مثل همیشه بود....ممنون
یکشنبه 11 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 12:50 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ reza
تو را بجای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ وقت نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای محال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطر بوی لاله های وحشی
به خاطر گونه های زرین افتاب گردان
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم
تو را به اندازه ی همه کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران،ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت،اندازه قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را بجای همه کسانی که نمی شناخته ام....دوست می دارم
تو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام.... دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که اب می شود و
و نخستین گناه...
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم.

شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 07:39 ب.ظ
امتیاز: 0 0
پاسخ:
: سپاس رضا ی عزیز برای کامنتهای زیبایت.
+ reza
بهزیستی نوشته بود:
شیر مادر ،مهر مادر ،جانشین ندارد
شیر مادر نخورده،مهر مادر پرداخت شد
پدر یک گاو خرید
و من بزرگ شدم
اما هیچ کس حقیقت مرا نشناخت
جز معلم عزیز ریاضی ام
که همیشه میگفت:
گوساله ، بتمرگ!
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 07:32 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ نارمیلا http://narmila.blogfa.com/

درود برای اینهمه تلاش و اشاعه ی مهر و مهربانی و حقایق زندگی
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 05:58 ب.ظ
امتیاز: 0 0
دست در دستانت میگذارم...
تصویر مجسم ذهنم تو می شوی
کلمات بر ریل خیالم قطار می شوند
قلم به دست میگیرم
اما
قطار توقف میکند
نمیتوانم
خیالم قصد گذر ندارد

تو تو تو
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:47 ق.ظ
امتیاز: 0 0
چه اهمیت دارد!؟
گل یا پوچ ....
وقتی دستانت برای من باز نشد ....
حتی هم پایِ بازی کودکانه ات نبودم ...
جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:49 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام نیمای عزیز
امیدوارم هرجا هستی شاد باشی
کاهی هم غم به نوشته قشنگی خاص خودشو میده
جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 07:55 ب.ظ
امتیاز: 0 0
کلمه ای بودم ساکت و دلتنگ

در طبقه ای از اسمان

تو از پشت پنچره ی ازلی نگاهم کردی

**و من غزلی شدم بر لبان هستی**
جمعه 9 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 07:54 ب.ظ
امتیاز: 0 0
+ reza
مگسی را کشتم

نه به این جرم که حیوان پلیدیست، بد، است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من می چرخید

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش، تا به آن حد، گَندَم

ای دو صد نور به قبرش بارد

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم
پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 10:28 ب.ظ
امتیاز: 0 0
سلام دوباره.
خیلی خیلی ممنونم از لطفت نیما..استاد که نیستم ولی دل نوشته های من همه از واقعیت سرچشمه می گیرن..اتفاقات روزمره ی خودم.
پنج‌شنبه 8 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 11:42 ق.ظ
امتیاز: 0 0
نام :
پست الکترونیک : عدم نمایش ایمیل بعد از درج
وب/وبلاگ :